-
۰۰۱۲۰۲
دوشنبه 2 اسفندماه سال 1400 05:04
اگه بگیم آقای دکتر به قدر گاو نمیفهمه بی ادبیم ولی دکتر گوساله که نسخه عن مینویسه چیه؟ واقعا چیه؟ بهش گفتم دکتر من اونقدر عفونت سینیسوم زیاده، خلطم سفت شده، رنگش به جای سبز قهوهایه. چی برام نوشته؟ یه ورق آزیترومایسین! میگم دکتر بدندردم اونقدر زیاده که به زور اینجا نشستهام، دلم میخواد کف مطب غلت بزنم از درد، برام یه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 اسفندماه سال 1400 08:26
پیرزن مریض شد و مرد؛ توی این سالهای کرونایی چیز عجیبی نیست. عجیب قیافه این مرد ۴۷ ساله است که گرد یتیمی رویش نشسته. میدانستم مادرجانش را خیلی دوست دارد و مادرجانش هم اورا. حلقه سیاه دور چشمهایش را که دیدم دلم برایش سوخت، فکر کردم شاید حقش نبود یکهو اینجور داغدار شود. مادرش را خیلی عزیز میداشت. راست گفت هر کس که گفت...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 بهمنماه سال 1400 11:28
دیشب باز خوابشو میدیدم، تو خونه آقاجون بودیم، بزرگ بودیم، میدونستم یه پسر داره ولی نه بچه های من اونجا بودن نه بچه اون. مثل قدیما لاغر بود، یه دامن لنگی با پارچه شلوغ پوشیده بود. زیبا و پرشور بود، مثل قدیما. نمیفهمیدم خوابه، یادم نبود هفت ساله با هم حرف نزدیم، گرم و صمیمی بودیم مثل قدیما. یه عالمه حرف زدیم شلوغ کردیم،...
-
001116
شنبه 16 بهمنماه سال 1400 11:17
بدترین قسمت دعوا اونجاست که یه بد و بیراهی بهت میگه که حس میکنی چقدر تنفر پنهان وجود داشته و چقدر قربون صدقه رفتناش دروغ بوده. واسه همینه که از دعوا بدم میاد، واسه همینه که گاهی کون هم میدم فقط واسه اینکه دعوا نشه. حاضرم بمیرم اما احساس نکنم دوست داشتنی نیستم. خب چرا؟ چه مرگته زن؟ مگه همه قراره همیشه عاشقت باشن؟ مگه...
-
۰۰۱۱۱۳
چهارشنبه 13 بهمنماه سال 1400 08:04
به خودت میای میبینی داری به قضاوت یه مشت آدم مریض متوهم اهمیت میدی و اصلا بلد نیستی چطور میشه اینجور نباشی.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 بهمنماه سال 1400 11:42
سرم داره از درد منفجر میشه، تلویزیون داره کسشر نشون میده ولی واجبه روشن باشه، بچههام لخت شدهن و جیغ کشان دارن با چوب پشمک دنبال هم میدون و مبارزات مرحلهای میکنن (نود درجه کلهش را میچرخاند رو به آن یکی دوربین) خدا رو شکر که چوب پشمکاشونو تو کونم فرو نمیکنن.
-
۰۰۱۱۰۵
سهشنبه 5 بهمنماه سال 1400 18:04
تقریبا یک ماه پیش یه توییت زدم در مورد مزاحمتهای خیابونی، آخرش هم نوشتم چرا طرح جمعآوری «آلتهای سرگردان» رو اجرا نمیکنند؟توییتم طبق معمول زیاد لایک نخورد ولی از اون موقع ترکیب «آلتهای سرگردان» رو چندین بار تو فضای مجازی خوندهم یا شنیدهم. انگار کمبود واژه واسه توصیف این ژانر جبران شده:)))
-
له شده زیر سبکی تحمل ناپذیر هستی
سهشنبه 5 بهمنماه سال 1400 15:02
امسال تو روز مادر حسم شبیه روزای تولدم شده حس ناکافی بودن حس دارم چه گهی میخورم حس خب آخرش که چی؟ حس پس کی تموم میشه؟ چرا همه چی اینقدر کسشره؟ چرا همه چی اینقدر بیخوده؟ به نظرم عقلانی اینه که این دو روز دنیا رو به الواتی و مسخرگی بگذرونیم، واقعا زندگی ارزش این همه فشارو نداره. چه سر درخت بگذرونی چه توی قصر، به هر حال...
-
حتی بچه هم اینو فهمیده
پنجشنبه 23 دیماه سال 1400 07:22
برنامه مسافر کنجکاو شهر بروکسل رو معرفی میکنه، من و فسقلیا با علاقه نگاه میکنیم. فسقلی میگه: مامان ما هم بریم بروسکل من:بروکسل -بروکل -ب روک سل -ب روک سل -آفرین -حالا بریم اونجا -نمیشه مامان جان -چرا؟ -چون پولمون واسه همچین سفری کافی نیست -چرا؟ مگه کار نمیکنی؟ -چرا کار میکنم ولی همچین سفری خیلی گرون درمیاد مامان جان...
-
۰۰۱۰۲۱
چهارشنبه 22 دیماه سال 1400 23:28
چه بسیار چیزهایی که گنج ماست اما برای دیگران به یک پول سیاه نمیارزه و چه بسیار چیزهایی که برای خودمون مهم نیست اما حسرتش کسی رو دیوانه کرده...
-
ته ندارد که ندارد که ندارد....
یکشنبه 19 دیماه سال 1400 11:50
محتوای نسبتاً مثبت هیژده دیروز با خودم فکر میکردم یعنی این همه مرد یهودی و بعدش مردهای مسلمان از خودشان نپرسیده اند آخر خدا با آلت من چه کار دارد که دستور داده قسمتی از آن را ببرم؟ به شوهرم میگویم تو به عنوان یک مرد هیچ وقت همچین سوالی نداشتی؟ میگوید چرا، گفتند به دلایل بهداشتی و پیشگیری از عفونت و اینها... میگویم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 دیماه سال 1400 08:15
عجیبه، هیچ وقت نمیتونی پیش بینی کنی چی؟ کی؟ کجا؟ باعث میشه از چشمت بیافته.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 دیماه سال 1400 07:50
وقتی کسی به من تهمت میزند، اگر من در برابرش بایستم و از خودم دفاع کنم دو چیز رو تصدیق کردهام: ۱. اهمیت شخص تهمت زننده (یعنی این آدم اینقدر مهم است که با تهمتش میتواند آبروی من را ببرد.) ۲. اینکه اتهامش قابل توجه و محتمل است. به همین دلیل است که ساکتم و جواب توهین و تهمتهایش را نمیدهم، چون نمیخواهم بیشتر از حدش مهم...
-
۰۰۱۰۱۵
چهارشنبه 15 دیماه سال 1400 18:56
با دوستی قرار گذاشتیم با هم «روان درمانی اگزیستانسیال» از اروین یالوم را بخوانیم و در موردش حرف بزنیم. در اولین جلسه میخواستم چهار موضوع اصلی رو نام ببرم: مرگ، پوچی، تنهایی..... آخری رو هر چه فکر کردم به یاد نیاوردم: آزادی... از قبل هم میدانستم ذهن من مقاومت عجیبی نسبت به آزادی دارد چرا که آزادی ملازم است با کاهش...
-
حقایق نهان دروغهای عیان
دوشنبه 13 دیماه سال 1400 16:42
مادرشوهرم نصیحتمان میکند، میگوید به بچهتان نماز خواندن یاد بدهید (در حالی که میداند خودمان نماز نمیخوانیم!) میگویم هر وقت دلش خواست خودش میرود یاد میگرد. میگوید نه به گردن شماست. بچه هر کار خوب و بدی بکند به گردن پدر و مادر است. شوهرم بیحوصله بلند میشود، میگوید اصلا کی گفته نماز خواندن خوب است؟ روزی سه دفعه دولا و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 9 دیماه سال 1400 20:38
یکی از مشتریامون یه مردجوون متولد 60 بود که از قبل میشناختم. شهریور پارسال رفته بود بالای درخت گردو بپیچینه، یهو افتاد و مرد. کالبدشکافی که کردن گفتن قبل از افتادن ایست قلبی کرده. یعنی خیلی خوش و سرحال رفته بود خونه مادرش، نردبون گرفته بود که گردو بچینه؛ چند دقیقه بعد قلبش نخواسته بود که بتپه! الان که یه سری مدارک رو...
-
۰۰۱۰۰۱
چهارشنبه 1 دیماه سال 1400 22:49
شنیدن تکیه کلامهای خودت از زبون بچهت واقعا عجیبه شاید بهتره بگم وحشتناکه مثلا یادمه فسقلی سه سالش که بود چند بار دیدم تنها تو اتاقش نشسته رو تختش و تو حال خودشه میپرسیدم چی کار میکنی مامان جان؟ میگفت دارم فکر میکنم تازه حواسم جمع شد به خودم، به اینکه این بچه ها به کرات منو در حالی که تنها تو اتاق مشغول هیچ کاری...
-
000927
شنبه 27 آذرماه سال 1400 09:07
فکر نمیکردم یه روز مربای آلبالو (معشوق ازلیم) رو بخورم فقط برای اینکه ضعف نکنم، بی هیچ لذتی. کلا همه زندگیم شده فکر نمیکردم اینجوری بشه، فکر نمیکردم اونجوری بشه. یه آدمی مثل من که حتی تو خواب هم داره فکر میکنه (فکرای صدهزار تا یک غاز) همیشه فکر میکنه فکر همه چی رو کرده. بالاخره من زمان فکر کردنم از زمان کار دیگه کردنم...
-
000915
دوشنبه 15 آذرماه سال 1400 10:50
تو که آسمانهای دیگر را دیده ای، از ما به آبی های دیگر سلام برسان. از لب ما با جامهایی که به هم میخورند بنوش. از چشم ما به کوچه های چراغان، بچه های شاد و درختهای آذین بسته نگاه کن. با دستهای ما همراه دختران و پسرانی که آمده اند خوش باشند، برقص. با پاهای ما تلو تلو بخور در بیخیالی خیابانها. از ما زندگی کن همه آنچه را که...
-
000914
یکشنبه 14 آذرماه سال 1400 09:59
رفتم یه سر به وبلاگ بچه های قدیمی زدم، سالهاست کسی به روز نمیکنه. به طور کاملا تصادفی «همه رفتن کسی دور و برم نیست» معین پخش شد. همه رفتن کسی با ما نموندش کسی خط دل ما رو نخوندش همه رفتن ولی این دل ما رو همون که فکر نمیکردیم سوزوندش دو تا خواننده در هر حالی که باشم برام جوابن، یکی معین جان جانانم، یکی هایده عزیز دلم....
-
حقیقت اینکه میبافی نبود و ...
شنبه 13 آذرماه سال 1400 12:02
عشق به ذهن تحلیلگر نوعی فروتنی می آموزد، درسی که هرچند برای رسیدن به قطعیت های ثابت راه دشواری دارد و آن اینکه تحلیل هرگز نمیتواند راهی بدون خطا برود و لاجرم هرگز هم از طنز و کنایه به دور نیست. (جستارهایی در باب عشق-آلن دوباتن)
-
چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری
سهشنبه 9 آذرماه سال 1400 11:52
میگه: واقعا عمری دگر نباید بعد از وفات ما را؟ میگم: من را که نباید. چی داره این دنیا که بخوام برگردم؟ مگه قراره چیزی عوض بشه؟ عمر دوباره و سه باره هم که به من بدن ذات این دنیا رو که عوض نمیکنند. اگه دوباره عمر نرفته هم طی شد اندر امیدواری چی؟ عذاب مضاعف میخوام مگه؟ اگه هوسه یه بارش بسه.
-
۰۰۰۹۰۸
دوشنبه 8 آذرماه سال 1400 09:25
نمیدانم بگویم بهترین خبر، اتفاق یا پدیده این روزها، اصلا بهترین چیز این روزها (یا به عبارتی بهترین چیز این شبها) این است که خوب میخوابم. خوابیدن برای اکثر آدمهای کره زمین مخصوصا در جوانی یک پدیده دم دستی است که جای کلنجار رفتن ندارد، اما من سالها بود بدون دارو نمیتوانستم عمیق و ممتد بخوابم، حتی با دارو هم نمیتوانستم....
-
چه کسی میداند ما از چند جهنم گذشتهایم تا به این برزخ برسیم.
چهارشنبه 26 آبانماه سال 1400 22:42
برای یه آدمی که رو مبل خونهش نشسته و از زاویه یه کف دست گوشی و به واسطه چند تا جمله منو میشناسه، نسخه پیچیدن و پرپوچ گفتن در موردم راحته. اما برای من بیمحلی کردن بهشون راحت نیست که البته مشکل خودمه و بالاخره یه راهی واسه حلش پیدا میکنم، مثل همه اون مشکلایی که منو زیر خودشون دفن کردن ولی من تونستم زنده بمونم و از...
-
چونکه دارم خانه ادریسی ها رو گوش میدم.
یکشنبه 23 آبانماه سال 1400 12:15
من در بین ایرانی های فرهیخته، نسبتاً فرهیخته، خود فرهیخته پندار و فرهیخته نَمَنه؟ یک سندروم مشترک کشف کرده ام که اسم مختصری نمیتوانم رویش بگذارم اما مفصلش میشود اینکه: فقط نسل من خوب بود، بعدی ها عن هستند. به این نقل قول از صفحه ویکی پدیای غزاله علیزاده توجه کنید: غزاله علیزاده چند ماه قبل از مرگش در گفتگویی که با...
-
000823
یکشنبه 23 آبانماه سال 1400 09:01
من عاشق روتین هستم، عاشق این که هر روز صبح یک ساعت خاص ازخانه خارج شوم و یک تعداد آدم را که آنها هم هرروز یک ساعت خاصی در مسیر من هستند ببینم. مثلا آن راننده تیبایی که هنوز دلش نیامده چوب پنه روی در ماشینش را بکند، انگار سر خیابان منتظر من ایستاده و وقتی از او میخواهم نگه دارد میگوید خودم میدانم، حس میکنم خیلی از من...
-
۰۰۰۸۲۰
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1400 22:43
من آدم امنش هستم، همان که پرخاشگریهای منفعلانهاش را به حساب ترسش گذاشت، کودک ترسیده درونش را دید و نوازش کرد و اجازه داد صدایش دربیاید و حرفش را بزند. فکرش را نمیکرد که اینجور بشود ولی شد، چون من بیش و پیش از او ترس را تجربه کرده بودم، آنقدر با ترسهام کلنجار رفته بودن تا عاقبت توانستم همراهشان تانگو برقصم. من ترس و...
-
۰۰۰۸۲۰
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1400 00:15
راستش به جایی رسیدهام که نظر هیچ کس برایم مهم نیست؛ یعنی از اولش هم نبود ولی از بد شنیدن غصه میخوردم، تلخ میشدم. الان دیگر همان هم نمیشوم. حتی از تعریفهایشان هم مثل سابق خوشان خوشانم نمیشود. یک جور درختواری به فصلش برگ و جوانه میزنم، میوهام رو میدهم، خزانی میشوم، به خواب میروم و باز از نو. حالا در این اثنا اگر کسی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 آبانماه سال 1400 22:07
مردم به گذشتهشون افتخار میکنن، یا اینکه ازش خجالت میکشن ولی من گاهی چندشم میشه از لِزاجت گذشتهم. پ.ن.۱ شاید در گذشته غرق میشویم چون امن است، کسی نمیتواند گذشته را عوض کند مگر ذهن خودمان که او هم این کار را به نفع ما انجام میدهد. گذشته حوادث غیرقابل پیشبینی و مسالههای حل نشده ندارد. گذشته اضطراب «یعنی حالا چی...
-
000816
یکشنبه 16 آبانماه سال 1400 10:42
دنبال کننده های قدیمی میدانند دراین وبلاگ دغدغه های نسبتاً سخیفی را که رویم نمیشود به دیگران بگویم، مینویسم. اخیراً مچ خودم را در حالی گرفته ام که توی خیابان چشم میدوزم به سر دهه شصتی های مومشکی و در کسری از ثانیه که از کنارشان رد میشوم سعی میکنم تخمین بزنم جلوی سرشان چند تار موی سفید دارند و مقایسه میکنم با هفت هشت...