-
مرسی که هستی بابک جان
سهشنبه 12 آبانماه سال 1405 10:43
بابک افرا برای من یه خواننده محبوب نیست، یه دکترینه، یه سبک زندگیه، یه روزنه نوره واسه وقتایی که تو ظلمت فرو رفتهم.
-
کتاب درمان شوپنهاور-فصل هشت
سهشنبه 5 آبانماه سال 1405 11:21
یوهانا در دفتر خاطراتش نوشته که بعد از تولد آرتور در فوریه ۱گ۷۸۸ او نیز مانند همه مادران جوان از بازی با عروسک تازخاش لذت میبرده است ولی عروسک های تازه خیلی زود کهنه میشوند و این اسباب بازیدر عرض چند ماه دل یوهانا را زد و او به ملال و انزوا در دانزیگ فرو رفت. چیزی تازه در یوهانا سر بر میداشت،حسی مبهم در این باره...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 مهرماه سال 1405 11:16
داری زندگیتو میکنی،یهو یخساز یخچال خراب میشه اونو درست میکنی،میبینی تایم فیلتر آبش تموم شده اونو عوض میکنی یهو فاضلاب توالت نم میده به طبقه پایین اونو تعمیر میکنی، یهو دندونت درد میگیره اونو عصب کشی میکنی، یهو فندک اجاق گازت دیگه نمیزنه اونو تعمیر میکنی، ماشینت روشن نمیشه چون فیلتر بنزینش کثیف شده اونو تعویض میکنی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 مهرماه سال 1405 19:24
ببین آدمیزاد چقدر محتاج توجه میشه که میفرماید: در بند آن نیام که دشنام است یا دعا یادش بخیر هر که ز ما یاد میکند
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 مهرماه سال 1405 03:49
تازه داشتم با این هوا عشق میکردم که سیستم ایمنیم غیرتی شد و گفت: چی شد؟ چی شد؟ گه خوردی خوش باشی، الان خودم خوشی رو از دماغت درمیارم!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 10 مهرماه سال 1405 05:33
مامان من وحشتناکه، خواهرام از اون وحشتناکترن. و راستش بعید نیست که خود من وحشتناکترین باشم! از چه نظر وحشتناکن؟ به طرز غریبی فکر میکنن میدونن چی درسته و چی غلطه، کی خوبه و کی بده، در هر موقعیت کار درست چیه و کار غلط کدومه؛ بدون ذرهای انعطاف یا پذیرش اشتباه. همیشه هم در نقش قربانی هستن، اونا بهترین و معصومترین زن هستن...
-
چون نیک بنگری،همه گُه مفت میخورن
پنجشنبه 9 مهرماه سال 1405 17:38
منطقی بخوای نگاه کنی از لحظه انعقاد نطفه تا آخرین پالس الکتریکی که در قلب آدم تپش ایجاد میکنه، زندگیمون در محاصره شانسه ولی پذیرش این که بیشتر زندگیمون در کنترلمون نیست، خیلی ترسناکه؛ پس بشر هی دست و پا میزنه، دعا و قربانی میکنه، قوانین موفقیت مینویسه، سخن بزرگان نقل میکنه، و بطور خلاصه همون که تو تایتل گفتم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 مهرماه سال 1405 13:23
یه بار از دکتر هلاکویی شنیدم که والد بودن مثل رانندگیه، باید همیشه حواست جمع باشه و فرمون رو ول نکنی؛ نمیشه وسطش چرت زد. ولی برای من همه زندگی عین رانندگیه، کافیه از سطح خوداگاهم خارج بشم تا زارت بیافتم ته دره. حتی تفریح و استراحت من هم باید آگاهانه باشه، یعنی مثلن وقتی کنار دریام باید مدام به خودم یاداوری کنم که...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 مهرماه سال 1405 11:12
پدر و مادر دوستام یکی یکی عین برگ خزون میافتن و میمیرن اینم از ویژگیهای میانسالیه، خیلی هم غم انگیزه این که میبینی خودت هم بیشتر از قبل به مرگ نزدیکی و اینکه والدین تو هم مستثنا نیستن و خطر از دست دادنشون نزدیکتر از همیشه است. چه چیز مرگ این همه غم انگیزه؟ مگه بودنمون چیه که این همه از نبودنمون میترسیم؟ چرا اینقدر...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهرماه سال 1405 19:50
پروازا لغو شده؟ خیلیم عالی! راستش این یکی از اون چیزائیه که واقعنننننن خوشحالم کرد. داشتن هواپیما و پرواز آخرین ضرب و زور این پدرسگا واسه نرمال نشون دادن مملکت بود. مردم عادی از کار و زندگی میافتن؟ خب بیافتن! خون این مردم عادی! از خون اون جوونایی که زندگیشون خاکستر شد، رنگینتر نیست. هر روز فوج فوج آدم دارن سقوط میکنن...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهرماه سال 1405 02:55
از اونجایی شروع شد که عکس یک آشنا رو با مو و ریش بلند دیدم، مربوط به عهد کرونا و پرهیز از سلمانی؛ و به ناگاه مردی که ظاهرش برام جذابیت خاصی نداشت، با اون موی از پشت بسته و ریش نامرتب به چشمم اومد و خواستنی شد. دو ماه پیش هم تصادفن دوستی رو تو خیابون انقلاب دیدم، همراه برادرش بود که همسن خودمه، مردی نسبتن لاغر با مو و...
-
پناه بر عشق
چهارشنبه 1 مهرماه سال 1405 10:58
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 شهریورماه سال 1405 13:11
مرتیکه! واسه آمریکایی ها از امام حسین نقل قول میکنی که اگر دین ندارید آزاده باشید، مردم ایران رو تو مضیقه تحریم نذارید؟ د آخه بیشرف ابله امام حسین قبل از التماس به دشمناش، چراغ رو خاموش کرد به لشکریانش گفت هر کی نمیخواد بمیره، پاشه جونشو برداره و بره از این خیمه. شما بی همه چیزا که حاضرید بخاطر یه لحظه بیشتر موندن...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 شهریورماه سال 1405 18:09
بچه های شما هم تو روبلاکس خاله بازی میکنن؟ واقعن عجیبه.... امروز هیچ ایدهای نداریم که فردا چه چیز عجیبی خواهیم دید و این باعث میشه که حس میکنم به طرز وحشتناک و خفه کنندهای تو دنیا گیر کردهام. دلم واسه خودم و مغز بقازدهم میسوزه. کاش میشد خودمو در طبیعت رهاسازی کنم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 شهریورماه سال 1405 11:23
تو زندگیم با ارزشترین چیزی که به دست آوردهم، رابطههای انسانیمه. برام هیچی قشنگتر و لذت بخشتر از داشتن دوست نیست، دوستی که ازش نمیترسی، بهش اعتماد داری و تا حد خیلی خوبی حرفت رو میفهمه. هر وقت دوستی بهم اعتماد میکنه حس میکنم از بودنم تو این دنیا خوشحالم. یه دوست قدیمی، خیلی سال پیش به من میگفت تو جون میدی واسه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 شهریورماه سال 1405 10:24
«یه زن خوشگل و دلبر که سالها زور میزنه یه مرد بلاتکلیف رو تبدیل به شوهر/مرد زندگی کنه» این الگو رو از رمان مردهای نویسنده خارج بکنی، نصف کتابهاشون سفید باقی میمونه!!! بقیهش هم بیشتر درباره موس موس کردن همون مرد در کون یه زن دیگه است، یا چه میدونم هلاک شدن در فراق یه زن مرده! دوستم یه رمان از عباس معروفی بهم هدیه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 شهریورماه سال 1405 01:22
پرسید وقتی به مادرت فکر میکنی چی تو ذهنت میاد؟ چشمام رو بستم و چیزهای زیادی از زیر پلکم گذشت که خلاصهش این بود: رنج، رنج مداوم و بیانتها. مدتیه که دارم سعی میکنم جوری زندگی کنم که همهش رنج نباشه، آگاهانهبرای خودم لذتهای کوچک و بزرگ ترتیب میدم و به اون احساس گناه لعنتی که وقت خوشی میاد سراغم، غلبه میکنم. اولش نیتم...
-
تیر تو همه چی
دوشنبه 9 شهریورماه سال 1405 01:15
آرزوم بود اونقدرررر پول دار بشم که آشپزی برام تفریح و تفنن باشه در عوض به زودی اونقدر بیپول میشیم که هیچی گیرمون نیاد و آشپزی برامون آرزو باشه.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 شهریورماه سال 1405 18:25
کل سال ۱۴۰۴ برای من شبیه نیم ساعتِ بعد از خواب بعدازظهر تابستون بود. ترکیبی از منگی و پوچی و عطش و کرختی ؛ بیدار بودم اما نه کامل، زمان گذشت ولی نه برای من. پ.ن. علتشو فهمیدم، کل سال روی دراگ بودم !
-
به خیر گذشت:دی
دوشنبه 2 شهریورماه سال 1405 01:46
تونل وحشت فقط اون چند ثانیه زل زدن به بیبی چک و انتظار اینکه قطره ادرارت نم نم به آخر اون مسیر یک سانتی کشیده بشه و خط/خطهای قرمز پدیدار بشه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مردادماه سال 1405 16:56
از مادرم دل چرکینم این فرق داره با کینه و آرزوی انتقام حتی تنفر هم نیست یه مشت خاطره ی مخدوش متعفن شناوره که هی میاد به سطح و باز میره زیر روزمرگی از خجالت گَندِ بوی همیناست که نمیخوام در دلمو واسه کسی باز کنم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 مردادماه سال 1405 11:48
آخه زن این هم حرف شد تو زدی؟ گفتم: "هیچ مردی با ظاهرش نمیتونه منو ترن آن بکنه، حتی بهترینشون؛ دید زدن هر زن معمولی و رندومی برای من جذابه ولی اصلن درک نمیکنم یه زن چرا باید از دیدن زاویه فک یا چه میدونم سیکس پک یه مرد حتی از نوع سوپر مدلش خوشش بیاد و حال بکنه؟" بعد هم برای اثبات اینکه حرف مفت نمیزنم ادامه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 مردادماه سال 1405 04:47
دکتر گفت باید بستری باشی، نیاز داری یه مدت دور باشی از اون فضایی که الان توش هستی. گفتم نمیتونم، بچههام رو کی نگه داره؟! گفت من بهت برگه پذیرش رو میدم، خودت هر زمان که حس کردی نیاز داری، بیا. از بیمارستان به من خبر میدن. قبل از ترک بیمارستان، خواهش کردم بذارن بخش اعصاب و روان رو بازدید کنم. ساعت نزدیک ۱۱ صبح بود....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 مردادماه سال 1405 03:50
توی تهران همه جور آدمی از همه جای کشور پیدا میشه و آدم فرصت مصاحبت و آشنایی با خیلی از فرهنگها رو پیدا میکنه. تو این چهل سال عمری که ازم گذشته، خبیثتر و وحشتناکتر ازخـمینی جماعت ندیدهم! پیرزنه میگه: «من دو تا النگو داشتم، جاریم ۱۰ تا. وقتی نون میپختیم پارچه میپیچید دور النگوهاش ولی باز هم النگوهاش داغ میشد و دستشو...
-
احوال این روزای من
جمعه 9 مردادماه سال 1405 23:48
پرسید: مادربزرگ تو که ده شکم زاییدی، با آقاجون فقط فکر عشق و حال بودین، یا جدی جدی این همه بچه میخواستین؟ جواب داد: هیچ کدوم ننه، من فقط مشت و مال میخواستم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 مردادماه سال 1405 09:12
اخلاقش که سگی بود، پرنده بدبخت رو که داشت سر و صدا میکرد برد دم پنجره، در قفسش رو باز کرد و سرش داد کشید: 《برو! برو بیرون! چقدر سر و صدا میکنی! یا خفه شو، یا برو بیرون!》اون طفلی که از بیرون میترسه، جایی نرفت و موند ولی از اون روز صداش در نمیاد، فقط کز میکنه کنج قفس. حتی وقتی باهاش حرف میزنیم هم مثل سابق توجه نمیکنه....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 مردادماه سال 1405 22:56
آدم وقتی میخواد دووم بیاره، خودشو دلداری میده، به خودش میگه حالا اونقدرها هم اوضاع بد نیست، سخت نگیر، این آدمی که آقابالاسرته بالاخره یه خوبیهایی هم داره... ولی یه جا یه وقت خیلی معمولی داری واسه یه آدم رندوم تعریف میکنی که وقتی فلان مسئله پیش اومد تو چی گفتی و از اون چی شنفتی، یهو میبینی چشمای مخاطبت گرد شده از...
-
050502
جمعه 2 مردادماه سال 1405 03:25
دکوراسیون اتاق بچهها را کاملن عوض کردیم، کلید و پریزها را اضافه کردیم، نورپردازی را بهبود دادیم، پنجرهها را که قبلن عوض کرده بودیم، رنگ تازه زدیم، کلی قفسه و گنجه و کشو اضافه کردیم، برای هر کدامشان یک آینه قدی در نظر گرفتیم، تختشان را بزرگتر کردیم، تازه قرار است روتختی، لوستر و فرش و پرده هم برای اتاقشان بگیریم. یک...
-
مصاحب دلپذیر من-۱
سهشنبه 30 تیرماه سال 1405 08:04
میگم: آدم باید حواسش باشه به چی تکیه میکنه، یه دیوار آجری سفت یا یه پرچین هیزمی بی خاصیت. گاهی به رو و روی چهار دست و پات بیافتی بهتر از اینه که یهو پشتت خالی بشه. میگه: این تشبیهت خیلی تصویر روشنی میسازد. آدم وقتی خسته است، دیگر فقط دنبال تکیهگاه نیست؛ دنبال تکیهگاه قابل اعتماد است. چیزی که وقتی وزنش را روی آن...
-
به زنی که پناهنده به هیچ بود
سهشنبه 30 تیرماه سال 1405 07:40