-
980729
دوشنبه 29 مهرماه سال 1398 00:52
مادرم فاصله چندانی تا مرگ ندارد و من یک جور عجیببی به این موضوع بی حسم و دارم زندگیم را میکنم. دو-سه ماه پیش فهمیدیم اوضاع ستون فقراتش بحرانی است و قلبش جوابگوی عمل نیست و از طرفی جراحی قلب هم نیاز به مراقبتهای بعدی داشت که با آن وضع کمر و دیابت اعمال شاقه محسوب میشد. آن روزها پر بودم از غصه و تناقض؛ دوست داشتم زنده...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 مهرماه سال 1398 22:29
متوجه شدم تو یک هفته اخیر وبلاگم بالای صدتا بازدید داشته حال ندارم مثل قدیما تهشو دربیارم ببینم از چه طریق رسیدن به وبلاگ من، یعنی راستش تو موقعیت فعلی دنبال رد پای شخص خاصی نیستم. تازه وبلاگ خونهای حرفه ای از فیدخوانها استفاده میکنن، این آمار بر فرض صحتش فقط کسانیه مستقیم از خود وبلاگ بازدید میکنن. حتی رمق ندارم یه...
-
برای یکی روزمره برای دیگری حسرت
یکشنبه 14 مهرماه سال 1398 00:08
محوطه بازی بچه ها خالی است. روی نیمکت نشسته ام و مراقبم دو تا فسقلی از محوطه خارج نشوند. خوشحالم که دیگر لازم نیست دنبالشان بدوم یا برای بازی کمکشان کنم. فکرم توی بیمارستان پیش مادرم است که مادربزرگ و نوه اش وارد محوطه میشوند. مادربزگ ده-پانزده سالی جوانتر از مادر من است. پاهایش پرانتزی است و کمی تلو تلو میخورد؛ به...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 مهرماه سال 1398 23:23
خواهرزاده فقیدم عاشق روستای پدری مان بود. اینکه چرا یک دختر بچه باید دل به یک ده خشک و بی آب و علف ببندد برای همه ما سوال بود. روستا که می رفتیم به قول خودمان خونَقّامون (خانقاه/خانگاه/ محل اقامتمان)، خانه موروثی پدر بزرگم بود که سهم پدر و عمویم هر کدام در یک طرف دیوار کوتاه کاهگلی قرار داشت. یکی از همسایه های خانه...
-
خرده مکالمات زن و شوهر-شیطان صورتی پوش
سهشنبه 2 مهرماه سال 1398 23:33
خطر مثبت هیژده . زن: چته؟ شوهر: انرژیم افتاده زن: عین مرغ سر شب میری میخوابی، بدتر از مرغ عین کوالا هر وقت ولت کنن فقط میخوابی، مهلت نمیدی انرژیتو ببرم بالا. شوهر: عَی شیطون! زن: دنیایی که شیطونش منم، خاک بر سر اون فرشته هاش.
-
980631
پنجشنبه 28 شهریورماه سال 1398 09:00
خودم فکر میکنم بیش از اندازه به نظرات دیگران اهمیت میدم و زیادی بابت حرفهاشون غصه میخورم. اطرافیانم میگن تو هیچ اهمیتی به نظر دیگران نمیدی و زیادی خود رأی هستی و من هنوز نمیدونم اونا مزخرف میگن یا خودم توهم دارم. شاید هم هر دو درست میگیم، یعنی در ظاهر اهمیتی به اونها نمیدم و کار خودمو میکنم ولی در باطن از حرفاشون غصه...
-
آناکارنینا در آشپرخانه اوپن
چهارشنبه 27 شهریورماه سال 1398 14:27
میگه: چند شب پیش خواب فلانی (معشوق قدیمیش) رو دیدم. میگم: خب؟ میگه: شوهرمم تو خوابم بود. با هیجان و طنزالود میگم: خب؟ میگه: من و اون وایساده بودیم سر سینک با هم ظرف میشستیم. شوهرمم داشت چایی دم میکرد. میگم: ظرف میشستین؟! میگه: آره اون کفی میکرد من آب میکشیدم، همینجور حرف هم میزدیم با هم. شوهرمم داشت حرفامونو گوش...
-
on body and soul
سهشنبه 26 شهریورماه سال 1398 00:18
امشب باز درگیر ارتباط روح و جسمم، به این فکر میکنم چی میشه که یه آدمی مثل من جسمش سوار روحشه و یه سری آدمها بر عکس. اصلا روح چیه؟ واقعا چیزی جدای از جسممون موجودیت داره یا اون چیزی که ما بهش میگیم روح یا روحیات فقط نوع دیگری از ادرکمون ازهمین جسم و مادیاته؟ اگر چیزی سوای جسم هست که درک میشه ولی حس نمیشه، آیا جا داره...
-
اگه این آپشن خلقت نیست پس چیه؟
سهشنبه 19 شهریورماه سال 1398 00:19
یه سطح از بیشعوریه که طرف اساساً قدرت درک اینو نداره که بیشعوره، کارهای بیشعورانه رو در کردار دیگران تشخیص میده ولی وقتی خودش مرتکب همون کار میشه قلباً و با همه وجودش فکر میکنه کارش خیلی هم خوبه. هر توضیحی هم سر کوبیدن به سنگه.
-
اینم نمیشد؟!
سهشنبه 19 شهریورماه سال 1398 00:10
خدایا من رو نه خوشگل آفریدی نه بچه پولدار لااقل خودخواه و بیشعور میافریدی تا به جای من بقیه حرص بخورن.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 شهریورماه سال 1398 09:56
فلفلی: باباها همه عینکین باباش: نه بابا، همه باباها عینکی نیستن فسقلی: بابای ما عینکیه فلفلی: بابای محیا عینکیه من: بابای امین عینکی نیست. بعضی باباها عینکین بعضی باباها عینکی نیستن. فسقلی: توتوم (کدوم) باباها عینکی نیستن؟ باباش: باباهایی که زود عروسی میکنن. من:=))))))))
-
مرور خاطرات
پنجشنبه 14 شهریورماه سال 1398 13:46
بعد از زایمانم دائم صدای بچه تو گوشم بود. میدونستم این توهم مادرانه تا حدی طبیعیه ولی حتی وقتی نگاه میکردم به بچه هام که خوابیدن باز صدای ونگ بچه میشنیدم. آخر به شوهرم گفتم منو ببر دکتر اعصاب دارم دیوونه میشم. دارم میبینم بچه هام خوابن ولی باز صدای گریه شونو میشنوم. گفت کسخل منم میشنوم از خونه همسایه میاد:))))))) از...
-
یه خواب خوش از گلومون پایین نرفته
چهارشنبه 13 شهریورماه سال 1398 10:18
صبحی خواب میدیدم لای اسباب بازی بچه ها یه مافین بزرگ شکلاتی پیدا کردم. دیدم خودشون نیستن، مافینو برداشتم کاغذشو یه کم باز کردم و یه تکه ازش کندم. داشتم میذاشتمش تو دهنم که فسقلی صدام کرد و از خواب پریدم:(
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 شهریورماه سال 1398 19:51
به نظرم بزرگترین جفا در حق آشپزی ایرانی این است که خورش را با گوشت گوساله بپزند، البته از آن بدتر استفاده از برنج غیرایرانی است. درست مثل این است که نوچوفسکو را با لوبیا بپزند. مگر داریم؟مگر میشود؟! همین است که متنفرم از این کیترینگها که غذای ارزان میدهند دست مردم و بیشتر متنفرم از آنهایی که آدم را دعوت میکنند خانه...
-
970606
چهارشنبه 6 شهریورماه سال 1398 16:15
دوستی یک عکس برایم میفرستد. باغچه کوچکی کنار خیابان است با بوته های کوتاه گل و گیاه تزئینی؛ یک تابلوی آبی رنگ کاشته اند وسط باغچه که رویش نوشته: I'm trying hard to grow... so please don't walk on me. جواب میدهم: ما آدمها هم باید یکی از اینها بچسبانیم روی خودمان. *** دیشب در حالی که ما داشتیم دندانمان را مسواک میزدیم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 شهریورماه سال 1398 07:40
یک جایی در بچگی یک چیزی فرو میکنند توی کله ات در مورد اینکه ظواهر را رها کن و معانی را دریاب. آنوقت تو با آن چیز فروشده در کله ات نمیتوانی مثل بقیه مردم زندگی کنی، ببینی بشنوی و بفهمی. انگار با آن چیز فرو شده یک شیار به شبارهای مغزت اضافه کرده اند و هر داده ورودی به مغز تو باید از آن شیار اضافه شده بگذرد. این طور است...
-
980529
سهشنبه 29 مردادماه سال 1398 16:45
در اتاق خوابو باز میکنم و با بچه ها سه تایی میپریم رو تخت که باباشونو بیدار کنیم. صداش میکنیم ولی از جاش تکون نمیخوره. عادت روزهای تعطیلمون همینه که وقتی من اجازه دادم -بسته به کار و برنامه اونروز- بچه ها بریزن توی اتاق خواب و اونقدر بهش ور برن تا هوشیار بشه. خودم چند وقت است قاطی این بازی -که هنوز واسه بچه ها جذابه،...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 مردادماه سال 1398 07:32
یه مدل خرماهایی خریده ام اسمش خرمای عربیه، خشکه و اندازه اش نصف رطب مضافتی (همون خرماهایی که تو ختم میدن)؛ درنتیجه هسته اش هم نصف هسته اونهاست. خواستم بگم اگه یه عرب به چیزی گفت هسته خرما بدونید فحشش از اون چیزی که فکرشو میکنید خیلی سنگینتره:))))))
-
ببین چی پیدا کردم
یکشنبه 27 مردادماه سال 1398 21:08
داشتم یه ایمیل قدیمی رو شخم میزدم، رسیدم به یه ایمیل از بلاگ اسکای که درخواست تغییر رمز یه وبلاگ بود. یوزرنیم وبلاگ آشنا بود ولی مطلقاًیادم نمیومد چنین وبلاگی درست کرده باشم. یوزرنیم رو زدم تو بلاگ اسکای و رمز معمولمو وارد کردم و اینو کشفیدم: https://sar-e-khat.blogsky.com اولین و آخرین پستش مال اسفند هشتاد و نهه. ای...
-
980524
پنجشنبه 24 مردادماه سال 1398 05:10
خواب میبینم توی اتاق خوابمان هستم، به جز تخت دو نفره مان هیچ اسباب دیگری در اتاق نیست، حتی پرده ها هم با یک پارچه سفید ساده عوض شده که تا آخر کشیده نشده است. ملحفه ها و روبالشی ها یک دست سفیدند مثل اتاقهای بیمارستان. من همان سمت خودم روی تخت صاف صاف دراز کشیده ام و ملحفه سفید را تا زیر گلویم بالا آورده ام، انگار...
-
بچه های ما همونی میشن که ما هستیم، حتی اگه از خودمون خوشمون نیاد.
یکشنبه 20 مردادماه سال 1398 09:33
اخیرا چند مرتبه رفته ام تو اتاق بچه ها و دیده ام یکیشون روی تخت بی حرکت نشسته و خیره شده به یه نقطه. میگم داری چی کار میکنی مامان جان؟ میگه دارم فکر میکنم. میپرسم به چی فکر میکنی؟ جواب میده نمیدونم. یادم میاد چند بار در حالی که تو فکر و خیال خودم بوده ام مچمو گرفتن و پرسیدن داری چی کار میکنی و جواب داده ام دارم فکر...
-
أفلا توحشون؟!
پنجشنبه 17 مردادماه سال 1398 18:02
خوب است آدم خدایی داشته باشد که "گرجمله کائنات کافر گردند/بر دامن کبریاش ننشیند گَرد"، اما متأسفانه اغلب خدایان اعصاب ندارند و تا یک نفر کافر می گردد سریع می تکانندش.
-
980514
دوشنبه 14 مردادماه سال 1398 21:53
این دنیادتا دلت بخواد دردناکه از همه بدترش اینه که قسمتهای خوب قصه ها زود تموم میشه ولی دردها و رنجهاش وقتی میان دیگه نمیرن. پوست کلفته آدمیزاد که رنجها رو فراموش میکنه و میچسبه به ادامه ی زندگی؛ همیشه منتظره تا باز اون قسمتهای خوب قصه پیش بیاد. آدمیزاد نمیخواد باور کنه خورشید روزهای خوب هی کمرنگتر و کمرنگتر میشه....
-
خیالت راحت
شنبه 12 مردادماه سال 1398 07:51
توی یکی از کتابهای بچه ها شعری هست درباره ی رنگین کمان و کنارش یک نقاشی کودکانه که رنگین کمان را به شکل سرسره ای بسیار بلند با شیب کم به تصویر کشیده با دختر و پسری که در حال سر خوردن روی آن هستند. هر بار که ب این شعر میرسیم -بلا استثناء فلفلی با دیدن این تصویر با نگرانی میگوید: "الان رندین تمون میستنه (الان رنگین...
-
مرده شور اون صندلی و سایه بونو ببره!
چهارشنبه 9 مردادماه سال 1398 21:13
کاش به جای سوگواری سر مزار مرده، یه باشگاه بوکس کرایه میکردن به هرکس یه کیسه بوکس میدادن هر چی حرص داشتیم سرش خالی میکردیم و در حال مشت و چنگ زدن جیغ و گریه مون هم میکردیم. این سوسول بازیا و مراسمها فایده نداره.
-
980505
یکشنبه 6 مردادماه سال 1398 07:04
یه تاپ قرمز شوهرکش دارم که مدتها بود یه گوشه انداخته بودم و حس پوشیدنشو نداشتم چون با این شکم وامونده پوشیدنش عاملی در جهت دق دادن شوهر بود. دیروز به علت گرمای زیاد و نیم بند بودن خیلییییی زیاد تاپ، واسه پوشیدن انتخابش کردم. این وسط برخورد بچه ها خیلی خوب بود. فسقلی اومده هی دست میکشه رو لباسم میگه: چِدَق عَشنده (چقدر...
-
دیدی اسکول خودتی؟!
شنبه 5 مردادماه سال 1398 07:58
اول اینو بگم که به نظرم یکی از غیرانسانی ترین کارهایی که کارفرما با کارمند و کارگرش میکنه اینه که بهش بن خرید از فلان فروشگاه رو میده. حالا گیرم که این فروشگاه برنده و برای تبلغش از عکس فلان هنرپیشه چشم آبی استفاده میکنه،خب به من چه؟! انصافاً محصولاتش با دوامند اما با این سطح درآمد ولله اگه برای من مهم باشه کف کفشم...
-
عنوانم کجا بود واسه این وضعیت؟!
پنجشنبه 3 مردادماه سال 1398 15:36
میگم: ماشین ظرفشوییتو دیدم، یادم افتاد که من هم میخواستم یه دونه بخرم ولی با این گرونیا احتمالا تا چهل سال دیگه نمیتونم. فکر کنم وقتی بخرم که هفته بعدش استکانهای مجلس ختممو توش بشورن! میگه: خدا عاقلت کنه! دور از جوووووون! محسن جون مربی رانندگیم گفت مثبت بیندیشید. شما قادر ب هر کاری هستید. (غش غش میخندد و ادامه میدهد)...
-
980503
پنجشنبه 3 مردادماه سال 1398 13:38
اگه گفتید من کی هستم؟ من "یه دُسدِ یِند ناقُیا"* هستم که "بِی اَخَیه گی افتادم" اونم درست وقتی که دارم از تفایِت** میام بیرون! بن لادنو اینجوری گیر ننداختن! آسایش نداریم به خدا :))))) *اشاره به این بخش از داستان دزده و مرغ فلفلی: ای دزد رند ناقلا شیطون بدجنس بلا این همه آزارم دادی بالاخره گیر...
-
گور بابای بقیه ماهی ها البته
شنبه 29 تیرماه سال 1398 14:49
چرا توی هر آکواریومی یه ماهی لجنخوار هست؟ به دو دلیل 1. این ماهی لجن دوس داره، پس هر جا که باشه پیداش میکنه و میخوردش و به این ترتیب آب و آکواریوم برای بقیه ماهی ها تمیز میشه. 2ِِ. ماهی لجنخوار نمیفهمه لجن چقدر چندشه. به نظرم این که خودش نمیفهمه مهمتره چون اگه یه روز بفهمه ممکنه علی رغم همه عشقش به لجن،ازش دست بکشه و...