-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 مهرماه سال 1402 14:00
تو سایت سنجاق دنبال ناخنکار برای پدیکور میگشتم، هموطن کابینتکار پیام داده که ماساژ کف پا هم انجام میدم:)))) شیطونه میگه پیام بدم بگم چاییدی داداش، من خودم مَردم، دارم دنبال ک.س میگردم:))
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 مهرماه سال 1402 09:26
مرا ببخش که در آغوش تو برای «او» گریه میکنم
-
به چی فکر میکنی این وقت صبح؟
دوشنبه 24 مهرماه سال 1402 05:03
اون یارو که 7002 تا بیت کوین تو وَلِتش داره و پسووردش رو یادش رفته و تا اون وقتی که قسمت اول پادکست رختکن بازندهها رو ساختن هشت بار پسوورد غلط وارد کرده، به ذهنش نرسیده که از هیپنوتیزم کمک بگیره؟ یا تلاش کرده ولی فایده نداشته؟
-
020722
شنبه 22 مهرماه سال 1402 11:55
دیروز یه عالمه حرص خوردم. سر چی؟ سر کسشعر. واقعا بخوای خوب نگاه کنی تو این دو روز دنیا همه چیز کسشعره، منطقی نیست آدم اینقدر حرص بخوره:)) موضوع چی بود؟ آقای همسر فرمودن صبح جمعه میخوام برم بهشت زهرا (دوست دارم بگم قبرستون ولی شبیه فحشه)، تو هم میای؟ گفتم آره. صبح جمعه طبق معمول زود بیدار شدم و مشغول کار و بار شدم ولی...
-
برنامه هرشب من
چهارشنبه 19 مهرماه سال 1402 03:08
مغزم: ساعت 2:30 بعد از نیمهشبه، پاشو پاشو، برات ریدهن! بدنم بیصدا بیدار میشه، چشمهاش به آرومی باز میشه، از تخت بیرون میاد، میره تو هال، ولو میشه رو کاناپه و زل میزنه به تلویزیون خاموش. من: کو؟ کجا برام ریدن؟ مغزم: عن دوست داریا؟ هار هار هار بدنم: من دیگه نمیخوابم من: خب حالا چیکار کنیم؟ بدنم: یه چیزی بخوریم، معدهم...
-
مرز پر گهعن
یکشنبه 16 مهرماه سال 1402 09:31
اگه قرار بود نام ایران هم یه چیزی مثل ترکمنستان و تاجیکستان باشه، باید میذاشتنش کُسکِشستان یعنی به هر قوم و نژاد و طایفهای که داخل این مرزه نگاه کنی، تعداد کسکشا غلبه داره. هر چی هم کسکشتر، ادعای وطندوستیش بیشتر.
-
۰۲۰۷۱۴
جمعه 14 مهرماه سال 1402 23:19
از اول ازدواجمون هیچ وقت به رانندگی همسرم گیر ندادم، اون هم اغلب اوقات عین آدم رانندگی میکرد، خلاف سنگینش این بود که تو جاده ممکن بود ده-بیست کیلومتر بیش از سرعت مجاز برونه. مادر و خواهرش خیلی از رانندگیش بد میگفتن که بد جوری بیاحتیاط میرونه، لایی میکشه و خلبازی درمیاره جوری که آدم تو ماشینش زهره ترک میشه. من تو دلم...
-
۰۲۰۷۱۰
دوشنبه 10 مهرماه سال 1402 21:38
امشب یه بیوه زن خوشبخت بودم که بچههام رو بردم پاساژ گردوندم و تو یه فست فودی با دکور عجیب و جذاب که تازه کشفش کردیم پیتزا خوردیم. شوهری نبود که اخم و تخم کنه و پشت چراغ قرمز یه جوری نگاهمون کنه که انگار شکنجهگرهای دژخیمی هستیم که بعد از یک روز تمام کار اجباری، شب هم نذاشتهایم استراحت کنه و مجبورش کردهایم ما رو...
-
راهنمای مطالعه این وبلاگ
دوشنبه 10 مهرماه سال 1402 05:54
یه زمانی من هم مسلمون و معتقد بودم، گاهی وبلاگ بعضی آدمهای گمراه رو میدیدم دلم میسوخت، سعی میکردم با کامنتهام هدایتشون کنم؛ فکر میکردم دارم در حقشون لطف میکنم. بهترین جوابی که در اون دوران گرفتم این بود: «گه نخور» شما تازه وارد عزیز، اگه به ذهنت زد با کامنتهات منو هدایت کنی، یا بهم مشاوره بدی تا مشکلاتم رو حل بکنم،...
-
«کان ما شد شرحه شرحه و شقاق» یا «باز آمد بوی چاه مدرسه»
یکشنبه 9 مهرماه سال 1402 11:27
یه روز رفتن مدرسه، فحش تازه یاد گرفتن؛ پدرسگ. تو مدرسه از اون بچههایی بودم که فقط سر کلاس درس رو یاد میگرفتم و تو خونه اصلا تمرین نمیکردم؛ همیشه فکر میکردم کسایی که مثل من نیستن خیلی بدشانس و طفلکی هستن که واسه یاد گرفتن مطالبی به این سادگی باید جون بکنند، آخر هم عمیق و درونی نفهمنش. حالا روزگار چرخیده و بچههای من...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 مهرماه سال 1402 09:13
غمت در نهانخانهی دل به گِل نشیند.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 مهرماه سال 1402 02:41
هنوز باران که میزند از خاکستر فیلی که به قتل رساندی بوی هندوستان برمیخیزد.
-
۰۲۰۷۰۲
یکشنبه 2 مهرماه سال 1402 08:35
یک بچهها رو خوابوندم و رفتم جلوی آینه اتاقم که آرایشمو پاک کنم. میخواستم از سر مسخرگی از خوشگلی چشمام تعریف کنم که صدای فین فینش توجهم رو جلب کرد. شادمهر گذاشته بود تو گوشش و داشت زار میزد. ساکت موندم، گذاشتم گریههاشو بکنه و سبک بشه. یه چت تلگرام جلوش باز بود که فقط خودش پیام میداد و جوابی نمیگرفت. کنجکاوی نکردم...
-
:|
دوشنبه 27 شهریورماه سال 1402 21:27
اون صحنه از «دیو و دلبر» یادتونه که دیو، بل رو از چنگ گرگها نجات داد؟ بعدش بل زخماشو بست و با هم بحث کردن و در ادامه به هم دل بستن؟ من ولی هر وقت به اینجای قصه رسیدم که خواستم زخماشو ببندم، دیوه منو خورد.
-
۰۲۰۶۲۷
دوشنبه 27 شهریورماه سال 1402 05:40
صبح دیروز یک الدنگ سر چهارراه از پشت زد به ماشینم، بعد هم در رفت. عصر دیروز تن لشترین بودم. حوصله بچههایم را نداشتم، حوصله کار خانه هم نداشتم، تفریح هم که نمیتوانستم داشته باشم. توییتر را باز میکردم و روانم عین آش رشته ته گرفته میشد. حوصله آشپزی هم نداشتم. خانهام را گه گرفته بود، حوصله تمیزکاری هم نداشتم. دو روز...
-
۰۲۰۶۲۳
جمعه 24 شهریورماه سال 1402 22:04
داشتم تو کیفم دنبال کارت پول میگشتم، خانم فروشنده کیسه خریدمو داد به دست بچهم و گفت: اینا رو برای خواهرت نگه دار. من با نیش تا بیخ گوش باز شده گفتم بچمه. دو تا فروشنده میخکوب شدهن. خانم زد به میز چوبی، آقا با چشم گرد پرسید: اون یکی هم بچهی خودتونه؟ و من سر به تایید تکون دادم، در حالی که آرزو میکردم کاش نیشم بیشتر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 شهریورماه سال 1402 00:06
رو سنگ قبرم بنویسید: اونقدر سرخورده شد، تا مرد.
-
خانهای که در آن مرده بودم-کیگو هیگاشینو-خندان حسینی نیا
دوشنبه 20 شهریورماه سال 1402 21:48
اگه یک داستان خیلی گیرا و جذاب با غافلگیری میخواید، توصیهش میکنم. ترجمه خوب بود، اذیت نمیکرد.
-
چنین که دست تطاول به خود گشاده منم
دوشنبه 20 شهریورماه سال 1402 11:33
در اوج بیحوصلگی هستم، معاشرت میخواهم و معاشر دلخواه ندارم. جوشهای صورتم چند وقت است که باز به من سر میزنند و مجبور شدهام باز قرصهای آنتیتستسترون مصرف کنم. قرصها را که میخورم، خوبیاش این است که دیگر تمایلی به سکس ندارم و سرخورده نمیشوم؛ بدیاش هم این است که تمایل به هیچ چیز دیگری هم ندارم. چه موجود مسخره و بیصاحب...
-
مخاطبان همیشگی، لطفا پیام بدین تا رمز رو بدم بهتون.
یکشنبه 19 شهریورماه سال 1402 06:25
-
خرده مکالمات زن و شوهری-رضا به داده بده وز جبین گره بگشای(و فقط بده)
چهارشنبه 15 شهریورماه سال 1402 06:34
زن: قبلش یه کم حرفای سکسی بهم بزن. مرد شروع به لودگی میکند. زن (نمیخندد، آرام و با لحنی رقیق): جدی میگم داری اذیتم میکنی. من زنتم، چرا چیزی که که ازت میخوام رو بهم نمیدی؟ مرد: چی بگم مثلا؟ زن: مثلا بگو الان چی میخوای، چه جوری شروع کنیم، دربارهش حرف بزن دیگه. من دوست دارم بهم بگی. مرد این بار جدی شروع میکند، سعی...
-
فرق هراتایپ و آتناتایپ، اینجا معلوم میشه
دوشنبه 13 شهریورماه سال 1402 17:48
به جای اینکه برم واسه خانم رییسش شاخ و شونه بکشم که دست از سر شوهر من بردار، صبر کردم تا سالگرد عروسیمون برسه، یه دسته گل با یه شاخه رز قرمز و دو شاخه رز صورتی فرستادم محل کارش:)) حالا اینکه شوهره زنگ زده و عوض تشکر میگه «این چه کاریه کردی، منو تو خرج انداختی، الان باید به همه همکارها شیرینی بدم» مهمه؟ معلومه که نیست....
-
این یکی رو من گردن نمیگیرم:))
یکشنبه 12 شهریورماه سال 1402 05:57
فسقلی: امام مهدی کیه؟ من: چه میدونم مادر، بگیر بخواب فسقلی: اماما میتونن با خدا حرف بزنن، برای همین امام میشن فلفلی: خدا وجود نداره، همهش افسانه است فسقلی: اینجوری نگو خدا ناراحت میشه فلفلی: گفتم خدا وجود نداره! فسقلی: خدایا این خواهر منو ببخش من (در حالی که دارم از خنده منفجر میشم): بخوابید دیگه، چقدر حرف میزنید
-
دیوانه چو دیوانه بزاید، خوشش آید
یکشنبه 12 شهریورماه سال 1402 05:56
فلفلی میگه من وقتی پیپی دارم، در توالت رو دو تا قفل میکنم:))
-
شده یک ربع تو پارکینگ داخل ماشین بشینی و دلت نخواد بری خونه؟
جمعه 10 شهریورماه سال 1402 23:42
دیگه برام مهم نیست کسی دوستم داره یا نه، یا اینکه اگه دوستم داره دوست داشتنش چه انداره است و تا کی ادامه داره. الان برام مهمه چه جور خودم خودمو دوست داشته باشم، چه جوری زندگی رو دوست داشته باشم. دوست داشتن دیگران خوبه، خیلی لذتبخشه و میچسبه، ولی اصیل نیست، دردهای آدمو درمون نمیکنه. فوق فوقش یه تسکینه، یا بدتر از اون...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 9 شهریورماه سال 1402 12:34
یه روز یه کتاب مینویسم، اسمشو میذارم: از حال بد به حال بد بعدی
-
۰۲۰۶۰۸
چهارشنبه 8 شهریورماه سال 1402 06:07
دیشب بچه ها رو بردم سینما. بهش گفتم ما رو برسون، بعدم زنگ میزنم بیا دنبالمون (نزدیک خونه بودیم) واسه پیاده شدن بهش گفتم راه خودتو دور نکن، سر اون خروجی که میره سمت خونه نگه دار ما پیاده میشیم بقیه ش رو هم پیاده میریم (مسافرکشها همیشه اونجا مسافر پیاده میکنن، جای بدی نیست) گفت نه، میبرمتون جلوی در پاساژ. جلوی در که...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 شهریورماه سال 1402 05:43
وقتی بقیه از خاطرات شیرین بچگیشون میگن، میخوام برم تو کوچه و پسربچهای رو پیدا کنم و بگم بیا بشاش تو زندگی من! هیچ خاطره خوشی از هیچ آدم بزرگی ندارم، حتی یه آغوش گرم مادربزرگ. البته به جز ناهید خانوم که یه بار منو برد خونهشون که با دخترش که اسمشو یادم نیست بازی کنم. دخترک کم حرف و گوشهگیر یک عالمه اسباب بازی قشنگ...
-
حال ما خوب خواهد شد؟
دوشنبه 30 مردادماه سال 1402 05:45
-
کاش بفهمن این کان ما ظرفیتش تکمیله:))
یکشنبه 29 مردادماه سال 1402 14:17
همین قبل کرونایی تو هر بیقولهای یه کافه کتاب زده بودن، یه جماعتی هم داشتن تو اینستا و جاهای دیگه ادای کتابخونی و ما کتابخونا خیلی میفهمیم درمیاوردن. اون موج خوابیده، الان با موج جدیدی مواجه هستیم که سعی دارن ثابت کنن کتابخونی ارزشی نداره و شما کتابخونا هیچی نمیفهمین. موضع من هم کماکان «تو خوبی» باقی مونده.