X
تبلیغات
رایتل

پیچازی

«هیچیش به هیچیش نمیاد»


2:22 را از وسط و پاره پاره دیدم. حکایتی بود از یک عشق هالیوودی، بی نظیر و تمام عیار، مثل رانندگی های هالیوودی، فضانوردی های هالیوودی، ابرقهرمانان هالیوودی و.... یادم آمد که جایی خوانده بودم "با کسی ازدواج نکنید که میتوانید با او زندگی کنید، با کسی ازدواج کنید که نمیتوانید بدون او زندگی کنید." این هم نصیحتی است هالیوودی. بین همه آدمهایی به زندگیم آمدند و از آن رفتند یا رانده شدند، فقط یکی بود که هنوز هم هست؛ کنجی کمرنگ و بی صدت. کسی که من نمیتوانم بدون او زندگی کنم اما یقین دارم که با او هم نمیتوانم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1396ساعت 12:16 ق.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



960722


توی گروه های تلگرامی، پیامهای عجیب میاد. باز مردم عکس پروفایلشونو خلیج فارس گذاشتن. یه پیام میاد تو گروه خانوادگی که فلان ساعت شب در حمایت از 3پاه عکس پروفایلتونو پرچم ایران بذارید. خدایا باز چه خبره؟ کار دارم و وقت جستجو ندارم. ساعت دو تصادفا میرم روی شبکه یک و اخبار ظهرگاهی. بازم ترامپ نطق کرده و اراجیف گفته. مرتیکه بور زِرزِرو، چقدر از فرم حرف زدن و غنچه کردن لبهاش چندشم میشه. به قول یکی از توئیتری ها یه حالت نوموخوام خاصی تو چهرشه، عین بچه احمق لجبازی که والدینش وقت و حوصله و دانش لازم رو ندارن تا تربیتش کنن. گوینده اخبار ول کن نیست، مدام جملات رئیس جمهور ایران وآمریکا را تکرار میکند. احساس نا امنی میکنم. پوشک بچه باید تعویض بشه. چند روزه اسهال شدن و روزی چندین بار باید پی پی پاک کنم و شورت و شلوارشونو عوض کنم. دستامو صابون میزنم. مهره های کمرم میسوزه. بچه ها یه کم بهترن. به تپه لباسهای کثیف نگاه میکنم. چقدر کار دارم. ولی خوشحالم که بهترن. باز میترسم. نکنه جنگ بشه. اگه جنگ بشه چیکار کنیم. من که جونمو ورمیدارم فرار میکنم. به هوای کنسرت با تور میرم یه کشور دیگه و میرم سفارت دشمن و پناهندگی.... چرا باید به این مملکت وفادار باشم.؟ بچه هام رو هم میبرم. ولی شوهره نمیاد، همیشه میگه باید واسه این مملکت جنگید. ای دل غافل، تازگیا رفته دنبال کارت بسیج فعالش. اگه 3پاه بیاد خِرکِشش کنه و ببردش جنگ چی؟ بهش زنگ میزنم. میگم دیدی اونقدر آرزوی شهادت کردی تا بالاخره جنگ شد. میگه سگی که پارس میکنه گاز نمیگیره. میگم هر دو طرف دارن پارس میکنن. میگه دعوای دیپلماتیکه. میگم جنگ عراق هم همینجوری الکی شروع شد. میگه امریکا دیگه پول جنگیدن نداره. میگم بچه نشو، گول گزارش مالی رو نخور. میجنگن که پول دربیارن، نفتو ببرن، اسلحه بفروشن، پول درمیاد دیگه. بچه گوشی رو از دستم میکشه. میگم با بچه حرف بزن و بعد با اون یکی... وقت نداره واسه حرف زدن. من هم دیگه حرفی ندارم. باز هم غذا میخورم. به وزنم فکر میکنم. اگه جنگ بشه، چی میشه؟ دیگه چه فرقی داره چاقم یا نه؟ بچه داره بازی میکنه. به مادرم فکر میکنم که زمان موشک باران منو باردار بود. خوشحالم که جنگ نیست. بیزارم از جنگ. به این فکر میکنم که تومسخره بازی تعویض عکس برای حمایت از 3پاه شرکت کنم یا نه. به نظرم این کارها بیشتر از اقتداز نشونه ترسه. یعنی ما تهدیدها رو شنیدم و جدیش گرفتیم. ولی شاید با این حمایت بی خیال بشه. واقعا چقدر اهمیت داره چنین کاری؟

+ نوشته شده در  شنبه 22 مهر‌ماه سال 1396ساعت 03:13 ب.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



بازمانده


من یه دهه شصتی هستم که عضویت در شبکه های مجازی رو با فرومهای تخصصی شروع کردم. ساعتها به به اسم و عکس و مشخصات مندرج در پروفایلهای نخستینم فکر کرده ام چون به نظرم اینها معرف شخصیت هر کسی بود و در عین حفظ حریمها باید به صداقت بیان میشد. من تو یاهو مسنجر چت کردم و به قیژ و قوژ دایل آپ گوش داده ام. برای من اینترنت و دنیای مجازی یه جای دور بود که مامان و باباها رو به او راه نبود. اینترنت جای آدمهای نسبتاً به روز بود. دهکده ای بود که در بدو ورود هر کس، تازه وارد بودنش تو ذوق میزد. دهکده ای که میشد با اهالیش صمیمی شد و به خوشی وقت گذروند. اما حالا، با این گوشیهای هوشمند که تو دست همه افتاده، دنیای مجازی دیگه اون دهکده دنج نیست. لشکری از پسر بچه های تخس و دختربچه های جیغ جیغو به تاراج آرامش ما قدیمیا یورش آوردن. از اون طرف جماعت بابابزرگها و مامان بزرگها عکس نوه هاشونو به اشتراک میذارن و کسالت میپراکنن. از یه طرف دیگه خاله زنکها غذا میپزن و مهمونی میگیرن که عکساشو بذارن و در متهوعیت از بقیه عقب نمونن. خلاصه یه جای درهم و برهمی شده، بدتر از دنیای واقعی. دنیای مجازی یه خوراکی شده که سیرت نمیکنه، فقط سنگینت میکنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مهر‌ماه سال 1396ساعت 01:34 ب.ظ  توسط mhgh  نظرات (1)



کاش یادم بره دلم چی میخواست

ناکامی خیلی غمگینتر از شکسته. شکست در مقابل پیروزیه اما ممکنه پیروز باشی و در عین حال ناکام. ناکامی یعنی دلت بخواد موزیسین بشی اما مهندسی برق شریف قبول بشی. ناکامی یعنی دلت دیسکو بخواد اما تو قرعه کشی بانک سفر به عتبات عالیات بهت بیافته. ناکامی یعنی هر چیزی غیر از کام تو، هر چیزی غیر از اونی که تو دلت میخواد. ناکامی یعنی دیگه چه فرقی میکنه چی باشه، وقتی اونی نیست که تو دلت میخواد. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مهر‌ماه سال 1396ساعت 12:18 ق.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



زور میگینااااا


فیلم پورن واسه پاندا میذارین که تحریک بشه و جفتگیری کنه؟!

آخه چرا باید بچه دار بشه وقتی خودش هنوز بچه است و دلش بغل میخواد؟ خرس گنده هست که باشه! خود شما وقتی میبینیش داره برگ میخوره با اون چشمای معصومش، دلت نمیخواد بغلش کنی؟قشنگ مشخصه آمادگی والد شدن نداره. یه جونور هم پیدا شده عقلی میکنه، شما ولش نمکنید....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر‌ماه سال 1396ساعت 02:56 ب.ظ  توسط mhgh  نظرات (2)



960631.2


هم وطن عزیزم که اسم دخترت رو گذاشته ای الیزابت و اصرار داری که دقیقا الیزابت صداش کنی، واقعا درود بر همتت! فکر کنم خود خانواده سلطنتی هم به ملکه الیزابت میگفتن الیزا یا حتی الی. فقط در نظر داشته باش الیزابت جان دو سالشه و طبیعیه که کفشاشو دربیاره و از کالسکه پرت کنه بیرون؛ شما یه مقدار خونسردی ملوکانه داشته باش و یه جوری جیغ نکش که کل جمعه بازار فکر کنن بهت تجاوز شده.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر‌ماه سال 1396ساعت 05:59 ق.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



950701

نوجوون که بودم، گلستان سعدی میخوندم. دو تا مطلب از باب تعلیم و تربیت خیلی خوب یادم مونده. یکی این بود که تربیت باید در خردسالی صورت بگیره و مثال جالبی که داشت این بود که شاخه درخت رو قبل از این که تنه ضخیمی بشه باید کنار یه چوب قیِّم راست نگه داشت وگرنه بعد از گذشتن وقتش دیگه تلاش واسه راست کردنش فایده ای نداره و فقط منجر به شکستنش میشه! دومین مطلب راجع به تأثیر ذات در تربیت بود و مثالش درخت بادام تلخ بود که هر چه شیره به پاش بریزی فایده ای نداره. گرچه این مطلب در ذهن من کاملاً مردود نبود اما همیشه فکر میکردم این همه «پذیرش تأثیر ذات» شاید یک جور «جبرگرایی» باشه. حالا خودم دو تا دختر دوقلو دارم و از محیط بارداری تا محیط رشد اولیه شون یکی بوده و حداکثر تلاش من و پدرشون این بود که بین این دو تا بچه هیچ فرقی نذاریم، اما اخلاق این دو تا بچه زمین تا آسمون با هم فرق میکنه. علاقمندی هاشون و سرگرمی های هر کدوم منحصر به خودشه و برخوردشون با پدیده های یکسان، کاملا متفاوته. عادات خواب و بیداری و سلیقه غذایی که جای خود داره. کنار این دو تا که هستم، دائماً چهره سعدی با اون لبخند رندانه در عکس روی جلد گلستان میاد جلوی چشمم و با نگاه زیرکش میگه: دیدی گفتم؟! دیدی؟!

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر‌ماه سال 1396ساعت 12:42 ب.ظ  توسط mhgh  نظرات (1)



960631


وقتی زیر دوشم، تقریبا قبل از بیرون اومدن از حمام، تو ذهنم یه مطلب بالای بیست خط نوشته ام اما وقتی میام بیرون حوصله تایپ حتی یک خطشو ندارم!


خب به سلامتی تابستون هم که تموم شد و شر هوای گرم داره کم میشه. حداکثر دو ماه هوای عالی در پیش داریم. کاش ریه یدک داشتیم و از این هوا دو برابر استفاده میکردیم. عاشق خنکای صبح این ایامم. 


فسقلیای من مثل اغلب بچه ها دوست ندارن موقع خواب چیزی روشون باشه. تابستون دریچه کولرو جوری تنظیم کردیم که بدون روانداز هواشون خوب باشه. فرض کن زمستون هم بهشون لباس خواب گرم بپوشونم. این مدت که فقط صبح ها سرده چه کنم؟ دیشب به کمرشون پارچه بستم که دل و پهلوشون گرم باشه. صبح رفتم رو گلبهارم پتو کشیدم که بیدار شد و یه چپ چپی نگام کرد. بعد با دست و پای کوچولوش سعی کرد پتو رو کنار بزنه اما چون خوابالود بود نتونست و احساس کرد گیر افتاده. شروع کرد با اون زبون شیرینش غُر زدن. خنده م گرفته بود ولی نخندیدم که عصبانی نشه. دست بردار نبود. پتو رو براش کنار زدم. باز هم غر میزد. فهمیدم کلاً از وجود پتو توی تختش ناراضیه. پتو رو برداشتم. با نگاهش گفت: واقعا که! یه ساعت طول میکشه یه کار ساده رو انجام بدی! نکنه توقع تشکر هم داری؟! بعد هم غلطید و پشتشو به من کرد. 

+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور‌ماه سال 1396ساعت 06:40 ق.ظ  توسط mhgh  نظرات (1)



960625

من شاگرد خوبی بودم. اما از مدرسه بیزار. مدرسه خراشی بود به رخسار خیالات رنگی خردسالی من. مدرسه خوابهای مرا قیچی کرده بود. نماز مرا شکسته بود. مدرسه عروسک مرا رنجانده بود. روز ورود یادم نخواهد رفت: مرا از میان بازری «گرگم به هوا» رودند، و به کابوس مدرسه سپردند. خودم را تنها دیدم. و غریب. غم دورماندگی از اصل با من بود. آدم پس از هبوط بودم. از آن پس و هر بار، دلهره بود که جای من راهی مدرسه می شد. مارسل را در اندیشۀ مدرسه نومیدی دست داد. مرا اضطراب. چیزی که Dora با شرح داستان ورودش به پانسیونا می آفریند. من هم مثل wolf می خواستم کتاب و کاغذ و قلم و کیف مدرسه داشته باشم. اما به کلاس نروم. سیمون دوبوار در کلاس آرام بود. و نمره را دوست داشت. من هم نمره را دوست داشتم، اما هرگز در کلاس قرار نداشتم.

از همه بدتر صدای زنگ مدرسه بود. هرگز ژولیت آدام از دست «این صدای جهنمی» به اندازه من عذاب نکشید. این صدا خیالم را می بُرید. ذوقم را می شکافت. شورم را می نشاند. در کیف مدرسه پنهان می شد. با من به خانه می آمد و فراغتم را می آزرد. وجودی پیدا داشت: به خوابم می آمد. این صدار درس شتاب می داد. و ترس دیر رسیدن. هرگز کافکا به اندازۀ من این ترس را نچشید. از در و دیوار می شنیدم: «مدرسه ات دیر شد». و وای به حالم اگر نرسیده به مدرسه صدای زنگ بلند می شد. صبح، در برف زمستان هم، برابر در بستۀ مدرسه می ماندم تا باز شود. اما سالی یک بار، صدای زنگ مدرسه را اشارت خوش بود. و بشارت می داد: پایان آخرین روز سال، پیش از تعطیلات بزرگ تابستان. در برنامۀ کلاسهای دبستان، نقاشی نبود. هر ماده ای هم که بود، بی معنی بود. معنی کجا و فرهنگ نااهل. هر چه بود از بر می کردیم. شاگرد، کیسه زباله بود. درس در او خالی می شد. «منابع طبیعی ایران» در کتاب جغرافی بود، نه در خاک ایران. سرمشق «ادب» و «راستی» در محیط مدرسه نبود، در رسم الخط مدرسه بود. معلم در سخنرانی مدیر، «پدر دلسوز» بود. در کلاس نه پدر بود نه دلسوز. کتاب درس فارسی یک مرقّع بی قوراه بود. در آن خزف کنار صدف بود: قاآنی کنار مولوی. مولوی در کتاب سال سوّم ابتدایی بود. مهم نبود که مولوی دور از فهم ما بود (دور از فهم دانشجوی ادبیات هم هست)، شعرش از رو هم درست خوانده نمی شد. آموزش جدا بود از زندگی. کتاب تفالۀ واقعیت بود. حرف کتاب، پروانۀ خشک لای کتاب بود. و کتاب مخاطب نداشت. خود مخاطب خود بود. در کتابِ درس خوانده بودم: 

بچه جان بر سر درخت مرو                                                                          لانۀ مرغ را خراب مکن

و بارها بر سر درخت رفتم، لانۀ مرغ را  خراب کردم. نمرۀ اخلاقم در مدرسه بیست بود. در خانه صفر. در مدرسه سر به زیر بودم. در خانه سرکش. در مدرسه می ترسیدم. در خانه می ترساندم. مدرسه هوای دیگر د اشت. خاکی دیگر بود با رسومی دیگر. دیاری بریده از کوچه و بازار شهر بود. یک جزیره بود. لاپوتا بود: در این جزیرهف خوراک درسی ما آبستره بود: نصیحت متساوی الساقین. حکایت متوازی الاضلاع . قرائت قائمه. زبان اهل جزیره را نمی شد فهمید. دوزنده خوب آنجا نبود: لباس فرهنگی بر تن ما می گریست. اهل عمل آنجا نبود. ابتکار و تخیل نبود. دانش، حرفی در کتاب بود. مراوده امکان نداشت. در آن هوا دل می گرفت. جان مشتاق رهیدن بود. 


کپی شده از کتاب اتاق آبی-نوشته سهراب سپهری-انتشارات سروش-چاپ یازدهم 1390


توضیح 1: متن کپی شده از کتابه و سعی کردم رسم الخط و نشانه های نگارشی عین متن کتاب باشه. برای خودم تایپ این همه نقطه و اشکال ویراستاری خیلی آزاردهنده بود! ولی خوندنش در کتاب آزارم نمیداد. به هر حال این است که هست. 

توضیح2: من مدتهاست متن کپی نمیکنم اما دیدم نزدیک مِهره و تب بازگشایی مدارس بالاست و جو نوستالوژِی بازی گرمه. دیدم حس من به مدرسه در این سطور به خوبی توصیف شده، حیفم اومد لذت خوندنش رو با مخاطبینم شریک نشم. 



+ نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1396ساعت 08:30 ق.ظ  توسط mhgh  نظرات (0)



البته غمگین نیستم هنوز

بخاطر سالهای پشت میز نشینی کمردرد و دیسک کمر گرفتم.

چند ماهه که به خاطر کنجکاوی بیش از حد فسقلیا مجبورم همه کارها رو سر پا انجام بدم و حالا کم کم اثر رگهای واریسی روی پای راستم دیده میشه.

و این طوریه که با شیبی ملایم میرم که تبدیل بشم به یه زن میانسال با بیماریهای میانسالی!

+ نوشته شده در  شنبه 25 شهریور‌ماه سال 1396ساعت 09:55 ق.ظ  توسط mhgh  نظرات (1)



  1    2    3    4    5    ...    123  >>