-
شده یک ربع تو پارکینگ داخل ماشین بشینی و دلت نخواد بری خونه؟
جمعه 10 شهریورماه سال 1402 23:42
دیگه برام مهم نیست کسی دوستم داره یا نه، یا اینکه اگه دوستم داره دوست داشتنش چه انداره است و تا کی ادامه داره. الان برام مهمه چه جور خودم خودمو دوست داشته باشم، چه جوری زندگی رو دوست داشته باشم. دوست داشتن دیگران خوبه، خیلی لذتبخشه و میچسبه، ولی اصیل نیست، دردهای آدمو درمون نمیکنه. فوق فوقش یه تسکینه، یا بدتر از اون...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 9 شهریورماه سال 1402 12:34
یه روز یه کتاب مینویسم، اسمشو میذارم: از حال بد به حال بد بعدی
-
۰۲۰۶۰۸
چهارشنبه 8 شهریورماه سال 1402 06:07
دیشب بچه ها رو بردم سینما. بهش گفتم ما رو برسون، بعدم زنگ میزنم بیا دنبالمون (نزدیک خونه بودیم) واسه پیاده شدن بهش گفتم راه خودتو دور نکن، سر اون خروجی که میره سمت خونه نگه دار ما پیاده میشیم بقیه ش رو هم پیاده میریم (مسافرکشها همیشه اونجا مسافر پیاده میکنن، جای بدی نیست) گفت نه، میبرمتون جلوی در پاساژ. جلوی در که...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 شهریورماه سال 1402 05:43
وقتی بقیه از خاطرات شیرین بچگیشون میگن، میخوام برم تو کوچه و پسربچهای رو پیدا کنم و بگم بیا بشاش تو زندگی من! هیچ خاطره خوشی از هیچ آدم بزرگی ندارم، حتی یه آغوش گرم مادربزرگ. البته به جز ناهید خانوم که یه بار منو برد خونهشون که با دخترش که اسمشو یادم نیست بازی کنم. دخترک کم حرف و گوشهگیر یک عالمه اسباب بازی قشنگ...
-
حال ما خوب خواهد شد؟
دوشنبه 30 مردادماه سال 1402 05:45
-
کاش بفهمن این کان ما ظرفیتش تکمیله:))
یکشنبه 29 مردادماه سال 1402 14:17
همین قبل کرونایی تو هر بیقولهای یه کافه کتاب زده بودن، یه جماعتی هم داشتن تو اینستا و جاهای دیگه ادای کتابخونی و ما کتابخونا خیلی میفهمیم درمیاوردن. اون موج خوابیده، الان با موج جدیدی مواجه هستیم که سعی دارن ثابت کنن کتابخونی ارزشی نداره و شما کتابخونا هیچی نمیفهمین. موضع من هم کماکان «تو خوبی» باقی مونده.
-
خرده مکالمات زن و شوهر- در آن دل دیوانه آن دیوانگی مرد
یکشنبه 29 مردادماه سال 1402 06:34
مرد ویدیوی طنزی را برای زن پلی میکند. زن (با اشاره به ویدیو): حالا گیرم زنه اونقدر خل بود که تعریف میکنه. مرده چطور حاضر شده با همچین اسکولی ازدواج کنه؟ مرد: زن خنگ جذابه. زن: واقعا؟ برای تو هم جذابه؟ مرد: میخوای بگی خنگ نیستی؟ زن: من که مشخصه هیچ جذابیتی برای تو ندارم. فقط چون اسمم تو شناسنامته داری تحملم میکنی. مرد:...
-
وقتی کسی رو پیدا میکنم که دوست دارم باهاش حرف بزنم، وراج میشم
یکشنبه 29 مردادماه سال 1402 05:31
تاریخ تولدشو میپرسم و بهم میگه. میگم آذرماهی مغرور هم که هستی. لبخند میزنه. میگم من هم خردادماهی کسخلم، میدونستی؟ این بار با صدا میخنده و با سر جواب منفی میده. میگم هم خودم، هم بچههام. فک و فامیل هم یه اصرار عجیبی دارن که تو عمداً بارداریتو جوری تنظیم کردی که بچههات مثل خودت خردادی بشن:)) حالا من اصلا برام مهم نبود،...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 مردادماه سال 1402 07:03
گوشی را برداشتم که به مامان زنگ بزنم. یک نفر یک چیزی گفت که یادم نیست ومن یاد مامان افتادم. به ساعت گوشی نگاه کردم، ۸:۵۸ ؛ یعنی خواب است؟ خیلی وقت است زنگی به او نزدهام. در ای مدت او دوبار زنگ زده و حالمان را پرسیده است. دیگر از دست خودش و رفتنش عصبانی نیستم. یک ماه است که باز خانه و زندگی را ول کردهاند و رفتهاند...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 مردادماه سال 1402 20:19
دارم کتاب «ازدواج بدون شکست» از ویلیام گلاسر رو گوش میدم. هزار سال پیش یه آقایی که قبولش داشتم، بهم توصیه کرده بود که بخونمش. نکتهش اینه که هیچ کدوم از پیشفرضهای زندگی مشترک که در کتاب اومده، در مورد من و همسرم صدق نمیکنه:)) ولی با این حال دارم ادامه میدمش چون فکر میکنم خوندنش میتونه مفید باشه، حداقل واسه ازدواج...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 مردادماه سال 1402 22:09
امروز یه ویدیو شش ثانیهای دیدم، مرده تمام مدت ساکت و بی حرکت زل زده بود به لپتاپش و زنه روی مبل کناری در طول شش ثانیه هشت جور حرکت مسخره از خودش دراورد: بلند شد ایستاد، به مرده فاک نشون داد، مُرد، پرید بالا، لبخند زد، نشست رو مبل، ژست نرمال گرفت و آخرش با صورت رفت تو مبل. بالای کلهی مرده نوشته بود هورمونهای مردانه...
-
۰۲۰۵۲۰
جمعه 20 مردادماه سال 1402 04:16
در دوران اولیه ازدواج، گاهی که حالم بد بود و حس خیلی بدی به خودم داشتم، به همسر میگفتم یه خصوصیت خوب منو بهم بگو و هر بار جوابهاش کسشر در کسشر بود! الان تو وبلاگ خانوم ف دیدم مردهایی کامنت گذاشتهن و میگن زنی براشون جذابه که زندگی خودشو با زندگی بقیه مقایسه نکنه. من از این لحاظ جذابترین زن دنیام، چون اصلا حوصله ندارم...
-
۰۲۰۵۱۸
چهارشنبه 18 مردادماه سال 1402 23:02
آه ای طلوعهای بینهایت چه کسی میداند پس از آمدن بیمزه شما چه تلخها و شیرینهایی بر ما خواهد گذشت خوب است که نمیدانیم ندانستن، موهبتی است که بشر نالایقانه در پی پس دادن آن است.
-
۰۲۰۵۱۷
سهشنبه 17 مردادماه سال 1402 18:24
سالها بود تنهایی کافه نیامده بودم؛ آخرین بار هشت سال پیش بود، قبل از اینکه تصمیم جدی برای بچهدار شدن بگیریم. همسر چند بار از بچه حرف زده بود و من گفته بودم که زود است، هنوز یکسال هم از عروسیمان نمیگذشت و من بیش از اینها زمان لازم داشتم. شبها از درد قفسهی سینه بیدار میشدم و فکر میکردم باید فکری اساسی برای معدهام...
-
0205016
دوشنبه 16 مردادماه سال 1402 09:44
چندین ماه از جراحی کذاییم (لطفا نپرسید چه جراحی) میگذره و آخرین ماه ممنوعیت سیگار و الکل رو پشت سر میگذارم. بنا دارم بعد از آزادی، بچه ها رو بذارم پیش همسر، برم خونه یکی از رفقا و اونقدر بخورم که سیاه مست بشم:)) البته تا به حال همچین کاری نکرده ام، هیچ ایده ای ندارم چه جوری میتونه باشه:))))) گند نزنم به خونه مردم...
-
۰۲۰۵۱۴
شنبه 14 مردادماه سال 1402 14:48
به علت حضور سربازان گم و گور شدهی امام گم و گور شده، تو ساختمون خودمون تخم نمیکردم بیحجاب باشم. امروز با دو تا همسایه خطرناکمون بدون روسری سلام و احوالپرسی کردم. آقاهه متعجب ولی با روی خوش جوابمو داد، خانمه با ترش رویی و مردهشور ریختتو ببرن:)) حس اون سوسکه رو داشتم که از توی لیوان عرق خودشو کشید بیرون، رفت جلوی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 مردادماه سال 1402 21:42
- داری چیکار میکنی؟ = به خلوت میروم آن کار دیگر بکنم.
-
۰۲۰۵۰۸
یکشنبه 8 مردادماه سال 1402 20:47
به تراپیستم گفتم حس میکنم یه پیراهن دو ایکس لارجم که منو به یه آدم با سایز مدیوم پوشوندن. اما دیشب، بعد از اون بحث کذایی و بعد از اعترافش به اینکه نه ساله مغلوب منه.... لعنت به این زندگی، به خدا حسرت به دلمه یه بار اون منو ناک اوت کنه. موضوع اینه که اون اصلا با من حرف نمیزنه، بحث نمیکنه، وقتی میپرسم چرا؟ میگه چون هر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 مردادماه سال 1402 06:52
میدانی، در تربیت ما و شاید همه آدمها در همهی جاها و همهی زمانها آموزش مواجهه ضروری و اساسی با یک چیز جایش خالی است، یک چیزی که خیلی هم ناشناخته است و گاینده و فرساینده هم هست: تنهایی. به ما یاد ندادند و هنوز هم به طور سیستماتیک به کسی یاد نمیدهند تنهایی ذات بشیریت و اصلا ذات حیات است. تو اگر گربه هم باشی تنهایی،...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 تیرماه سال 1402 02:56
احساسات قوی، آدم رو ضعیف میکنه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 تیرماه سال 1402 21:31
شاید ذات آدمها همینه که وقتی گاردت رو پایین آوردی، راحت میشکنندت. اگه کسی رو دارین که میتونید کنارش ضعیف باشین و ازش نترسین، خوش به حالتون.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 تیرماه سال 1402 09:11
قبلا تو مایه ماکارونی، فقط پیازداغ، گوشت و رب میزدم، گاهی هم واسه تنوع قارچ یا فلفل دلمهای یا ساقه سیر هم ریختم. این بار دو تا چیز جدید رو امتحان کردم و نتیجه رضایت بخش بود: لوبیا چشم بلبلی و هویج. لوبیا رو گذاشتم یک ساعت و نیم پخت و آبش تموم شد. بعد پیاز رو بدون روغن گذاشتم که تفت بخوره و آبش کشیده بشه، روغن زدم و...
-
با من دوست میشی؟ نه؟! چه بهتر
یکشنبه 25 تیرماه سال 1402 22:39
بچهها رو که میبرم استخر، مامانها منتظر میشن تا کلاس تموم بشه. بعضیاشون همدیگرو میشناسن، بعضیام دارن آشنا میشن. من هم امروز داشتم سعی میکردم خودمو زور چپون کنم تو جمعشون، تا اینکه صحبت به اونجا رسید که همگی تایید کردن که جن وجود داره چون تو قران هم گفته شده. یکی میگفت ویلای خالهم جن داره و ترسناکه، خالهش که همونجا...
-
مرد خوبم منو بشناس، قبل از اینکه دقم بدی
شنبه 24 تیرماه سال 1402 06:06
میگم آخرای شهریور بریم ولایت بابام، یه سری بهشون بزنیم. میگه چرا برای تاسوعا و عاشورا نمیری؟ آخه مرد، منِ کافر که تا دسته در اسلام و مسلمین فرو کردهم، تاسوعا و عاشورا در دارالعباده چه گهی دارم بخورم؟!؟!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 تیرماه سال 1402 06:16
میلان کوندرا درگذشت. چقدر من تو کتابهای این مرد، خودم رو دیدم، آدمهای دور برم رو دیدم، زندگی رو دیدم... ای بابا دوست داشتم اینجا یادش باشم و بهش ادای احترام کنم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 تیرماه سال 1402 00:02
سوال: مرد تیپیکال ایرانی چه خواسته ای از همسرش دارد؟ جواب: یه مامان جدید جوون باشه که باهام سکس هم بکنه.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 تیرماه سال 1402 07:06
حس میکنم افسردگیم داره به حدی میشه که دیگه بدون دارو نمیشه ادامه داد و فکر اینکه دوباره بخوام دارو مصرف کنم خودش غصهای جداگانه است. میدونید مشکلم با قرص خوردن چیه؟ اولا همین الانش روزی ده تا قرص، دارم میخورم، رکورد روزی 15 تا هم داشتهم البته. واقعا متنفرم از اینکه عین پیرزنا همهش یه جعبه دارو داشته باشم، تو سفر، تو...
-
عوضش امنیت داریم و فلان خر
چهارشنبه 14 تیرماه سال 1402 23:04
بعد از ده-یازده سال اتفاقی پشت چراغ قرمز دیدمش، سوار یه ۲۰۶ بود، با موها و ریش نامرتب و همون نگاه آرام و بی تفاوتی که من میدونستم میتونه براق و مجذوب هم باشه. با خودم فکر کردم اگه ده سال پیش پیشنهادشو قبول کرده بودم، چی شده بود؟ شاید تو همون دو سه تا قرار اول همه چیز تموم میشد، شاید هم الان داشتم از دست اون نک و ناله...
-
۰۲۰۴۱۳
سهشنبه 13 تیرماه سال 1402 06:36
یک ماه و نیمه برای بچهها دوچرخه خریدیم، باباشون یکبار هم برای بازی بیرون نبردهشون. پارک بردن که اصلا در این هفت هشت سال به عهده من بوده کامل. چند روزه هی بچهها بهم فشار میارن که ما رو ببر بیرون، من هم بهشون میگم به باباتون بگین. قبلا از این رفتارها نمیکردم، فکر میکردم بچه گناه داره، نباید حوالهش بدم به این مرد...
-
۰۲۰۴۱۲
دوشنبه 12 تیرماه سال 1402 07:01
پسری که میخندونه جذابه؟ برای من که قطعا هست. طنز هوشمندانه برای من هم سکسیه هم باعث میشه با طرف مقابل احساس صمیمیت و راحتی کنم. ولی در دراز مدت، مهمترین از خندوندن، شاد کردن طرف مقابله. شوهرم هنوز هم بیشتر و بهتر از هر کسی میتونه منو بخندونه ولی وقتی نیست شادترم. پ.ن. از یکی میپرسن: تا به حال کسی رو شاد کردی؟ جواب...