-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 تیرماه سال 1400 08:18
حس میکنم مثل یک قطره شربت که روی رومیزی ا فتاده ، به خورد زندگی رفته ام. دیگر مَنی در کار نیست، همه اش زندگی است با یک لکه از آنچه روزی من بوده است.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 تیرماه سال 1400 08:15
دل ما کارش تنگ شدنه، واسه چیزهای که دیگه اصلا وجود ندارن، حتی واسه چیزهایی که هیچ وقت وجود نداشته ن.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 28 خردادماه سال 1400 14:48
سر ظهر، ظل گرما رفتم اون ته ته ته مرغداری بابام، یه درخت سیب گلاب بود که به زورِ قد پنج سالگیم ازش سیبی چ یدم که داغ داغ بود، طعم منحصر به فردی که هنوز یادمه.
-
زخمی کینه من، این تو و این سینه من
چهارشنبه 12 خردادماه سال 1400 01:30
هر کس بهتر بشناسدت، بهتر راه آزردنت رو بلد میشه.
-
۰۰۰۳۱۱
سهشنبه 11 خردادماه سال 1400 23:15
داشتم تو ذهنم یه استدلالی ردیف میکردم برای اینکه بهش ثابت کنم کارش غلطه، بعد یهو ذهنم رفت به کاری که خودم یک سال پیش کردم و دیدم اگر این استدلالم عطف بما سبق بشه... هیچی بابا ولش کن، حالا یه کاری کرده، به روش نمیارم که حرمتمون حفظ بشه:))
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 خردادماه سال 1400 08:01
نوشته بود: دونه محبت بکاریم، درخت عشق ازش درمیاد؟ نوشتم: آره، درخت عشق در میاد و میوه «گه خوردم» میده. میتونی هر سال فصلش که شد ثمرهش رو جمع کنی ببری سر قبرت خیرات کنی.
-
۹۹۰۱۲۶
پنجشنبه 6 خردادماه سال 1400 07:52
به وقت کسی که هیچی برای از دست دادن نداره گاهی فکر میکنم لحظه ای که خبر مرگ مادرمو بشنوم یا مثلا شاهدش باشم، رگمو میزنم. چون خیلی بهش وابستهام؟ پوففف معلومه که نه. دوستش دارم ولی راستش زندگیم در نبودنش خیلی راحتتره تا بودنش پس چی؟ یه کم توضیحش سخته یه جورایی آخرین لگد به آدمیه که لبه پرتگاه یاس فلسفیه، سقوطش کامل...
-
۹۹۰۳۰۵
چهارشنبه 5 خردادماه سال 1400 16:13
کاش میشد سرمو بلند کنم، نگاهمو بچرخونم و گرهش بزنم به نگاهی که اینجور روم سنگینی میکنه
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1400 07:24
دخترانی میشناسم چهل ساله (کمی کمتر یا بیشتر) و مجرد و هر بار که با اینها حرف ازدواج را میزنم توی دلم خدای نداشتهام را شکر میگویم که اینها ازدواج نکردند (یا بقولی موفق! نشدند ازدواج کنند) چون وقت، هزینه و انرژی خودشان وشوهر احتمالیشان و همه اطرافیان این دو آدم میرفت و صاف میخورد به اعضای خصوصی گاوهای نر! وقتی دم از...
-
۰۰۰۲۲۶
یکشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1400 22:36
هر بار حین راه رفتن، حمام کردن، طرف شستن و قبل از خواب چیزهایی توی ذهنم میپرورم که وقتی فرصتی دست داد بنویسمشان ولی نه فرصتی هست، نه توان و انگیزه ای. اسب عصاری را چه به قلم زدن؟ گاهی فکر میکنم باید همه چیزهایی که دوست دارم و ندارم را بگذارم و بروم، جدی جدی بروم و یک گوشه بنشینم و بی هیچ دغدغه و مسئولیت و حتی بی هیچ...
-
۰۰۰۲۱۵
چهارشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1400 15:45
نوشته بود: او مرا میخواهد و من هر بار که به یاد میآورم دلگرم میشوم. نوشتم: چی بهتر از این؟ نوشت: واقعا هیچی. و من فکر کردم این فعل خواستن چقدر عمیقتر و قویتر از دوست داشتن است. از عشق، هر کس برداشت خودش را دارد اما کیست که نداند خواستن یعنی چه؟ کیست که از عمق وجودش چیزی را نخواسته باشد؟ کیست که نداند خواسته شدن...
-
؛
یکشنبه 29 فروردینماه سال 1400 00:41
نمیدونم معجزه زعفران و گل گاوزبانه یا اینقدر در حل کردن عقدههام موفق بودهام؟ امشب پلیلیست ویرانگرم رو گذاشتم و تمام سوراخ سنبههای لباسشویی رو با مسواک تمیز کردم بدون اینکه قطرهای اشک بریزم یا حتی بغض کنم، که این یه رکورده برام، اونم دو قدم مونده به پریود! شاید تاثیر یه چسه مطالعاتم در خصوص روانشناسی...
-
۰۰۰۱۱۱
چهارشنبه 11 فروردینماه سال 1400 12:32
قدیمها تله پاتی داشتیم، واقعاً. گاهی که یادش میافتم با خودم میگم حتماً اونم یادمه، حتماً اونم دلتنگه، حتماً اونم دلش برای اون دوستی بیست و چند سالهمون تنگ شده... آدمیزاده دیگه، گاهی با توهم دردشو تسکین میده. پ.ن. تایتلهام چکیده تاریخ روز بود، شروع سال ۱۴۰۰ از ریخت انداختش. این سال سالِ گاو نیست، سال الاغه.
-
چه آسان تمام شد
سهشنبه 26 اسفندماه سال 1399 21:50
-
۹۹۱۲۲۲
جمعه 22 اسفندماه سال 1399 07:06
از خوشبختی های خودم میتونم به غلبهم بر وسوسه داشتن اینستاگرام اشاره کنم. حقیقتا خوشحالم که مجبور نیستم تصویر روتوش شده زندگیم رو به کسی ارائه بدم یا برای اثبات اینکه همسری وفادارم عکس همسرم رو بذارم و زیرش کپشن عاشقانه بنویسم. خوشحالم که مجبور نیستم برای خوب شدن عکس خوشیهای کوچک زندگیم آرایش داشته باشم و به بچه هام...
-
۹۹۱۲۱۹
سهشنبه 19 اسفندماه سال 1399 06:40
اولین باری که با اهمیت مسائل جن.سی مواجه شدم زمانی بود که خواهر میلاد شش ماه پس از عروسی طلاق گرفت. خبر را برادرم که دوست صمیمی میلاد بود به گوش ما رساند و در پاسخ به مادرم که با ترس و غم و تعجب پرسید آخه چرا؟ یک جمله گفت: یارو مرد نبوده. منِ ۱۱ ساله آنقدر در این زمینه خالیالذهن بودم که فکر میکردم معنی حرف برادرم...
-
۹۹۱۲۰۸
جمعه 8 اسفندماه سال 1399 05:37
دیروز عصر بچههام برای اولین بار از من جدا شدن و رفتن خونه مادربزرگشون که شب بمونن. از دو ساعت بعد از رفتنشون گریه و بیقراری من شروع شد (پیف پیف چه مامان لوسی) و تا آخر شب ادامه داشت. نمی دونم در نهایت ساعت چند بود که با گریه و سردرد خوابم برد. این سردرد بعد از گریه از اون تخمیترینهای روزگاره که میتونه تا ۲۴ ساعت...
-
991202
شنبه 2 اسفندماه سال 1399 08:14
کارو شروع کردم تاریخ زدم 99/12/02 چنان حالت شوکی بهم دست داد که میخواستم عین کارتونها بپرم تو خیاباون جیغ بکشم سال نود و نه داره تموم میشه اااااااااااااااااااااااااااااااااااا آخه چرا ما که هیچی نفهمیدیم از این زندگی عمرمون تموم شد خیلی چگالی عمرم کم بود خیلی هیچ کاری نکردم هیچی ندیدم خیلی کرم خاکی وار زندگی کردم.
-
۹۹۱۲۰۱
جمعه 1 اسفندماه سال 1399 23:42
اگر خواستی شعری جاودان بسرایی از تنهایی بگو از این جاودان احساس بشری و از خیال سیال ترسیدهای که درتنگنای تاریک غارها خدا را خلق کرد که تنها نباشد.
-
991129
چهارشنبه 29 بهمنماه سال 1399 13:48
واقعا ایمان چیز عجیبیه یه پیام نسبتا عرفانی داده تو گروه و آخرش نوشته آدمیزاد موجود عجیبیه، برای هدایتش 124000 پیامبر کافی نبود ولی برای گمراهیش یک شیطان کافیه. خب از اون خدات نمیپرسی این چه خلقت ریدمانیه که اینقدر راحت منحرف میشه؟ خب از خودت نمیپرسی این 124000 پیامبر رو چرا خدا تو یه بازه زمانی کوتاه و فشرده فرستاد؟...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 بهمنماه سال 1399 10:17
بعضی آدمها مثل مریضی هستن، مثل ویروسهایی که بقاشون در تضعیف و رنج و درد دیگرانه. وقتی بهت نزدیک میشن هدفشون یه چیزه، اونم از پا انداختن تو. به خودت میای میبینی مبتلا شدی، باید رنج بکشی، درد بکشی تا روحت بالاخره یه جا و یه روز از شر اون دشمن نامرئی خلاص بشه. من الان از اون مریضیا دارم، یکی بهم حرفی زده، ویروس نفرتشو تو...
-
۹۹۱۱۱۶
پنجشنبه 16 بهمنماه سال 1399 07:47
Haber gelmiyor yârdan Belli beni sevmiyor artık Varsın bana can veren Allah Şimdi verdiği gibi alsın توی سرم قصه تلخی دارم، مثل همین چند خط.
-
مردک سطح پایین پر ادعا
سهشنبه 7 بهمنماه سال 1399 09:38
دارم "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" رو با ترجمه یغما گلرویی میخونم ریده ها بد ریده نه تنها در ترجمه ریده، که حتی در رسم الخط فارسی هم ریده. با اختلاف ریدمان ترین محصول چاپ شده است که در عمرم دیده ام، حتی بدتر از نشریات بسیج دانشجویی.
-
۹۹۱۱۰۷
سهشنبه 7 بهمنماه سال 1399 01:46
تو پست قبلی داشتم یکی رو لعن و نفرین میکردم یه فحش جدید تو ذهنم اومد: گُهمَرام واقعا بعضیا مرامشون بوی گه میده، اول آشنایی یه عالمه جذابیت دارن ولی تا زمانی که باهاشون تعامل نداشته باشی. وقتی بیان تو روزمرهت تازه میبینی ای دل غافل، باید دنبال سیفون بگردی!
-
سوره کافرون، آیه ۱۳
سهشنبه 7 بهمنماه سال 1399 01:41
-
دلی عکبر الفی
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1399 17:16
-
991029
دوشنبه 29 دیماه سال 1399 11:44
جادوی زمان هر روز قدرتش رو بیشتر بهت ثابت میکنه، اتفاقاتی که تو دوره ای از زندگیت خیلی حیاتی به نظر میرسید، زخمهایی که فکر میکردی هیچ وقت از سوزش و خارش نمیافتن، آدمهایی که انگار قرار نبود هیچ وقت از خوابهای بی تعبیرت خارج بشن، همه رو جوری بایگانی میکنه که انگار لحظه به لحظه ش رو تو فیلمی دیدی که خیلی روت اثر گذاشته و...
-
۹۹۱۰۱۵
دوشنبه 15 دیماه سال 1399 17:22
این آمار بلاگ اسکای قشنگ منو اسکول کرده، چند ماهه رصدش میکنم و میبینم هر روز که پست میذارم آمار بازدیدم رو بالای ۷۰ نفر نشون میده، بعضا به ۲۱۰ نفر هم رسیدن!!! همه هم مستقیم وارد وبلاگ میشن. یعنی چی؟ مگه میشه؟ مگه داریم؟ تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که از صفحه اول بلاگ اسکای دو خط نوشته رو بخونن و بعد وارد بشن. یعنی...
-
زین قند پارسی که...
دوشنبه 15 دیماه سال 1399 13:44
- چرا خلط مبحث میکنی؟ = یعنی چی؟ - یعنی چرا قیمه ها رو میریزی تو ماستا؟ = آهان... چرا از اول عین آدم نمیگی؟!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 دیماه سال 1399 05:59
میگه: امروز تو مدارم پزشکیم یه کاغذ دیدم و یادم اومد یه جنین فریز دارم. دلم براش سوخت، تنهاس ، تو بیمارستان، مامانش پیشش نیس، نی نی منه، چیکارش کنم؟ اخه بچه دوم نمیخوام. از یه طرف دلم گرفت دیدم تنها مونده میگم: راحت داره اونجا زندگیشو میکنه، چیکارش داری؟ وقتی خوابه، تنها و تو جمع فرقی نداره براش. تازه من آرزومه مثل...