X
تبلیغات
رایتل

کوچه های آبی ونیز

«هیچیش به هیچیش نمیاد»

960107

- داری چیکار میکنی؟

- دارم باطن زندگی خودمو با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نمیکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین‌ماه سال 1396ساعت 11:07 ق.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



محتویات روده بزرگش تخلیه شده

از خواهرزاده های دهه هفتادی میپرسم چطورید؟ هر کدوم یه جور درد و مرض از خودشون رو میکنن و جملگی هفته قبل رو در بستر بیماری بوده اند.  البته اینستاگرامشونو که آدم میبینه، گویا در ایام بیماری دسته جمعی گردش و سینما و پارک هم رفته اند. اونوقت ما در جواب حالت چطوره؟ فقط بلد بودیم بگیم: خوبم مرسی؛حتی اگه دکتر ازمون میپرسید!

+ نوشته شده در  سه‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1395ساعت 02:44 ب.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



کاش میشد بهش بگم

دوست عزیز تازه به دوران رسیده من!

شاید خودت یادت رفته باشه ولی من هنوز روزی رو یادمه که واسه موکت خونه ت گل ریزون کردن. پس امروز نگران تاثیر فرش ماشینی رو پوست حساس بچه من نباش. همونجور که بچه های تو بزرگ شدند بچه های من هم بزرگ میشن. شما یه فکری واسه بیشعوری خودت بکن.

+ نوشته شده در  شنبه 14 اسفند‌ماه سال 1395ساعت 03:39 ب.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



خرده مکالمات زن و شوهری- اژدها خارج میشود


زن: (در حالی که قرصی را به دهان شوهر میگذارد) اینو بِجو.

شوهر: چی هست؟

ز: ویتامین ث. میگن معجزه میکنه.

ش: (در حالی که به صورت نمایشی محتویات دهانش را فرو میدهد) الان عصامو بزنم به آب وا میشه (دستش را بالا و پایین میبرد)

ز: تو که عصا نداری. دستتو بکن تو یقه ت، در بیاری اژدها شده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1395ساعت 09:26 ق.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



الهی بی مادر نشی


به نظرم بزرگترین نفرین در حق هر کس، اینه که بی مادر بشه. اینو کسی داره میگه که سالهای سال با خانواده ش اختلاف نظر داشته و تو خونه شون احساس غربت میکرده. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1395ساعت 09:20 ق.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



از کجا رفتیم که به اینجا رسیدیم؟


توی اینستاگرام، اسم هر کدوم از دوستام (از نوع مونث) رو چک کردم، حداقل یه نمونه چیزطلاش وجود داشت. از فاطمه و ریحانه بگیر تا عسل و پریا. 

+ نوشته شده در  سه‌شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1395ساعت 04:38 ب.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



951127


میخوام زنگ بزنم به پیمانه و در مورد یه مسأله خانوادگیم باهاش مشورت کنم. دو به شکم زنگ بزنم یا نزنم. عمه خانم درونم میگه پیمانه اگر راه و رسم زندگی بلد بود خودش طلاق نمیگرفت! میگم عمه خانوم! آدم شکست خورده اگر خیذخواه باشه، حداقل میتونه بهت بگه راه شکست کدومه که تو از اون راه نری. البته به نظر من اونی که طلاق گرفته و الان واقعا خوشحاله شکست نخورده. شکست خورده اونیه که هزار غصه تو دلشه و هزار درد تو جونش، اما زورکی لبخند میزنه. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1395ساعت 06:39 ب.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



خرده مکالمات زن و شوهری- میتوانست خیال و عیال را قافیه کند اما...

خطر مثبت هیژده 
ادامه مطلب

+ نوشته شده در  شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1395ساعت 10:34 ب.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



951123


  • داعش اگر خیلی مدعی است، مسئولیت دو تا بچه نوپا را قبول کند.


  • دستمال کاغذی اگر زیر پایه مبل هم باشد، کودک نوپا آن را پیدا کرده و به دهان میبرد.

+ نوشته شده در  شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1395ساعت 02:01 ب.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



مذهب اگر معجزه ای دارد، خرج این بیماران بکند!

اتاق پرو فروشگاه شبیه توالت دانشگاه بود. چهار تا کابین پشت هم اما بدون در، با یک آینه سرتاسری در راهرو. در آینه سرتاسری میتوانستم ببینم که در کابین دست چپ خانم درشت هیکلی مانتوی مجلل عربی پوشیده که بقول همراهش میتوانست با آن نازی اینها را جر بدهد و در کابین دست راست دختر جوان باریک اندام مانتوی نارنجی را در تنش ورانداز میکرد. دخترک به خانمی که وظیفه اش رژه رفتن در راهرو و نگهبانی و تعریف از مانتوها بود، گفت که چون چادر پوشیده روسری ندارد(!) و نمیتواند از اتاق خارج شود، در صورت امکان همسرش برای دیدن مانتو داخل بیاید. خانم رژه رونده اسم مرد را پرسید و بدون هیچگونه اخطار به سایرین مرد را به داخل آورد. البته که من حواسم به پوشش خودم بود اما دریغ از یک یاالله که از لای لبهای فرو در ریش حضرت آقا دربیاید. زنِ خودش را برانداز کرد و از خانم رژه رونده پرسید آیا اتاق دردار برای تعویض لباس ندارند؟ طاقت نداشت زنش در حضور بقیه زنها مانتو عوض کند. خانمش را به اتاق تعویض شلوار هدایت کردند اما ریشو همچنان در جای قبلی ایستاد و سر چرخاند. خانمهای کابین سمت چپ بیخیال در عالم خودشان مانتوی عربی را میسنجیدند. خانم درشت هیکل گفت قشنگه ولی باسنم بدجور میافته توش. شاخکهای ریشو تکان خورد،گردن کشید که اگر بشود باسنی دید بزند. طاقتم تمام شد. از کابینم بیرون آمدم زل زدم به مردک و با نگاهم هر چه فحش بلد بودم نثارش کردم. شرمنده از راهرو بیرو رفت. با صدایی که آرزو داشتم بشنود گفتم: زن خودشو چادر میپوشونه، وایمیسته زن مردمو دید میزنه. 

+ نوشته شده در  سه‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1395ساعت 12:43 ق.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



  1    2    3    4    5    ...    119  >>