-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 بهمنماه سال 1398 10:39
ـتنها نشستی اینجا؟ = مبینی که ـ چرا نمیای بیرون =چون دوس ندارم ـ چرا اومدی اصلاً؟ =خریت ـچرا برنمیگردی؟ =ماشین ندارم. منتظرم نازنین خسته بشه برم گردونه. ـ یه ماشین بگیر خب =نشنیدی هر کس خرو میبره روی بوم خودشم باید برش گردونه؟
-
خرده مکالمات زن و شوهری - نخوردیم نون گندم
جمعه 27 دیماه سال 1398 08:15
شوهر: [به اشاره ی سر توجه زن را به سمت پیاده روی تاریک و بی عبور جلب میکند که در آن زن و مردی مشغول بوسه و تبادل بزاقند]زن: چه اشکالی داره؟شوهر: زمان ما اشکال داشت!زن: گُه تو زمان ما.
-
981015
یکشنبه 15 دیماه سال 1398 07:46
ما سالهاست صدریالی را به چشم ندیده ابم اما صددلاری در امریکا اسکناس درشت محسوب میشود. واضح است که این اقتصاد در برابر آن اقتصاد مگسی است که فقط میتواند مزاحمت ایجاد کند و هر چقدر هم که وزوزش را بلندتر کند ماهیتش عوض نمیشود. این واقعیت ساده ای است که ایرانی عقده ای نمیتواند بپذیرد. اولین راه رهایی از حقارت این است که...
-
صمیمیت از دست رفته
یکشنبه 8 دیماه سال 1398 23:40
آدمهای قدیم به هزار و یک دلیل راحتتر تن میدادند به طبقه ای بودن اجتماع، به عبارتی راحتتر تن میدادند به فرودست بودن نسبی شان و این تن دادن در زندگی های شخصی و رابطه های دو نفره شان هم جریان داشت. تا همین دو دهه پیش دیدن زنانی که فقط به علت زن بودن چند قدم عقبتر از مردانشان راه میرفتند توی خیابانهای تهران عادی بود و بر...
-
981004
پنجشنبه 5 دیماه سال 1398 00:01
بچه که بودم وقتی کسی برایمان کارت عروسی میاورد من ذوق مرگ میشدم ولی مادرم میرفت تو لک؛ بنده خدا حق داشت آخر با شندرغاز خرجی باید شش تا بچه صغیر و کبیر را نونوار و آماده عروسی میکرد. عروسی بردن پدرمان هم خودش پروژه ای بود. بابا همیشه دیر از سر کار می آمد و تازه باید میفرستادندش حمام که سر و صفا بدهد. تا او حاضر بشود...
-
شب دراز است
چهارشنبه 6 آذرماه سال 1398 23:57
گاهی برای بدل شدن کابوس و رویات، کافیه پهلو به پهلو بشی.
-
رگ خواب
شنبه 25 آبانماه سال 1398 00:09
وقتی کلافه ام و سردرگم دور خودم میگردم، ازم نمیپرسه چته؟ چرا نمیشینی و آروم نمیگیری؟ به جاش میاد تو آشپزخونه و دور و برمو خلوت میکنه، چون میدونه نظم درست همون چیزیه که تو اون لحظه احتیاج دارم ولی ایجادش از خودم برنمیاد. بعد یه لیوان چایی میده دستم که مجبور شم بشینم و تمرکز کنم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 آبانماه سال 1398 15:52
کلاس اول که بودم الف بغل دست من مینشست. من کم توجه بودم و خیلی حواسم به الف نبود. حواسم به خودم هم نبود. در دوران دبستان از آن بچه های ترگل و ورگل و اتو کشیده نبودم. گاهی شبها با همان شلوار مدرسه میخوابیدم. گاهی دفترهام خط کشی نداشت. اغلب مشقهایم را کامل نمینوشتم. همیشه لبه برگه های دفترم فر میخورد. در یک جمله بی...
-
980820
دوشنبه 20 آبانماه سال 1398 07:30
بچه هام باعث میشن لذتها و خوشی های خیلی دور کودکی یادم بیاد؛ لذت خوابیدن تو رختخواب بابا که صبح زود رفته بود، جایی که هم بوی بابا رو داشت هم نزدیکی مامان. عجیبه که این لذت ساده سی ساله تو عمق روح من حفاظت شده و امروز مثل یه موسیقی قدیمی اما با کیفیت تو سرم پخش میشه و حال دلمو خوب میکنه.
-
980817
جمعه 17 آبانماه سال 1398 17:04
بیش از دوساله که هر ماه یک یا دوبار از جلوی آش فروشی کنار فروشگاه زنجیره ای رد میشم و هر بار با خودم میگم باید مزه آش این مغازه رو بچشم؛ یه مغازه کوچیک با میزهای محدود که یه جورایی صمیمی به نظر میرسه. تو این مدت اصلی ترین دلیل نرفتنم به اونجا بچه ها بودن، یه دونه بچه کوچیک کافیه که نذاره پدر یا مادر چیزی از غذاخوردن...
-
980814
سهشنبه 14 آبانماه سال 1398 10:53
از همسر و بچه ها خداحافظی میکنم و وارد بیمارستان میشوم. امشب باز شیفت من است که در بیمارستان کنار مادرم باشم. زنی که روی تخت کنار حاج خانوم خوابیده صورت کوچک ولی بدن چاقی دارد. بقول حاج خانوم هر پستانش یک مشک است و باسنش یک لحاف کرسی. وقتی دارم محض سرگرمی حاج خانوم و قاطی کردنش با دنیای زنده ها ماجرای دلخوریم از نسیبه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 آبانماه سال 1398 08:27
توی این سن میتونم یه لیست صد نفری -شایدم بیشتر بنویسم از آدمهایی که یه زمانی برام اهمیت داشتن و الان هیچ خبر خاصی ازشون ندارم. میتونم جلوی بعضیاشون ده تا ستاره بزنم یعنی این آدم خیلی خیلی خیلی برام مهم بوده، ده برابر بقیه ولی الان از اونم خبر خاصی ندارم. راستش دلم برای همشون تنگ شده ولی تو زندگی امروزم جایی براشون...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 9 آبانماه سال 1398 14:55
روح رنجورم در انتهای بن بست ترین کوچه دنیا برایت خانه ای بنا میکنم برای نزیستن نخفتن نخواندن برای تو که ایستاده لا به لای سازه های شهری مدفونی خانه ای بنا میکنم بی پنجره، بی دیوار، بی سقف حریم خانه را از هیچ میسازم تا از همه جدایت کنم.
-
هر چه دورتر، امن تر
چهارشنبه 1 آبانماه سال 1398 11:51
تو دورترین نسیم دشتهای نامکشوفی آنجا که عبور کنی خرگوشها روی دو پا میایستند و به افق خیره میشوند و تن میشویند در سکون مطلق لحظه ها من حفره سیاه دلتنگی ام سیاه چاله ای معلقم که هر چه آغوش و بوسه و نوازش را هر چه اخم و سکوت و بیداد را هر چه هست را هر چه نیست را می بلعم و به هیچ می رانم.
-
تشنه و مومن به تشنه موندن...
سهشنبه 30 مهرماه سال 1398 05:14
درددل میکنه، از خودش ناراضیه. میگم تو همینی و این چیزی که هستی بد نیست. من نقطه مقابل تو هستم ولی من هم مشکلات خودمو دارم. تو فقط سر جات نیستی، همونطور که من سرجام نیستم. میگه هر دومون ریدیم. میگم کل قبیله مون ریده.
-
980729
دوشنبه 29 مهرماه سال 1398 00:52
مادرم فاصله چندانی تا مرگ ندارد و من یک جور عجیببی به این موضوع بی حسم و دارم زندگیم را میکنم. دو-سه ماه پیش فهمیدیم اوضاع ستون فقراتش بحرانی است و قلبش جوابگوی عمل نیست و از طرفی جراحی قلب هم نیاز به مراقبتهای بعدی داشت که با آن وضع کمر و دیابت اعمال شاقه محسوب میشد. آن روزها پر بودم از غصه و تناقض؛ دوست داشتم زنده...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 مهرماه سال 1398 22:29
متوجه شدم تو یک هفته اخیر وبلاگم بالای صدتا بازدید داشته حال ندارم مثل قدیما تهشو دربیارم ببینم از چه طریق رسیدن به وبلاگ من، یعنی راستش تو موقعیت فعلی دنبال رد پای شخص خاصی نیستم. تازه وبلاگ خونهای حرفه ای از فیدخوانها استفاده میکنن، این آمار بر فرض صحتش فقط کسانیه مستقیم از خود وبلاگ بازدید میکنن. حتی رمق ندارم یه...
-
برای یکی روزمره برای دیگری حسرت
یکشنبه 14 مهرماه سال 1398 00:08
محوطه بازی بچه ها خالی است. روی نیمکت نشسته ام و مراقبم دو تا فسقلی از محوطه خارج نشوند. خوشحالم که دیگر لازم نیست دنبالشان بدوم یا برای بازی کمکشان کنم. فکرم توی بیمارستان پیش مادرم است که مادربزرگ و نوه اش وارد محوطه میشوند. مادربزگ ده-پانزده سالی جوانتر از مادر من است. پاهایش پرانتزی است و کمی تلو تلو میخورد؛ به...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 مهرماه سال 1398 23:23
خواهرزاده فقیدم عاشق روستای پدری مان بود. اینکه چرا یک دختر بچه باید دل به یک ده خشک و بی آب و علف ببندد برای همه ما سوال بود. روستا که می رفتیم به قول خودمان خونَقّامون (خانقاه/خانگاه/ محل اقامتمان)، خانه موروثی پدر بزرگم بود که سهم پدر و عمویم هر کدام در یک طرف دیوار کوتاه کاهگلی قرار داشت. یکی از همسایه های خانه...
-
خرده مکالمات زن و شوهر-شیطان صورتی پوش
سهشنبه 2 مهرماه سال 1398 23:33
خطر مثبت هیژده . زن: چته؟ شوهر: انرژیم افتاده زن: عین مرغ سر شب میری میخوابی، بدتر از مرغ عین کوالا هر وقت ولت کنن فقط میخوابی، مهلت نمیدی انرژیتو ببرم بالا. شوهر: عَی شیطون! زن: دنیایی که شیطونش منم، خاک بر سر اون فرشته هاش.
-
980631
پنجشنبه 28 شهریورماه سال 1398 09:00
خودم فکر میکنم بیش از اندازه به نظرات دیگران اهمیت میدم و زیادی بابت حرفهاشون غصه میخورم. اطرافیانم میگن تو هیچ اهمیتی به نظر دیگران نمیدی و زیادی خود رأی هستی و من هنوز نمیدونم اونا مزخرف میگن یا خودم توهم دارم. شاید هم هر دو درست میگیم، یعنی در ظاهر اهمیتی به اونها نمیدم و کار خودمو میکنم ولی در باطن از حرفاشون غصه...
-
آناکارنینا در آشپرخانه اوپن
چهارشنبه 27 شهریورماه سال 1398 14:27
میگه: چند شب پیش خواب فلانی (معشوق قدیمیش) رو دیدم. میگم: خب؟ میگه: شوهرمم تو خوابم بود. با هیجان و طنزالود میگم: خب؟ میگه: من و اون وایساده بودیم سر سینک با هم ظرف میشستیم. شوهرمم داشت چایی دم میکرد. میگم: ظرف میشستین؟! میگه: آره اون کفی میکرد من آب میکشیدم، همینجور حرف هم میزدیم با هم. شوهرمم داشت حرفامونو گوش...
-
on body and soul
سهشنبه 26 شهریورماه سال 1398 00:18
امشب باز درگیر ارتباط روح و جسمم، به این فکر میکنم چی میشه که یه آدمی مثل من جسمش سوار روحشه و یه سری آدمها بر عکس. اصلا روح چیه؟ واقعا چیزی جدای از جسممون موجودیت داره یا اون چیزی که ما بهش میگیم روح یا روحیات فقط نوع دیگری از ادرکمون ازهمین جسم و مادیاته؟ اگر چیزی سوای جسم هست که درک میشه ولی حس نمیشه، آیا جا داره...
-
اگه این آپشن خلقت نیست پس چیه؟
سهشنبه 19 شهریورماه سال 1398 00:19
یه سطح از بیشعوریه که طرف اساساً قدرت درک اینو نداره که بیشعوره، کارهای بیشعورانه رو در کردار دیگران تشخیص میده ولی وقتی خودش مرتکب همون کار میشه قلباً و با همه وجودش فکر میکنه کارش خیلی هم خوبه. هر توضیحی هم سر کوبیدن به سنگه.
-
اینم نمیشد؟!
سهشنبه 19 شهریورماه سال 1398 00:10
خدایا من رو نه خوشگل آفریدی نه بچه پولدار لااقل خودخواه و بیشعور میافریدی تا به جای من بقیه حرص بخورن.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 شهریورماه سال 1398 09:56
فلفلی: باباها همه عینکین باباش: نه بابا، همه باباها عینکی نیستن فسقلی: بابای ما عینکیه فلفلی: بابای محیا عینکیه من: بابای امین عینکی نیست. بعضی باباها عینکین بعضی باباها عینکی نیستن. فسقلی: توتوم (کدوم) باباها عینکی نیستن؟ باباش: باباهایی که زود عروسی میکنن. من:=))))))))
-
مرور خاطرات
پنجشنبه 14 شهریورماه سال 1398 13:46
بعد از زایمانم دائم صدای بچه تو گوشم بود. میدونستم این توهم مادرانه تا حدی طبیعیه ولی حتی وقتی نگاه میکردم به بچه هام که خوابیدن باز صدای ونگ بچه میشنیدم. آخر به شوهرم گفتم منو ببر دکتر اعصاب دارم دیوونه میشم. دارم میبینم بچه هام خوابن ولی باز صدای گریه شونو میشنوم. گفت کسخل منم میشنوم از خونه همسایه میاد:))))))) از...
-
یه خواب خوش از گلومون پایین نرفته
چهارشنبه 13 شهریورماه سال 1398 10:18
صبحی خواب میدیدم لای اسباب بازی بچه ها یه مافین بزرگ شکلاتی پیدا کردم. دیدم خودشون نیستن، مافینو برداشتم کاغذشو یه کم باز کردم و یه تکه ازش کندم. داشتم میذاشتمش تو دهنم که فسقلی صدام کرد و از خواب پریدم:(
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 شهریورماه سال 1398 19:51
به نظرم بزرگترین جفا در حق آشپزی ایرانی این است که خورش را با گوشت گوساله بپزند، البته از آن بدتر استفاده از برنج غیرایرانی است. درست مثل این است که نوچوفسکو را با لوبیا بپزند. مگر داریم؟مگر میشود؟! همین است که متنفرم از این کیترینگها که غذای ارزان میدهند دست مردم و بیشتر متنفرم از آنهایی که آدم را دعوت میکنند خانه...
-
970606
چهارشنبه 6 شهریورماه سال 1398 16:15
دوستی یک عکس برایم میفرستد. باغچه کوچکی کنار خیابان است با بوته های کوتاه گل و گیاه تزئینی؛ یک تابلوی آبی رنگ کاشته اند وسط باغچه که رویش نوشته: I'm trying hard to grow... so please don't walk on me. جواب میدهم: ما آدمها هم باید یکی از اینها بچسبانیم روی خودمان. *** دیشب در حالی که ما داشتیم دندانمان را مسواک میزدیم...