X
تبلیغات
رایتل

کوچه های آبی ونیز

«هیچیش به هیچیش نمیاد»

تَفَلسُف مبهمی در باب ضمایر

یک چیزی یک جایی هست

چیزی که نباید آنجا باشد

در قلب کسی که نباید

و آن چیز خاکستری بوده و هست

انتظار میرفت کمرنگ شود

اما هر روز که میگذردبیشتر همان رنگ میشود که بود

و اینطور هم نباید باشد



یک نفر یک جایی هست که نباید باشد

و غمی دارد که نباید

و تو به نبایدها فکر میکنی

به اینکه نباید این همه نباید وجود داشته باشد

اما دارد

و دارد او را میخورد

و فقط تو میفهمی که او دیگر نیست


او تویی و تو من

قاعدتاً نباید اینطور میبود.


برچسب‌ها: توهم شاعریت
+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1396ساعت 12:40 ق.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



960212

دوشیزه نسخه پیچ، از همان روزهای نخست افتتاح داروخانه، (حدود ده سال پیش) استخدام شد. خاطرم هست یکی دو سال از من بزرگتر بود و برعکس اغلب همسالانمان او هم مثل من چهره ای دست نخورده داشت. آن روزها تازه گرفتار انواع درد و خرید اقسام دارو شده بودم. اوایل معده ام خیلی اذیتم میکرد یا بهتر است بگویم من با غصه خوردنهایم اذیتش میکردم. بعد هم افسردگی و کمردرد و... خلاصه در گذر سالها دوشیزه نسخه پیش را میدیدم و شاهد تغییرات ظاهر و باطنش بودم. اوایل بسیار خجالتی و کمرو بود -شاید به خاطر لکنت زبانش- ، اما به مرور یاد گرفت که گرم و صمیمی پاسخ مشتریان را بدهد. ابروهای پهنش را تمیز و رنگ کرد و صورتش را بین موهای لخت پریشان، به طور کامل آراست. امروز بعد مدتها به داروخانه شان سرزدم. دوشیزه هنوز هم آنجا بود. ده سال در یک جا کار کنی؟!!! این همه ثبات را هیچ وقت در زندگیم نداشتم. متوجه شدم که هنوز مجرد است. پای چشمانش چند چین افتاده بود و پوستش دیگر شاداب نبود. یعنی من هم اینقدر پیر شده ام؟! شاید بیشتر از او!!! خسته از همه دویدنها و بالا پایین شدنهای روزانه ام،  لحظه ای دلم خواست جای او باشم.  شیرخشک، قطره آهن و دو تا مسواک انگشتی را گذاشت توی کیسه. از اینکه دو تا مسواک انگشتی خریدم متوجه شد که بچه هایم دوقلو هستند. لبخندی زد و  نگاه حسرتمندی کرد. شاید آرزو داشت جای من باشد، شوهر کرده باشد، بچه داشته باشد... 

+ نوشته شده در  سه‌شنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1396ساعت 01:49 ب.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



یعنی آینه هم جواب اینا رو نمیده


خدا حفظ کنه مادرمو، میگفت کُ*س که سر راه بیافته، خر هم که داره رد میشه یه لَچَک بهش میزنه. شده حکایت خیلی از هم جنسای ما که توهم جذابیت دارن. کاش میشد بهشون بگم عزیز من شما یه ذره موقر باش، ببینم کی نگاهت میکنه. دائم تو دست و پای همه وول میخوری، آقایون نجیب هم که بدشون نمیاد یه لچکی بزنن. والا بلا از تو خوش ترکیبتر زیاده، اندازه تو مزاحم و خاطرخواه نداره. اصلا هر جور میخوای باش فقط پُز نده بابتش. 

+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1396ساعت 02:59 ب.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



داروینیسم به سبک من

با این حجم تولدهایی که در اردیبهشت داریم، میشه نتیجه گرفت فصل جفت گیری انسانها در اصل نیمه دوم تیر و نیمه اول مردادماه بوده که در فرایند تکامل دستخوش تغییرات شده. 



+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1396ساعت 10:50 ق.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



بحث هم ندارم با هیچ کس

واسه تبلیغ گلفروشی اینترنتی، نوشته : گلها بهتر از شما میتوانند احساستان را بیان کنند.


جوابم اینه که باید گِل گرفت اون رابطه و اون آدمی رو که حرف یه مشت گُل نفهم رو از حرف من بهتر بفهمه! تمام. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1396ساعت 04:11 ب.ظ  توسط mhgh  نظرات (1)



هر چی آرزوی ماست خاطره اوناست

"ر" یکی از آن عموهای مجازی بود که زمانی زیاد باهاشان سر و کله میزدم -از سر تنهایی و نداشتن پارتنر درست و درمان. "ر" اما از بقیه موفقتر بود. از آن مهندسهای جبهه رفته، از خانواده ای مذهبی، تحصیلکرده و نسبتاً مدرن. عکس خودش و پسرش را دیده بودم اما همسر و دخترش "س" را فقط به نام میشناختم. "س" هم سن من است و از شما چه پنهان که هر وقت حرفش میشد در دلم غبطه میخوردم به این که پدر او اینقدر فرهیخته،کتابخوان، فیلم ببین، به روز و البته پولدار است. امروز از "ر" احوال "س" را پرسیدم. گویا سه سال پیش که من نه چندان خوشحال داشتم ازدواج میکردم، "س" از دانشگاهی در سوئد پذیرش گرفته و تنها دارد درس میخواند و کار و زندگی میکند. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین‌ماه سال 1396ساعت 12:39 ب.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



960126

مجری از مهمون برنامه پرسید «به چه چیزی در خودت افتخار میکنی؟»

من فکر کردم من به چه چیزی در خودم افتخار میکنم. چیزهایی به نظرم رسید که همه اش رو از دست داده ام، از قبیل صداقت، خیرخواهی، بلندنظری.... غمگین شدم. با خودم فکر کردم شاید بزرگ شدن همین باشه. شاید از دست دادن معصومیت کودکی همین باشه. میشد که این طور نشه؟ نمیدونم. 

+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین‌ماه سال 1396ساعت 12:15 ب.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



بی سر و ته

زمانی بین من، خانم صفر، آقای یک و آقای دو حلقه دوستی وجود داشت. خانم صفر و آقای یک هر دو متأهل و من و آقای دو مجرد بودیم. در آن ایام، نم نمک از زیر و بم زندگی هم با خبر شدیم؛ کاستی های هم را شناختیم و از رنجهای هم رنجیدیم و اندک شادیمان را قسمت کردیم. از آن جمع تنها رفاقت من و خانم صفر ماندنی شد. از آقای دو دورادور خبرکی میرسد و خبرم از آقای یک هم محدود است به  گاهی پیامی و جواب سلامی.


زیر دوش به روزهای اول آشناییمان فکر میکنم. چه شد که آن جمعِ اکنون پریشان ایجاد شد؟! دقیق یادم نیست. به دنبال اشتراکاتمان میگردم و فقط یک چیز می یابم: درک نشدن. 




پ.ن.

نامگذاری ها را از صفر شروع کردم چون نمیخواستم کسی را سه کنم. 

+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1396ساعت 12:30 ق.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



960107

- داری چیکار میکنی؟

- دارم باطن زندگی خودمو با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نمیکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین‌ماه سال 1396ساعت 11:07 ق.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



محتویات روده بزرگش تخلیه شده

از خواهرزاده های دهه هفتادی میپرسم چطورید؟ هر کدوم یه جور درد و مرض از خودشون رو میکنن و جملگی هفته قبل رو در بستر بیماری بوده اند.  البته اینستاگرامشونو که آدم میبینه، گویا در ایام بیماری دسته جمعی گردش و سینما و پارک هم رفته اند. اونوقت ما در جواب حالت چطوره؟ فقط بلد بودیم بگیم: خوبم مرسی؛حتی اگه دکتر ازمون میپرسید!

+ نوشته شده در  سه‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1395ساعت 02:44 ب.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



  1    2    3    4    5    ...    120  >>