-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 آذرماه سال 1402 22:53
تا حالا لای منگنهی غرور و نیاز موندی؟ همونجا که دلت میخواد سگ، زرافه یا سوسک باشی، یا یه گلدون یا چراغ چشمکزن سر یه آسمونخراش؛ اصلا هر چیزی باشی جز آدمیزادی که میفهمه کیه، چیه و چی رو با همهی وجودش میخواد اما نباید بیشتر از این بابتش التماس کنه؛ دیگه دلت نمیخواد آدمی باشی که میفهمه بسه ولی میل به ادامه دادن داره.
-
من تیر خوردم بچهها
یکشنبه 19 آذرماه سال 1402 08:34
صبحی دم مدرسه بچه، زیر نگاههای کثیف یه مشت آدم کثیف، حس کردم هر وقت روسری سرم نیست فاز «من هنوز زندهم لعنتیا»ی پاپیلون رو برمیدارم. رسیدم دفتر برام اسمش توقیف ماشین اومد:)) حالا باید چیکار کنم؟
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 آذرماه سال 1402 22:35
گاهی بهای لذت بردن، احمق بودنه اگه پرداختی، دیگه بهش فکر نکن:)))
-
020914
چهارشنبه 15 آذرماه سال 1402 10:29
خانمشون حدیث کسا (همون قصه که محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین جمع شدن زیر یه تیکه پارچه و جبرئیل نازل شد که واااااای چه جمع باحالی دارین و گنگتون چقدر بالاست و خدا با شما خیلی حال میکنه و اینا) رو براشون تعریف میکنه، و قبل از ورود هر کدوم از شخصیتهای داستان یه شعر شنگول منگول طور میخونه «تق تق تق، کیه کیه در میزنه»...
-
وقتی نیچه گریست-اروین یالوم-سپیده حبیب-۱
شنبه 11 آذرماه سال 1402 18:40
«...میدانی یوزف، در برابر هر زن زیبا، مرد بدبختی هم هست که از بودن با او خسته شده است»
-
آذری که تمام نمیشود...
جمعه 10 آذرماه سال 1402 22:48
میپرسم بهتری؟ میگه خسته و ناتوانم هی میگم خسته و ناتوانت هم عزیزه چیزی نمیگه میگم اصلا این مدت با کسی هم معاشرت داشتی؟ یا فقط دنبال کسشر دویدی؟ چیزی نمیگه میگم ببین من مادرم، به منبع حیات وصلم:)) نشون به اون نشون که خودم سالی بیست دفعه به درون مرزهای گا میرم و برمیگردم:)) بیا دستتو بده من، بذار تو رو هم به منبع حیات...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 آذرماه سال 1402 22:01
فرمون جدید زندگیم اینه: اگه مردت فقط میخواد پول دربیاره و کار دیگهای نکنه خب تو هم همونجور که داری بقیه کارها رو میکنی، خوب پولهاشو خرج کن که حداقل بهم بیاین والا
-
چسنالههای پراکنده
سهشنبه 30 آبانماه سال 1402 08:43
ترجیح میدم که مخاطبای وبلاگم نخونن، فقط برای کامل بودن کالکشن خودم اینجا میذارمشون. اونقدرم مهم نیست که مرموزش کنم. من دیگه واقعا با سوگواری این مرد دارم از پا درمیام:( یکسال که باید ساپورتش میکردم که بره به باباش برسه حالا هم هر چند وقت یه بار میزنه تو فاز آهنگ دپ و اشکای یواشکی . رو مخمه. کاش حداقل معلوم بود چقدر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 آبانماه سال 1402 08:42
طلاق مثل شیمیدرمانیه، به شخصه انتخابم نیست، تحمل اون همه زجر و عوارضش رو ندارم حتی اگه تنها راه حل باشه این کارو نمیکنم که حالا جواب بده یا نده....
-
۰۲۰۸۳۰
سهشنبه 30 آبانماه سال 1402 08:28
من خودم بچه پایینشهرم، شوهرم مال یه جائیه که اصلا شهر نبوده:)) ما خودمونو کشتهایم که بتونیم خونمون رو بیاریم چهار تا چارراه بالاتر، بلکه بتونیم عین آدم در آرامش نسبی زندگی کنیم؛ ولی هر وقت راهمون میافته به اون پایین مایینا، شوهرم میگه اینجا باید عین خودشون رانندگی کنی، بخوری تا خورده نشی:)) امروز سر اون چهارراهی که...
-
۰۲۰۸۲۹
دوشنبه 29 آبانماه سال 1402 09:50
برای بار نمیدانم چند دهم به تسلیبخشیهای فلسفه پناه میبرم، آلن دوباتن به نقل از شوپنهاور چیزی میگوید با این مضمون که لازم نیست اینقدر از خودت و تلاشهایت مایوس باشی، تو هم یک موجود زندهای مثل مورچه و موش کور، آمدهای که نفس بکشی، بخوری و پس بدهی و این وسطها تولیدی مثلی هم کرده باشی؛ برنامه چیزی بیش از این نبوده و...
-
یاد اریک افتادم که میگفت الان مسئله این نیست که مردم غذای خوب نمیخورن، دیگه اصلا غذا نمیخورن!
یکشنبه 28 آبانماه سال 1402 21:21
چند روز پیش تو فروشگاه، یه عاقله مرد چهل و چندساله جلوی یخچال لبنیات ایستاده بود. دید دارم یه شونه تخم مرغ بر میدارم، گفت: برندار تاریخ نداره. نگاه به تاریخش کردم دیدم هنوز 20 روز مونده. گفتم تا پونزدهم آذر وقت داره. گفت خب کمه. با تعجب نگاهش کردم، اونم با تعجب نگاهم کرد. هر دو همزمان به حرف اومدیم، گفتم خب ما تا اون...
-
گروس عبدالملکیان میگوید:
یکشنبه 28 آبانماه سال 1402 06:41
ما، کاشفان کوچههای بنبستیم حرفهای خستهای داریم اینبار پیامبری بفرست، که تنها گوش کند.
-
نیچه میگوید:
پنجشنبه 25 آبانماه سال 1402 07:28
همانطور که پوست، اجزایی چون استخوانها،عضلات، رودهها و رگهای خونی را در بر گرفته و آنها را از دید انسان مخفی ساخته است، خودبینی و غرور نیز پوششی برای بیقراریها و هیجانات روحند. پوستی که بر روح آدمی کشیده شده است.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 آبانماه سال 1402 05:24
پنج سال از رفتن خواهرزادهم میگذره و من امروز صبح هر چی فکر کردم نتونستم اون طرز خاص «خاله خاله خاله» گفتنش رو به یاد بیارم. اون اوایل هر وقت یادش میافتادم صداش تو گوشم بود، انگار رو به رومه و داره صدام میکنه. چقدر زشت و بیرحم و کثافته این دنیا. تنها دلخوشیم دیدن هفتگی مربی نقاشی بچههاست، چهرهش و روحیاتش خرده...
-
شما با کلاسا به این جور تمایلات چی میگین؟ گیلتی پلژر؟
یکشنبه 21 آبانماه سال 1402 00:34
ناخنکاره میگه حتما موقع کار و آشپزی دستکش دستت کن، مواد غذایی رنگ لاکت رو عوض نکنه زن، حالا گیرم با دستکش آشپزی کردم، اینکه دوست دارم غذامو با انگشت بخورم رو چه پیشنهادی داری براش؟:))))))
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 آبانماه سال 1402 11:32
الان دلم میخواد بشینم ساعتها برای «صمیمیت از دست رفته»م زار بزنم ولی خب کار دارم، نمیشه. شاید فردا پا شدم رفتم اون سر شهر، یه جایی که کسی نشناسدم، راه رفتم و زار زدم.
-
پخش و پلا-یه مشت یادداشت دوزاری که دلم نمیاد پاکشون کنم و دوست ندارم تو چرکنویسام باشن و به درد انتشار هم نمیخورن
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1402 04:49
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1402 04:20
چشمام باز شد، مغزم گفت یادت نره قبل از خواب داشتی غصه میخوردی. بدنم گفت باید پهلو به پهلو بشم چون کمرم درد گرفته، مغزم گفت خفه شو اول از همه باید بغض و اشک چشم تولید کنم، این وقت صبح، قبل از هر چیزی باید غصه خورد، زیاد و طولانی.
-
که پایان ما بود آغاز ما
چهارشنبه 17 آبانماه سال 1402 22:11
من نمیدونم اصطلاح دل شکستن از کی و توسط چه کسی باب شد، فقط به نظرم میرسه که خیلی هوشمندانه است. دل آدم که میشکنه، مثل یه ظرف شکسته است که دیگه هیچی توش بند نمیشه، هیچ عشقی، هیچ عاطفهای، حتی هیچ نفرتی. هر چی بریزی تو دل شکسته، دیر یا زود سر میخوره و از لای ترکهاش در میره. تو آخرین گوشهی سالم قلب منو شکستهای مرد،...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 آبانماه سال 1402 19:05
خانم معلمشون گفته با بچهها وضو تمرین کنید. بچهم وضو که گرفت گفت برم نماز بخونم؟ گفتم برو بخون. سجاده پهن کرده، چادر پوشیده، میگه مامان رو به قبلمو؟ روی پلمو:)))
-
یک یادداشت قدیمی
دوشنبه 15 آبانماه سال 1402 08:16
روزها از پی هم میگذرد تو کجایی؟ که ببینی در من حس پیدا شدنت، گم شده است.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 آبانماه سال 1402 21:57
توی بازار آنلاین چیزهای کوچک تزئینی میبینم، دیوارکوبهای فانتزی و یک ست قوری و قندان و دو فنجان سرامیکی که رویش آلبالو و گیلاس دارد.دلم برای همهشان ضعف رفته اما فکر میکنم داشتن این چیزها با داشتن بچه جور درنمیآید. بچههای من استاد گند زدن به همه چیزند. از فکر اینکه اینها را بخرم و بعد بچهها به جانش بیافتند و...
-
۰۲۰۸۱۰
چهارشنبه 10 آبانماه سال 1402 11:03
در این لحظه حس میکنم همه کارهایی که دارم میکنم تخمی و شخمی و بیمعنی و بیارزشه مشکل خاصی ندارم، همه چی سر جاشه ولی اون حس «خب که چی» عین بوی چُس پیچیده تو مغزم
-
کتابخانه ی نیمه شب-مت هیگ-محمد صالح نورانی زاده
یکشنبه 7 آبانماه سال 1402 11:55
خطر اسپویل از اولش معلوم بود آخرش چی میشه، بعیده که کتابی با موضوع خودکشی شروع بشه و در نهایت با تایید این کار تموم بشه:)) اما خوب داستانگوییش رو دوست داشتم، نگاه کاربردیش به فلسفه اگزیستانسیال خوب بود. نشانههای زندگی مدرن و امروزی (مثلا اینترنت و موبایل) خیلی خوب به کار گرفته بود و قصه رو پیش میبرد. داستانش رو...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 آبانماه سال 1402 22:21
توی این مراسمهای ختم و چهلم پدرشوهرم خیلیا رو برای اولین بار میدیدم، خیلیا رو هم از قبل میشناختم. اونها که خیلی پیشتر و بیشتر از من خصایص حسنهی! مادرشوهرم رو میشناسن، متعجبن که من چطور تا این حد دووم آوردهم. در نهایت به این نتیجه رسیدن که حتماً من از فرط عشقی که به شوهرم دارم اینجور پای کار خودش و خانوادهش...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 آبانماه سال 1402 04:52
بزرگترین تنبیهی که برای آدمها در نظر میگیرم، حذف خودمه. اگه بشه که به طور کلی از زندگیشون محو میشم و اگه نشه، محبت و خدماتم رو ازشون میگیرم و در ناچارترین حالت، این وضع کسشریه که الان با شوهرم دارم. منی که براش شعر میخوندم و مینوشتم، منی که شبها دم گوشش زمزمه میکردم، دو ساله که آغازگر هیچ گفتگوی عاطفی نیستم. یکساله...
-
از غبار بپرس-جان فانته- بابک تبرایی
چهارشنبه 3 آبانماه سال 1402 14:42
به یک بار خوندنش میارزید ولی اون همه تعریف و تمجیدی که ازش شده بود، در فهم من نمیگنجه. مترجم سبک جالبی داشت، کل داستان بصورت محاورهای ترجمه شده بود. متوجه شدهم براتیگان، بوکوفسکی و فانته؛ کتگوری رو تشکیل میدن که به درد من نمیخوره:))
-
۰۲۰۸۰۳
چهارشنبه 3 آبانماه سال 1402 06:01
احساس میکنم چند روزی است که کاملاً عوض ش دهام، ولی نمیتوانم توضیح بدهم چطور. با خودم فکر میکنم شاید باز هم کار هورمونهای نابکار است، اما چیزی درونم میگوید این تغییر عمیقتر از آن است که بتواند کار هورمون باشد . هنوز هم هورمونها افت و خیز خودشان را دارند اما به نظر میرسد کشتی روان من در این دریای مواج کمتر سرگردان است....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 مهرماه سال 1402 05:53
آقاااااا چقدر ما ایرانیا خارجی شدیم. طرف دوسدختر سابقشو به عنوان مهمان میاره تو پادکستش (هر دو با اسم واقعی و سرشناس) تازه آخرش ازش میپرسه تو با این مشکلات جسمی که برات به وجود اومده، با میل جنسیت چیکار میکنی؟ دختره هم خیلی شیک و منطقی جوابشو میده. مگه داریم؟ مگه میشه؟ پس سانسور کردن ممههای اون گرگ باشگاه رم چه...