-
احوال این روزای من
جمعه 9 مردادماه سال 1405 23:48
پرسید: مادربزرگ تو که ده شکم زاییدی، با آقاجون فقط فکر عشق و حال بودین، یا جدی جدی این همه بچه میخواستین؟ جواب داد: هیچ کدوم ننه، من فقط مشت و مال میخواستم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 مردادماه سال 1405 09:12
اخلاقش که سگی بود، پرنده بدبخت رو که داشت سر و صدا میکرد برد دم پنجره، در قفسش رو باز کرد و سرش داد کشید: 《برو! برو بیرون! چقدر سر و صدا میکنی! یا خفه شو، یا برو بیرون!》اون طفلی که از بیرون میترسه، جایی نرفت و موند ولی از اون روز صداش در نمیاد، فقط کز میکنه کنج قفس. حتی وقتی باهاش حرف میزنیم هم مثل سابق توجه نمیکنه....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 مردادماه سال 1405 22:56
آدم وقتی میخواد دووم بیاره، خودشو دلداری میده، به خودش میگه حالا اونقدرها هم اوضاع بد نیست، سخت نگیر، این آدمی که آقابالاسرته بالاخره یه خوبیهایی هم داره... ولی یه جا یه وقت خیلی معمولی داری واسه یه آدم رندوم تعریف میکنی که وقتی فلان مسئله پیش اومد تو چی گفتی و از اون چی شنفتی، یهو میبینی چشمای مخاطبت گرد شده از...
-
050502
جمعه 2 مردادماه سال 1405 03:25
دکوراسیون اتاق بچهها را کاملن عوض کردیم، کلید و پریزها را اضافه کردیم، نورپردازی را بهبود دادیم، پنجرهها را که قبلن عوض کرده بودیم، رنگ تازه زدیم، کلی قفسه و گنجه و کشو اضافه کردیم، برای هر کدامشان یک آینه قدی در نظر گرفتیم، تختشان را بزرگتر کردیم، تازه قرار است روتختی، لوستر و فرش و پرده هم برای اتاقشان بگیریم. یک...
-
مصاحب دلپذیر من-۱
سهشنبه 30 تیرماه سال 1405 08:04
میگم: آدم باید حواسش باشه به چی تکیه میکنه، یه دیوار آجری سفت یا یه پرچین هیزمی بی خاصیت. گاهی به رو و روی چهار دست و پات بیافتی بهتر از اینه که یهو پشتت خالی بشه. میگه: این تشبیهت خیلی تصویر روشنی میسازد. آدم وقتی خسته است، دیگر فقط دنبال تکیهگاه نیست؛ دنبال تکیهگاه قابل اعتماد است. چیزی که وقتی وزنش را روی آن...
-
به زنی که پناهنده به هیچ بود
سهشنبه 30 تیرماه سال 1405 07:40
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 تیرماه سال 1405 04:15
شبها مادرم توی کابوسهامه، مثل قدیمها روی پای خودش ایستاده، تر و فرزه. باز داره با من دعوا میکنه. من جوونم، بی پناه و مستاصلم، نمیدونم چطور باید از خودم محافظت کنم. داد میزنم، گریه میکنم. مادرم اما مثل همون موقعها نفوذناپذیره، حق به جانب و یک کلام؛ بی نیاز از همه روشو برمیگردونه و حرف خودشو تکرار میکنه. در اوج بی چارگی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 تیرماه سال 1405 22:58
از ترس مرگ، دو دستی چسبیده ام به زندگی!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 تیرماه سال 1405 00:07
فاصله میتواند شفابخش باشد. گاهی فقط باید دور شد، برای مدتی هرچند کوتاه؛ اگرچه خودت هم میدانی مثل کِش تنبان راه فراری از این لیفه ی تنگ نداری، کمی که دور شوی باز سر جایت کشیده میشوی.
-
قوانین ازدواج من- راهکارهایی برای بقا و آسودگی
چهارشنبه 3 تیرماه سال 1405 06:37
*فقط حرفهایی رو بزن که اون دوس داره بشنوه. لازم نیست نظر واقعیتو بدونه چون ثابت کرده فهم و جنبه کافی نداره و تو هم نمیتونی وادارش کنی که چیزی رو بفهمه با بپذیره *ازش چیزی جز پول نخواه، چون تنها وظیفه ای که برای خودش قائله پول درآوردنه و انصافن تلاش میکنه و نسبتن موفقه. قبول کن که اون قرار نیست همدل، همزبون ، همفکر،...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 اسفندماه سال 1404 03:14
کاش رویایی داشتم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 اسفندماه سال 1404 13:19
دچار درد در یک ناحیه جدید شدهم، نفس نمیتونم بکشم، قفسه سینهم از وسط به سمت راست دردناکه و درد بین پستان و پشتم منتشر میشه. مدام گریه دارم و پسش میزنم. تحملم تموم شده. دیگه نمیتونم خویشتنداری کنم. دیشب مست کردم و زار زار گریه کردم، فکر کردم دارم خالی میشم و حتمن صبح حالم بهتر میشه ولی صبح این درد تازه بهم حمله کرد....
-
خوش به حال درختها، در هر حال شکوفههاشونو در میکنن، نگران هیچی نیستن.
پنجشنبه 21 اسفندماه سال 1404 02:46
فک و فامیل دارن در مورد اتمام ج.ن.گ حرف میزنن، از اینکه دشمن! درخواست! آتشبس! داده و حداکثر تا یک هفته دیگه همه چیز تمومه. میگم: با هر کی فکر میکنه ج.ن.گ زودتر از یک ماه بعد تموم میشه، شرط میبندم؛ یک به ده. ج.ن.گ تازه تو جنوب و تنگه ه.رم.ز شروع شده. فقط در یک صورت به زودی تموم میشه، اینکه آ.خو.ندا دستاشونو ببرن بالا،...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 اسفندماه سال 1404 03:08
خداحافظ گری کوپر رو ول کردم، خواندن پیدیاف سخت بود، حال نداشتم. نسخه کاغذی سقوط از آلبر کامو رو شروع کردم، ترجمهش افتضاح بود ول کردم. یک کتابی پیدا کردهم به نام پیدایش، اسم نویسندهش فکر کنم دن براون یا همچین چیزی بود، همونکه راز داوینچی رو هم نوشته. یک فصل ازش خوندهم و به نظرم خیلی جالبه، دور و برما را دائم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 اسفندماه سال 1404 19:35
کتاب جدید با بقیه چیزایی که تا به حال خوندهم متفاوته، ادبیاتش منو یاد ناتوردشت میندازه حالا شاید تا آخر جنگ، هر روز یه یادداشت بنویسم. یه کوک کوچیکه واسه اینکه به زندگی وصل شم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 اسفندماه سال 1404 06:05
خداحافظ گری کوپر روشروع کردهم. تو این ایام جنگ، چیکار میشه کرد جز خزیدن به کتاب و قصه؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 اسفندماه سال 1404 06:15
تو این وانفسا، فلکزدهتر از اونایی که روزه میگیرن وجود نداره! حالا تو هر چی که ریدم، تو یه چیز تونستم خودمو نجات بدم، اونم جدا شدن از مناسکه. واقعن کسشرتر از آیین و شریعت اسلاامی داریم؟ تا جایی که میدونم یهودیا هم از این مدل کساشیر دارن ولی فکر کنم شیعه ایرانی تا تونسته غلظتشو زیاد کرده. یهودیا یه شبکه ماهوارهای...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 اسفندماه سال 1404 17:18
خودم اهل خوبی کردن بیتوقع هستم، مثلن خوبی به کسی که ممکنه هرگز دوباره نبینمش. بارها بهش فکر کردهم که چرا؟ عقل میگه کاری که منفعت شخصی نداشته باشه، بیهوده است، خب من که اعتقادی هم به آخرت و جبران نیکوکاری در اون دنیا ندارم،پس چرا این کارو میکنم؟ اولین جوابم اینه که چون حالم خوب میشه، حس میکنم مفید و به درد بخورم و یه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 اسفندماه سال 1404 19:07
از تاثیری که روی اطرافیانم دارم، میترسم. دوست ندارم نبودن من عامل -یا شاید بهانهی تباهیشان شده باشد یا در آینده بشود. دوست ندارم افسار زندگیشان را به نظرات من ببندند. دوست ندارم مرجع و مشاورشان باشم. بیش از همه، خودم میدانم که چقدر گیج و گمراهم، گمراه که نه، قائل به بیراهگی این دنیا هستم و نمیدانم به چه زبانی...
-
پناه بر زندگی
سهشنبه 21 بهمنماه سال 1404 02:24
پرسیدم: خوبی؟ گفت: همونقدر که یه ایرانی، این روزها میتونه خوب باشه.
-
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
چهارشنبه 14 آبانماه سال 1404 10:37
مرگ، ورشکستگی و بلایای طبیعی، مثل هوایی که نفس میکشیم، ما را احاطه کردهاند؛ هوا را اگر نباشد درمییابیم، آنها را اگر باشند. هر وقت در زندگی شکستی گریبانم را میگیرد، برای آنکه کم نیاورم به خود یادآوری میکنم میتوانست مرگ باشد یا بیخانمانی که از مرگ بدتر است؛ اما زندهام، رفاه نسبی و سقف بر سر خود و عزیزانم دارم، پس...
-
چقدر حرف تو سرمه، چقدر بیمخاطبم
چهارشنبه 14 آبانماه سال 1404 10:33
میدونی قرصا که آدم رو تغییر نمیدن، تو با جهانبینی که از بچگی به سلولهات فرو شده زندگی میکنی، حالا این وسط چار تا حرف خوب هم یاد میگیری که مثلن نگاهت به زندگی رو اصلاح کنی، ولی تهش همونی، همونی که سعی میکنی به کمک قرصا قایمش کنی.
-
بر هیچ مپیچ
چهارشنبه 14 آبانماه سال 1404 10:28
اینم که بشر فکر میکنه حتمن باید یه کار خاصی بکنه تو زندگیش، بلائیه که تو سدههای اخیر گریبانگیرش شده. چشم به هم بزنی عمر تموم میشه و میگی ای دریغ از عمر رفته! لازم نیست این همه فکر کنی، کاری رو بکن که عشقته؛ چون اغلب اونایی که خیلی تاثیرگذار بودن، اراده نکردهن که چنین کسی باشن.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 مهرماه سال 1404 18:40
کسی آخر توییتش نوشته: آدمیزاد خیک ماست نیست که اگر به او انگشت بزنی، جای انگشت هم بیاید؛ و من فکر میکنم به همه انگشتهایی که جایشان در من مانده و به همه پشتدستیهایی که بیهوا زدم به کسانی که میترسیدم جای انگشتشان بماند و به این آخرین دستی که با موذیگری تمام خودش را به من رساند و هر پنج انگشتش را با ناخنهای تیز در...
-
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت، شما که هنرمندی خانوم جان...
پنجشنبه 10 مهرماه سال 1404 13:52
ایران درودی، روی دیوار موزه هنرهای معاصر دارد از خواست و ارادهاش برای تعیین مسیر زندگیاش دم میزند؛ کسی که در جوانی در اروپا درس خوانده و تاب خورده و در نیویورک دوره فیلمسازی دیده است! بله خانم درودی، زنِ موفق خراسانی که به ایرانی بودن و خراسانی بودن و زن بودنت مفتخری، باید هم باشی، چراکه هیچ کدام از اینها نتوانست...
-
قفسم را به باغ هم که ببرید، شاد نخواهم شد.
سهشنبه 20 خردادماه سال 1404 06:26
صدای بلندگوی کافه ساحلی، توی حیاط مجتمع پیچیده. خواننده دوزاری داره ادای ابی رو درمیاره و از آدمهایی که سرجمع ۳۰-۴۰ نفرن میخواد که تو این کنسرت دوزاری همراهیش کنن. من دست بچه رو گرفتهم و داریم میریم که قورباغهی آوازخون توی حوض رو نشونش بدم، غافل از اینکه تو سر و صدای امشب اون هم رغبتی به آواز خوندن نداره. صدای مقلد...
-
خود را برهاندمی ز سرگردانی
چهارشنبه 7 خردادماه سال 1404 11:38
به تعریف جدیدی از خوشبختی رسیده ام. خوشبخت کسی است که پاسخش به این سوال مثبت باشد. «اگر امکان داشت از تولد خودت جلوگیری کنی (با علم به ویژگی های فردی و زندگی که تا کنون گذرانده ای) آیا باز هم دوست داشتی متولد شوی؟» به این نتیجه رسیده ام که زندگی شایسته کسانی است که آن را میخواهند، اگر چه سخت یا تلخ. حیات برای این...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 اردیبهشتماه سال 1404 08:35
وقتی بچههام نیستن، دلم میخواد هیچ کاری نکنم و فقط از نبودن اونا لذت ببرم. نفس حضور اونها نیست که آزارم میده، موضوع اینه که وقتی اونا حضور دارن من بیش از حد انرژی صرف میکنم فقط برای اینکه «مادرم» نباشم، تلخ جوابشون رو ندم-که تو مغزم دارم میدم-، از چند بار تکرار یک حرف خسته و عصبی نشم -که در واقع میشم- از حرفها و...
-
باید نقص هستی رو پذیرفت
سهشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1404 00:29
آره واقعن خوبه چون سعیش رو میکنه و نسبتن عالیه چون متوسط جامعه خیلی پایین و ریدمانه ولی «آن»ی رو که باید، نداره و نمیتونه داشته باشه
-
شیره هم اگر زیادی بجوشد، تلخ میشود
سهشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1404 22:04
امروز با مریم (همکلاسی قدیمیام) قرار داشتم. مریم برای خودش کسی شده، معاون شعبه بانک و فرمانیهنشین است و خلاصه دست روی زانو گرفته و از جا بلند شده؛ من اما یک زن خانهدار هستم، یکی از هزاران مهرهی پیادهای که قبل از برداشتن قدم دوم به دست رقیب حذف و از میدان به در میشوند. مریم مقنعه و مانتو شلوار فرم به تن دارد، زیر...