کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

زن بودن تو این خراب شده

سیزده چهارده سال پیش من تو یه مجموعه بزرگ کار میکردم؛ به واسطه کارم دست راست مدیر و حلقه اتصال یه تعداد آدم با تخصصهای مختلف و روحیات متنوع بودم و از جمله وظایفم این بود که نذارم این آدمها دعواشون بشه و پروژه‌ها بخوابه:))

یه روز خانوم نون که دو سال بزرگتر از خودم و رفیقم هم بود منو کشید کنار و گفت دیشب آقای شین براش دو تا ایمیل بسیار ناجور فرستاده. آقای شین یه مرد چهل و سه ساله‌ی کاربلد بود که در ظاهر بسیار محجوب و مودب به نظر میرسید و خیلی وقتها با هم درباره ادبیات و موسبقی حرف میزدیم و با اونم تا یه حدی رفیق بودم. میدونستم شین زن نداره و با تنها پسرش که نوجوونه زندگی میکنه. به نون گفتم شاید پسرش شیطنت کرده و از ایمیل باباش استفاده کرده، این کارها از شبن بعیده! ولی نون گفت مطالب خیلی شخصی بوده و محاله کار کسی غیر از شین بوده باشه. به نون گفتم حرفت برای من سنده و همه جوره پشتت هستم. میخوای من باهاش حرف بزنم یا موضوع رو به مدیر منتقل کنم؟ نون گفت هیچ کدوم، خودم باهاش حرف میزنم ولی نمیخوام باهاش تنها باشم. ساعت ناهار که واحد خالی شد، نون شین رو به اتاق دعوت کرد، شین از دیدن من جا خورد، من تو چشم هر دوشون نگاه کردم و به شین اطمینان دادم که میدونم موضوع چیه و به خواست نون اونجا هستم. با فاصله نشستم به طوری که تو میدان دیدم بچدند اما صداشون رو نمیشنیدم. خودمو مشغول کار کردم اما حواسم بود که در مدت مکالمه شین سرافکنده است و گاهی به من نگاه میاندازه و جملات کوتاهی به نون میگه. بعد از تموم شدن حرفاشون و رفتن شین، نون بهم گفت که شین کارشو گردن گرفته، عذرخواهی کرده و قول داده که تکرار نشه،که واقعا هم نشد.

اغلب آزارگرها آدمهای بی‌وجودی هستن، بدترین چیز اینه که از ترس آبرو و یا دردسر، اجازه بدیم آزارگر احساس امنیت بکنه . همین که بدونه ما ازش نمیترسیم و لازم باشه آبروشو میبریم و موقعیتشو به خطر می‌اندازیم، پا پس میکشه. هرچند که تو این مملکت همیشه این. ریسک وجود داره که همه چی بیافته گردن زن بیچاره ولی خب از ساکت موندن،مطمئنا کار خرابتر میشه.

نظرات 7 + ارسال نظر
یه مرد چهارشنبه 3 مرداد‌ماه سال 1403 ساعت 10:03 ب.ظ http://Whiteshadow.blogsky.com

موافقم. خیلی کار قشنگی کردید
حتی به نفع اون مرد هم شده
یاد گرفته بهتر بشه

سارا شنبه 6 مرداد‌ماه سال 1403 ساعت 11:00 ق.ظ

چقدر منطقی برخورد کردن دو طرف

اوهوم

خانوم ف شنبه 6 مرداد‌ماه سال 1403 ساعت 05:09 ب.ظ http://khanomef.blogsky.com

دلم چرا به حال شین سوخت این وسط !

سندرم استکهلم:))

فائزه یکشنبه 7 مرداد‌ماه سال 1403 ساعت 04:34 ق.ظ

من سرکار حداقل دوبارشو یادمه که این مساله پیش اومد برام. هردوبارم گفتم و تهش دهن خودم سرویس شد:( چیزیکه فهمیدم اینه که کمتر‌ رئیسی پیدا میشه که انسان باشه. اکثرا و بخصوص این محیط جدیدا که فاز اینو دارن که ما خانواده ایم و فلان، فقط ادای اینو درمیارن مه پشتتن. تهش بلدن چطوری کنارت بزنن.
تو یکی ازین موردا منو که تنها دختر‌شیفت شب بودم (چون حقوقش بیشتر بود) انداختن صب. و گفتن حقوق شبو میدیم ولی مث سگ دروغ گفتن. یارو رم گفتن گوشمالی میدیم ولی من ندیدم کاریش کنن. فقط بهش گفتن اونم با فاز حمله اومد تو اتاق ما بالاسر من و من پنیک کردم قشنگ.
میخوام بگم خیلی کار عجیب و مهمی کردی اونم در سیزده چارده سال پیش. دمت گرم واقعا‌.

متاسفم که تجربه‌های تلخی داشتی، اغلب بالادستیا در درجه اول فکر منافعشونن و این درک رو ندارن که حفظ امنیت نیروی انسانی هم برای منافع خودشون لازمه.

تو داستان ما، درایت و اعتماد به نفس نون بود که قضیه رو ختم به خیر کرد. ما هر دومون دخترای کمسال و مجرد بودیم، برای خود من اگر پیش میومد به اندازه نون جنم و جسارت نداشتم که بخوام بشینم رو به روی یارو و در حضور یه شاهد اونو سر جاش بنشونم. نقش من فقط یه نقش کوچیک حمایتی بود، در چارچوب وظایف پراکنده‌ای که داشتم.

لیمو سه‌شنبه 9 مرداد‌ماه سال 1403 ساعت 10:00 ق.ظ

بارالها همکارانی شبیه مرضیه نصیبمان کن تا امن باشد و مشکلات رو با هم حل کنیم.
+ بله من یکبار درباره آزارگری در وسیله نقلیه عمومی سکوت کردم و خیلی بد شد. دنبالم راه افتاد خداروشکر سریع پریدم تو خونه اما قلبم اومد تو دهنم. شد برام تجربه که اگر اتفاقی افتاد بلند بگم تا لااقل بقیه متوجه بشن.

عزیزمی

زهرا شنبه 13 مرداد‌ماه سال 1403 ساعت 08:58 ق.ظ http://pichakkk.blogsky.com

چه قشنگ.
چقدر کیف کردم

نسیم یکشنبه 14 مرداد‌ماه سال 1403 ساعت 09:51 ق.ظ

لایک

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد