-
980321
سهشنبه 21 خردادماه سال 1398 09:39
تو زندگی هیچ چیز بیشتر از بدخوابیدن و دَرهم بیدار شدن بهم احساس شوربختی و بیزاری نمیده. ا خیراً به علت اصلاح تغذیه و ورزش و البته به لطف ممتد خوابیدن بچه ها، شبها خواب عمیق و با کیفیتی رو تجربه میکنم و از این بابت حس خوشبختی دارم واقعاً؛ اما خوب چهار تا کتاب نیمه تموم رو دستم مونده که اگه مثل سابق بی خواب بودم تا الان...
-
980319
دوشنبه 20 خردادماه سال 1398 00:44
-
معلم خوبی که منم
جمعه 17 خردادماه سال 1398 23:48
یکی از توانایی های کمیابم اینه که میتونم هر مسئله ای رو با مثال خوراکی توضیح بدم.
-
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
سهشنبه 14 خردادماه سال 1398 23:31
اونجایی که میفهمی مشکل از خودته، همونجاست که طعم زندگی به کل عوض میشه. یه قورمه سبزی که لیمو عمانیش کمه تبدیل میشه به کوکوی سبزی با نون بیات، بدون ماست و سالاد و نوشیدنی.
-
دیالوگ پایان ناپذیر من و خر درونم
دوشنبه 13 خردادماه سال 1398 00:15
- آخه به تو چه خره؟ - من فضولم!
-
خرده مکالمات زن و شوهری - سوره کافرون، آیه آخر.
شنبه 11 خردادماه سال 1398 04:28
بعد از نیم ساعت گفتگوی دراز کشیده در مورد خدا و خلقت و مذهب و فلسفه و عرفان، و بعد از اظهار کفر به همه اینها، زن و شوهر ساکت شدند که بخوابند. دقیقه ای بعد زن: یه چیزی بگم؟ شوهر: هوم؟ ز: میترسم. ش: از چی؟ ز: هجوم حشرات! ش: هوم؟!؟! ز: اون سوسکه که صبح اومده بود تو اتاق خواب.... اون فیلمه که آخر شب دیدیم.... نباید...
-
یک شقیقه و هزار گوز
شنبه 11 خردادماه سال 1398 04:17
تحمل این حجم از یاوه گویی و قیاس به نفس در مورد دکتر محمدعلی نجفی واقعا برام سخته. آخه تو که تو گوشی دوستات به اسم دماغو سیو شدی، خودتو با کسی مقایسه میکنی که قبل از دنیا اومدنت وزیر این مملکت بوده؟ نکن جان من نکن عزیز من اینقدر روان ما رو انگشت نکن! شانس آوردی من اسلحه ندارم وگرنه الان تو پیش میترا استاد بودی من...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 9 خردادماه سال 1398 07:57
واقعیت این است که مذهب مثل یک کیسه تیره سنگین است که میگذارند روی دوش بچه مذهبی ها و میگویند حملش کن که در زندگی به دردت خواهد خورد. خب شاید محتویاتش به درد کسی خورده باشد اما من که بازش کردم دیدم بیشترش خنزر و پنزرهایی است که زمانی به درد میخورده ولی الان چیزهای سبکتر و کارامدتری به جایشان استفاده میشود. یک چیزهای...
-
خدایا سعی کن این چرخ را بهتر بچرخانی
چهارشنبه 8 خردادماه سال 1398 00:41
حسرت میخورم به حس و حال اونی که باور داره اگه امشب تا سحر دعا بکنه، میتونه دنیا و آخرت بهتری داشته باشه؛ توهم شیرینی که من ازش محرومم. از نیمه شب قدر سوم گذشته، من بیدارم ولی دعا کردنم نمیاد؛مدتهاست که نمیتونم دعایی کنم. راستش میترسم از خدا چیزی بخوام و او دوباره سر لج بیافته باهام و همین آرامش نیمبندمو ازم بگیره. ظن...
-
آرزو
شنبه 4 خردادماه سال 1398 15:44
اگر میتوانستم مثل خورشید هر روز شرق تا غرب عالم را زیر پا میگذاشتم به امید لحظه ای که از بام تو بگذرم به پنجره ای نور ببخشم که تو پرده اش را میکشی به گلهایی بتابم که به تو میخندد...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 خردادماه سال 1398 12:47
حس آمیزی یعنی گوشِت پر از شوری شهوت بشه دهانت پر از گسی صداش و دلت پر از همهمه تمنا
-
ممنونم از آقای بهروز رضوی
سهشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1398 11:39
تنها کسی که کتاب خوندنش رو بیشتر از کتاب خوندن خودم دوست دارم ایشونه، صدای پدرانه و قوی و لحن بییییییییییینظیرش همه حواسمو به خودش جلب میکنه و پر میشم از لذت. حتی اون ته لهجه شون هم قشنگه.
-
گریه امونم نمیده
دوشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1398 08:19
-
980228
شنبه 28 اردیبهشتماه سال 1398 22:06
قطعاً خودش نبود. جوانتر از آن بود که او باشد، هر چند نیمرخش بسیار بسیار بسیار شبیهش بود؛ اما نمیتوانست آن ساعت روز توی آن اتوبوس کذایی در این شهر باشد! مطمئنم که او نبود. فقط متحیرم چرا قبل از آنکه ببینمش او از من روگرداند، مثل آشنایی که دلش نمیخواهد سلام و احوالپرسی کند. چرا نمیگذاشت به چشمهایش زل بزنم؟ نه تنها خودش...
-
خسته از ذکر تو خوبی
دوشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1398 13:10
من اونقدر بالغ شده ام که بدونم اگه از فلان موضوع و فلان برخورد طرفم ناراحتم و حالم بهم خورده، معنیش این نیست که کلاً از اون طرف بدم میاد و متنفرشده ام ازش؛ اممممما طرفم اونقدر بالغ نیست که اینو بفهمه، کوچکترین اخمی کافیه تا سرخوده بشه و در هم بشکنه.
-
خرده مکالمات زن و شوهری ـ توحید عملی
جمعه 13 اردیبهشتماه سال 1398 19:59
خطر مثبت هیژده زن با انگشت رو بخار یکدست آینه حمام مینویسه love u- حرف o رو به شکل قلب میکشه؛ شوهر رو از زیر دوش بیرون میاره و میگه: بدون عینک میتونی اینو بخونی؟ شوهر آب روی چشماشو با انگشت میگیره و میگه: این یعنی قربانت. بعد با انگشت یک i به اول جمله اضافه میکنه و میگه: این یعنی دوستت دارم. زن با شوق مسخره ای میگه:...
-
مرگ بر مرگ
جمعه 13 اردیبهشتماه سال 1398 16:23
وقتی از دست دادمش با خودم گفتم اون دیگه مرد خیلی هم برای اون مُُرده ی فرضی گریه کردم، یه سوگواری طولانی طولانی طولانی اما واقعیت این بود که میدونستم داره زندگیشو میکنه و با کس دیگه ای خوش میگذرونه ولی مرگ راستکی اینجوری نیست عزیزتو از دست میدی و دیگه هیچی ازش نمیدونی. هر چیز و هر کس اونو به یادت میاره و آخرین چیزی که...
-
خسته نشدید از این همه بیشعوری؟
جمعه 13 اردیبهشتماه سال 1398 15:59
ا از همون غرفه اول تره بار سبزیجاتی که میخواستم خریدم به جز گوجه هاش که خیلی داغون بود؛ بعد هم میوه ها رو خریدم. گوجه های غرفه آخر نسبتاً بهتر بود. با فلفلی رفتیم چند تا گوجه سوا کردم و ایستادم تو صف طولانی ترازو. فلفلی حوصله اش سر رفته بود و روسریمو از سرم میکشید و مجبور بودم با اراجیف گفتن سرشو گرم کنم. یه نفر مونده...
-
گور به گور
چهارشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1398 07:46
اسم نجف دریابندری و نشرچشمه اونقدر مقدس انگاشته شده که آدم جرأت نمیکنه بگه با این ترجمه حال نکردم. نجف تو مقدمه ترجمه تحت الفظی as I lay and dying رو اینطور آورده: همچون که دراز کشیده و داشتم میمردم. واقعا فارسی اینقدر سخته؟ آخه قید همچون رو دیگه کی به کار میبره؟ قید در حالی که متداولتر نیست؟ به عنوان یه آدمی که فارسی...
-
چه قصه محقری
شنبه 7 اردیبهشتماه سال 1398 00:12
تمام زندگیم زیر این عنوان خلاصه میشه.
-
نسلتون منقرض بشه الهی
دوشنبه 19 فروردینماه سال 1398 00:41
یه فامیل دوری دارم که یازده سال از من بزرگتره. دوم دبیرستان که بودم اون میخواست زن بگیره و یه شِبه خواستگاری ازم کرد و صد البته که جوابم منفی بود. انتظارشو نداشت؛ فکر میکرد با کله قبول میکنم. از همون موقع هم هر جا دیدمش سرسنگین رفتار کردم که یه وقت خیال خام برش نداره. کلی هم پشت سرم حرف زدن که فلانی بیشعور و بی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 فروردینماه سال 1398 00:39
این چند هفته اخیر هی نوتهایی میخونم که منو یاد ع.ج. میاندازه تو پلاس فالوئرم بود. عجیب بود که شیفته اون کسشرای عمیقی بود که من تو پلاس مینوشتم:))) یه مدت خیلی مودبانه و بعدش صمیمانه چتیدیم. به نظر میرسید آدم حسابیه. یه روز گفت شمارتو بده. حسب تجربه (همون طور که به بقیه هم سفارش میکنم) بهش گفتم اول ملاقات بعد اگه لازم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 فروردینماه سال 1398 08:24
گاهی فکر میکنم هیچ وقت هیچ چیز نمیگذره هیچ ماجرایی تموم نمیشه تو فکر میکنی فلان قصه تموم شد و فراموش شد و داریم زندگیمونو میکنیم اما اون قصه یه جایی تو ذهن یکی دیگه زنده است و اونم داره زندگیشو میکنه. یه روز یه جا بی هو اون قصه میخوره تو صورتت،مثل یه پشت دستی محکم؛ و تو بغض میکنی مثل یه بچه که نمیدونه بابت چی تنبیه...
-
971222
سهشنبه 14 اسفندماه سال 1397 10:51
بسم الله الرحمن الرحیم پست خود را با موضوع فرارسیدن بهار و عید نوروز آغاز میکنم. هار هار جدی بهار داره میاد؟ چقدر تخمی شده روزگار :))) خب این چه زمستونی بود آخه؟ چرا امسال برف نیومد لامصب؟ اطفال من از اول پاییز منتظر برف بودن. تف تو این آب و هوای تخماتیک تهران! راستی دقت کردین امسال رسانه های داخلی زیاد در مورد آلودگی...
-
هویجوری از سر شیدایی
جمعه 10 اسفندماه سال 1397 00:22
خوش به حال اونی که عکساشو پاره کرده، نامه هاشو پاره کرده، فکر یه چاره کرده:))))
-
971125
پنجشنبه 25 بهمنماه سال 1397 09:52
دو تا چیز بدجور اذیتم میکنه یکی اینکه منت لطف نکرده رو به سرم بذارن یکی هم اینکه به ادعای نداشته متهمم کنن
-
چرا محتویاتشو نابود میکنن؟ خب درشو تخته کنید بره! اه:(
پنجشنبه 25 بهمنماه سال 1397 04:58
در من اصرار عجیبی وجود داره برای اینکه تراوشات نوشتاری مغزمو حفظ کنم. به چه دردم میخوره؟ هیچی جز اینکه هر بار قدیمیاشو میخونم با خودم میگم چه شُلمَغزی بودم من :))) الان هم نگران نابود شدن افاضاتم در پلاس هستم!
-
سخت نگرفتن خیلی سخته
سهشنبه 23 بهمنماه سال 1397 10:21
کاش میشد از پوشک گرفتن بچه رو برون سپاری کرد، پروژه ایه واسه خودش.
-
وضعیت آخر- روایت اول
پنجشنبه 18 بهمنماه سال 1397 23:38
این کتاب رو باید سالها پیش میخوندم، یعنی میخواستم ولی نمیشد. الان هم نمیشه. در واقع دارم نشخوارش میکنم. با مفاهیم اولیه ش آشنا بودم اما هر چی جلوتر میره برام سنگینتر میشه. هر خطی که میخونم هزاران حس و تجربه تو سلولهای مغزم به تلاطم میافته. گاهی برمیگردم و دوباره میخونم. دیروز رسیدم به دوقطبی شیدایی-افسردگی. قبل از...
-
971117
چهارشنبه 17 بهمنماه سال 1397 18:23
زیر زبونم دو هفته است که یه بالشتک متورم دراومده و گاهی بزرگ و گاهی کوچک مییشه. روز اول که دیدمش درباره اش سرچ کردم و از مطالب موجود اینطور استنباط کردم که احتمالاً حسایت غذائیه و اهمیت نداره. دیروز به همسر میگم این بالشتکه هنوز خوب نشده هااااا میگه فکر کنم مجبور شیم زبونتو ببریم. میگم چه بهتر! زبون میخوام چی کار؟...