-
۰۲۰۱۲۵
جمعه 25 فروردینماه سال 1402 17:14
میگم: قبلا اینجوری بودم که ماهی یک بار فیلَم یاد هندوستون میکرد، الانا دیگه اونقدر گرفتارم، فیلم هم سرش شلوغه؛ اصلا یادم نمیاد آخرین بار کی زار زدم برای حسرتام:)) میگه: عی بابا چرا پس من هنوز زار میزنم وسط کلی کار و بدبختی؟! میدونم که ازدواجش به بنبست رسیده، کسب و کارش هم در حال سقوطه و واقعا اوضاعش ناجوره. میگم: اگه...
-
020119
شنبه 19 فروردینماه سال 1402 08:31
راز یک آدم، پیش ما امانته؛ امانتی که نگه داشتنش آسون نیست. وای به روزی که من بخوام برای اثبات صداقت خودم به دوست/معشوق/همسرم، به راز یک آدم دیگه خیانت کنم. باید رید به اون صمیمیتی که بخواد با پرده دری و شخم زدن گذشته آدمها به دست بیاد. باید فرار کرد از آدمی که میخواد حتی خوابهاتم مو به مو براش تعریف کنی. این چیزا رو...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 فروردینماه سال 1402 22:05
تو مجازی یه عالمه خاطره کسشر هست که نوشتهن تو بچگی فکر میکردیم اگه فلان جور غذا بخوریم یا آب بخوریم روزهمون باطل نمیشه خب جوابی که دوست داشتم به همشون بدم اینه: از بس بچههای خنگ و کودنی بودید. دقیقا یادمه از شش سالگی درک و دریافتم در مورد روزهداری دقیق و کامل بود. البته از مبطلاتی مثل جماع و استمنا بیخبر بودم ولی...
-
برادران لیلا-سعید روستایی
چهارشنبه 9 فروردینماه سال 1402 11:35
به نظرم خیلی خوب بود، از همه بهتر اون سیلی تو گوش پدره بود. پدرها و مادرهای زیادی میشناسم که باید همینجور سیلی بخورن، اونم روزی صد بار. کیف کردم از ضد کلیشه در این فیلم. کیف کردم که عامل بدبختی یه خانواده رو نه فقط فقر و فرودستی بلکه پست بودن خلقیات والدین نشون داد. کیف کردم که گند زد به آداب و رسوم و تعلقات...
-
۰۲۰۱۰۴
جمعه 4 فروردینماه سال 1402 08:02
-
۰۲۰۱۰۱
سهشنبه 1 فروردینماه سال 1402 22:31
سالی که گذشت برای من از همهی سالها بهتر بود، نه اینکه بدبختی و سختی و کثافت نباشه، اونا که همیشه هست؛ از دست دادن، شکست خوردن، تحقیر شدن و کم آوردن... پس چیش بهتر بود؟ من بهتر بودم، چون آگاهتر و مسلطتر بودم. از زندگی توقع زیادی نداشتم، همینجوری کثیف و هردمبیل و بیقاعده و ظالم قبولش کردم، و عجیبه که تونستم کمی خودم...
-
۰۱۱۲۲۹
دوشنبه 29 اسفندماه سال 1401 16:13
یه جعبه یک کیلویی شیرینی مشهدی، یه دیس باقلوا، یه کیلو گز هفتصد و پنجاه تومن! پسر سه ماه کار میکردم تا اینقدر حقوق بهم بدن، تازه با پول همون یه برج حقوقم چهار تا ربع سکه بهار آزادی میدادن. احساس میکنم باید دندون مصنوعیامو دربیارم بذارم تو آب نمک:))) کیرم تو شخص دستچلاغعلی والسلام
-
بهار دلکش رسید و....
دوشنبه 29 اسفندماه سال 1401 08:26
آرزو میکنم همه معشوقهای بیمرامی که قهر کردن، همین الان دلشون به رحم بیاد و به عاشقاشون پیام بدن تا حداقل عید یه مشت چِتمغز بیچارهی توهمی شیرین بشه:))
-
۰۱۱۲۲۲
دوشنبه 22 اسفندماه سال 1401 21:34
نتیجه اخلاقی که فسقلی از داستان «چوپان دروغگو» گرفته: مردم دهکده در انتخاب چوپان اشتباه کردند، چون اون فقط یه بچه است و حوصلهش سر میره و ناچار میشه دروغ بگه. شما رو تنها میذارم که خوب به حرفهای متفکر کوچولوی من فکر کنید:)) پ.ن. سوال همیشگی این بچه که من چهل ساله دنبال جوابشم: اگه قراره آخرش همه بمیرن، تازه پیر و مریض...
-
۰۱۱۲۰۴
جمعه 5 اسفندماه سال 1401 04:37
بذارید یه رازی رو بهتون بگم «با همه چیز باید شوخی کرد» اگه فکر میکنید بعضی چیزها خط قرمزه، که خب حرفی باهاتون ندارم؛ در جهل خودتون باقی بمونید:)) اما اگر فکر میکنی میشه با همه چیز شوخی کرد، دمت گرم؛ یه مرحله جدی از بلوغ رو رد کردی. حالا چون من بیشتر از شما میفهمم، میخوام یه مرحله جلوتر از بلوغ یعنی فرزانگی رو بگم...
-
خوشم اومد از کارشون
یکشنبه 30 بهمنماه سال 1401 11:09
روی تابلوی خیابان، قبل از آزادی با اسپری نوشته بودند برای
-
۰۱۱۱۲۲
شنبه 22 بهمنماه سال 1401 16:11
مدتی با همسایه کناریمان کمی ایاق شده بودیم، آن هم به لطف خوشزبانی خانم همسایه و پرروئی بچههای کوچکم که علاقه داشتند با دخترِ همیشه ساکتِ همسایه ارتباط برقرار کنند؛ وگرنه مستحضرید که من یُبس و خالی از مهارت صمیمیت هستم. دخترک شش سالهی همسایه نمیتوانست مثل بقیه حرف بزند و بچههای سه ساله من هم در آن زمان حرف زیادی...
-
آذر، پرویز، شهدخت و دیگران
سهشنبه 18 بهمنماه سال 1401 18:08
خب تنها چیز جذاب این فیلم همون اسمش بود که باعث شد از سال ۹۲ تا الان دلم بخواد ببینمش و حالا که نهایتا دیدمش فقط میتونم بگم کل فیلم سالاد کاراکتر بود. نه قصهای داشت، نه پیامی و نه حتی کشش و جذابیت جدی. اونقدرم نقد منفی ازش تو وب هست که لازم نیست بیشتر از این وقتمو هدر بدم واسه نوشتن. تا من باشم مجذوب اسم فیلم یه...
-
۰۱۱۱۱۷
یکشنبه 16 بهمنماه سال 1401 10:15
دیشب بچه تا صبح در تب سوخت و هذیان گفت. من هم بیصدا تن داغش را میشستم به امید اینکه خنک شود. وسط هذیانها چشمش را باز کرد و گفت: نه مامان تو خیالاتی شدی. وسط اون وضعیت زدم زیر خنده:))
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 بهمنماه سال 1401 06:15
دوستی که ده سال از من جوانتر است، با سن و سالم شوخی میکرد؛ پرسید «اگر برگردی به اون قدیما به خود جوونت چه توصیه ای میکنی؟» جواب دادم: «بهش میگم بخور و بنوش و خوش باش و اصلا و ابدا به فکر تشکیل خانواده نباش.» همین دوست قبلا در مورد تشکیل خانواده حرف زده بود، فکر کردم ممکن است به خودش بگیرد پس توضیح دادم که: جدی جدی...
-
۰۱۱۱۱۲
چهارشنبه 12 بهمنماه سال 1401 20:20
خوشحال و خسته میخواستیم برگردیم خونه تا آخر هفتهای خستگی در کن داشته باشیم که ناگهان موتوری احمق زد به خواهرزاده و بچهم و بدین صورت رید به اعصاب و روانمون. هر دو خوبن، جراحت سطحی برداشتن. خاک بر سر هر چی خر دوپاست! دنیا دست از تجاوز به ما برنمیداره:))
-
اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید
سهشنبه 11 بهمنماه سال 1401 21:54
فقط شکم پرستهایی مثل خودم میفهمند اینکه من برای شام فقط سیبزمینی آبپز کردهام و حتی به خودم زحمت پوره کردن ندادهام یعنی چه. در یاس و سرخوردگی عمیقی به سر میبرم. شوهرم که پیش از این هم از دل من فرسنگها فاصله داشت، حالا گرفتار بلا و بحرانی شده که گذراندنش برای هر تنابندهای سخت است، چه برسد به این آدم بیبنیهی...
-
011109
یکشنبه 9 بهمنماه سال 1401 11:17
آقا من باورم نمیشه آدمی که تو این پست در موردش نوشتم هنوز هم بهم پیام میده حالمو میپرسه:)) احتمالا تعطیلات ژانویه علاف و بیکار بوده، تو لیست مخاطبینش باز منو دیده:)) حالا من اصلا جواب پیامهای سال به سالش رو نمیدم. ولی امید به زندگی آدم رو بالا میبرن این جور آدمها، به خودم میگم عه، هنوز منو یادشه، چه باحال و جذاب بوده...
-
۰۱۱۱۰۸
شنبه 8 بهمنماه سال 1401 23:49
-
عشق و مرگ- اسماعیل فصیح
پنجشنبه 6 بهمنماه سال 1401 18:03
اونایی که جلال آریان رو میشناسن حتما دنبال شناختن آنابل کمپبل هم بودهاند. این کتاب دربارهی جلال آریانه، قبل از اینکه لاابالی و دائم الخمر بشه و قبل از اینکه آنابل و آرزوی همیشگیش رو از دست بده. برام گیرا بود، مثل همیشه. حدود دویست صفحه رو ظرف سه روز خوندم. انتظار داشتم مفصلتر باشه و بیشتر از آنابل و شخصیتش بگه ولی...
-
۰۱۱۱۰۴
سهشنبه 4 بهمنماه سال 1401 19:44
این چند روز که مدارس مجازی بود اطفالم رو میبردم محل کارم، اعمال شاقه واسه یه لحظهش بود. دیروز که باز رفتن مدرسه، تو دفترم سرگشته بودم، انگار یه چیزی کم بود. بهشون که فکر میکردم دلشوره میگرفتم. همکارم گفت: تا دیروز مینالیدی که نمیذارن به کارهات برسی، امروز مثل عاشقا از دوریشون آه میکشی. یه نگاه به نقاشیاشون روی دیوار...
-
این روزها که میگذرد
سهشنبه 4 بهمنماه سال 1401 00:15
-
حتی وقتی می خندیم- فریبا وفی
شنبه 1 بهمنماه سال 1401 20:52
از عنوانش خیلی خوشم اومد، با شوق رفتم سراغش ولی داستانهاش ضعیف، بیخود و در حد چرکنویسهای یک نویسنده متوسط بود. اصلا رغبت نکردم تا ته بخونمش در قحطی نویسنده درست و درمون و در بلای سانسور، باید هم همچین چیزی چاپ بشه، مخصوصا که نویسنده زنه و چاپ اثرش ژست فمینیستی هم داره. «رویای تبت» خیلی بهتر بود.
-
انیمیشن شانس
یکشنبه 25 دیماه سال 1401 23:52
در حالی که انیمیشنهایی مثل روح، پوکو و حتی زوتوپیا مفاهیم عمیق اگزیستانسیال رو بصورت باقلوا به خورد مخاطب میدن، انیمیشن شانس مفاهیم مذهبی و جبرگرایانه و حتی صوفی مسلکانه رو مثل عنی که با خیارشور و گوجه لای نون برگر گذاشته شده به خورد مخاطب میده.
-
011021
چهارشنبه 21 دیماه سال 1401 11:19
دل تنگی هایم را مثل دکمه های بی مصرف لباسهای کهنه، توی بطری تیره ی قرصهای غضروف ساز انباشته ام. میدانم در این بطری که باز شود، هیچ کدام از آنها که دلتنگشان هستم به دردم نخواهد خورد، فقط دکمهه های ریز و درشت و جورواجور اتاقک دلم را شلوع میکنند و زیر پای روزمرگی ام میروند و آخش را در می آوردند. با این حال هیچ وقت...
-
۰۱۱۰۱۴
چهارشنبه 14 دیماه سال 1401 22:17
شما بیا گروه کلاس بچههای من رو در شاد ببین، بیا حرفها و رفتارهای مادران رو ملاحظه کن، ببین چطور واسه معلم دم تکون میدن و دورویی میکنن؛ بعد میفهمی که همین حکومت آخوندهای کون به سگ داده از سر این جماعت کوتهبین خایهمال زیاده. دارک این زندگی ماست وسط یه مشت گوزکلهی بیمقدار.
-
دارک (سریال)۲
دوشنبه 12 دیماه سال 1401 18:57
فکر کن داری با یکی گل یا پوچ بازی میکنی و بعد ده دست که ازش باختی، شک میکنی که اصلا گلی تو دستاش بوده یا اسکولت کرده؟ پنج قسمت از فصل ۳ مونده و من مطمئنم گلی در کار نبوده، از اولش اسکولمون کردن.
-
۰۱۱۰۱۱
دوشنبه 12 دیماه سال 1401 00:12
وقتی پلکام به زور باز شد، یادم نبود چی کار کردم و نمیدونستم کجا هستم ولی سوالی نداشتم. برام مهم نبود چون خدا میدونه چقدر آرامبخش بهم تزریق شده بود. به قدری نشئه بودم که فرق خودم و دنیای اطرافم رو نمیفهمیدم، انگار در فضا حل شده بودم و بدنی نداشتم. چیزهایی به خاطرم میاد که مطمئن نیستم اونها رو دیدهام یا تصور میکنم که...
-
خرده مکالمات زن و شوهری- من زاییدم تو نَزا
جمعه 9 دیماه سال 1401 19:36
زن: من بعد از هر دیکتهای که به اینا میگم، میخوام یه شبانه روز بخوابم فقط شوهر: من بعد از هر یه خط دیکته که بهشون میگم باید یه شبانه روز سیگار بکشم
-
۰۱۱۰۰۹
جمعه 9 دیماه سال 1401 13:47
پیام داده: بیا خونمون، بشینیم یه کم حرف بزنیم. گاهی لازمه، غر بزنی، گلایه کنی، دلتو خالی کنی. جواب دادم: اگه حرف زدن بلد بودم، نمینوشتم. - پس بیا اینجا، فقط عرق بخوریم، حرف هم نزنیم. - بشینیم رو به روی هم، هی بگیم ای بابا، ای بابا، ای بابا... - شاتمونو بزنیم به هم بگیم ای بابا -سلامتی بابام که هر چی میکشم از کمر لق...