-
مرگ در سایه نشسته است، به ما مینگرد
جمعه 25 مهرماه سال 1399 08:18
من واقعا درک نمیکنم چطور یه عده اینقدر با مرگ بیگانهاند، چطور مرگ رو از خودشون دور میبینند و اصلا میل ندارند کلمهای در این رابطه بشنوند. به نظرم مرگ با زندگی آمیخته است، مثل درد، مثل امید، مثل عشق؛ همیشه گوارا نیست اما نمیشه بهش نپرداخت. من همیشه مرگ رو تو چند قدمیم میبینم، در حدی نزدیک که وقتی دارم سبزیجات رو...
-
خرده مکالمات زن و شوهری- چه در دل من، چه در سر تو
جمعه 25 مهرماه سال 1399 08:09
مثبت هیژده شب جمعه، داخل ماشین، مرد با شیطنت به زن نگاه میکند و با خواننده دامبولی همخوانی میکند: بی رو دروایسی، منم همونی که میخواستی... زن اندوه نگاهش را با لبخند سرتاسری میپوشاند: تو واقعا همونی که میخواستم، فقط یه چیزو باید بیشترش کنی. مرد با وحشت تصنعی: اونو شرمندهم دیگه، به خدا کمرم بیشتر از این جواب نمیده....
-
۱۵۴
پنجشنبه 24 مهرماه سال 1399 07:19
-
۱۵۷-۱۵۶-۱۵۵
چهارشنبه 23 مهرماه سال 1399 08:37
-
۱۵۹-۱۵۸
یکشنبه 20 مهرماه سال 1399 07:59
-
160
جمعه 18 مهرماه سال 1399 19:51
-
۱۶۱
پنجشنبه 17 مهرماه سال 1399 11:16
-
۱۶۲
چهارشنبه 16 مهرماه سال 1399 07:41
-
۱۶۳
سهشنبه 15 مهرماه سال 1399 07:36
-
164
دوشنبه 14 مهرماه سال 1399 07:37
-
165
یکشنبه 13 مهرماه سال 1399 07:42
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 مهرماه سال 1399 14:37
این روزا همه سایتها دارن محصولات اراجیفشونو تحت عنوان راز زیبایی پوست سحر قریشی تبلیغ میکنن، ولی من میخوام بدون هیچ چشم داشتی رازشو با شما درمیون بذارم. به راستی علت زیبایی و شادابی تحسینبرانگیز پوست این زن چیست؟ جوابتون یک کلمه است: کسخلی کسخل که باشی اعصابت آروم میمونه، پوستت خراب نمیشه. جدی
-
۱۶۶
شنبه 12 مهرماه سال 1399 07:36
-
۹۹۰۷۱۱
جمعه 11 مهرماه سال 1399 08:53
آدمهای میان مایه هیچ وقت نمیتونن بفهمن ریشه بدبختیشون چیه. زن بیچاره به هر چی که آرزوشو داشته رسیده ولی باز هم احساس میکنه زندگیش خالیه و چون هیچ درک درستی از کمبودهای غیرمادی نداره، میگرده و زن دیگه ای رو پیدا میکنه تا سردی و تاریکی زندگیشو به سایه اون زن نسبت بده، و برای این نقش کدوم زن بهتر از اونی که که گذشته...
-
167
جمعه 11 مهرماه سال 1399 08:16
-
حکایت دل خون و عکس پروفایل خندون
دوشنبه 7 مهرماه سال 1399 15:23
بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت: نباید که این سخن با کسی در میان نهی. گفت: ای پدر! فرمان تو راست، نگویم، ولکن خواهم مرا بر فایدهٔ این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟ گفت: تا مصیبت دو نشود: یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه (گلستان سعدی)
-
۹۹۰۶۱۹
چهارشنبه 19 شهریورماه سال 1399 23:53
کسی که تو را همون طوری که واقعا هستی دوست نداره، اصلا «تو» رو دوست نداره اینو تا صبح تکرار کن: کس تاب نگهداری دیوانه ندارد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد...
-
تکیه بر من مکن ای پرده رنگین حریر
دوشنبه 17 شهریورماه سال 1399 17:09
عادت ندارم دلخوشی کسی باشم، حالم بد میشه، بس که بدبینم به دلهای خوش.
-
۹۹۰۶۱۵
شنبه 15 شهریورماه سال 1399 18:30
مدتهاست که بو برده ام این دختر زندگی موازی با زندگی خانواده اش داره دیروز متوجه شدم که خانواده اش هم در جریان هستن البته که مشکلی با زندگی موازیش ندارم و صد البته که براش خوشحالم که یه دلخوشی داره فقط به این فکر میکنم که از به رو نیاوردن من، نتیجه میگیرند که خنگم و نمیفهمم؟ یا میدونن که میفهمم ولی به نظرشون اشکال...
-
۲۷۰ درجه فارنهایت
جمعه 7 شهریورماه سال 1399 01:23
اولین بار که روی کاناپه خرچنگی جهیزیه مجلل تازه عروسم نشستم، بی هوا پرسیدم: شما بلدید کیک بپزید؟ در جواب ناز و غمزه ای تحویل گرفتم با زیر نویس این جمله معروف: «راست است که شکم مردها دروازه قلبشان است». تا بخواهم بگویم که خوردن چندان برایم مهم نیست به سمعم رسیده بود که همسرم پخت انواع غذا را از مادرشان یاد گرفته اند...
-
وانیل، یکچهارم قاشق چایخوری
جمعه 7 شهریورماه سال 1399 00:03
قبل از آخرین تماسمان داشتم برایش کیک میپختم. هنوز کیک توی فر بود که زنگ زد. وقتی قطع کرد کیک را از فر دراوردم و گذاشتم رو سرامیک آشپزخانه و خودم جلویش نشستم، همانطور داغ داغ شروع به خوردن کردم. خشک بود و ازگلویم پایین نمیرفت. یک لیوان آب آوردم و گذاشتم کنارم و به زورِ آب همهی کیک را فروبردم؛ بعد دو تا قرص خواب خوردم...
-
خرده مکالمات زن و شوهری-پاسخ سادهٔ تو سخت تر از پرسش من
چهارشنبه 5 شهریورماه سال 1399 00:24
زن: بیا امسال واسه سالگرد ازدواجمون یه کار خاص بکنیم. شوهر: چی مثلا؟ زن: مثلا یه رستوران خاص بریم.... اون رستوران هندیه یادته اون بار نشونت دادم؟ بچه ها رو میذاریم خونه خوا.. مرد[میان حرف زن میپرد]: من میگم بیا پولهامونو پس انداز کنیم. زن: خسیس! این کارو که همیشه میکنیم. میگم یه کار خاااصصصص... اصلا مهمون من. مرد:...
-
۹۹۰۵۳۱
پنجشنبه 30 مردادماه سال 1399 13:53
اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید، توییتر زده شدهام و حوصله وبلاگ نوشتن ندارم کاش یکی بیاد با هم وبلاگ مشترک بنویسم، مجبورم کنه مثلا در هفته ی یه تعداد مشخص کلمه بنویسم. نوشتن خیلی برام خوبه
-
۹۹۰۵۰۹
پنجشنبه 9 مردادماه سال 1399 02:11
امروز یه آقای کاملا چاق رو دیدم که اگه با پله تا طبقه سوم میرفت به تنفس دهان به دهان احتیاج پیدا میکرد، سوار موتور اورژانس بود. ایشالا که موتورو دزدیده و امدادگر نیست.
-
دارم هوای صحبت یاران رفته را
چهارشنبه 8 مردادماه سال 1399 22:37
سخته که مفهوم مرگو برای یه بچه چهار ساله جا بندازی. قبلا تو مراسم سوگواری «ع»(خواهرزاده فقیدم) سعی کردم بچه ها رو یا نبرم یا از مرکز اصلی سوگواری دور نگهشون دارم؛ مراسم براشون یه دورهمی بود و هیچ سوالی نداشتن. امروز برای اولین بار حرفشو زدم، فکر کردم الان وقتشه که خیلی نرم و اشارهوار با مقوله مرگ و سوگواری آشنا بشن،...
-
من و خانواده
چهارشنبه 8 مردادماه سال 1399 11:57
قبلا اینجوری بود که من چیزهایی رو به زبون میاوردم که بقیه فقط بهش فکر میکردن الان اینجوریه که من یه چیزی میگم که هیچ کس تا الان فکرشم نکرده
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 مردادماه سال 1399 01:30
داشتم کار میکردم که یهو یادم اومد چقدر این بچه رفت کلاس کامپیوتر، چقدر زنگ زد از من سوال پرسید، چقدر شوق یاد گرفتن داشت، خودم تایپ ده انگشتی یادش دادم، چقدر ذوق میکرد وقتی شورت کی ها رو یادش میدادم، وبلاگ ساختن، ایمیل ساختن... چقدر من با این بچه ریاضی کار کردم، عربی کار کردم. همه رو با خودش برد تو گور. دستم قفل شده رو...
-
۹۹۰۵۰۶
دوشنبه 6 مردادماه سال 1399 21:34
شاید آخر هفته بریم و شمال و راستش مثل سگ میترسم از کرونا. از مرگ نمیترسم، اما حوصله مریضی و دردسر ندارم، مرگ راحت میخوام. بدتر از اون خطریه که عزیزانمو تهدید میکنه. پس چرا دارم میرم؟ چون دیگه واقعا تحمل این وضعو ندارم، بچه ها کلافهم میکنن، برای همه چی بهانه میگیرن، حق هم دارن. بیش از پنج ماهه خونه نشینیم و دیگه وقت و...
-
بازی آخر بانو - روایت سوم
یکشنبه 5 مردادماه سال 1399 06:35
بعد از ماجرای تو دوباره به سازمان کشاورزی برگشتم؛ جایی که فکر میکردم اگرچه شهرت و قدرت برایم نمیآورد، دست کم دردسر ساز هم نیست. اگرچه تا پایان جنگ بیشتر در جبهه ها بودم تا در اداره،حالا فکر میکردم آدم وقتی در جای خودش نباشد سرگردان است . بعد از انقلاب برای آبادانی روستاها تهران را ترک کرده بودم، فکر میکردم به...
-
آبروی از دست رفته کاترینا بلوم
یکشنبه 5 مردادماه سال 1399 05:33
شادی و سرخوشی احتیاج به اعتماد دارد و اعتماد شالوده آنهاست. (جناب هاینریش بل با همین یه جمله کل حال و احوال و گذشته و آینده ما توضیح داده، تبیین، تحلیل و پیش بینی هم کرده.)