-
۹۹۰۶۱۹
چهارشنبه 19 شهریورماه سال 1399 23:53
کسی که تو را همون طوری که واقعا هستی دوست نداره، اصلا «تو» رو دوست نداره اینو تا صبح تکرار کن: کس تاب نگهداری دیوانه ندارد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد...
-
تکیه بر من مکن ای پرده رنگین حریر
دوشنبه 17 شهریورماه سال 1399 17:09
عادت ندارم دلخوشی کسی باشم، حالم بد میشه، بس که بدبینم به دلهای خوش.
-
۹۹۰۶۱۵
شنبه 15 شهریورماه سال 1399 18:30
مدتهاست که بو برده ام این دختر زندگی موازی با زندگی خانواده اش داره دیروز متوجه شدم که خانواده اش هم در جریان هستن البته که مشکلی با زندگی موازیش ندارم و صد البته که براش خوشحالم که یه دلخوشی داره فقط به این فکر میکنم که از به رو نیاوردن من، نتیجه میگیرند که خنگم و نمیفهمم؟ یا میدونن که میفهمم ولی به نظرشون اشکال...
-
۲۷۰ درجه فارنهایت
جمعه 7 شهریورماه سال 1399 01:23
اولین بار که روی کاناپه خرچنگی جهیزیه مجلل تازه عروسم نشستم، بی هوا پرسیدم: شما بلدید کیک بپزید؟ در جواب ناز و غمزه ای تحویل گرفتم با زیر نویس این جمله معروف: «راست است که شکم مردها دروازه قلبشان است». تا بخواهم بگویم که خوردن چندان برایم مهم نیست به سمعم رسیده بود که همسرم پخت انواع غذا را از مادرشان یاد گرفته اند...
-
وانیل، یکچهارم قاشق چایخوری
جمعه 7 شهریورماه سال 1399 00:03
قبل از آخرین تماسمان داشتم برایش کیک میپختم. هنوز کیک توی فر بود که زنگ زد. وقتی قطع کرد کیک را از فر دراوردم و گذاشتم رو سرامیک آشپزخانه و خودم جلویش نشستم، همانطور داغ داغ شروع به خوردن کردم. خشک بود و ازگلویم پایین نمیرفت. یک لیوان آب آوردم و گذاشتم کنارم و به زورِ آب همهی کیک را فروبردم؛ بعد دو تا قرص خواب خوردم...
-
خرده مکالمات زن و شوهری-پاسخ سادهٔ تو سخت تر از پرسش من
چهارشنبه 5 شهریورماه سال 1399 00:24
زن: بیا امسال واسه سالگرد ازدواجمون یه کار خاص بکنیم. شوهر: چی مثلا؟ زن: مثلا یه رستوران خاص بریم.... اون رستوران هندیه یادته اون بار نشونت دادم؟ بچه ها رو میذاریم خونه خوا.. مرد[میان حرف زن میپرد]: من میگم بیا پولهامونو پس انداز کنیم. زن: خسیس! این کارو که همیشه میکنیم. میگم یه کار خاااصصصص... اصلا مهمون من. مرد:...
-
۹۹۰۵۳۱
پنجشنبه 30 مردادماه سال 1399 13:53
اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید، توییتر زده شدهام و حوصله وبلاگ نوشتن ندارم کاش یکی بیاد با هم وبلاگ مشترک بنویسم، مجبورم کنه مثلا در هفته ی یه تعداد مشخص کلمه بنویسم. نوشتن خیلی برام خوبه
-
۹۹۰۵۰۹
پنجشنبه 9 مردادماه سال 1399 02:11
امروز یه آقای کاملا چاق رو دیدم که اگه با پله تا طبقه سوم میرفت به تنفس دهان به دهان احتیاج پیدا میکرد، سوار موتور اورژانس بود. ایشالا که موتورو دزدیده و امدادگر نیست.
-
دارم هوای صحبت یاران رفته را
چهارشنبه 8 مردادماه سال 1399 22:37
سخته که مفهوم مرگو برای یه بچه چهار ساله جا بندازی. قبلا تو مراسم سوگواری «ع»(خواهرزاده فقیدم) سعی کردم بچه ها رو یا نبرم یا از مرکز اصلی سوگواری دور نگهشون دارم؛ مراسم براشون یه دورهمی بود و هیچ سوالی نداشتن. امروز برای اولین بار حرفشو زدم، فکر کردم الان وقتشه که خیلی نرم و اشارهوار با مقوله مرگ و سوگواری آشنا بشن،...
-
من و خانواده
چهارشنبه 8 مردادماه سال 1399 11:57
قبلا اینجوری بود که من چیزهایی رو به زبون میاوردم که بقیه فقط بهش فکر میکردن الان اینجوریه که من یه چیزی میگم که هیچ کس تا الان فکرشم نکرده
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 مردادماه سال 1399 01:30
داشتم کار میکردم که یهو یادم اومد چقدر این بچه رفت کلاس کامپیوتر، چقدر زنگ زد از من سوال پرسید، چقدر شوق یاد گرفتن داشت، خودم تایپ ده انگشتی یادش دادم، چقدر ذوق میکرد وقتی شورت کی ها رو یادش میدادم، وبلاگ ساختن، ایمیل ساختن... چقدر من با این بچه ریاضی کار کردم، عربی کار کردم. همه رو با خودش برد تو گور. دستم قفل شده رو...
-
۹۹۰۵۰۶
دوشنبه 6 مردادماه سال 1399 21:34
شاید آخر هفته بریم و شمال و راستش مثل سگ میترسم از کرونا. از مرگ نمیترسم، اما حوصله مریضی و دردسر ندارم، مرگ راحت میخوام. بدتر از اون خطریه که عزیزانمو تهدید میکنه. پس چرا دارم میرم؟ چون دیگه واقعا تحمل این وضعو ندارم، بچه ها کلافهم میکنن، برای همه چی بهانه میگیرن، حق هم دارن. بیش از پنج ماهه خونه نشینیم و دیگه وقت و...
-
بازی آخر بانو - روایت سوم
یکشنبه 5 مردادماه سال 1399 06:35
بعد از ماجرای تو دوباره به سازمان کشاورزی برگشتم؛ جایی که فکر میکردم اگرچه شهرت و قدرت برایم نمیآورد، دست کم دردسر ساز هم نیست. اگرچه تا پایان جنگ بیشتر در جبهه ها بودم تا در اداره،حالا فکر میکردم آدم وقتی در جای خودش نباشد سرگردان است . بعد از انقلاب برای آبادانی روستاها تهران را ترک کرده بودم، فکر میکردم به...
-
آبروی از دست رفته کاترینا بلوم
یکشنبه 5 مردادماه سال 1399 05:33
شادی و سرخوشی احتیاج به اعتماد دارد و اعتماد شالوده آنهاست. (جناب هاینریش بل با همین یه جمله کل حال و احوال و گذشته و آینده ما توضیح داده، تبیین، تحلیل و پیش بینی هم کرده.)
-
کاش اندازه اون خر بفهمیم
جمعه 3 مردادماه سال 1399 05:25
اگه مثل منِ بچه دار مجبور باشید شبکه پویا ببینید حتماً میدونید که توروتورو یه خره، فی الواقع یه کره خره که شخصیت اصلی انیمیشنهایی کوتاه به همین نامه با ماجراهایی بینهایت ساده. یه بار توروتورو از مامانش پرسید چه جوری با نانا (دختر همسایهشون) دوست بشه، مامانش گفت تحسینش کن! تو چند دقیقه بعدی انیمیشن توروتورو داشت برای...
-
اینو میگن جدال نابرابر
جمعه 3 مردادماه سال 1399 04:36
صدای اذان میاد، ضعیفتر از اونه که بتونم کلماتشو تشخیص بدم ولی مسلماً اذانه چون جز این هیچ فریادی تو این ساعت شب قرار نیست به گوش آدمهای دیگه برسه، مخصوصا فریاد دلتنگی. الان دارم فکر میکنم که دوس دارم خلوار برم از بلندگوی مسجد آهنگ ابی رو پخش کنم، اونجاییش که داد میزنه دلتنگم دلتنگم دلتنگ از این بیداد.....
-
۸۹۰۹۱۴
جمعه 3 مردادماه سال 1399 04:27
خط قرمزی که درون آدمها نباشد، بیرون آدمها دوام نمی آورد.
-
۸۹۰۹۱۶
جمعه 3 مردادماه سال 1399 04:25
آدما شبیه پیازن، هر لایه رو که رد کنی یه لایه دیگه زیرش هست. بستگی داره چقدر طاقت اشک ریختن داشته باشی.
-
چند هزار سال باید بگذره تا این بارون بند بیاد؟
جمعه 3 مردادماه سال 1399 03:22
-
۹۹۰۵۰۱
چهارشنبه 1 مردادماه سال 1399 23:47
هر چی بیشتر میگذره بیشتر باورم میشه که خارجیا خیلی بهتر از ما میفهمن و قبل از ازدواج باید یه مدت -حداقل یک سال - با طرف مقابلت زیر یک سقف زندگی کنی. وقتی چیزهای ریز که به تنهایی بی اهمیته کنار هم قرار میگیرند واقعا کلافه کننده میشن. باید بری و در معرض اون مزخرفات کوچیک قرار بگیری و تحملش کنی و ببینی باز هم دلت میخواد...
-
یه نگاهی به خودت بنداز
دوشنبه 30 تیرماه سال 1399 17:43
به خود الانم نگاه میکنم با چشم خود ۱۷ سال پیشم، هیچی نمیبینم جز یه زن معمولی، یکی مثل بقیه زنها، یه خردادماهی دمدمی مزاج. واقعا چقدر مسخره بود که یه زمانی جدی جدی این جمله آخر برام معنی داشت. با چشم خود ۱۱ سال پیشم یه زن گمراهو میبینم که خدا نمیخواد صداشو بشنوه، دلم واسه بچه هاش میسوزه که از هر نوع تربیت مذهبی و معنوی...
-
رونوشت به خدا، در صورت وجود
جمعه 27 تیرماه سال 1399 22:24
کاش هیچ آدمی دنبال چیزی نباشه که هیچ وقت وجود نداشته
-
۹۹۰۴۲۶
چهارشنبه 25 تیرماه سال 1399 09:17
چیزی که جرات ندارم جاهای دیگه بگم اینه که هشتگ زدنهای توییتری از نظر من همونقدر فایده داره که گریه زنها پای فیلمهای رمانتیک و دعای پیرمردها برای پیروزی جومونگ؛ همون اندازه بی معنی و همون اندازه عافیتطلبانه. میخوان چیزی رو ثابت کنند که هر عقل سلیمی بهش گواهی میده؟ میخوان جلوی چیزی رو بگیرن که ربطی به خواست و اراده شون...
-
ذکر این روزها
دوشنبه 23 تیرماه سال 1399 01:07
جماعتی که نظر را حرام میگویند نظر حرام بکردند و خون خلق حلال خون خلق حلال خون خلق حلال (و یک مشت آه مخفف در سینه)
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 تیرماه سال 1399 00:53
مرگ یکی از موضوعات مورد علاقه منه، البته مرگ خودم. روزهایی که افسرده ام و زندگی رو نمیخوام به کنار، حتی اوقاتی که شادم -مثل روزی که گذشت- و پر از میل به زندگیم باز هم به هر بهانه با ربط و بی ربطی بهم مرگ فکر میکنم. پ.ن. یک سال و چهارماه از نوشتن این یادداشت میگذره. یادمه که گذاشته بودم تا کاملش کنم و هیچ وقت حوصله م...
-
استانبولی پلو
شنبه 21 تیرماه سال 1399 21:39
بعضیا استانبولی رو غذا نمیدونن چون گوشت نداره، ولی خوب شوهر و بچه های من عاشقشن، شاید چون عاشق سیب زمینی هستن. امروز میخوام راز استانبولی های خوشمزه خودمو باهاتون در میون بذارم (الکی مثلا من خیلی آشپزیم خوبه:)))) مواد لازم: به ازای هر دو پیمانه برنج یه سیب زمینی متوسط و یه پیاز کوچک و دو قاشق رب و مقداری روغن و نمک و...
-
۹۹۰۴۱۹
پنجشنبه 19 تیرماه سال 1399 10:05
عاقبت بعد از شش-هفت سال خریدمش، یه حلقه ساده ساده ساده، مثل حلقه ازدواج مادرم که بابام براش خریده بود، ولی من خودم برای خودم خریدم، مال اون زرد بود ولی مال من سفیده، مال اون طلا بود و مال من استیله؛ استعاری نیست؟ دوست داشتم حلقه ازدواجم همین شکلی باشه، ولی گفتن این چیه؟ پیرزنیه! فکر نمیکردم به میل این و اون بودنم...
-
تو این هیاهوی غریب
سهشنبه 17 تیرماه سال 1399 14:31
-
به فروغ هم رحم نمیکنم
سهشنبه 17 تیرماه سال 1399 07:43
خط مثبت هیژده زندگی اگر هزار باره بود غیر کیرم ورا چه چاره بود؟ دانی از زندگی چه میخواهم این که کونش همیشه پاره بود
-
ترس سورئال
دوشنبه 16 تیرماه سال 1399 23:46
شنیدهاید که میگویند دنیا کوچک است، کوه به کوه نمیرسد ولی آدم به آدم میرسد و از این قبیل حرفها...؟ خب برای من که تا الان اینجوری نبوده است؛ یعنی آدمهایی را که از زندگیام رفتهاند، دیگر ندیدهام حتی اگر خودم دنبالشان گشته باشم. همکارها، هم کلاسیها، دوستان و معشوقهای من پس از خروج از زندگی من انگار توی سیاهچالهای...