کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

راهنمای مطالعه این وبلاگ

یه زمانی من هم مسلمون و معتقد بودم، گاهی وبلاگ بعضی آدمهای گمراه رو میدیدم دلم میسوخت، سعی میکردم با کامنتهام هدایتشون کنم؛ فکر میکردم دارم در حقشون لطف میکنم. بهترین جوابی که در اون دوران گرفتم این بود: «گه نخور»

 

شما تازه وارد عزیز، اگه به ذهنت زد با کامنتهات منو هدایت کنی، یا بهم مشاوره بدی تا مشکلاتم رو حل بکنم، جوابت همین دو کلمه است: «گه نخور»

تو این وانفسا، فلک‌زده‌تر از اونایی که روزه می‌گیرن وجود نداره!


حالا تو هر چی که ریدم، تو یه چیز تونستم خودمو نجات بدم، اونم جدا شدن از مناسکه. واقعن کسشرتر از آیین و شریعت اسل‍‌اامی داریم؟ تا جایی که میدونم یهودیا هم از این مدل کساشیر دارن  ولی فکر کنم شیعه ایرانی تا تونسته غلظتشو زیاد کرده. یهودیا یه شبکه ماهواره‌ای فارسی دارن به اسم درخت زندگی، عاشق اون برنامه‌هایی هستم که از مناسکشون پخش میکنن، قشنگ کپی‌کار بودن مسلمونا رو میکنه تو چشم آدم:))


دیروز به میوه‌فروش گفتم: هیچ وقت هیچ کس از گرسنگی به چیز خوبی نرسیده، بعد فکر کردم عجب حرفی زدم! دمم گرم:))))



اینم که به مجردا میگفتن روزه بگیرید که بتونید بر شهوت غلبه کنید، در مورد من یه نفر که مطلقن اثر عکس داشت. در طول سال غیر از این یک ماه، شاید دو-سه بار خواب ناجور میدیدم، به جاش کل ماه رمضون گرفتار بودم:)) البته بخاطر وسواس فکری در مورد مبطلات روزه و اینها بود ولی به هر حال روزه برای من کارکردی که مورد انتظار بود، نداشت:))



دعا میکنم به حق این شبای مبارک و عزیز، خدا به همه آدمها عقل بده، به روزه‌دارها بیشتر:))

خودم اهل خوبی کردن بی‌توقع هستم، مثلن خوبی به کسی که ممکنه هرگز دوباره نبینمش. بارها بهش فکر کرده‌م که چرا؟ عقل میگه کاری که منفعت شخصی نداشته باشه، بیهوده است، خب من که اعتقادی هم به آخرت و جبران نیکوکاری در اون دنیا ندارم،پس چرا این کارو میکنم؟ اولین جوابم اینه که چون حالم خوب میشه، حس میکنم مفید و به درد بخورم و یه دلیل پیدا میکنم که خودمو دوست داشته باشم (یا کمتر متنفر باشم) دلیل بعدیش هم اینه که خوبی‌های بدون چشمداشت مثل یک قرض به بشریته، تو به کسی که نیاز داره خوبی میکنی و جایی که نیاز داری یکی پیدا میشه که بهت کمک کنه. منظورم این کسشعرهای چرخه انرژی مثبت و اینها نیست، منظورم طبیعی‌ترین رفتار آدم برای بقاست، یعنی آدمها یاد گرفته‌ن بهم خوبی کنن که قدرت بقاشون رو تقویت کنند. حالا چی شد که یاد این چیزها افتادم؟ چون دیشب شهرداری دریچه فاضلاب سر کوچه رو برداشته بود و صبح موقع دور زدن چرخ عقب ماشینم افتاد توش و گیرافتادم. پیاده شدم، و فکر کردم نباید بذارم این اتفاق کثافت گند بزنه به روزم. قفل کردم تا برم چند تا کارگر از سر یه ساختمون در حال ساخت پیدا کنم، یه پولی بدم بهشون که ماشین رو دربیارن. یه دفعه توی کوچه خیلی خیلی خلوت، ساعت ۷:۳۰ صبح، سه تا مرد از سه طرف سر رسیدن و بدون هیچ منت و صحبت اضافه، ماشین رو درآوردن و من رو دچار حال مکاشفه‌طوری کردند، جوری که قلبم پر از سپاسگزاری و اعتماد به آدمها شد. 

از تاثیری که روی اطرافیانم دارم، می‌ترسم. دوست ندارم نبودن من عامل -یا شاید بهانه‌ی تباهی‌شان شده باشد یا در آینده بشود. دوست ندارم افسار زندگیشان را به نظرات من ببندند. دوست ندارم مرجع و مشاورشان باشم. بیش از همه، خودم می‌دانم که چقدر گیج و گمراهم، گمراه که نه، قائل به بی‌راهگی این دنیا هستم و نمی‌دانم به چه زبانی بهشان بفهمانم من برایشان ستاره‌ی راهنما که هیچ، فانوس کم‌سو هم نمی‌توانم باشم. از اینکه یک‌چشم شهر کورها باشم بیزارم. عجیب است که این کاریزمای منحوسی که همیشه داشته‌ام، روی فرزندانم هیچ اثری نداشته، یا حداقل من نمی‌توانم تاثیرش را ببینم. کره مادیان‌های وحشی و زیبای من تنها از غریزه‌ای پیروی می‌کنند که برای من مطلقن ناشناخته است، در شهر مرموز و خیال‌انگیز آنها، من یک کور مادرزادم. کاش مثل مادرم به خودم و دانش و توانم ایمان داشتم و بابت هر زحمتی که کشیده‌م، از خودم ممنون و سپاسگزار می‌بودم. 

پناه بر زندگی

پرسیدم: خوبی؟

گفت: همونقدر که یه ایرانی، این روزها می‌تونه خوب باشه.

کم ماند ز اسرار که معلوم نشد

مرگ، ورشکستگی و بلایای طبیعی، مثل هوایی که نفس میکشیم، ما را احاطه کرده‌اند؛ هوا را اگر نباشد درمی‌یابیم، آنها را اگر باشند. هر وقت در زندگی شکستی گریبانم را می‌گیرد، برای آنکه کم نیاورم به خود یادآوری می‌کنم می‌توانست مرگ باشد یا بی‌خانمانی که از مرگ بدتر است؛ اما زنده‌ام، رفاه نسبی و سقف بر سر خود و عزیزانم دارم، پس اوضاع آنقدرها هم بد نیست. دنیای بیرون از من هرگز به آخر نمی‌رسد. دنیای درون من هم هنوز به آخر نرسیده است اگر چه وحشت را در دو قدمی خود یافتم، زیر جلد آدمی که فکر میکردم امن است.

چقدر حرف تو سرمه، چقدر بی‌مخاطبم

میدونی قرصا که آدم رو تغییر نمیدن، تو با جهان‌بینی که از بچگی به سلولهات فرو شده زندگی میکنی، حالا این وسط چار تا حرف خوب هم یاد میگیری که مثلن نگاهت به زندگی رو اصلاح کنی، ولی تهش همونی، همونی که سعی میکنی به کمک قرصا قایمش کنی. 

بر هیچ مپیچ

اینم که بشر فکر میکنه حتمن باید یه کار خاصی بکنه تو زندگیش، بلائیه که تو سده‌های اخیر گریبانگیرش شده. چشم به هم بزنی عمر تموم میشه و میگی ای دریغ از عمر رفته! لازم نیست این همه فکر کنی، کاری رو بکن که عشقته؛ چون اغلب اونایی که خیلی تاثیرگذار بودن، اراده نکرده‌ن که چنین کسی باشن.

کسی آخر توییتش نوشته: آدمیزاد خیک ماست نیست که اگر به او انگشت بزنی، جای انگشت هم بیاید؛ و من فکر میکنم به همه انگشتهایی که جایشان در من مانده و به همه پشت‌دستی‌هایی که بی‌هوا زدم به کسانی که می‌ترسیدم جای انگشتشان بماند و به این آخرین دستی که با موذی‌گری تمام خودش را به من رساند و هر پنج انگشتش را با ناخنهای تیز در روحم فرو کرد و خدا می‌داند تا کی باید اوف اوف کنم تا این زخم هم از سوزش بیافتد.

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت، شما که هنرمندی خانوم جان...

ایران درودی، روی دیوار موزه هنرهای معاصر دارد از خواست و اراده‌اش برای تعیین مسیر زندگی‌اش دم میزند؛ کسی که در جوانی در اروپا درس خوانده و تاب خورده و در نیویورک دوره فیلم‌سازی دیده است!

بله خانم درودی، زنِ موفق خراسانی که به ایرانی بودن و خراسانی بودن و زن بودنت مفتخری، باید هم باشی، چراکه هیچ کدام از اینها نتوانست بند محکمی به پای تو باشد، یا تیری به بالت. به خودت افتخار کن خانم درودی عزیز و به ما هیچ‌ها شرم بده بابت آنکه نقاطی محو در کف هرم مازلو هستیم. ما هیچ‌ها جلوی تابلوهای باشکوهت میایستیم و تحسین میکنیم اما میدانیم که دروغ میگویی که هر چه داری از توجه و محبت ماست.