X
تبلیغات
رایتل

کوچه های آبی ونیز

«هیچیش به هیچیش نمیاد»

951020


ـ از زندگیت راضی هستی؟

ـ حس میکنم با شاگرد اول کلاس تو یه نیمکت نشسته ام؛ همونقدر مُنتَفَع و همونقدر مُشمَئِز.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 دی‌ماه سال 1395ساعت 08:40 ق.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



951012


اگرچه امروزه هر عضو بدن را میتوان با عمل یا خالکوبی زیبا کرد، اما. هنوز هم برای بهبود سلیقه ی تخماتیک نمیشود کاری کرد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 دی‌ماه سال 1395ساعت 10:52 ق.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



خرده مکالمات زن و شوهری ـ نداری.... خبر ز حال من نداری....

زن: یه هایده ای، حمیرایی چیزی بذار حال و هوامون عوض شه. 

شوهر: مگه حالت بده؟!

+ نوشته شده در  شنبه 11 دی‌ماه سال 1395ساعت 12:28 ق.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



951011


رفاقتهای بعد از ازدواج، مثل استامینوفن 325ـه؛ از هیچی هم بهتر نیست!

+ نوشته شده در  شنبه 11 دی‌ماه سال 1395ساعت 12:25 ق.ظ  توسط mhgh  نظرات (1)



951005


از بچه هام ممنونم که بهم فهموندن هر کس ناتوانتر و نادانتره، توقعات و های و هویش بیشتره. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 دی‌ماه سال 1395ساعت 07:05 ب.ظ  توسط mhgh  نظرات (1)



چه سرنوشت غم انگیزی....


من تا به حال هیچ نوع مُسکری ننوشیده ام اما گمان میکنم مزه مزه کردن یک شراب کهنه، باید حسی داشته باشه شبیه به دوباره شنی4دن این غزل حسین منزوی، بعد از سالها:


خیال خــام پلنگ من بـــه سوی ماه جهیدن بود

... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجــه بـــه خالی زد

که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته! خداحافظ اگـــر چــــه لحــظه دیدارت

شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـــم آری موازیان بـه ناچاری

که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری مدام گــرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغــــل‌پیشه بهـــــانــــه‌اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می‌بافت ولــی به فکر پریدن بود

+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 2 دی‌ماه سال 1395ساعت 02:06 ب.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



تجربه

وقتی یه نفر کارش با شما تموم میشه و دیگه سراغتونو نمیگیره، سریع بهش برچسب بی معرفتی و مفت خوری نزنید. اول یه بار اخلاق و رفتار خودتونو بررسی کنید. شاید شما اونقدر آدم مزخرفی هستید که طرف فقط بخاطر نیازش تحملتون میکرد.

+ نوشته شده در  سه‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1395ساعت 07:12 ق.ظ  توسط mhgh  نظرات (1)



950916

دانشجو

 این واژه به معنای کسی است که در جستجوی دانش است و به کسانی اتلاق میشود که در سطوح عالیه مشغول به تحصیل میباشند. در باب اینکه اسم و مسما تا چه حد تطابق دارند، شما را ارجاع میدهم به بـُردهای اعلام نمره دانشگاه ها. شکی نیست که در پی کسب دانش، معرفت و حتی فن و صنعت بودن فضیلت است اما مشاهدات من حاکی از این است که دانشجویی در این مملکت غالباً مشغولیتی منجر به اخذ مدرک بوده و آنچه البته جستجو نشود دانش است. با این حال هر ساله در روز دانشجو، شاهد موجی از تقدیس و تکریم دانشجو در سخنرانیها و مقالات نشریه ها هستیم؛ اخیراً شبکه های مجازی هم به این موج پیوسته اند. در این تقدیسها و تکریمها هم مغفول مظلوم همیشگی، دانش است. دانشجو در شانزده آذر قشری فرهیخته و کنشگر سیاسی معرفی میشود. از خودم میپرسم مگر دانشگاه خانه احزاب است؟ آیا کنشگر سیاسی بودن نیاز به آگاهی و بینش ندارد؟ قشری که عمده آنان 18 تا 24 ساله هستند، کجا و چگونه آماده پذیرش چنین نقشی شده اند؟ به فرض که بخشی از این قشر واقعا در خور فعالیت سیاسی است، چرا این بخش تا این حد برجسته و مهم جلوه داده میشود؟ به جز آنان که کلاه دوختن از این نمد را یاد میگیرند، الباقی این بخش هوشیار! و آگاه! جامعه پس از فارغ التحصیلی چه میشوند؟ هوشیاریشان را از دست میدهند یا به انفعال کشیده میشوند؟ شاید هم مشغول معیشت میشوند، پس یعنی سیاست بازیشان از سر شکم سیری و بیکاری بوده؟ مگر میشود پشت این همه القاء دغدغه سیاسی به این جمعیت نوبلوغ، منفعت نباشد؟ پاسخی که به ذهنم میرسد اصلا خوشایند نیست. 

+ نوشته شده در  سه‌شنبه 16 آذر‌ماه سال 1395ساعت 10:33 ب.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



950915

یه مخاطبی هم داشتم، چند سال قبل از ازدواجم، که به کل کات کرده بودیم. به لطف شبکه های اجتماعی مطلع شد که عقد کرده ام و خواست خارجی بازی در بیاره، ساعت دو نصفه شب واسم پیام تبریک فرستاد! با خودش نگفت شاید طرف کنارش خوابیده، ازش بپرسه این کیه نصفه شب پیام داده، دختره چه جوابی باید بده؟ امشب خبردار شدم همون جناب عروسی کرده. حقشه نصفه شبی خارجی بازیشو تلافی کنم، بفهمه زندگی متأهلی ازون تو بمریا نیست! اما خدا رو شکر من شماره شو نگه نداشته ام. من تو قلبم واسه اون و واسه همه آرزوی خوشبختی میکنم چون فکر میکنم هر چی آدمای خوشبخت و خوشحال دور و برمون بیشتر باشه، به نفع خودمونه. حداقلش اینه که چشمشون دنبال زندگی ما نیست. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آذر‌ماه سال 1395ساعت 11:24 ب.ظ  توسط mhgh  نظرات (1)



وقتی دلم جوون بود، دنبال آب و نون بود

تو اتفاقات 8.8. من تو یه بی طرفی نسبی بودم. 

بی طرف بودم چون آگاهی و حساسیتم در حدی نبود که کنشی داشته باشم. سرم تو لاک خودم بود. به همه چیز نگاه ایدئولوژیک مذهبی داشتم. غایت آمالم این بود که شوهر کنم و تشکیل خانواده بدم. فکر میکردم باید خودم خوب ـ از نظر مذهب ـ باشم تا یه آدم خوب قسمتم بشه و بچه های خوب تربیت کنیم و تحویل جامعه بدیم. وظیفه من نسبت به جامعه همین بود ولی چون هنوز شوهر خوب قسمتم نشده بود چسبیده بودم به کارم. میخواستم پیشرفت کنم، زبان بخونم، دوره های آموزشی ببینم، در فرومهای تخصصی عضو بشم وگپهای فنی بزنم.... البته همواره و همه جا منتظر اون قسمت متأخرم بودم! از مسائل اجتماعی و سیاسی هم به شدت پرهیز میکردم چون اساس حکومت اسلامی بدین شکل مغایر با ایدئولوژیم بود و بنابراین باید وا گذاشته میشد تا زمان ظهور.


بی طرفیم نسبی بود چون اصولا تحمل بی نظمی رو ندارم. منزل ما در یکی از مراکز اصلی تجمعات انتخاباتی و بعد اعتراضی بود و زندگی روزمره ما مختل شده بود. اون زمان فکر میکردم جای سیاستورزی در خیابان نیست. هنوز هم اینطور فکر میکنم اما هر پدیده بی جای و سامان طبق قانونی نانوشته به خیابان کشیده میشود. از بی خانمانهای کارتن خواب بگیر تا بچه هایی که زمین بازی ندارند تا روسپیان و ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آذر‌ماه سال 1395ساعت 12:37 ق.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



  1    2    3    4    5    ...    118  >>