-
010412
یکشنبه 12 تیرماه سال 1401 09:45
نه ماه از ازدواجم گذشته بود، یه شب که از خونه مادرشوهرم برگشتیم بر خلاف همیشه که مثل سنگ ساکت میموندم و همه چی رو میریختم تو خودم، شروع کردم به گریه. مثل ابربهار اشک میریختم و ظرفهای شسته رو جا به جا میکردم.همونجور به شوهرم بدون اینکه نگاهش کنم گفتم فقط یه جمله رو از قول من به مادرت بگو: اینکه من جواب حرفها و تیکه هاش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 تیرماه سال 1401 08:44
آدم وقتی عزیزی را ناگهانی از دست میدهد فکر میکند مگر میشود بعد از او ادامه داد؟ یک جایی ته ذهنش میداند که میشود، چون چنین سوگی قبلا هم برای کسان دیگر اتفاق افتاده و دنیا تمام نشده است اما در قشر بیرونی ذهن آدم مدام هشدار «به آخر دنیا نزدیک میشوید» پخش میشود. اما آدمی که در بلیه ای طبیعی (مثل زلزله یا سیل) تعداد زیادی...
-
010407
سهشنبه 7 تیرماه سال 1401 08:33
میگم: اگه ببینی طرفت داره با یکی دیگه لاس میزنه، واکنشت چیه؟ میگه: من سعی میکنم نفهمم، اگرم فهمیدم خودمو میزنم به نفهمیدن. بعد غش غش میخنده. یهو صورتش جدی میشه و ادامه میده: بذار یه چیز بدتر بگم، من حتی اگه بفهمم با یکی دیگه خوابیده هم باز رویکردم همینه. صافی رو از روی لیوانهای چایی برمیدارم، رو به اجاق و پشت به اون...
-
به همه زنهای متاهل بی بغل
چهارشنبه 1 تیرماه سال 1401 09:12
به نظرم اینکه اومده کنارت لوبیا خرد کنه تلاشی بوده واسه به دست آوردن دلت. من اگه بودم همونجا که کنار هم وایسادیم سرمو میذاشتم رو بازوش، شاید یه جریانی شکل میگرفت. شاید اون هم میخواد ولی نمیتونه دیگه. تو از بیرون نگاه میکنی و هیچ کنش دلخواهی نمیبینی و فکر میکنی اون تلاش نمیکنه؛ در حالی که تلاش کرده و فایده ای نداشته....
-
010331
سهشنبه 31 خردادماه سال 1401 11:51
اگه میخواید بدترین طعم عمرتون رو امتحان کنید، قهوه فوری بدون شکر مادلین رو از فروشگاه جانبو بخرید! انگار این لعنتی رو با براده آهن درست کردن، بوی گند آهن میده. وقتی هم آبجوش میریزی روش بوی ترشیدگی هوا میشه. واقعا مزخرف و چندشه. حیف از پول.
-
من و تراپیست-قسمت سوم
شنبه 28 خردادماه سال 1401 11:47
-
با هاجرو مرضیه، شب ش میریم تعزیه
شنبه 21 خردادماه سال 1401 14:51
من و معصومه فقط دوسال آخر تحصیلمان در دبیرستان کنار هم مینشستیم، اما من یک جور عمیق و حال خوب کنی دوستش داشتم. رک و راست، باهوش، بیریا و بامزه با شیطنتهای شیرین بود. شاید اگر آن روزها مفهومی را به نام همجنسگرایی میشناختم باور میکردم که عاشق معصومه هستم -شاید واقعا بودم!- توی اون سالها که بدنمان فوارهی...
-
موج با تجربه ی صخره به دریا برگشت
جمعه 20 خردادماه سال 1401 04:45
بعضی یادگاریها مثل دستمال خونی زفاف است، یک چیزِ خصوصیِ حال به هم زنِ بیارزش که تو در جایی که هیچ کس نبیندش نگهش میداری چون یاداور شب، اتفاق و لحظهای است که پس از آن تو دیگر آدم سابق نبودی. آن را پنهان میکنی چون تجربهی خصوصی تو در جهان هستی به چپ هیچ کس نیست و اگر بخواهی از ارزش آن حرف بزنی به هزار شکل ناروا...
-
خرده مکالمات زن و شوهری-وایسا دنیا! من میخوام پیاده شم.
یکشنبه 15 خردادماه سال 1401 22:29
زن: اون بالاهای کوهسار، یه جاهایی هست، تقریباً بکره. دیدیش؟ مرد: نه -میخوام برم اون بالاها، خودمو پرت کنم تو دره =خب -خب چی؟ =خب بعدش؟ -هیچی... بعدش من دیگه مردهم، نمیدونم چی میخواد بشه... = خب چرا؟ -دیگه حوصله زندگی روندارم. =خب چه کاریه تا اون بالای کوهسار بری؟ همینجا از پست بوم خودت رو پرت کن. -تو درک...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 خردادماه سال 1401 14:18
مغزم خسته است خیلی خسته دلم میخواد درش بیارم ماساژش بدم یاد مامان افتادم که وقتی کله پاچه داشتیم مغزشو در میاورد، نمک میزد و با دو انگشت ورز میداد بعد از خمیر حاصله یه بند انگشت میذاشت روی لقمه های کوچیک نون تا به همه میزان مساوی مغز برسه. کاش میشد من هم میتونستم مغز خودمو برای همه امورات زندگیم این طور مساوی تقسیم...
-
010307
شنبه 7 خردادماه سال 1401 09:23
کاش قصه های آدمها مثل کتابها تمام میشد، یک جایی یک بندی، یک خطی ، میشد خط آخر آن داستان و آدم لحظه ای چشم میبست، با شخصیتهای قصه خداحافظی میکرد و دیگر سراغ آن نمیرفت؛ دیگر لای آن کتاب را باز نمیکرد و گفته ها و شنیده هایش را مرور نمیکرد. کاش میشد یک جوری وانمود کرد که فلان قصه هرگز رخ نداده، فلان آدم هرگز فلان ناسزا را...
-
۰۱۰۳۰۶
جمعه 6 خردادماه سال 1401 08:58
در آستانه ۳۷ سالگی، با خویش در صلحم، با دنیا نه. عددها هر روز وحشتناکتر میشوند. بخت یعنی همین، که در جایی دنیا بیایی که دنیا دشمن توست. باید در برابر بخت گمراه دفاعی داشت. زمانی فکر میکردم خیال تنها پناهگاه این دنیاست، اما واقعیت سقفش را هوار کرد روی سرم. زمانی فکر میکردم ایمان تنها پناهگاه این دنیاست اما خدا نان و...
-
رادیو راه-اپیزود پیوستگی
شنبه 31 اردیبهشتماه سال 1401 08:55
یک ساعت فکت ارائه میکنه در خصوص اینکه انسان تنها گونه هوشمند نیست و سایر گونهها هم هوشمندی خاص خودشون رو دارند و در جهت حفظ بقا تعامل میکنند و الخ. و بعد میگه اساطیر (بخوانید مذاهب)رو انسان در جهت پاسخ به سوالات خودش خلق کرده و همونها الان شدهاند دیواری بین انسان و طبیعت و این دوری از طبیعت حال آدمها رو بد کرده....
-
من و تراپیست-قسمت دوم
پنجشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1401 08:22
میگه تو دوست داشتن رو در چی میبینی؟ میگم در توجه و بعد اون یه چیزهایی رو میگه که من دیگه نمیشنوم. به همه توجه هایی فکر میکنم که نثارم شده و من رو خوش حال کرده. به همه توجه هایی فکر میکنم که ازم دریغ شده و من رو در بدحالی غرق کرده. به همه توجه هایی فکر میکنم که نمیخواستمشون، اما همیشه بودند. به همه توجه های غافلگیرانه،...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1401 10:57
میگه چرا باید بمانیم؟ چرا باید با هر خفتی و ذلتی و حقارتی زیستن را بر خود هموار کنیم؟ تاریخ آکنده از سرنوشت آدمهایی است که به این پرسش فکر کردند یا فکر کردند و پاسخی نیافتند و سرانجام در حضیض ذلت رنج زیستن را پذیرفتند تا تمام شدند و این میراث به ما رسید. ما ادامهی همان حقارتها و ذلتها و خفتهای پیشینیان خودمانیم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1401 22:57
میگه: تو یه وقتایی یه جورایی امید منی برای ادامه این روزا. او نجایی که دیگه به گا رفتم و دارم غر میزنم با خودم میگم حتما هیچیش بیشتر ازین قبلا به گا رفته... ک لا یه آپشنایی داری که برای بقیه قفله هنوز میگم: قفلهای من باز نشدهن، شکستن:))
-
از خلال چت دیشب
یکشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1401 00:04
حس میکنم سناریوی زندگیم رو یه دورگه ایرانی-هندی نوشته، در اوج چرت بودن سوزناکه.
-
010131
سهشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1401 11:30
یه راهکار دفاعی موثر در برابر مادرم پیدا کردهام، حرفهای آزاردهندهای که توی روم یا پشت سرم میخواد بگه، خودم با صدای بلند میگم. مثال مامان: با دوستت رفتی خرید، چی خریدی؟ من: یه دستبند بدلی -بدلی؟!! چند؟ =330 میگفت، اونقدر چونه زدیم 280 دادیم بهش - آدم 280 تومن پول میده برای بدل؟؟؟ در اینجا اغلب بچهها شروع میکنن برای...
-
من اشکهایش را تایپ میکنم.
سهشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1401 11:23
اندوه کودکانه ای جان مرا می آزارد. کودکی بی صدا در من می گرید.
-
من و تراپیست-قسمت اول
دوشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1401 23:24
-
۰۱۰۲۱۶
جمعه 16 اردیبهشتماه سال 1401 23:26
پس از ده روز مریضی و نکبت امشب حالم خوب است، احساس ضعف ندارم، ظرفهای شام شسته شده، روی کابینتها خالی، میزها گرد گرفته، فرشها جارو شده، و سرویس بهداشتی براق است و من هنوز توان این را دارم که بعد از خواباندن بچهها بیدار باشم و از سکوت و آرامش شب لذت ببرم. کاش خدایی بود که الان شکرش را به جا میآوردم. عجیب است که دیگر...
-
010207
چهارشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1401 09:37
باید به اندازه کافی بالغ شده باشی که بفهمی گاهی این که طرف مقابلت بازنده است، معنیش این نیست که تو برنده ای.همونجور که تعاملات برد-برد وجود داره، باخت-باخت هم وجود داره.
-
۰۱۰۲۰۶
سهشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1401 08:03
می دونی تو زندگی چی آرومم میکنه؟ فکر کردن به بزرگی دنیا. اینکه دنیا خیلی بزرگه و من و شوهر و یچهها و خونه و زندگیم اونقدر کوچیکیم که واقعا به حساب نمیایم. ما و مشکلات و عقدههامون ناچیزیم، اونقدر که بودن و نبودنمون به هیچ کجای این دنیا نیست. یادآوری این واقعیت باعث آرامشم میشه، باعث میشه خیلی جوش نزنم، حرص نخورم؛...
-
برید کنار، فراستی ثانی اومد:))
شنبه 3 اردیبهشتماه سال 1401 21:16
برای اولین بار از قلمم کاسبی کردم. تا الان هر چی منتشر کردم یا به نویسندهها مشاوره دادم مفتکی بوده ولی اخیراً یکی از این اپهای ایرانی که فیلم پخش میکنن بهم اشتراک رایگان داده که فیلم ببینم و برای بلاگشون مطلب بنویسم:)) درسته این اپها آبدوخیاری هستن و فیلماشون سانسور شده است و وبلاگهاشون هم به فیلان هیچ کس نیست، ولی...
-
010131
چهارشنبه 31 فروردینماه سال 1401 09:56
دیشب کلی برای شوهرم گریه کردم، چرا؟ توضیحش زیاد آسان نیست. از آنجایی شروع شد که دیگر مجبورم دماغم را عمل کنم، راه تنفسم به کلی بسته شده، دائم احساس میکنم سرم را زیر آب گرفته اند. بعد عکس دماغ دانه دانه دوستهایم را که عمل کرده بودند نشان شوهرم د ادم که در مورد انتخاب دکتر مشورت کنیم. دخترها اغلب مجرد و یکی از یکی داف...
-
خنده بر لب از غم این درد بود
سهشنبه 30 فروردینماه سال 1401 08:57
با خودت میگی آخه زن این چه کاری بود کردی؟ عقلت کجا بود؟ چی با خودت فکر کردی؟ جواب میدی هیچی! هیچ فکری نکردم. کرکره عقلم رو کشیده بود پایین یه قفل هم زده بود بهش، کلیدش هم قورت داده بود. خوب شد حداقل رید بهم، کلیدش بهم برگردونده شد:))
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 فروردینماه سال 1401 10:04
ممد دو رفیق قدیمی دارد که گاهی دور هم جمع می شوند و پیاسفور بازی می کنند و سلامتی هم بالا می روند. گاهی هم زن و بچه هایشان را جمع می کنند می روند باغ کرج که مال پدرزن ممد است. زنهایشان با اینکه فازهای متفاوتی دارند ، بلدند با هم کنار بیایند؛ ولی ممد در همان 7-8ساعت دورهمی از دست زن رفقایش کلافه میشود، به زور نیش و...
-
بار گرانیست کشیدن به دوش
شنبه 27 فروردینماه سال 1401 05:08
اگر آدمیزاد قابلیت اینو داشت که موقع بی تابی از سردرد کله خودشو بکنه، مطمئن باشید در هفته چند بار مجبور میشدید تو پیاده رو با پا بزنید زیر جمجمه ای که سر راهتونه.
-
010123
سهشنبه 23 فروردینماه سال 1401 11:00
خبر کوتاه دردناک بی اهمیت: یاهو هر چی که تو ایمیلهای قدیمی داشتم پاک کرده و من هم راهی پیدا نمیکنم که بازیابیشون کنم. سال 91 شروع کردم به نوشتن یه سری نامه های ادبی به یه دوست نویسنده؛ در راستای تلاش برای رستن از بیهودگی هرهفته موضوع و بهانه ای پیدا میکردم که صفحه ای برایش بنویسم و از پاسخهای لطیف او بهره مند شوم، از...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 فروردینماه سال 1401 17:06
امروز صبح، ساعت ۴ از خواب عجیبی که دیدم فارغ شدم و در حالی چشم باز کردم که احساس درد ناشی از اصابت پتکی بزرگ باعث میشد فکر کنم کلهام مکعبی شده است. اصلا نمیتوانم درک کنم چرا مغز خود آدم سناریوئی را به تصویر میکشد که اینطور آدم را زجر بدهد و متحمل درد کند. تا ۴:۴۵ سعی کردم دوباره خودم را به خواب ببرم اما انگار مکعب...