-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 شهریورماه سال 1398 07:40
یک جایی در بچگی یک چیزی فرو میکنند توی کله ات در مورد اینکه ظواهر را رها کن و معانی را دریاب. آنوقت تو با آن چیز فروشده در کله ات نمیتوانی مثل بقیه مردم زندگی کنی، ببینی بشنوی و بفهمی. انگار با آن چیز فرو شده یک شیار به شبارهای مغزت اضافه کرده اند و هر داده ورودی به مغز تو باید از آن شیار اضافه شده بگذرد. این طور است...
-
980529
سهشنبه 29 مردادماه سال 1398 16:45
در اتاق خوابو باز میکنم و با بچه ها سه تایی میپریم رو تخت که باباشونو بیدار کنیم. صداش میکنیم ولی از جاش تکون نمیخوره. عادت روزهای تعطیلمون همینه که وقتی من اجازه دادم -بسته به کار و برنامه اونروز- بچه ها بریزن توی اتاق خواب و اونقدر بهش ور برن تا هوشیار بشه. خودم چند وقت است قاطی این بازی -که هنوز واسه بچه ها جذابه،...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 مردادماه سال 1398 07:32
یه مدل خرماهایی خریده ام اسمش خرمای عربیه، خشکه و اندازه اش نصف رطب مضافتی (همون خرماهایی که تو ختم میدن)؛ درنتیجه هسته اش هم نصف هسته اونهاست. خواستم بگم اگه یه عرب به چیزی گفت هسته خرما بدونید فحشش از اون چیزی که فکرشو میکنید خیلی سنگینتره:))))))
-
ببین چی پیدا کردم
یکشنبه 27 مردادماه سال 1398 21:08
داشتم یه ایمیل قدیمی رو شخم میزدم، رسیدم به یه ایمیل از بلاگ اسکای که درخواست تغییر رمز یه وبلاگ بود. یوزرنیم وبلاگ آشنا بود ولی مطلقاًیادم نمیومد چنین وبلاگی درست کرده باشم. یوزرنیم رو زدم تو بلاگ اسکای و رمز معمولمو وارد کردم و اینو کشفیدم: https://sar-e-khat.blogsky.com اولین و آخرین پستش مال اسفند هشتاد و نهه. ای...
-
980524
پنجشنبه 24 مردادماه سال 1398 05:10
خواب میبینم توی اتاق خوابمان هستم، به جز تخت دو نفره مان هیچ اسباب دیگری در اتاق نیست، حتی پرده ها هم با یک پارچه سفید ساده عوض شده که تا آخر کشیده نشده است. ملحفه ها و روبالشی ها یک دست سفیدند مثل اتاقهای بیمارستان. من همان سمت خودم روی تخت صاف صاف دراز کشیده ام و ملحفه سفید را تا زیر گلویم بالا آورده ام، انگار...
-
بچه های ما همونی میشن که ما هستیم، حتی اگه از خودمون خوشمون نیاد.
یکشنبه 20 مردادماه سال 1398 09:33
اخیرا چند مرتبه رفته ام تو اتاق بچه ها و دیده ام یکیشون روی تخت بی حرکت نشسته و خیره شده به یه نقطه. میگم داری چی کار میکنی مامان جان؟ میگه دارم فکر میکنم. میپرسم به چی فکر میکنی؟ جواب میده نمیدونم. یادم میاد چند بار در حالی که تو فکر و خیال خودم بوده ام مچمو گرفتن و پرسیدن داری چی کار میکنی و جواب داده ام دارم فکر...
-
أفلا توحشون؟!
پنجشنبه 17 مردادماه سال 1398 18:02
خوب است آدم خدایی داشته باشد که "گرجمله کائنات کافر گردند/بر دامن کبریاش ننشیند گَرد"، اما متأسفانه اغلب خدایان اعصاب ندارند و تا یک نفر کافر می گردد سریع می تکانندش.
-
980514
دوشنبه 14 مردادماه سال 1398 21:53
این دنیادتا دلت بخواد دردناکه از همه بدترش اینه که قسمتهای خوب قصه ها زود تموم میشه ولی دردها و رنجهاش وقتی میان دیگه نمیرن. پوست کلفته آدمیزاد که رنجها رو فراموش میکنه و میچسبه به ادامه ی زندگی؛ همیشه منتظره تا باز اون قسمتهای خوب قصه پیش بیاد. آدمیزاد نمیخواد باور کنه خورشید روزهای خوب هی کمرنگتر و کمرنگتر میشه....
-
خیالت راحت
شنبه 12 مردادماه سال 1398 07:51
توی یکی از کتابهای بچه ها شعری هست درباره ی رنگین کمان و کنارش یک نقاشی کودکانه که رنگین کمان را به شکل سرسره ای بسیار بلند با شیب کم به تصویر کشیده با دختر و پسری که در حال سر خوردن روی آن هستند. هر بار که ب این شعر میرسیم -بلا استثناء فلفلی با دیدن این تصویر با نگرانی میگوید: "الان رندین تمون میستنه (الان رنگین...
-
مرده شور اون صندلی و سایه بونو ببره!
چهارشنبه 9 مردادماه سال 1398 21:13
کاش به جای سوگواری سر مزار مرده، یه باشگاه بوکس کرایه میکردن به هرکس یه کیسه بوکس میدادن هر چی حرص داشتیم سرش خالی میکردیم و در حال مشت و چنگ زدن جیغ و گریه مون هم میکردیم. این سوسول بازیا و مراسمها فایده نداره.
-
980505
یکشنبه 6 مردادماه سال 1398 07:04
یه تاپ قرمز شوهرکش دارم که مدتها بود یه گوشه انداخته بودم و حس پوشیدنشو نداشتم چون با این شکم وامونده پوشیدنش عاملی در جهت دق دادن شوهر بود. دیروز به علت گرمای زیاد و نیم بند بودن خیلییییی زیاد تاپ، واسه پوشیدن انتخابش کردم. این وسط برخورد بچه ها خیلی خوب بود. فسقلی اومده هی دست میکشه رو لباسم میگه: چِدَق عَشنده (چقدر...
-
دیدی اسکول خودتی؟!
شنبه 5 مردادماه سال 1398 07:58
اول اینو بگم که به نظرم یکی از غیرانسانی ترین کارهایی که کارفرما با کارمند و کارگرش میکنه اینه که بهش بن خرید از فلان فروشگاه رو میده. حالا گیرم که این فروشگاه برنده و برای تبلغش از عکس فلان هنرپیشه چشم آبی استفاده میکنه،خب به من چه؟! انصافاً محصولاتش با دوامند اما با این سطح درآمد ولله اگه برای من مهم باشه کف کفشم...
-
عنوانم کجا بود واسه این وضعیت؟!
پنجشنبه 3 مردادماه سال 1398 15:36
میگم: ماشین ظرفشوییتو دیدم، یادم افتاد که من هم میخواستم یه دونه بخرم ولی با این گرونیا احتمالا تا چهل سال دیگه نمیتونم. فکر کنم وقتی بخرم که هفته بعدش استکانهای مجلس ختممو توش بشورن! میگه: خدا عاقلت کنه! دور از جوووووون! محسن جون مربی رانندگیم گفت مثبت بیندیشید. شما قادر ب هر کاری هستید. (غش غش میخندد و ادامه میدهد)...
-
980503
پنجشنبه 3 مردادماه سال 1398 13:38
اگه گفتید من کی هستم؟ من "یه دُسدِ یِند ناقُیا"* هستم که "بِی اَخَیه گی افتادم" اونم درست وقتی که دارم از تفایِت** میام بیرون! بن لادنو اینجوری گیر ننداختن! آسایش نداریم به خدا :))))) *اشاره به این بخش از داستان دزده و مرغ فلفلی: ای دزد رند ناقلا شیطون بدجنس بلا این همه آزارم دادی بالاخره گیر...
-
گور بابای بقیه ماهی ها البته
شنبه 29 تیرماه سال 1398 14:49
چرا توی هر آکواریومی یه ماهی لجنخوار هست؟ به دو دلیل 1. این ماهی لجن دوس داره، پس هر جا که باشه پیداش میکنه و میخوردش و به این ترتیب آب و آکواریوم برای بقیه ماهی ها تمیز میشه. 2ِِ. ماهی لجنخوار نمیفهمه لجن چقدر چندشه. به نظرم این که خودش نمیفهمه مهمتره چون اگه یه روز بفهمه ممکنه علی رغم همه عشقش به لجن،ازش دست بکشه و...
-
980412
جمعه 21 تیرماه سال 1398 06:49
در راستای شستن دست و صورت ساختمان، کار به رنگ در وردی رسیده است. آقایان واحد 6 و 8 موافق رنگ قهوه ای-طلایی هستند که این روزها در کنار سنگهای کرم کل شهر را تسخیر کرده اند. خانمهای واحد 3 و 4 معترض شدند که این رنگ با نمای سبز ساختمان ما هارمونی! ندارد. بنابراین دیشب جلسه ای مختص خانمهای ساکن ساختمان هشت واحدی ما برگزار...
-
مانده ام بی تحلیل
یکشنبه 16 تیرماه سال 1398 00:42
چقدر این لحظه حس میکنم هیچی از خودم نمیدونم چقدر خودم برای خودم غیرقابل پیش بینی ام من کی هستم؟ چند نفرم؟ کارهای عجیبی میکنم که نمیتونم تحلیلشون کنم. نه اینکه توانشو نداشته باشم، بلکه یه چیزی یا یه کسی در درونم جلومو میگیره، میگه ولش کن! بذار همینجوری بمونه، انگولکش نکن....
-
ک بزرگ بود، باز فراموش نشه
پنجشنبه 13 تیرماه سال 1398 17:24
-
آدم نشناسی که منم
پنجشنبه 13 تیرماه سال 1398 16:55
خواهر بزرگم میگه واسه مراسم خواستگاری دخترهامون باید تو رو دعوت کنیم، از بس آدم شناسییت خوبه. من ته تغاری ادعایی ندارم البته. برعکس فکر میکنم شخصیت آدمها خیلی خیلی پیچیده و غیرقابل شناختنه. شَمّ ضعیفی هم دارم و فی الواقع متنفرم از اونهایی ادعای آدم شناسی دارن و با شمّ ناقصشون آدمها رو قضاوت میکنن که گه ترین نوع قضاوته...
-
هر روز فقیرتر از دیروز
پنجشنبه 13 تیرماه سال 1398 16:53
سبزی پاک نشده کیلویی هفت هزار تومن؟ واقعا جا داره بزغاله ها با علفهاشون عکس بذارن و هشتک لاکچری بزنن.
-
خیلی هم خوبه
پنجشنبه 13 تیرماه سال 1398 16:51
خوبی بی خدا بودن اینه که میدونی باید خودت یه کاریش بکنی.
-
در ستایش پول این چرک دوست داشتنی
پنجشنبه 13 تیرماه سال 1398 16:49
من به خاطر جو سنتی که توش بودم خواستگار کم نداشتم و بیشتر خواستگارهای من پولدار بودن، خیلی پولدارتر از بابام -که وضعش بد نبود و دستش به دهنش میرسید؛ مخصوصا وقتی سنم خیلی کم بود. صد البته که قصد ندارم با خواستگارهام شوآف کنم ولی اگه فکر میکنید دارم میکنم، به عنم هرجور دوست دارید فکر کنید. خواستگارهام پولدارهای...
-
همسری دلسوز و فداکار
پنجشنبه 13 تیرماه سال 1398 16:37
از ویژگی های بارز شخصیت خدابیامرز میتونم به این اشاره کنم که وقتی میفهمید حاج خانوم حال نداره، همه ی تلاشش رو میکرد تا خودشو بدحالتر نشون بده تا مجبور نباشه کمکی تو کار خونه بکنه.
-
من هیچ، من کیر
پنجشنبه 13 تیرماه سال 1398 16:36
اعتراف میکنم من دقیقا سیستم تَفکیری* "الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی" دارم و اون پرستارم که هیچ، راننده آمبولانسم واسه رسوندنم به قبرستون هم نمیشه. *تفکیری خلاصه تفکر کیری می باشد.
-
بس که سنگ زیر دندان بقیه میشوم
پنجشنبه 13 تیرماه سال 1398 16:31
یک بار از یک منبری شنیدم که میگفت اعراب قبل از اسلام زن حائض (همان پریود خودمان) را از شهر بیرون میکردند و تا زمانی که خون میدید باید در بیابانها می ماند. راستش هر بار پریود میشوم آرزو میکنم این رسم جاهلی احیا شود، حداقل برای من یکی.
-
بهترین تعریفی که ازم کرد
پنجشنبه 13 تیرماه سال 1398 16:29
فقط یک بار بهم گفت تو هم مثل من با بقیه فرق داری. .
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 تیرماه سال 1398 15:11
بابای من چندان اهل کتک زدن نبود. بچه هایش هم بچه های چندان شروری نبودند. خواهرهای دهه چهلیم که مثل همسترهای دست آموز بی آزار بودند و جسورانه ترین خواسته شان ادامه تحصیل بود. دو تای اول موفق شدند دیپلم بگیرند و سومی توانست در آموزش و پرورش شاغل شود و با خرج خودش تا لیسانس بخواند. بعد هم با خواستگارهای مورد تایید...
-
980327
دوشنبه 27 خردادماه سال 1398 15:52
این روزها واحد دلتنگی، انگشت بار است. تعریف: تعداد بارهایی که انگشت را روی صفحه گوشی میکشی، به امید پیدا کردن نشانه اش.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 خردادماه سال 1398 15:31
حال خوب منی وجود خارجی نداری، اما با همه وجود میخواهمت.
-
980321
سهشنبه 21 خردادماه سال 1398 09:39
تو زندگی هیچ چیز بیشتر از بدخوابیدن و دَرهم بیدار شدن بهم احساس شوربختی و بیزاری نمیده. ا خیراً به علت اصلاح تغذیه و ورزش و البته به لطف ممتد خوابیدن بچه ها، شبها خواب عمیق و با کیفیتی رو تجربه میکنم و از این بابت حس خوشبختی دارم واقعاً؛ اما خوب چهار تا کتاب نیمه تموم رو دستم مونده که اگه مثل سابق بی خواب بودم تا الان...