X
تبلیغات
رایتل

































پیچازی

«هیچیش به هیچیش نمیاد»


بعد سالها کتابی رو دستم گرفتم که نمیتونستم زمین بذارمش. یه رمان مدرن فرانسوی که بدون توجه به اسم نویسنده و مترجمش، چون رایگان بود از فیدیبو دانلود کردم. وقتی هم که دیدم راوی اول شخص زنه، بنظرم خیلی طبیعی اومد که نویسنده زن باشه و در آخر که متوجه شدم گرگوار دولاکور مَرده، یه جورایی سرخورده شدم از خودم. خط به خط داستان بینظیر بود.  وقتی زن داستان احساساتشو وصف میکرد، پا به پای اون حسشون میکردم. وقتی از ترسها و تجربه هاش میگفت، میدونستم داره از چی حرف میزنه. وقتی سرنوشت غافلگیرش کرد، من هم غافلگیر شدم. وقتی از، از دست دادن ترسید، من هم ترسیدم....

فقط  آخرشو نفهمیدم، با اینکه دو سه بار خوندم. 


احساس میکنم دلم میخواد دو سه بار دیگه از اول تا آخر بخونمش. 

نوشته شده در دوشنبه 27 آذر‌ماه سال 1396ساعت 12:21 ق.ظ توسط mhgh نظرات (0)

گوشیم چند روز خونه مادرشوهرم جا مونده بود. وقتی پس گرفتم، رمزش ریست شده بود!

آقای قندک میرزا که پای پست 941220 (نشد لینک بدم) از حقوق مادرشوهرها دفاع کردی، شما بیا بگو من با این حجم از بیشعوری و وحشیگری چه کنم؟!

دیگه ببین حماقتشون چقدر گل درشته که شوهرم ازشون دفاع نکرد! هر چه به خودش فشار آورد دید هیچ توجیهی نمیشه کرد.

نوشته شده در یکشنبه 26 آذر‌ماه سال 1396ساعت 12:40 ق.ظ توسط mhgh نظرات (1)

گاهی به واژه ای که میرسم، پرت میشوم به سیزده سالگی،

صدای دو تار در سَرم میپیچد،

و آوای مرد خراسانی:

مرا نه سر نه سامان آفریدند

پریشانم پریشان آفریدند

پریشان خاطران رفتند در خاک

مرا از خاک ایشان آفریدند

و باز زخمه دوتار....و دو تار.... و دوتار....

نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر‌ماه سال 1396ساعت 02:27 ق.ظ توسط mhgh نظرات (1)


تو این سن و سال یه آرزوی نسبتاًاحمقانه دارم. آرزوی یک شئ جادویی، یا مثلاً یک دستگاه الکترونیکی برای سنجش میزان شادی آدمها. به چه دردی میخوره؟ خب راستش میدونم ممکنه دونستن میزان شادی آدمها عوارض جانبی زیادی داشته باشه ولی شاید واسه رفع وسواس فکری من موثر باشه. مثلا اگه دستگاهو داشتم بررسی میکردم ببینم یه زن خانه دار که خودشو وقف خانواده ش کرده ولی همیشه فکر میکنه کم گذاشته در آخر عمر چقدر خوشحاله؟ بعد مقایسه میکردم با یه زن خانه دار دیگه که خودش فکر میکنه خیلی فداکاره ولی از نظر من ناظر بیرونی خیلی هم خودخواه بوده. بصورت تئوری میدونم شادی هر کدوم از اونها -و هر کس دیگه از درونشون سرچشمه میگیره و ارتباط مستقیم با دستاوردهاش نداره اما دلم میخواد دستگاه شادی سنج اینو بکنه توچشمم.

نوشته شده در یکشنبه 12 آذر‌ماه سال 1396ساعت 10:51 ق.ظ توسط mhgh نظرات (0)
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در چهارشنبه 8 آذر‌ماه سال 1396ساعت 12:21 ق.ظ توسط mhgh نظرات (0)


عدسی درست میکنی، از دستت در میره یه عالمه ادویه میریزی توش

چه کنم چه نکنم؟

یه عالمه سیب زمینی بهش اضافه میکنی تا مزه ش رو خنثی کنه. نگاه میکنی به غذا میبینی جای عدسی شده سیب زمینیـــی!

چه کنم چه نکنم؟

همه رو میریزی تو میکسر. نگاه میکنی میبینی یه قابلمه گنده خوراک میکس شده داری، خیلی بیشتر از یک وعده و دو وعده خوانواده ت. 

چه کنم چه نکنم؟

یه کاسه میبری واسه همسایه. همسایه میچشه میبینه قابل خوردن نیست. شوهر همسایه حتی حاضر نمیشه بچشه چون حالش از غذایی که شکل حنای خیس داده است بهم میخوره.

همسایه چه میکنه؟

غذا رو میریزه دور. همون کاری که خودت اول باید میکردی!

نوشته شده در یکشنبه 5 آذر‌ماه سال 1396ساعت 09:49 ب.ظ توسط mhgh نظرات (1)


بدی روزهای خوب اینه که وقتی میگذره تازه میفهمی چقدر خوب بوده.

مثلا یه زمانی بود که من علاوه بر ست کردن روسری و مانتو و شلوار و کیف و کفش، برای هر دست لباسم انگشتر یا دستبند یا ساعت ست هم داشتم! قشنگترینش که خودم خیلی دوست داشتم یه مانتو و دامن طرح سنتی بود به رنگ سبز نسبتا" تیره، با یه شال که یه پرده تیره تر بود. روی مانتو سِرمه قرمز دوخته شده بود و من. با اون لباس دستبند و انگشتری با نگین قرمز میانداختم. 

در حال حاضر بخاطر بچه ها نمیتونم حلقه  ازدواجم رو بندازم چون نگینش برجسته است و موقع تماس با بچه اذیتش میکنه. از طرفی دائما باید بخاطر غذا دادن یا تعویض پوشک دستهامو با دقت بشورم و هر انگشتری مزاحمت محسوب میشه، پس فعلاً قید زیورآلات رو زده ام. الان که یاد اون قِرتی بازی ها که میافتم میفهمم اون روزها چقدر خوب بود....

نوشته شده در شنبه 4 آذر‌ماه سال 1396ساعت 10:56 ب.ظ توسط mhgh نظرات (2)

پست حاوی یک خاطره مثبت هیژده میباشد


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنج‌شنبه 25 آبان‌ماه سال 1396ساعت 03:04 ق.ظ توسط mhgh نظرات (3)


اولین بار که وارد حرم امیرالمومنین شدم، مقابل ایوان طلا که ایستادم و سرمو بال گرفتم، یکباره با همه وجود عظمت و جلال شخص ایشان را احساس کردم. تا این لحظه حضور در برابر هیچ انسان مرده یا زنده ای نتونسته چنین احساس خضوع و خاکساری و احترامی رو در من ایجاد کنه. با همه وجود حس کردم باید سرم رو پایین بندازم و ادب کنم. 

شب آخری که در نجف بودیم،برای  زیارت وداع که رفتیم حس میکردم در حضور مهربانترین شخص دنیام. احساس میکردم دلسوزتر و خوش قلبتر از ایشون ندیده م. توی حریم امنش تا تونستم گریه و درددل کردم کرد و سبکتر از همیشه شدم. 

امروز دوباره تصویر حرمشون رو دیدم. دلم تنگشونه. 

نوشته شده در جمعه 19 آبان‌ماه سال 1396ساعت 08:33 ق.ظ توسط mhgh نظرات (0)

میدونستم بد بودن کار هر کسی نیست. شاید اونقدر مار به خوردم داده باشن، که الان از هر افعی، افعی تر شده باشم اما از افعی بودن خوشحال نیستم. ذات من محبت کردن و بخشیدنه، شاید ژست سردی و لجاجت بگیرم تا طرف مقابل رو ناراحت کنم اما خودم چند برابر اون ناراحتم.

 زندگی برای من مبارزه نبود، اما دیگه باورم شده تو رینگم و راه فراری هم نیست. حتی اگه دستامو بالا بگیرم و تسلیم بشم، باز میزنندم. این مبارزه قانون نداره، داور نداره، حتی برنده هم نداره. تو این مبارزه زخم میزنی تا زخم نخوری و زنده بمونی، زنده بمونی تا مبارزه بعدی رو انجام بدی و باز زخم بزنی تا زخم نخوری... اما من در اوج قدرت باز هم نمیتونم از یه حدی بیشتر زخم بزنم. هنوز از دیدن رنج حریف میرنجم. شاید یه روز دیگه این خرده احساس رو هم نداشته باشم. کسی چه میدونه؟! 

نوشته شده در جمعه 19 آبان‌ماه سال 1396ساعت 04:25 ق.ظ توسط mhgh نظرات (1)
  1    2    3    4    5    ...    125  >>


کد قالب جدید قالب های پیچک


ARCHIVES

CATEGORIES

LINKS

SPECIFIC

DESIGN

OTHERS