-
ای مسافران قطار سرخوردگی
یکشنبه 29 آبانماه سال 1401 04:43
دنیایی که من شناختم خیلی وامونده صاحابه، اونجور نیست که فکر کنین به پازل بزرگه که قرار یه تصویر معنادار بسازه و ما هم تو فرصت حیاتمون قراره یه گوشه از تصویرو کامل کنیم. باور کنید ما هیچ چی به هیچ کس بدهکار نیستیم حتی به خودمون، اینقدر خودتون رو زجر ندین. اگه در این عالم معنایی هم وجود داشته باشه با شکنجه روانی به دست...
-
عشق و چیزهای دیگر-مصطفی مستور
یکشنبه 15 آبانماه سال 1401 16:48
اگر جایزه «خب که چی؟» وجود داشت، رمان «قهوه سرد آقای نویسنده» بلاشک برنده آن میشد، آنقدر چرند بود که پارسال که خواندمش حتی نخواستم دربارهاش دو خط فحش توی وبلاگم بنویسم. اما این کتاب آقای مستور هم اگر کاندیدای همین جایزه میشد، باید لوح تقدیری چیزی میگرفت. وای که چقدر لجم میگیرد از اینکه توی قصه آدمهای معمولی، یک...
-
کاش اگر خائنید حداقل احمق نباشید
یکشنبه 15 آبانماه سال 1401 06:25
از کسالت سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی ناراحت دفتر بیمه و مرد میانسالی را از گوشه چشم دیدم که سر تا پا مشکی پوشیده بود، نه تیپ آنچنانی داشت و نه حتی قیافه متوسط فقط تا بخواهی صدایش بلند بود. داشت برای زن همراهش توضیح میداد که «الان اگر زنم من رو با شما ببینه فکر میکنه ما رفیقیم و فلان و بیسار یا مثلا با خانم فلانی...
-
۰۱۰۸۰۸
شنبه 14 آبانماه سال 1401 08:48
[مویی اندر باد دیدم چون درفشِ کاویان، غیرتِ آهنگری برخاست، ایران را گرفت.] * عاقبت دیدی که آن گُردآفریدِ بی زره با کمند گیسویش جان خبیثان را گرفت آن که در پستو نهان میخواست کردش مدعی شد ستاره، خوش درخشید، خواب خرسان را گرفت خون مهسا ریخت اما صد هزاران دشنه شد انتقام از کاسبِ خون شهیدان را گرفت بعد شال و روسری،...
-
روزخرگوش-بلقیس سلیمانی
پنجشنبه 12 آبانماه سال 1401 12:38
تا همین ده دوازده سال پیش، برای منی که تهران به دنیا آمدم ولی پدرم متولد شهر دیگری بود، دعوای تهرانی و شهرستانی هیچ معنایی نداشت. ما که میرفتیم شهرستان همه سعی مان را میکردیم که تهرانی بودنمان برجسته نشود، آنجا فرمانروایی غیرتهرانیها بود و ما عضو ناخالص و گلدرشت جمع بودیم. خنده و شیطنت دخترانشان بیشتر از من و...
-
زندگی جای دیگری است- میلان کوندرا
چهارشنبه 4 آبانماه سال 1401 15:55
نمیدانم یک آدمی که هیچ وقت در حکو.متی توتا.لیتر زندگی نکرده، از خواندن این کتاب چه حسی پیدا میکند ولی خب، کوندرا هم مثل خود ما عمرش را در شرایط تخماتیکی گذرانده و دیگر چه میتواند بنویسد جز توصیف همین چیزهای تخماتیک؟ گر چه او اصرار دارد که داستان، داستان یک شخصیت است، نه روایتی از بستری تاریخی؛ این را هم مستقیم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 آبانماه سال 1401 16:33
خانه قدمی پدرم، از آن تکواحدهای قدیمیساز بود، به مساحت ۶۸ متر. برای جبران کمبود فضا، یک اتاقک فلزی سی متری روی پشت بام علم کرده بودند. نصف اتاقک انباری بود پر از خرت و پرتهایی که موقع نقل مکان دور ریخته شد؛ نصف دیگرش را فرش ماشینی کهنهای انداخته بودند و کمد و ضبط و یک سری خرت و پرت دیگر داشت که مثلا اگر برادرم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 آبانماه سال 1401 15:28
فرصت دوباره؟ هر وقت به هر کس فرصت دوباره دادم به نحو احسن بهم ثابت کرد که دفعه اول کاملا حق داشتم.
-
قصهی دیوار
سهشنبه 26 مهرماه سال 1401 05:16
نوشته بود «دنبال کسی نباش که بتوانی با او زندگی کنی، دنبال کسی باش که نتوانی بدون اون زندگی کنی«. وی در ادامه خاطرنشان نکرده بود که بعد از یافتن چنین کسی چه باید کرد؟ احتمالا منظورش این بوده که سعی کنید در کلیشه «تا آخر عمر با خوبی و خوشی با هم زندگی کردند» جا بشوید؛ ولی چه میشود کرد که بعضیها کلیشه بر عکس دوست...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 مهرماه سال 1401 14:47
لشکر ناکامان تاریخیم: بدون جنگیدن شکست خورده و بدون زندگی کردن مرده.
-
010724
یکشنبه 24 مهرماه سال 1401 10:07
دلم بازی میخواهد، من بازیگوش کجاست؟ دلم حاضرجوابی میخواهد اما کسی و موقعیتی نیست که بتوان با زبان ضربه فنی اش کرد یا حتی از او شکست خورد. زندگی ام با فرزندانم سرشار است از ژست مادرانه، خوش ندارم وارد بازی یکی من بگو و یکی تو بگوی مادر و فرزندی شویم، پس همه حرفهایشان را منطقی پاسخ میدهم. گاهی که شوخی خفیفی رو میکنم بچه...
-
۰۱۰۷۲۳
شنبه 23 مهرماه سال 1401 02:12
بیش از چهار ساعت است که دارم توی تو.ییتر میچرخم و دنیا دور سرم میچرخد. مواجهه یکجا و عریان با این حجم از کثافت جاری در رگهای مملکت،رویینروانی* میخواهد. فکرش را بکن من با این روان مخدوش علیل، چطور میتوانم دوام بیاورم؟ با همه وجود دلم میخواهد فردا کف خیابان باشم و خشم و نفرتم را فحش و شعا.ر و آتش کنم اما...
-
۰۱۰۷۱۹
سهشنبه 19 مهرماه سال 1401 01:29
این روزها بیشتر از همیشه کتاب میخونم/میشنوم. به خودم میام میبینم ذهن بازیگوشم سی صفحه از رمان حرافانهای رو خونده و فهمیده بدون اینکه بشماردشان؛ که برای من یه رکورده. ای وای و هزاران وای که دیر فهمیدم تنها راه وصل شدنم به زندگی همینه. از زندگی که بیزار میشم، میفهمم که وقتشه خودم رو لای ورقهای کتابی گم و گور کنم. از...
-
سزاواران
جمعه 15 مهرماه سال 1401 00:49
یکی عافیت طلب بودو دیگری مصلحت اندیش
-
۰۱۰۷۱۳
چهارشنبه 13 مهرماه سال 1401 07:16
در طول زندگی هر آدم چیزهایی از او گرفته میشود که در دراز مدت ویرانش میکند. مثل شکستن ستون یک پل است، شاید در لحظه اول بتوانی سر پا بمانی اما گذر زمان و فشار رفتنها و آمدنها کار را تمام خواهد کرد. اگر پلی هستی که از هر دو پایهات (عشق و ایمان) شکستهای، روی دیرکهای مهرمادری خودت را سرپا نگه دار و تلاش کن پایههای...
-
010629
سهشنبه 29 شهریورماه سال 1401 12:20
کاش آدمیزاد اینقدر در مورد خودش کور نبود. وقتی کسی رو ناخواسته میرنجونم، واقعا دوست دارم بدونم چه چیزی در من او رو رنجونده. کجای آهنگ کلماتم؟ کدوم لغت؟ کدوم حس؟ کدوم نگاه؟
-
پسر دلفینی
شنبه 26 شهریورماه سال 1401 09:10
اولا بگم که اگر به انتخاب من بود، محال بود آب به آسیاب دشمن بریزم و پول بدم برای بلیت سینما، ولی خب بچه تا به حال سینما نرفته بود و این تنها فیلم موجود و مناسب برای اون بود. البته در مناسب بودنش شک اساسی وجود داره چون واقعا خزعبل، بی در و پیکر، شعارزده و چرت بود. داستان یک بچه یازده ساله مستعد خط سیر منطقیتر و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 شهریورماه سال 1401 00:32
-این قرصها چیه سر صبحی مشت مشت میخوری؟ =هیچی زندایی، ویتامین و آهن و زینکه -دیشب هم قرص خوردی که =اون کلسیم بود، قبل خواب میخورم (دردم نهفته به ز فامیل مدعی، باشد که قرص داروخانهش دوا کند)
-
۰۱۰۶۲۵
جمعه 25 شهریورماه سال 1401 06:21
استاد داستاننویسی مدام تکرار میکرد: سوژه=شخصیت +مشکلش و البته تاکید داشت مشکل باید حیاتی باشد. اما من به نظرم این تعریف بیش از حد سست و سردستی است. در واقع بنمایهی هر قصه، روایت مشکل آدمها نیست، بلکه روایت رویکرد آنها به مشکلاتشان است. آدمهایی که رویکرد منطقی دارند و محور فکرشان حل مسئله است، معمولا دراما درست...
-
آتابای
دوشنبه 14 شهریورماه سال 1401 23:18
فیلم نسبتا خوش ساخته، بازی هادی حجازی فر (آتابای) و جواد عزتی (یحیی) خوبه، قصه گیراست، بیانش به اندازه کافی پیچیده و غیرخطیه، شخصیتها سرجاشون هستن؛ مهمتر از همه دیالوگهای درخشانی داره در حدی کهدوست دارم یه بار دیگه ببینمش. هشدار بدم که قصه تلخیه، قصه آدمها و انتخابهاشون و تاوانی که بایدبابتش پس بدن، قصه سرنوشت، جبر...
-
خوشا آن غم که یکروز است و یکماه است و یکسال است
دوشنبه 7 شهریورماه سال 1401 12:10
یه زمانی قصه ننه سرما و عمو نوروز رو که میشنیدم میگفتم آخه این چه شِر و وِریه؟ یه ساااااال بشینی، هر روز و هر شب منتظر باشی که اون بیاد، بعد سر بزنگاه خوابت ببره و نبینیش؟ اون هم بیاد ببینه خوابی و بیدارت نکنه؟ گُل بذاره برات و بره؟ خب گِل بگیرن اون قدت رو، بعد این همه انتظار گل میخوام چی کار؟؟؟؟ بعدها شنیدم که کسی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 6 شهریورماه سال 1401 14:46
زن ممد: کاش بابا و مامان که اینقدر که اسیرمون کردن و سخت گرفتن، حداقل میذاشتن از مزایای زندگی سنتی استفاده کنیم. خواهرزن ممد: چه مزیتی مثلا؟ -مثلا اینکه زود شوهرمون میدادن زود بچه میاوردیم، الان دیگه بچههام سر و سامون گرفته بودن. -بَده دادنت به یه مرد امروزی؟ -امروزی؟ ممد عین «آفتابه برقی»ه. تکنولوژی توش نفوذ کرده...
-
010605
شنبه 5 شهریورماه سال 1401 09:37
صبحی که داشتم به دو کروسانها را میبردم که بدهم به دست کمک مربی که برساند به دست بچه ها که زنگ تفریح خوراکی شکم سیر کن (علاوه بر میوه) داشته باشند، یک لحظه فکر کردم ماهی چقدر باید خرج این خوراکی ها کنم! خوب است که برای خودم نباید چنین خرجی بکنم، اصلا دلم هم نمیخواهد. راستی کمک مربی میتواند برای بجه اش از این چیزها...
-
۰۱۰۶۰۴
جمعه 4 شهریورماه سال 1401 06:03
دوست شماره یک ممد: هندونه رو بنداز تو آب خنک بشه. دوست شماره دو ممد در حالی که هندوانه رو توی آب میندازه: نمیدونم سِرِش چیه که تو آب خنک میشه؟ معلوم نیست چه اتفاقی داخلش میافته. ممد و دوستانش با کلههای گرم متفکرانه به آب زل میزنند. زن ممد همینطور که آب توی کاسههای ماست موسیر میچرخاند به بیست-سی واحد فیزیکی که پاس...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 4 شهریورماه سال 1401 06:00
همیشه متعجب بودم خواهر بزرگم چرا با اینکه زندگی گُهی داره، هیچ وقت فکر نمیکنه که زندگی گُهی داره و باید سیفون رو بکشه روی خودش و زندگیش؟ چی باعث میشه با اون همه اشتباه و نقص باز هم این طور خودش رو دوست داشته باشه و بپسنده؟ چرا در عین اینکه من روح عجب و غرور و خودپسندیش رو به وضوح میبینم باز هم میتونه این همه تلاش...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 4 شهریورماه سال 1401 06:00
الان تو مرحله من و بچه هام شما همه هستم پس شوهرم چی؟ شوهرم هیچی آخه میدونی طفلک شوهرم هر روز باید بره تو معدن کار کنه، اونم نه از این معدن الکی معمولیا که گاز سمی داره و هر لحظه ممکنه ریزش کنهها، نههههه، یه معدنی هست که جواهرات زیر دم اژدهای غولپیکره، باید خنجر بزنن به کُس اژدها که از درد دمشو بگیره بالا بعد بتونن...
-
خرده مکالمات زن و شوهری-کور بودن از صفات بارز مرحوم بود.
جمعه 14 مردادماه سال 1401 07:34
لکههای روی تن مرد خیلی بیشتر شده، به شوخی میگه دارم شمر میشم. بعد دست میکشه روی ساعدش، قیافهش شبیه دل بهم خوردهها میشه، جدی میپرسه: حالت بهم نمیخوره منو با این وضع میبینی؟ زن به بدیهیترین شکل جواب میده: معلومه که نه. -آخه خیلی زشته -من اصلا نمیبینمشون، فقط وقتی خودت ناراحت میشی از بابتش من هم ناراحت میشم.
-
چطور میشه با اینها صمیمی شد؟
پنجشنبه 13 مردادماه سال 1401 13:28
الان دیگه میدونم دین آدمای پلید رو تطهیر نمیکنه؛ کتاب خوندن آدمای بیشعور رو فهمیده نمیکنه؛ پول آدمای دوزاری رو ارزشمند نمیکنه و اتفاقا آدمای پلیدِ بیشعور دوزاری خیلی خوب خودشون رو تبدیل میکنن به متدینِ کتابخونِ پولدار!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 مردادماه سال 1401 12:35
هزارسال پیش از جلوی یه کتابفروشی رد میشدم، یه عنوان کتاب به چشمم خورد: «زنان خوب به بهشت میروند، زنان بد به همه جا میرسند.» و همون موقع با خودم فکر کردم: نه من نمیخوام به همه جا برسم، من میخوام زن خوبی باشم. چون این دنیا تموم میشه و بعد بهشته که برای همیشه باقی میمونه. من همیشه زن خوبی بودم، هنوز هم هستم ولی کینه من...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 مردادماه سال 1401 16:48
تا زمانی که اما.م ح.سین قیمه و حاجت میده وضع همینه مگه نمیگن اما.م حسی.ن قیام کرد که دین جدش رو زنده نگه داره که یزید شرابخوار نشه امام مسلمین؟ حالا موجودی که ذرهای پایبندی به شریعت نداره، بیست ساله یه رکعت نماز نخونده، دو ساله یه غسل نکرده با اون ناخنهای کاشتهش، بیحجابی و عرقخوری و اینهاش که بماند؛ بعد خیلی جدی شب...