-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 اسفندماه سال 1404 06:15
تو این وانفسا، فلکزدهتر از اونایی که روزه میگیرن وجود نداره! حالا تو هر چی که ریدم، تو یه چیز تونستم خودمو نجات بدم، اونم جدا شدن از مناسکه. واقعن کسشرتر از آیین و شریعت اسلاامی داریم؟ تا جایی که میدونم یهودیا هم از این مدل کساشیر دارن ولی فکر کنم شیعه ایرانی تا تونسته غلظتشو زیاد کرده. یهودیا یه شبکه ماهوارهای...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 اسفندماه سال 1404 17:18
خودم اهل خوبی کردن بیتوقع هستم، مثلن خوبی به کسی که ممکنه هرگز دوباره نبینمش. بارها بهش فکر کردهم که چرا؟ عقل میگه کاری که منفعت شخصی نداشته باشه، بیهوده است، خب من که اعتقادی هم به آخرت و جبران نیکوکاری در اون دنیا ندارم،پس چرا این کارو میکنم؟ اولین جوابم اینه که چون حالم خوب میشه، حس میکنم مفید و به درد بخورم و یه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 اسفندماه سال 1404 19:07
از تاثیری که روی اطرافیانم دارم، میترسم. دوست ندارم نبودن من عامل -یا شاید بهانهی تباهیشان شده باشد یا در آینده بشود. دوست ندارم افسار زندگیشان را به نظرات من ببندند. دوست ندارم مرجع و مشاورشان باشم. بیش از همه، خودم میدانم که چقدر گیج و گمراهم، گمراه که نه، قائل به بیراهگی این دنیا هستم و نمیدانم به چه زبانی...
-
پناه بر زندگی
سهشنبه 21 بهمنماه سال 1404 02:24
پرسیدم: خوبی؟ گفت: همونقدر که یه ایرانی، این روزها میتونه خوب باشه.
-
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
چهارشنبه 14 آبانماه سال 1404 10:37
مرگ، ورشکستگی و بلایای طبیعی، مثل هوایی که نفس میکشیم، ما را احاطه کردهاند؛ هوا را اگر نباشد درمییابیم، آنها را اگر باشند. هر وقت در زندگی شکستی گریبانم را میگیرد، برای آنکه کم نیاورم به خود یادآوری میکنم میتوانست مرگ باشد یا بیخانمانی که از مرگ بدتر است؛ اما زندهام، رفاه نسبی و سقف بر سر خود و عزیزانم دارم، پس...
-
چقدر حرف تو سرمه، چقدر بیمخاطبم
چهارشنبه 14 آبانماه سال 1404 10:33
میدونی قرصا که آدم رو تغییر نمیدن، تو با جهانبینی که از بچگی به سلولهات فرو شده زندگی میکنی، حالا این وسط چار تا حرف خوب هم یاد میگیری که مثلن نگاهت به زندگی رو اصلاح کنی، ولی تهش همونی، همونی که سعی میکنی به کمک قرصا قایمش کنی.
-
بر هیچ مپیچ
چهارشنبه 14 آبانماه سال 1404 10:28
اینم که بشر فکر میکنه حتمن باید یه کار خاصی بکنه تو زندگیش، بلائیه که تو سدههای اخیر گریبانگیرش شده. چشم به هم بزنی عمر تموم میشه و میگی ای دریغ از عمر رفته! لازم نیست این همه فکر کنی، کاری رو بکن که عشقته؛ چون اغلب اونایی که خیلی تاثیرگذار بودن، اراده نکردهن که چنین کسی باشن.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 مهرماه سال 1404 18:40
کسی آخر توییتش نوشته: آدمیزاد خیک ماست نیست که اگر به او انگشت بزنی، جای انگشت هم بیاید؛ و من فکر میکنم به همه انگشتهایی که جایشان در من مانده و به همه پشتدستیهایی که بیهوا زدم به کسانی که میترسیدم جای انگشتشان بماند و به این آخرین دستی که با موذیگری تمام خودش را به من رساند و هر پنج انگشتش را با ناخنهای تیز در...
-
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت، شما که هنرمندی خانوم جان...
پنجشنبه 10 مهرماه سال 1404 13:52
ایران درودی، روی دیوار موزه هنرهای معاصر دارد از خواست و ارادهاش برای تعیین مسیر زندگیاش دم میزند؛ کسی که در جوانی در اروپا درس خوانده و تاب خورده و در نیویورک دوره فیلمسازی دیده است! بله خانم درودی، زنِ موفق خراسانی که به ایرانی بودن و خراسانی بودن و زن بودنت مفتخری، باید هم باشی، چراکه هیچ کدام از اینها نتوانست...
-
قفسم را به باغ هم که ببرید، شاد نخواهم شد.
سهشنبه 20 خردادماه سال 1404 06:26
صدای بلندگوی کافه ساحلی، توی حیاط مجتمع پیچیده. خواننده دوزاری داره ادای ابی رو درمیاره و از آدمهایی که سرجمع ۳۰-۴۰ نفرن میخواد که تو این کنسرت دوزاری همراهیش کنن. من دست بچه رو گرفتهم و داریم میریم که قورباغهی آوازخون توی حوض رو نشونش بدم، غافل از اینکه تو سر و صدای امشب اون هم رغبتی به آواز خوندن نداره. صدای مقلد...
-
خود را برهاندمی ز سرگردانی
چهارشنبه 7 خردادماه سال 1404 11:38
به تعریف جدیدی از خوشبختی رسیده ام. خوشبخت کسی است که پاسخش به این سوال مثبت باشد. «اگر امکان داشت از تولد خودت جلوگیری کنی (با علم به ویژگی های فردی و زندگی که تا کنون گذرانده ای) آیا باز هم دوست داشتی متولد شوی؟» به این نتیجه رسیده ام که زندگی شایسته کسانی است که آن را میخواهند، اگر چه سخت یا تلخ. حیات برای این...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 اردیبهشتماه سال 1404 08:35
وقتی بچههام نیستن، دلم میخواد هیچ کاری نکنم و فقط از نبودن اونا لذت ببرم. نفس حضور اونها نیست که آزارم میده، موضوع اینه که وقتی اونا حضور دارن من بیش از حد انرژی صرف میکنم فقط برای اینکه «مادرم» نباشم، تلخ جوابشون رو ندم-که تو مغزم دارم میدم-، از چند بار تکرار یک حرف خسته و عصبی نشم -که در واقع میشم- از حرفها و...
-
باید نقص هستی رو پذیرفت
سهشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1404 00:29
آره واقعن خوبه چون سعیش رو میکنه و نسبتن عالیه چون متوسط جامعه خیلی پایین و ریدمانه ولی «آن»ی رو که باید، نداره و نمیتونه داشته باشه
-
شیره هم اگر زیادی بجوشد، تلخ میشود
سهشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1404 22:04
امروز با مریم (همکلاسی قدیمیام) قرار داشتم. مریم برای خودش کسی شده، معاون شعبه بانک و فرمانیهنشین است و خلاصه دست روی زانو گرفته و از جا بلند شده؛ من اما یک زن خانهدار هستم، یکی از هزاران مهرهی پیادهای که قبل از برداشتن قدم دوم به دست رقیب حذف و از میدان به در میشوند. مریم مقنعه و مانتو شلوار فرم به تن دارد، زیر...
-
دردی است غیر مردن، کان را دوا نباشد
یکشنبه 31 فروردینماه سال 1404 08:34
پرسید چطوری؟ گفتم اصلن خوب نیستم. پرسید چرا؟ گفتم نمیدانم. نگفتم چون از خودم بدم میآید، چون باز هم دستبند طلایم را گم کردم بدون اینکه بفهمم کی و کجا از دستم باز شده است و با اینکه کسی مواخذهام نکرده خودم بدترین حسها و فشارها را به خودم وارد کردهام، از خودم بیزار شدهام چون حس میکنم در بین اطرافیانم گیجترین آدم...
-
انتظار ندارم بقیه بفهمن چی دارم میگم
چهارشنبه 27 فروردینماه سال 1404 12:50
اولش فهمیدم، اونی که میخواستم سهمم نبود. بعدش فهمیدم اونی که میخواستم، اونی که فکر میکردم نبود. بعدش فهمیدم دیگه اونو نمیخوام. و درنهایت فهمیدم اونی که میخواستم رو از اول هم نمیخواستم. فهمیدم که همهش بازی ذهن تبهکارم بود برای اینکه منو در امنیت معنا نگه داره.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 آذرماه سال 1403 08:15
نمیخوام نباشم، فقط میخوام هیچی نباشم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 آذرماه سال 1403 13:42
همه بی خوابی شبانگاهم کودکی خسته و بغل خواهم قبلتر دوست بودی مرا و کنون رطبی بر نخیل و کوتاهم
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 مهرماه سال 1403 23:36
بعضی شبها بعد از خوابیدن بچهها برای خودم خلوت میکنم، کتاب میخوانم یا حین شست و شو و رفت و روب موسیقی و پادکست گوش میدهم و گاهی یکی دو نخ سیگار هم میکشم. امشب «مسئلهی اسپینوزا» را در دستم گرفتهام و دارم سعی میکنم حواس پراکنده بر اثر قرصها را جمع کنم تا نوشتهها را بفهمم، اما تمرکزم مثل آب از توی مشتم در میرود....
-
گودی انگشتان جوهریم
یکشنبه 8 مهرماه سال 1403 01:06
از لمس رطوبت رانهایش لبخندی روی لبش مینشیند. صورتش را در فاصلهی بین دو بالش فرو میبرد و لذت رهایی و آسودگی بدنش را مزمزه میکند. دلش میخواهد مرد کنارش میبود و در این لحظه شریک میشد اما او بعد از هماغوشی، برای شستن و طهارت ثانیهای را از دست نمیدهد؛ مثل بچهای که شبانه و دزدکی خوراکی ممنوعه کش رفته و باید هر چه...
-
۰۳۰۵۲۲
دوشنبه 22 مردادماه سال 1403 21:29
دکتر میگه حالت چطوره؟ میگم خیلی بهترم، خیلی میگه با همین یه قرص اینقدر بهتری؟ واقعا نمیفهمم چه انتظاری داشت؟ روزی 150 میلی گرم ونلافاکسین میریزم تو شکم خودم، اگه قرار بود خوب نشم پس واسه چی میخورم؟!
-
زن بودن تو این خراب شده
چهارشنبه 3 مردادماه سال 1403 09:55
سیزده چهارده سال پیش من تو یه مجموعه بزرگ کار میکردم؛ به واسطه کارم دست راست مدیر و حلقه اتصال یه تعداد آدم با تخصصهای مختلف و روحیات متنوع بودم و از جمله وظایفم این بود که نذارم این آدمها دعواشون بشه و پروژهها بخوابه:)) یه روز خانوم نون که دو سال بزرگتر از خودم و رفیقم هم بود منو کشید کنار و گفت دیشب آقای شین براش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 تیرماه سال 1403 09:41
میگه: بخش جراحی جا نداشت، مامانو بردن بخش مهر میگم: مهر؟! میگه: به بخش سرطانیا میگن بخش مهر.... یعنی خورشید، آفتاب. میگم: شاید هم یعنی م رگ ه مین ر وبروست
-
پوچی منو فرسوده، هیچی نمیخوام
چهارشنبه 20 تیرماه سال 1403 15:20
پروندهی سه تا متوفی زیر دستمه، خودشون مردهاند اما اسمهاشون روی کاغذها میاد، و میشه برچسب اموال، اموالی که حالا حالاها باقی خواهند موند و این برام هیچ معنایی نداره جز اینکه کلا عنتر و منتر این دنیاییم. یکیشون یه زن متولد سال 48ه، یکی از اونایی که از دهاتشون میاد تهران، درس میخونه و موندگار میشه، از اونایی که از صفر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 تیرماه سال 1403 18:20
باید به بچهای که دیپلم ریاضیه و داره مهندسی معماری میخونه به زور حالی کنم که درسته تو کولر گازی 18 درجه از 24 درجه خنکتره ولی تو فریزر 25- از 18 - سردتره. تازه میگه کولر گازی هم درجهش منفیه، میگم عزیزجان صفر درجه یعنی نقطه انجماد آب، اگه دمای اتاق با کولر گازی زیر صفر بره آب تو لیوان یخ میزنه، خودت هم ظرف یکی دو...
-
۰۳۰۴۱۶
شنبه 16 تیرماه سال 1403 20:03
میگه: تا صبح پیگیر طبیب جمهور بودم. میگم: طبیب! جمهور؟ دردم نهفته به ز طبیبان مدعی، باشد که از خزانه غیبش دوا کنند، یا اینم که نهایتاً به درد خودم بمیرم بگن خدابیامرز راحت شد:))) من والا اعصابم هیچ کشش اخبارو نداره، فکر کنم آخرین نفر من بودم که از نتایج با خبر شدم:))) از قضا امروز بالاخره بعد از کلی مقاومت و رفتن...
-
030415
شنبه 16 تیرماه سال 1403 00:26
کاش عصر توی مترو آن فیلم کذایی از مهمانی چند شب پیش را نمیدیدم، خودم را شاد و خندان کنار تو نمیدیدم که در آغوش تو، از خنده ریسه میرفتم و سر روی سینهات میگذاشتم، چقدر زیبا، شیک و بینقص به نظر میرسیدیم. جوری از ته دل میخندیدپم و شاد بودم که انگار هرگز هیچ تظاهر و نیرنگی بینمان نبوده و نیست، انگار تو که 20 سانت از من...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 تیرماه سال 1403 15:43
خود پول جذابه ولی همه پولدارا جذاب نیستن. برای من آدم پولساز جذابیت داره، نه فقط بخاطر پولش، بلکه به خاطر ذهنیت پولسازش. برای همین هم اونایی که بابای پولدار دارن یا کارمند جایی هستن که خوب و زیاد حقوق میگیرن، نمیتونن با پولشون توجه منو جلب کنند.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 تیرماه سال 1403 00:22
مشاورم صد باره ازم پرسیده از اول هم همین حس رو نسبت به شوهرت داشتی؟ و من هم صدباره گفتهم که نه به این شدت ولی آره، از اول هم علاقهای بهش نداشتم. اونقدر این دیالوگ تکرار شده که دیگه به خودم شک کردم، امشب آرشیو وبلاگم تو ماههای اول آشنایی و ازدواجم رو خوندم؛ میخواستم ببینم اون روزا تو چه حال و هوایی بودهام. پسر چه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 تیرماه سال 1403 07:21
هایده: اما تا میخوام برم گریه کنون، سر به دیوارا بکوبم باز به دادم میرسه به من میگه، عشقمی تو خوب خوبم نمیدونم که چرا دوباره دیوونه میشه؟ توییتری رندوم: عزیزم این مصداق بارز رابطه تاکسیکه. زودتر کات کن، مگه چقدر عمر میکنیم که تو رابطهی سمی بمونیم؟ هایده: باز میگم عزیز من، پا رو قلبم نمیذاره، مهربونه با من و اشکمو در...