-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 شهریورماه سال 1405 18:09
بچه های شما هم تو روبلاکس خاله بازی میکنن؟ واقعن عجیبه.... امروز هیچ ایدهای نداریم که فردا چه چیز عجیبی خواهیم دید و این باعث میشه که حس میکنم به طرز وحشتناک و خفه کنندهای تو دنیا گیر کردهام. دلم واسه خودم و مغز بقازدهم میسوزه. کاش میشد خودمو در طبیعت رهاسازی کنم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 شهریورماه سال 1405 11:23
تو زندگیم با ارزشترین چیزی که به دست آوردهم، رابطههای انسانیمه. برام هیچی قشنگتر و لذت بخشتر از داشتن دوست نیست، دوستی که ازش نمیترسی، بهش اعتماد داری و تا حد خیلی خوبی حرفت رو میفهمه. هر وقت دوستی بهم اعتماد میکنه حس میکنم از بودنم تو این دنیا خوشحالم. یه دوست قدیمی، خیلی سال پیش به من میگفت تو جون میدی واسه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 شهریورماه سال 1405 10:24
«یه زن خوشگل و دلبر که سالها زور میزنه یه مرد بلاتکلیف رو تبدیل به شوهر/مرد زندگی کنه» این الگو رو از رمان مردهای نویسنده خارج بکنی، نصف کتابهاشون سفید باقی میمونه!!! بقیهش هم بیشتر درباره موس موس کردن همون مرد در کون یه زن دیگه است، یا چه میدونم هلاک شدن در فراق یه زن مرده! دوستم یه رمان از عباس معروفی بهم هدیه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 شهریورماه سال 1405 01:22
پرسید وقتی به مادرت فکر میکنی چی تو ذهنت میاد؟ چشمام رو بستم و چیزهای زیادی از زیر پلکم گذشت که خلاصهش این بود: رنج، رنج مداوم و بیانتها. مدتیه که دارم سعی میکنم جوری زندگی کنم که همهش رنج نباشه، آگاهانهبرای خودم لذتهای کوچک و بزرگ ترتیب میدم و به اون احساس گناه لعنتی که وقت خوشی میاد سراغم، غلبه میکنم. اولش نیتم...
-
تیر تو همه چی
دوشنبه 9 شهریورماه سال 1405 01:15
آرزوم بود اونقدرررر پول دار بشم که آشپزی برام تفریح و تفنن باشه در عوض به زودی اونقدر بیپول میشیم که هیچی گیرمون نیاد و آشپزی برامون آرزو باشه.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 شهریورماه سال 1405 18:25
کل سال ۱۴۰۴ برای من شبیه نیم ساعتِ بعد از خواب بعدازظهر تابستون بود. ترکیبی از منگی و پوچی و عطش و کرختی ؛ بیدار بودم اما نه کامل، زمان گذشت ولی نه برای من. پ.ن. علتشو فهمیدم، کل سال روی دراگ بودم !
-
به خیر گذشت:دی
دوشنبه 2 شهریورماه سال 1405 01:46
تونل وحشت فقط اون چند ثانیه زل زدن به بیبی چک و انتظار اینکه قطره ادرارت نم نم به آخر اون مسیر یک سانتی کشیده بشه و خط/خطهای قرمز پدیدار بشه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مردادماه سال 1405 16:56
از مادرم دل چرکینم این فرق داره با کینه و آرزوی انتقام حتی تنفر هم نیست یه مشت خاطره ی مخدوش متعفن شناوره که هی میاد به سطح و باز میره زیر روزمرگی از خجالت گَندِ بوی همیناست که نمیخوام در دلمو واسه کسی باز کنم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 مردادماه سال 1405 11:48
آخه زن این هم حرف شد تو زدی؟ گفتم: "هیچ مردی با ظاهرش نمیتونه منو ترن آن بکنه، حتی بهترینشون؛ دید زدن هر زن معمولی و رندومی برای من جذابه ولی اصلن درک نمیکنم یه زن چرا باید از دیدن زاویه فک یا چه میدونم سیکس پک یه مرد حتی از نوع سوپر مدلش خوشش بیاد و حال بکنه؟" بعد هم برای اثبات اینکه حرف مفت نمیزنم ادامه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 مردادماه سال 1405 04:47
دکتر گفت باید بستری باشی، نیاز داری یه مدت دور باشی از اون فضایی که الان توش هستی. گفتم نمیتونم، بچههام رو کی نگه داره؟! گفت من بهت برگه پذیرش رو میدم، خودت هر زمان که حس کردی نیاز داری، بیا. از بیمارستان به من خبر میدن. قبل از ترک بیمارستان، خواهش کردم بذارن بخش اعصاب و روان رو بازدید کنم. ساعت نزدیک ۱۱ صبح بود....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 مردادماه سال 1405 03:50
توی تهران همه جور آدمی از همه جای کشور پیدا میشه و آدم فرصت مصاحبت و آشنایی با خیلی از فرهنگها رو پیدا میکنه. تو این چهل سال عمری که ازم گذشته، خبیثتر و وحشتناکتر ازخـمینی جماعت ندیدهم! پیرزنه میگه: «من دو تا النگو داشتم، جاریم ۱۰ تا. وقتی نون میپختیم پارچه میپیچید دور النگوهاش ولی باز هم النگوهاش داغ میشد و دستشو...
-
احوال این روزای من
جمعه 9 مردادماه سال 1405 23:48
پرسید: مادربزرگ تو که ده شکم زاییدی، با آقاجون فقط فکر عشق و حال بودین، یا جدی جدی این همه بچه میخواستین؟ جواب داد: هیچ کدوم ننه، من فقط مشت و مال میخواستم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 مردادماه سال 1405 09:12
اخلاقش که سگی بود، پرنده بدبخت رو که داشت سر و صدا میکرد برد دم پنجره، در قفسش رو باز کرد و سرش داد کشید: 《برو! برو بیرون! چقدر سر و صدا میکنی! یا خفه شو، یا برو بیرون!》اون طفلی که از بیرون میترسه، جایی نرفت و موند ولی از اون روز صداش در نمیاد، فقط کز میکنه کنج قفس. حتی وقتی باهاش حرف میزنیم هم مثل سابق توجه نمیکنه....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 مردادماه سال 1405 22:56
آدم وقتی میخواد دووم بیاره، خودشو دلداری میده، به خودش میگه حالا اونقدرها هم اوضاع بد نیست، سخت نگیر، این آدمی که آقابالاسرته بالاخره یه خوبیهایی هم داره... ولی یه جا یه وقت خیلی معمولی داری واسه یه آدم رندوم تعریف میکنی که وقتی فلان مسئله پیش اومد تو چی گفتی و از اون چی شنفتی، یهو میبینی چشمای مخاطبت گرد شده از...
-
050502
جمعه 2 مردادماه سال 1405 03:25
دکوراسیون اتاق بچهها را کاملن عوض کردیم، کلید و پریزها را اضافه کردیم، نورپردازی را بهبود دادیم، پنجرهها را که قبلن عوض کرده بودیم، رنگ تازه زدیم، کلی قفسه و گنجه و کشو اضافه کردیم، برای هر کدامشان یک آینه قدی در نظر گرفتیم، تختشان را بزرگتر کردیم، تازه قرار است روتختی، لوستر و فرش و پرده هم برای اتاقشان بگیریم. یک...
-
مصاحب دلپذیر من-۱
سهشنبه 30 تیرماه سال 1405 08:04
میگم: آدم باید حواسش باشه به چی تکیه میکنه، یه دیوار آجری سفت یا یه پرچین هیزمی بی خاصیت. گاهی به رو و روی چهار دست و پات بیافتی بهتر از اینه که یهو پشتت خالی بشه. میگه: این تشبیهت خیلی تصویر روشنی میسازد. آدم وقتی خسته است، دیگر فقط دنبال تکیهگاه نیست؛ دنبال تکیهگاه قابل اعتماد است. چیزی که وقتی وزنش را روی آن...
-
به زنی که پناهنده به هیچ بود
سهشنبه 30 تیرماه سال 1405 07:40
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 تیرماه سال 1405 04:15
شبها مادرم توی کابوسهامه، مثل قدیمها روی پای خودش ایستاده، تر و فرزه. باز داره با من دعوا میکنه. من جوونم، بی پناه و مستاصلم، نمیدونم چطور باید از خودم محافظت کنم. داد میزنم، گریه میکنم. مادرم اما مثل همون موقعها نفوذناپذیره، حق به جانب و یک کلام؛ بی نیاز از همه روشو برمیگردونه و حرف خودشو تکرار میکنه. در اوج بی چارگی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 تیرماه سال 1405 22:58
از ترس مرگ، دو دستی چسبیده ام به زندگی!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 تیرماه سال 1405 00:07
فاصله میتواند شفابخش باشد. گاهی فقط باید دور شد، برای مدتی هرچند کوتاه؛ اگرچه خودت هم میدانی مثل کِش تنبان راه فراری از این لیفه ی تنگ نداری، کمی که دور شوی باز سر جایت کشیده میشوی.
-
قوانین ازدواج من- راهکارهایی برای بقا و آسودگی
چهارشنبه 3 تیرماه سال 1405 06:37
*فقط حرفهایی رو بزن که اون دوس داره بشنوه. لازم نیست نظر واقعیتو بدونه چون ثابت کرده فهم و جنبه کافی نداره و تو هم نمیتونی وادارش کنی که چیزی رو بفهمه با بپذیره *ازش چیزی جز پول نخواه، چون تنها وظیفه ای که برای خودش قائله پول درآوردنه و انصافن تلاش میکنه و نسبتن موفقه. قبول کن که اون قرار نیست همدل، همزبون ، همفکر،...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 اسفندماه سال 1404 03:14
کاش رویایی داشتم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 اسفندماه سال 1404 13:19
دچار درد در یک ناحیه جدید شدهم، نفس نمیتونم بکشم، قفسه سینهم از وسط به سمت راست دردناکه و درد بین پستان و پشتم منتشر میشه. مدام گریه دارم و پسش میزنم. تحملم تموم شده. دیگه نمیتونم خویشتنداری کنم. دیشب مست کردم و زار زار گریه کردم، فکر کردم دارم خالی میشم و حتمن صبح حالم بهتر میشه ولی صبح این درد تازه بهم حمله کرد....
-
خوش به حال درختها، در هر حال شکوفههاشونو در میکنن، نگران هیچی نیستن.
پنجشنبه 21 اسفندماه سال 1404 02:46
فک و فامیل دارن در مورد اتمام ج.ن.گ حرف میزنن، از اینکه دشمن! درخواست! آتشبس! داده و حداکثر تا یک هفته دیگه همه چیز تمومه. میگم: با هر کی فکر میکنه ج.ن.گ زودتر از یک ماه بعد تموم میشه، شرط میبندم؛ یک به ده. ج.ن.گ تازه تو جنوب و تنگه ه.رم.ز شروع شده. فقط در یک صورت به زودی تموم میشه، اینکه آ.خو.ندا دستاشونو ببرن بالا،...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 اسفندماه سال 1404 03:08
خداحافظ گری کوپر رو ول کردم، خواندن پیدیاف سخت بود، حال نداشتم. نسخه کاغذی سقوط از آلبر کامو رو شروع کردم، ترجمهش افتضاح بود ول کردم. یک کتابی پیدا کردهم به نام پیدایش، اسم نویسندهش فکر کنم دن براون یا همچین چیزی بود، همونکه راز داوینچی رو هم نوشته. یک فصل ازش خوندهم و به نظرم خیلی جالبه، دور و برما را دائم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 اسفندماه سال 1404 19:35
کتاب جدید با بقیه چیزایی که تا به حال خوندهم متفاوته، ادبیاتش منو یاد ناتوردشت میندازه حالا شاید تا آخر جنگ، هر روز یه یادداشت بنویسم. یه کوک کوچیکه واسه اینکه به زندگی وصل شم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 اسفندماه سال 1404 06:05
خداحافظ گری کوپر روشروع کردهم. تو این ایام جنگ، چیکار میشه کرد جز خزیدن به کتاب و قصه؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 اسفندماه سال 1404 06:15
تو این وانفسا، فلکزدهتر از اونایی که روزه میگیرن وجود نداره! حالا تو هر چی که ریدم، تو یه چیز تونستم خودمو نجات بدم، اونم جدا شدن از مناسکه. واقعن کسشرتر از آیین و شریعت اسلاامی داریم؟ تا جایی که میدونم یهودیا هم از این مدل کساشیر دارن ولی فکر کنم شیعه ایرانی تا تونسته غلظتشو زیاد کرده. یهودیا یه شبکه ماهوارهای...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 اسفندماه سال 1404 17:18
خودم اهل خوبی کردن بیتوقع هستم، مثلن خوبی به کسی که ممکنه هرگز دوباره نبینمش. بارها بهش فکر کردهم که چرا؟ عقل میگه کاری که منفعت شخصی نداشته باشه، بیهوده است، خب من که اعتقادی هم به آخرت و جبران نیکوکاری در اون دنیا ندارم،پس چرا این کارو میکنم؟ اولین جوابم اینه که چون حالم خوب میشه، حس میکنم مفید و به درد بخورم و یه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 اسفندماه سال 1404 19:07
از تاثیری که روی اطرافیانم دارم، میترسم. دوست ندارم نبودن من عامل -یا شاید بهانهی تباهیشان شده باشد یا در آینده بشود. دوست ندارم افسار زندگیشان را به نظرات من ببندند. دوست ندارم مرجع و مشاورشان باشم. بیش از همه، خودم میدانم که چقدر گیج و گمراهم، گمراه که نه، قائل به بیراهگی این دنیا هستم و نمیدانم به چه زبانی...