-
از خلال چت دیشب
یکشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1401 00:04
حس میکنم سناریوی زندگیم رو یه دورگه ایرانی-هندی نوشته، در اوج چرت بودن سوزناکه.
-
010131
سهشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1401 11:30
یه راهکار دفاعی موثر در برابر مادرم پیدا کردهام، حرفهای آزاردهندهای که توی روم یا پشت سرم میخواد بگه، خودم با صدای بلند میگم. مثال مامان: با دوستت رفتی خرید، چی خریدی؟ من: یه دستبند بدلی -بدلی؟!! چند؟ =330 میگفت، اونقدر چونه زدیم 280 دادیم بهش - آدم 280 تومن پول میده برای بدل؟؟؟ در اینجا اغلب بچهها شروع میکنن برای...
-
من اشکهایش را تایپ میکنم.
سهشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1401 11:23
اندوه کودکانه ای جان مرا می آزارد. کودکی بی صدا در من می گرید.
-
من و تراپیست-قسمت اول
دوشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1401 23:24
-
۰۱۰۲۱۶
جمعه 16 اردیبهشتماه سال 1401 23:26
پس از ده روز مریضی و نکبت امشب حالم خوب است، احساس ضعف ندارم، ظرفهای شام شسته شده، روی کابینتها خالی، میزها گرد گرفته، فرشها جارو شده، و سرویس بهداشتی براق است و من هنوز توان این را دارم که بعد از خواباندن بچهها بیدار باشم و از سکوت و آرامش شب لذت ببرم. کاش خدایی بود که الان شکرش را به جا میآوردم. عجیب است که دیگر...
-
010207
چهارشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1401 09:37
باید به اندازه کافی بالغ شده باشی که بفهمی گاهی این که طرف مقابلت بازنده است، معنیش این نیست که تو برنده ای.همونجور که تعاملات برد-برد وجود داره، باخت-باخت هم وجود داره.
-
۰۱۰۲۰۶
سهشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1401 08:03
می دونی تو زندگی چی آرومم میکنه؟ فکر کردن به بزرگی دنیا. اینکه دنیا خیلی بزرگه و من و شوهر و یچهها و خونه و زندگیم اونقدر کوچیکیم که واقعا به حساب نمیایم. ما و مشکلات و عقدههامون ناچیزیم، اونقدر که بودن و نبودنمون به هیچ کجای این دنیا نیست. یادآوری این واقعیت باعث آرامشم میشه، باعث میشه خیلی جوش نزنم، حرص نخورم؛...
-
برید کنار، فراستی ثانی اومد:))
شنبه 3 اردیبهشتماه سال 1401 21:16
برای اولین بار از قلمم کاسبی کردم. تا الان هر چی منتشر کردم یا به نویسندهها مشاوره دادم مفتکی بوده ولی اخیراً یکی از این اپهای ایرانی که فیلم پخش میکنن بهم اشتراک رایگان داده که فیلم ببینم و برای بلاگشون مطلب بنویسم:)) درسته این اپها آبدوخیاری هستن و فیلماشون سانسور شده است و وبلاگهاشون هم به فیلان هیچ کس نیست، ولی...
-
010131
چهارشنبه 31 فروردینماه سال 1401 09:56
دیشب کلی برای شوهرم گریه کردم، چرا؟ توضیحش زیاد آسان نیست. از آنجایی شروع شد که دیگر مجبورم دماغم را عمل کنم، راه تنفسم به کلی بسته شده، دائم احساس میکنم سرم را زیر آب گرفته اند. بعد عکس دماغ دانه دانه دوستهایم را که عمل کرده بودند نشان شوهرم د ادم که در مورد انتخاب دکتر مشورت کنیم. دخترها اغلب مجرد و یکی از یکی داف...
-
خنده بر لب از غم این درد بود
سهشنبه 30 فروردینماه سال 1401 08:57
با خودت میگی آخه زن این چه کاری بود کردی؟ عقلت کجا بود؟ چی با خودت فکر کردی؟ جواب میدی هیچی! هیچ فکری نکردم. کرکره عقلم رو کشیده بود پایین یه قفل هم زده بود بهش، کلیدش هم قورت داده بود. خوب شد حداقل رید بهم، کلیدش بهم برگردونده شد:))
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 فروردینماه سال 1401 10:04
ممد دو رفیق قدیمی دارد که گاهی دور هم جمع می شوند و پیاسفور بازی می کنند و سلامتی هم بالا می روند. گاهی هم زن و بچه هایشان را جمع می کنند می روند باغ کرج که مال پدرزن ممد است. زنهایشان با اینکه فازهای متفاوتی دارند ، بلدند با هم کنار بیایند؛ ولی ممد در همان 7-8ساعت دورهمی از دست زن رفقایش کلافه میشود، به زور نیش و...
-
بار گرانیست کشیدن به دوش
شنبه 27 فروردینماه سال 1401 05:08
اگر آدمیزاد قابلیت اینو داشت که موقع بی تابی از سردرد کله خودشو بکنه، مطمئن باشید در هفته چند بار مجبور میشدید تو پیاده رو با پا بزنید زیر جمجمه ای که سر راهتونه.
-
010123
سهشنبه 23 فروردینماه سال 1401 11:00
خبر کوتاه دردناک بی اهمیت: یاهو هر چی که تو ایمیلهای قدیمی داشتم پاک کرده و من هم راهی پیدا نمیکنم که بازیابیشون کنم. سال 91 شروع کردم به نوشتن یه سری نامه های ادبی به یه دوست نویسنده؛ در راستای تلاش برای رستن از بیهودگی هرهفته موضوع و بهانه ای پیدا میکردم که صفحه ای برایش بنویسم و از پاسخهای لطیف او بهره مند شوم، از...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 فروردینماه سال 1401 17:06
امروز صبح، ساعت ۴ از خواب عجیبی که دیدم فارغ شدم و در حالی چشم باز کردم که احساس درد ناشی از اصابت پتکی بزرگ باعث میشد فکر کنم کلهام مکعبی شده است. اصلا نمیتوانم درک کنم چرا مغز خود آدم سناریوئی را به تصویر میکشد که اینطور آدم را زجر بدهد و متحمل درد کند. تا ۴:۴۵ سعی کردم دوباره خودم را به خواب ببرم اما انگار مکعب...
-
بالله که زنده بودن ما شاهکار ماست
شنبه 13 فروردینماه سال 1401 18:40
سال جدید رو در حالی شروع کردم که به خودم بابت همه چیز افتخار میکنم و گور پدر آدمای بیشعوری که درکم نمیکنند یا بدذاتهایی که از ناخوشی من لذت میبرن. والسلام
-
ترس با ت بزرگ
شنبه 28 اسفندماه سال 1400 10:29
-
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟
چهارشنبه 25 اسفندماه سال 1400 07:39
خطر مثبت هیژده - دلم سمنو میخواد، از اونا که بابای مهناز میپخت.... هر وقت میگن تخم شربتی من یادش میافتم. = یاد سمنو؟ - نه یاد بابای مهناز =چرا؟ - فامیلیشون شربتی بود = اما درستش اینه یاد خود مهناز بیافتی -:))
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 اسفندماه سال 1400 10:27
شیخ بهایی میفرماید: بی پا و سر کردی مرا بی خواب و خور کردی مرا قافیه شدن _ور با _َر در شعر از سوی آدمهایی که اهل شعرند قاعده ای شناخته شده است و این موضوع دیگر برایشان طبیعی شده،اما از نظر آدمهایی که نمیدانندش بی معنی است. البته که مهم هم نیست، هست؟ قاعده های اینجوری زیاد است، مخصوصا بین دوستهای قدیمی. دلم از آن دوستی...
-
001222
یکشنبه 22 اسفندماه سال 1400 12:27
تو این عمر دو روزه، همه یه جوری سختی و بدبختی باید بکشن. ولی اون بدبختی که من دلم نمیخواد گرفتارش بشم بلاتکلیفیه. من باید همیشه بدونم چرا دارم یه کار میکنم و قدم بعدیم چیه. حتی اگه مجبور باشم که هیزم بریزم تو آتیش جهنم خودم، باید بدونم چرا، چطور و چقدرباید به این کارم ادامه بدم. باید یه برآوردی از آخر همه چیز داشته...
-
0001218
چهارشنبه 18 اسفندماه سال 1400 10:42
بارها و بارها و بارها به این فکر کرده م که اگه الان غارنشین بودم؟ یعنی اگه تمدن نبود؟ ا اگه من سه هزار سال زودتر به دنیا میومدم؟ اصلا زنده میموندم؟ فکر نکنم. اگه یه زن 36 ساله با دو تا بچه به دور از هر تمدنی بودم، دغدغه م چی بود؟ چی میخواستم غیر از غذا و سرپناه؟ واقعا لازمه الان به چیزی غیر از اینها فکر کنیم؟ واقعا...
-
هر جایی این ماجرا استاپ بشه من دیگه راضیم
دوشنبه 16 اسفندماه سال 1400 21:19
وقتی کامپیوتر را ری استارت میکنم وقتی پنجره را باز میکنم که بوی پیازداغ نپیچد وقتی وزنم را -وزن زیادم را- از پله برقی خاموش پل هوایی بالا میکشم وقتی ۵۰۰ تومان را ضربدر ۲۰ تا لواش میکنم و یک صفر اضافه میکنم و کارت میکشم وقتی فیلترشکن را خاموش میکنم وقتی اخبار جنگ و کرونا را میخوانم وقتی در گروه خانوادگیمان ختم قرآن...
-
001216
دوشنبه 16 اسفندماه سال 1400 09:34
فعلا دارم خودم رو با ترانه لیلا خانوم سیما بینا خفه میکنم. اصلا هم نمیفهمم چرا، ولی دلم میخواد این آهنگ رو بریزم تو سرم وصل کنم به خودم تا مستقیم بریزه تو خونم. هر چند وقت یه بار روی یه آهنگ اینجوری قفلی میزنم. آهنگ سری قبل ساری گلین بود، به قاعده سه تا بشکه اشک ریختم با اون آهنگ. هنوزم تو گوشیم هیجده نسخه از ساری...
-
روان درمانی اگزیستانسیال-اروین یالوم-۱
چهارشنبه 11 اسفندماه سال 1400 09:28
روان درمانی اگزیستانسیال مرا به آنجا رسانده که من هم از مرگ میترسم و آنقدر میترسم که میخواهم زودتر فرا برسد و از من بگذرد. مثل امتحانهای شفاهی که همیشه داوطلب بودم اولین نفر امتحانم را بدهم، فقط بخاطر رها شدن از اضطراب.
-
۰۰۱۲۱۰
سهشنبه 10 اسفندماه سال 1400 08:37
تو پست قبلی ده تا سرفصل نوشتم که این آخر سالی فکرم رو مشغول کرده نوشتم. بعضیاشون واقعا بی اهمیت بودن همین که نوشتمشون تموم شدن ولی برای بعضیاشون باید اقدام عملی بکنم. از همه ثقیلتر دکوراسیون خونه است. واقعا احتیاج دارم پول خرج کنم. نه که پول کافی نداشته باشم، دارم ولی دو تا مسئله وجود داره:. ۱.دوست دارم پولم رو بهینه...
-
قبل از اینکه دیوانه بشم
سهشنبه 10 اسفندماه سال 1400 08:28
-
001207
شنبه 7 اسفندماه سال 1400 07:56
داری چیکار میکنی؟ با سایه ام میرقصم
-
چه میها دوش از پیمانهای خوردی
جمعه 6 اسفندماه سال 1400 23:38
-
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
جمعه 6 اسفندماه سال 1400 23:20
میگم تو تا به حال لب نزدی، نه؟ میگه نه، بعدش از ترسهاش میگه، از خود مستش و از سایههایی که پنهانشون کرده... حرف تو حرف میاد و نمیتونم بهش بگم اون اندازه الکل که بتونه عقل دوراندیش من و تو رو خاموش کنه فقط از طریق سرم ممکنه بهمون تزریق بشه. برای مایی که تو خواب هم نیمههوشیاریم، الکلی که معدهمون تاب بیاره در حدیه که...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 اسفندماه سال 1400 00:50
زمان بچگی ما همه چیز باید معناهای عمیق میداشت، مخصوصا برنامههای تلویزیونی. یادم است یک انیمیشن سادهی پندآموز را بارها نشانمان دادند که بعدا شد یکی از دستمایههای طنز سروش رضایی. ماجرا این بود که پدر پسر تنبلش را امر کرد به کار و گفت اگر پولی درنیاوری از خانه بیرونت میکنم ؛ پسر که عادت به یلگی داشت دست به دامن مادرش...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 اسفندماه سال 1400 00:27
میگه: چرا باید این زندگی سخت و نکبت بار رو اینقدر تحویل گرفت و واسش دویید؟ وقتی مرگ قرار نیست به کسی رحم کنه... بیا شل کنیم میگم: دلیل محکمی براش ندارم جز همین که زندگی هست، شاید بیدلیل اما هست و حالا که هست نمیشه بیخیال بودنش شد. شاید عقلانی همینه که سعی کنیم بهرهای ازش ببریم جای اینکه نفیش کنیم و بابتش غر بزنیم....