-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 شهریورماه سال 1400 08:00
به نام خدا صبح خود را آغاز میکنم با غر و اشک حلقه در چشم اولا درود و دو صد بدرود بر هورمونهای متعال، که اینچنین ویران کرده، میکنند و وای خواهند کرد. از اونجایی شروع شد که غروب جمعه ای رفتیم دم خونه خواهره، زنگ زدم بپوش بیا پایین دو دقیقه تو کوچه وایسیم حرف بزنیم این بچه ها هم آدم ببینن، گفت بچه اون یکی خواهره با...
-
۰۰۰۶۱۰
پنجشنبه 11 شهریورماه سال 1400 00:04
تو زندگی فعلیم چیزهایی دارم که بیاندازه عاشقشونم، فسقلیامو میگم. لحظه به لحظه بزرگ شدن اینها برام لذته، وقتی لنگای درازشونو میبینم که دیگه تو بغلم جا نمیشه، وقتی زبون درازیاشونو میبینم که منو با 80 کیلو وزن فیتیله پیچ میکنن، وقتی بدجنسیا و کلکهای کودکانهشون رو میبینم، وقتی بارقهایی از هوش نشون میدن، وقتی نقاشی های...
-
ترامپ بود به خاورمیانه گفته بود فاضلاب؟ دهنش گل، هیکلش گلاب
چهارشنبه 10 شهریورماه سال 1400 23:19
این حقوق کم جز شر، هیچی نیست. نیرو میگیرن با حقوق کم، یارو هم کارو حواله میکنه به تخمش، میگه با این پولی که میدن همینقدر کاری که میکنم زیادیه. در این شرایط هم کارفرما عنه، هم کارگر. کارفرما که عنیتش واضحه، کارگر هم عنه چون به هر حال قبول مسئولیت کرده، بقیه ذینفعان چه گناهی کردن که تو و کارفرمات عنید؟
-
ذکر این روزا
یکشنبه 31 مردادماه سال 1400 07:30
از آن نفسی که به دلم عشق تو کم شد گردیدن من دور تو گرداب خودم شد با ابنکه مرا کشت همه عمر خیالت هر آنچه گرفتی ز من و عشق حلالت ای وای دلم، وای دلم وای دلم وای مشکلم با آهنگای احسان اینه که نمیشه زمزمهش کرد و ادای خوندنش رو دراورد، خیلی سخته.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 مردادماه سال 1400 23:09
یه هم دانشگاهی داشتم سال بالاییم بود، دختر خوبی بود با هم رفیق شدیم. درسش که تموم شد ازدواج کرد من هم دعوت کرد عروسیش. راه دور بود، ترافیک هم که پای ثابت تهرانه، پس یه کم زود راه افتادم ولی از شانس خیابونها خلوت بود و خیلی زود رسیدیم. اینام تو رودروایسی واحترام تعارف کردن بیا تو اتاق عقد ولی من دیدم ضایع است و اونجا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 مردادماه سال 1400 01:48
جذابترین داستان برای من، اونیه که غافلگیرت میکنه، یه جا ابروت میره بالا، چشمات گرد میشه، لبات oمیشه، شاید یه صدای ئه خفیف هم دربیاد از حلقت، اونجا همونجائیه که من میخوام بهش برسم. خیلی دوست دارم بتونم چنین چیزی بنویسم ولی خب راستش ذهنم فقیره، عادت داره تو همین روزمرگیا وول بخوره. گاهی میگم باید بیای یه طرح داستان...
-
دستهایی که دوست می داشتم
جمعه 22 مردادماه سال 1400 23:28
شایدم یه روز قصه اون یادگاری کهنه رو نوشتم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 مردادماه سال 1400 18:06
به مناسبت تقارن نامیمون کرونای دلتا و محرم، و حضور پرشور ملت همیشه در صحنه، بد ندیدم اندکی هم بنده در این باب افاضات بفرمایم. نکته اول ربطی به لامذهبیم نداره، حتی زمانی که عاشقانه هیئت میرفتم هم نظرم همین بود که محرم و کارناوالش سااااااالهاست هیچ ربطی به اعتقادات مذهبی نداره. غالب اعمال و رفتار این شبها و روزها یه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 مردادماه سال 1400 16:12
اشتیاق تازه فهمیده ام گمشده همه سالهای زندگیمه
-
۰۰۰۵۱۲
چهارشنبه 13 مردادماه سال 1400 09:35
این توقع ما هیچ وقت با بقیه هماهنگ نشد، منظورم با اون شخص مورد توقع نیستا، منظورم با ناظرانه. یعنی چی؟ یعنی مثلا فلان توقع رو که داری و سگ محلت نمیذاره و دلت میشکنه، بقیه میان میگن خوب این چه توقعیه تو داری؟ توقعت بالاست! از اونور داری نون و ماستتو میخوری یهو از شش جهت بهت حمله میشه چرا فلان توقعو نداری؟ چرا اینقدر رو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 مردادماه سال 1400 00:13
شازده کوچولو گفت: دندونات خیلی تیزه، وقتی میخندی من وحشت میکنم. روباه گفت: خب این طبیعت منه، وقتی داشتی اهلیم میکردی، نمیدونستی من گوشتخوارم؟ شازده کوچولو جواب داد: چرا میدونستم، ولی خب من یه پسربچه بیشعورم که حقمه تو بیابون از تشنگی بمیرم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 تیرماه سال 1400 22:15
بزرگترین خلا ء زندگیم چهار تا دوست آدم حسابیه، هر کی دور و برمون بود از خودمون داغونتر بود.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 تیرماه سال 1400 12:43
در 28 سالگی با دختر مجردی آشنا شدم که دوسال از من بزرگتر بود، متولد شهر دیگری بود و میگفت از زمان دانشجوییاش به تهران آمده و همینجا ماندگار شده است. یک بار با حسرت گفتم: خوشبحالت آخه چه جور اون موقع (اوایل دهه هشتاد) خانوادت راضی شدن تنها بمونی تو یه شهر دیگه؟ جواب داد: تنهایی هم سختیای خودشو داره. حرف رابطه که میشد...
-
بزن باران خدا بازیچهای شد...
پنجشنبه 24 تیرماه سال 1400 00:21
میگه: فااطمیون شیعه اند و طاالبان سنی تندرو. اتحاد این دو تا منطقا شدنی نیست. میگم: ماهیت مذهب سیالتر از این حرفهاست. میگه: ماهیت مذهب اصلا سیال نیست. اگر بود که این همه مشکل نداشتیم و اینهمه شیعه و سنی و کاتولیک و پروتستان همدیگه رو نمیکشتن. میگم: همین فرقه بازی ها نشون میده سیاله، اگه نمیشد توش دست برد و تغییرش داد...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 تیرماه سال 1400 07:02
اصولا آدم دشمنی نیستم، به نظرم چیزهای کمی توی دنیا هست که ارزش جنگیدن داشته باشه . آدم کینه هم نیستم، بخشیدن و رها کردن باعث میشه حس بهتری داشته باشم. حالا فکر کن همین من، همین منی که حوصلهش برای پنجه در پنجه شدن، در حد گفتن تو خوبیه، یه دشمن سرسخت دارم! واقعا دلم براش میسوزه، چون من واقعا دشمن خوبی نیستم. من نه از...
-
واسه اونکه تو کار عاشقی میمونه غمگینم
پنجشنبه 17 تیرماه سال 1400 02:44
قرارمان میدان تجریش است. از آنجا تا دربند در صندلی های ته ون کنار هم مینشینیم. رویمان نمیشود به هم نگاه کنیم، از لحظه اول نگاههایمان دزدکی است. من از اون پرروترم، دل به دریا میزنم و آنقدر عاشقانه نگاهش میکنم که برگردد و در چشمانم زل بزند و بخندد. با عکسش فرق دارد، طبیعی تر و وحشیتر است. حس میکنم یک جور بکارتِ...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 تیرماه سال 1400 08:18
حس میکنم مثل یک قطره شربت که روی رومیزی ا فتاده ، به خورد زندگی رفته ام. دیگر مَنی در کار نیست، همه اش زندگی است با یک لکه از آنچه روزی من بوده است.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 تیرماه سال 1400 08:15
دل ما کارش تنگ شدنه، واسه چیزهای که دیگه اصلا وجود ندارن، حتی واسه چیزهایی که هیچ وقت وجود نداشته ن.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 28 خردادماه سال 1400 14:48
سر ظهر، ظل گرما رفتم اون ته ته ته مرغداری بابام، یه درخت سیب گلاب بود که به زورِ قد پنج سالگیم ازش سیبی چ یدم که داغ داغ بود، طعم منحصر به فردی که هنوز یادمه.
-
زخمی کینه من، این تو و این سینه من
چهارشنبه 12 خردادماه سال 1400 01:30
هر کس بهتر بشناسدت، بهتر راه آزردنت رو بلد میشه.
-
۰۰۰۳۱۱
سهشنبه 11 خردادماه سال 1400 23:15
داشتم تو ذهنم یه استدلالی ردیف میکردم برای اینکه بهش ثابت کنم کارش غلطه، بعد یهو ذهنم رفت به کاری که خودم یک سال پیش کردم و دیدم اگر این استدلالم عطف بما سبق بشه... هیچی بابا ولش کن، حالا یه کاری کرده، به روش نمیارم که حرمتمون حفظ بشه:))
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 خردادماه سال 1400 08:01
نوشته بود: دونه محبت بکاریم، درخت عشق ازش درمیاد؟ نوشتم: آره، درخت عشق در میاد و میوه «گه خوردم» میده. میتونی هر سال فصلش که شد ثمرهش رو جمع کنی ببری سر قبرت خیرات کنی.
-
۹۹۰۱۲۶
پنجشنبه 6 خردادماه سال 1400 07:52
به وقت کسی که هیچی برای از دست دادن نداره گاهی فکر میکنم لحظه ای که خبر مرگ مادرمو بشنوم یا مثلا شاهدش باشم، رگمو میزنم. چون خیلی بهش وابستهام؟ پوففف معلومه که نه. دوستش دارم ولی راستش زندگیم در نبودنش خیلی راحتتره تا بودنش پس چی؟ یه کم توضیحش سخته یه جورایی آخرین لگد به آدمیه که لبه پرتگاه یاس فلسفیه، سقوطش کامل...
-
۹۹۰۳۰۵
چهارشنبه 5 خردادماه سال 1400 16:13
کاش میشد سرمو بلند کنم، نگاهمو بچرخونم و گرهش بزنم به نگاهی که اینجور روم سنگینی میکنه
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1400 07:24
دخترانی میشناسم چهل ساله (کمی کمتر یا بیشتر) و مجرد و هر بار که با اینها حرف ازدواج را میزنم توی دلم خدای نداشتهام را شکر میگویم که اینها ازدواج نکردند (یا بقولی موفق! نشدند ازدواج کنند) چون وقت، هزینه و انرژی خودشان وشوهر احتمالیشان و همه اطرافیان این دو آدم میرفت و صاف میخورد به اعضای خصوصی گاوهای نر! وقتی دم از...
-
۰۰۰۲۲۶
یکشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1400 22:36
هر بار حین راه رفتن، حمام کردن، طرف شستن و قبل از خواب چیزهایی توی ذهنم میپرورم که وقتی فرصتی دست داد بنویسمشان ولی نه فرصتی هست، نه توان و انگیزه ای. اسب عصاری را چه به قلم زدن؟ گاهی فکر میکنم باید همه چیزهایی که دوست دارم و ندارم را بگذارم و بروم، جدی جدی بروم و یک گوشه بنشینم و بی هیچ دغدغه و مسئولیت و حتی بی هیچ...
-
۰۰۰۲۱۵
چهارشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1400 15:45
نوشته بود: او مرا میخواهد و من هر بار که به یاد میآورم دلگرم میشوم. نوشتم: چی بهتر از این؟ نوشت: واقعا هیچی. و من فکر کردم این فعل خواستن چقدر عمیقتر و قویتر از دوست داشتن است. از عشق، هر کس برداشت خودش را دارد اما کیست که نداند خواستن یعنی چه؟ کیست که از عمق وجودش چیزی را نخواسته باشد؟ کیست که نداند خواسته شدن...
-
؛
یکشنبه 29 فروردینماه سال 1400 00:41
نمیدونم معجزه زعفران و گل گاوزبانه یا اینقدر در حل کردن عقدههام موفق بودهام؟ امشب پلیلیست ویرانگرم رو گذاشتم و تمام سوراخ سنبههای لباسشویی رو با مسواک تمیز کردم بدون اینکه قطرهای اشک بریزم یا حتی بغض کنم، که این یه رکورده برام، اونم دو قدم مونده به پریود! شاید تاثیر یه چسه مطالعاتم در خصوص روانشناسی...
-
۰۰۰۱۱۱
چهارشنبه 11 فروردینماه سال 1400 12:32
قدیمها تله پاتی داشتیم، واقعاً. گاهی که یادش میافتم با خودم میگم حتماً اونم یادمه، حتماً اونم دلتنگه، حتماً اونم دلش برای اون دوستی بیست و چند سالهمون تنگ شده... آدمیزاده دیگه، گاهی با توهم دردشو تسکین میده. پ.ن. تایتلهام چکیده تاریخ روز بود، شروع سال ۱۴۰۰ از ریخت انداختش. این سال سالِ گاو نیست، سال الاغه.
-
چه آسان تمام شد
سهشنبه 26 اسفندماه سال 1399 21:50