-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 تیرماه سال 1399 14:40
هشدار ادامه مطلب فقط مزخرف ناامیدانه است نخوندنش توصیه میشه افسردگیم به یه وضع و حد بی سابقه ای رسیده، یعنی قبلا مواقعی بوده که خیلی خیلی غمگینتر از این بوده ام ولی میل به زندگیم بیشتر از الان بوده، یه مختصر امیدی داشتهام ولی الان به کل وادادهام به جز افسردگی خیلی هم خستهم یه جورایی فرسودهام ناامیدم از آینده...
-
۹۹۰۴۰۶
شنبه 7 تیرماه سال 1399 01:07
قناعت میکنم با درد چون درمان نمییابم تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم
-
۹۹۰۳۲۱
پنجشنبه 22 خردادماه سال 1399 14:57
زایل شود هر آن چه به کلی کمال یافت عمرم زوال یافت کمالی نیافته
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 خردادماه سال 1399 13:16
تلخترین لحظه زندگی کدام است؟ لحظه ای که میفهمی در تصادف خودت یا عزیزت آسیب جدی و بدون برگشت دیده اید؟ یا لحظه ای که عزیزت روی تخت بیمارستان است و نمیشود برایش کاری کرد و عاقبت او را از دست میدهی؟ یا لحظه ای که باورت میشود احساست را حرام آدم اشتباه کردهای، یا میفهمی دیگر دوستت ندارد و به قولی شکست عشقی میخوری، یا پی...
-
۹۹۰۳۰۸
شنبه 10 خردادماه سال 1399 07:55
وارد سی و شش سالگی شدم در حالی که به شناخت تازه ای از خودم و زندگیام رسیده ام؛ شناختی که غافلگیری اصلی بود و شمع و کیک و کادو همگی ضمیمههای بی مزه آن بود. این روزها در سفر و دور از همسر، فهمیدم که بودن او جزئی از من شده و بر خلاف تصورم بی او نمیتوانم خوش باشم. دلتنگش بودم، از همان لحظات اول سفر تا پایان روز هفتم....
-
خودزنی بی سابقه
چهارشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1399 04:59
دلم میسوزه واسه اونایی که منو دوست دارند میگم ببین چه قدر آدم درست و درمون تو زندگیشون قحط بوده که دل به من بسته اند. وقتی دوستم ندارند غمگینم، وقتی دوستم دارند هم باز غمگینم درد بی درمونیه
-
۹۹۰۲۲۹
سهشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1399 00:56
ماشین وارد یکی از زیرگذرهایی میشود که این سالها در تهران زیاد شده اند. تازه از جمعی جدا شده ام که همگی بالاتفاق از خدا میترسند و روزه میگیرند، الا من و خواهرزاده هشتاد و یکی. خوشبختانه آنقدر تثبیت شده ام که لازم نباشد تظاهر به روزهداری کنم، کسی هم نمیپرسد چرا روزه نیستم؛ ولی راستش من دلم میخواهد از همه بپرسم چرا...
-
۹۹۰۲۲۸
دوشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1399 01:02
یه ساقی سیمین ساق هم نداریم که امشب ما رو بنوشاند به یاد بزرگ آگنوستیک عالم، جناب خیام. واسه چی زنده ایم واقعا؟
-
خرده مکالمات زن و شوهری-دل خون شود و تو در میانش باشی؟
جمعه 19 اردیبهشتماه سال 1399 22:19
زن: [توی تقویم دور تاریخ روز را خط میکشد و شکلک پرچم ژاپن را برای شوهر ارسال میکند.] شوهر:[در پاسخ به زن یک ردیف شکلک خندان با دندانهای ردیفتر ارسال میکند] زن: [قوری گلگاوزبان را توی ظرفشویی میگذارد و شکلک دو انگشت (به نشان پیروزی) و یک چشمک میفرستد] مرد: طفلی یاشار بابا [دو تا شکلک با چشم اشک آلود و یک چشمک زبان...
-
یه قاب عکس خالی
جمعه 19 اردیبهشتماه سال 1399 21:59
بهترین جوری که میشه حرمت خاطره ها رو نگه داشت، اینه که سعی نکنیم تجدیدشون کنیم.
-
990216
چهارشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1399 02:01
خوشحالِ خوشحالم و توی سرم نوای "حالا گوشیم میاد، دلداروم میاد" داره پخش میشه. عصر قراره گوشیمو بیارن. بیشتر از این خوشحالم که پولشو خودم دراوردم. خیلی میچسبه بعد از پنج سال نون خور شوهر بودن دوباره دستت بره تو جیب خودت. ناگفته نماند من از اونام که هر وقت خیلی خوشحال بودم، دست غیب آمده و یه بیلاخ گنده فرو...
-
اینم از دومین سوتی فجیع زندگیم
سهشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1399 00:21
عجب چیز مزخرفیه این خبرنامه بلاگ اسکای چرک نویس آدمو تبدیل کرده به بمب ساعتی. من الان نمیدونم گه ترین کسشعری که نوشته ام رفته تو خبرنامه این و اون یا نرفته. دستم خورد به انتشار ولی فوری چرکنویسو زدم. اگه اومده جان مادرتون نخونیدش اون خیلی خصوصیه :)))) راهی نیست از شرش خلاص شد؟ تو تنظیمات کوفتی وبلاگ هیچی پیدا نکردم،...
-
گه تو این مملکت و اقتصادش
شنبه 13 اردیبهشتماه سال 1399 23:43
آخه ما تا کی باید ضرر بی پولیمونو بدیم؟ دو هفته پیش عزم جزم کردم که بعد از پنج سال گوشیمو عوض کنم، اونقدر حقوقمو دیر دادن که پونصد تومن افتاد رو قیمتها. شتتتتتت
-
گل مهتاب شبا هزار تا رنگه؟ کی گفته؟ ما که ندیدیم
جمعه 5 اردیبهشتماه سال 1399 00:40
بعد از پنج ماه پراکنده کاری، داستانک جدیدم شد همونی که میخواستم، ولی میلی ندارم که بدم به دیگران که بخونندش چون احتمالا از نظر بقیه یک مشت دری وری بیش نیست. ترجیح میدم خودم در تنهایی خودم بخونمش و فکر کنم چه جالبه! حوصله نقد و نظر هیچ کسو ندارم. حتی حوصله تعریف و تمجیدهای آبدوخیاریشونم ندارم. دارم میمیرم از خستگی ولی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 فروردینماه سال 1399 10:04
- اینا رو از کجات درمیاری؟ = از همونجایی که تو ازش فرار کردی!
-
تراوشات کله صبح
شنبه 30 فروردینماه سال 1399 08:53
هر صبح نعش بردن تا پشت میزِ اجبار یک چشم خواب و خسته، یک چشم نیمه بیدار گرچه نمیرود پیش کاری در این خرابه مشغول کار هستند کارِگرانِ بیکار صد عقده ناگشوده چون جعبه توی انبار توی سرم شلوغ از بحثِ میان افکار هر لحظه جنگ دارم با یک نفر درونم همچون گلادیاتور در صحنه های پیکار دل خسته ام از عالم، لش کرده رو به دیوار دل بسته...
-
کلم پلو بدون بو
سهشنبه 26 فروردینماه سال 1399 22:48
خیلی وقت پیش یه نفر نوشته بود کلم پلو چیه؟ همون استانبولیه که یه نفر چُسیده توش خب بوی کلم واقعا بده ولی این سبزی خودص خودشو داره و.مخصوصا فیبر زیادی داره. من روش خودمو واسه پختن کلم پلو دارم که راحته و بوی بد کلمو تقریبا خنثی میکنه. میشه مثل لوبیا پلو با گوشت درست کرد یا مثل استانبولی بدون گوشت، اونش یه خودتون بستگی...
-
990124
یکشنبه 24 فروردینماه سال 1399 08:44
هر چقدر تمیزکاری غمناکه، آشپزی فرحبخشه. غرق شدن توی بوها و مزه ها، نگاه کردن به سبزیها و گوشتهایی که تو روغن داغ رنگ عوض میکنن، بو کشیدن ادویه هایی که روی روغن میرقصن و قاطی میشن، تمرکز روی اینکه از هر چیزی دقیقا چقدر بریزی و کی بریزی و چه جوری بریزی، بازی با بعضی مزه ها و امتحان کردنشون با هم و کشف اینکه که کاری و...
-
بازی آخر بانو-روایت دوم
جمعه 22 فروردینماه سال 1399 15:18
وقتی آدمی تنها یک ذهن باشد یک ذهن دربسته آن وقت است که دنیای درونش وسیع و گسترده میشود آن وقت است که گذشته و خاطرات ماوای امنی هستند که به آنها میگریزد.... آدم بدون خاطره مثل ملت بدون تاریخ است، هیچکدام از این دو وجود ندارند.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 فروردینماه سال 1399 09:12
میدونی غمناکترین چیز دنیا دواسه من چیه؟ دستمال آشپزخونه غمناکه، نه به خاطرزجه مویه های فمینیستی در باب مظلومیت و محدودیت زن، به خاطر اینکه تا دستمالو میگیرم دستم و شروع میکنم به تمیزکاری اون بخش ناموزون مغزم از خواب بیدار میشه، شاید هم بخش موزون مغزم میره رو اسکرین سیور 3d pips و بعد جمله ها و کلمه های خیلی دور و...
-
با دِلُم گریه کن خون ببار
چهارشنبه 20 فروردینماه سال 1399 01:33
خودمون کم غم داریم و دلمون گریه میخواد، این آسمون وامونده تهرون هم ول کن نیست هی میباره هی میباره لاکردار تا دل تنگ ما نپوکه از غصه، ول کن نیست باشه آسمون! تو هم با ما چپ بیافت اصلا اگه با دل ما بسازی جای تعجبه! اصلاً کی ساخته که تو بسازی؟ کی دل به دل ما داده که تو بدی؟ تو هم هر چی دوست داری ببار و بد به دلت راه نده...
-
خانم مارپلّّه
یکشنبه 17 فروردینماه سال 1399 09:40
میگه دیگه تو این وضعیت فقط خود خدا باید یه کاری بکنه از دست بنده اش کاری بر نمیاد میگم اونم بعد از اون وقتی که اومد با ابی چای نوشید دیگه کسی ازش خبر نداره میگه فکر کنم ابی تو چاییش سم ریخته بود
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 فروردینماه سال 1399 08:14
وقتی میگویند "تازه به دوران رسیده" اغلب به یاد آنهائی میافتند که بر حسب تصادف و بی قاعده به مال و منالی رسیده اند و رفتارها و گفتارهایشان نامتناسب و غلوآمیز است ولی من نوع دیگری از تازه به دوران رسیدگی میشناسم که یک جورهائی فرهنگی یا اجتماعی است. گروهی از آدمها هستند که به خاطر تغییر جو کار و زندگی و تماس و...
-
990113
چهارشنبه 13 فروردینماه سال 1399 09:32
یه سلام به زشتهایی که فکر میکنند اگه خوشگل بودن بیشتر دوستشون میداشتن اگرچه سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت که حقیقت تلخ و سوزان است
-
بازی آخر بانو-روایت اول
دوشنبه 11 فروردینماه سال 1399 00:30
چند ماه پیش نسخه صوتی کتاب با صدای مریم پاک ذات به دستم رسید. دو فصل اول را نه چندان مشتاق گوش دادم، صدای گوینده روی مخم بود، از آن صداهای معصومِ تا ابد دخترانه، خوراک معلمهای ادبیات که هر جلسه بلندشان کنند تا از روی درس بخوانند تا چشم بقیه دخترهای همکلاسی دربیاید. بدتر از همه وقتی بود که با این جنس صدا سعی میکرد لحن...
-
990104
دوشنبه 4 فروردینماه سال 1399 23:51
خواهر بالاشهر نشین فعلیم که خدا رو هم بنده نیست، یه زمان پول کرایه خونه تو تهرانو نداشت، شوهرش تو اسلامشهر (حاشیه تهران) خونه اجاره کرده بود. بیشتر اونا میومدن خونه ما و چند روزی میموندن که هم دیداری تازه بشه و هم مخارج خورد و خوراکشون سبک بشه. مامان سعی میکرد حتما یه وعده آبگوشت مشتی بذاره که خواهرزاده کوچولوم بقول...
-
981229
پنجشنبه 29 اسفندماه سال 1398 16:21
یه جوری غمگینم که هر حرف و حرکتی میتونه اشکمو دربیاره من عاشق این وقت سالم و ریده شده توش ریده شده تو همه برنامه هام ریده شده تو همه تدارکاتم بچه هام تازه امسال از عید وعیدی و تغییر فصل سر درمیارن، میخواستم یه عالمه خاطره براشون بسازم که اونم ریده شد توش اون عیدی رو که میخواستم، نتونستم براشون بگیرم ریده شده تو همه چی...
-
981227
سهشنبه 27 اسفندماه سال 1398 05:05
توی این روزهای کرونا و قرنطینه و فشار و هوا شدن کار و زندگی و عید و بهار و نگرانی از چیزی که واقعاً نمیدانیم چقدر نگران کننده میتواند باشد و بطور خلاصه در این وضعیت "ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت" همه کاربرهای فضای مجازی شده اند معلم اخلاق در خانواده و از این بلا برای ما حکمتهای شادان و تابان استخراج میکنند!...
-
981212
سهشنبه 13 اسفندماه سال 1398 00:15
من نمیدونم واسه خواستن حدی وجود داره یا نه، اما داره باورم میشه واسه نخواستن هیچ حدی وجود نداره. یعنی ممکنه شش سال تمام هر روز از خواب بیدار بشی و حس کنی بیشتر از روز قبل نمیخواهی.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 اسفندماه سال 1398 07:51
شما یادتون نمیاد، یه زمانی پسرها عاشق اولین زنی میشدن که بهشون میداد;) بحث جدی در مورد چرایی و چگونگیش کار من نیست، ولی یادمه اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد موج ازدواج پسرهای جوون با بیوه های بزرگتر از خودشون راه افتاده بود که حتی تو سریالهای تلویزیون هم مکرراً بهش پرداخته میشد. داداش کوچکترم و برادرشوهر خواهرم جزو...