-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 اسفندماه سال 1398 07:39
سال 92 بابت کمردرد دوهفته خونه خوابیدم، استراحت مطلق. بعد از اون دنبال این افتادم که سبک زندگیمو بهبود بدم. یکی از قسمتهای مهم صندلی اداره بود که ساعتها باید روش مینشستم، گرون بود ولی غیراستاندارد. تحقیق کردم و یه پشتی صندلی خوب پیدا کردم. با فروشنده مذاکره کردم که اگر تعداد بالای 50 تا بخریم 20 درصد هم تخفیف بده. بعد...
-
متن بنری که باید چاپ کنم و بزنم سر همه چهارراه ها
چهارشنبه 30 بهمنماه سال 1398 23:05
هم وطن! هر مخدر و مُسکری که عشقته به هر میزان که میتونی مصرف کن. به جان عزیزم قسم سلامتت ذره ای برای من مهم نیست. فقط خواهش میکنم، تمنا میکنم لایعقل پشت فرمون نشین. اگه میکشتیمون خیالی نبود، میزنی ناکارمون میکنی، خودتو بدبخت میکنی ما رو بدبختتر. نکن عزیز من! نکن برادر من! نکن خواهر من! نکن سگ پدر!
-
از این گذشته کار من
دوشنبه 28 بهمنماه سال 1398 00:11
در احوالاتی هستم که فقط مریم حیدرزاده میطلبم. به عبارتی نسخه لِه تر و بیخودتر از این نسخه خودم سراغ ندارم.
-
زخمی بر دلم هست
دوشنبه 28 بهمنماه سال 1398 00:03
-
981126
شنبه 26 بهمنماه سال 1398 01:13
بهترین اتفاق زندگی من؟ بی تردید مادر شدنم راستش بدویت و حتمیت مادرانگی را دوست دارم، وقتی آبستنی، وقتی می زایی و وقتی نوزادت را تغذیه و مراقبت میکنی، در همه این حالات که از حیات فرزندت دفاع میکنی هیچ شکی به درست یا غلط بودن کارت نداری. وقتی فرزندت را در درونت حس میکنی، یا وقتی در آغوشش میگیری شک نداری که عاشقش هستی....
-
981125
جمعه 25 بهمنماه سال 1398 07:58
بر عکس من که مثل گربه از هر کجا پرتم کنند چهار دست و پا روی زمین میافتم و به راه خودم میروم، همسرجان حس جهت یابی ضعیفی دارد و اگر صبح از یک مسیر پیچ و خم دار ببری اش، غروب موقع برگشتن گم میشود. شوهرخواهرم هم مثل اوست. یک بار به خواهرم گفتم ما شانس آورده ایم مثل غازها مجبور نیستیم سالی دو بار از این قاره به آن قاره...
-
یاد جوونیم افتادم
چهارشنبه 23 بهمنماه سال 1398 21:27
دو تا عاقل مرد (بالای پنجاه سال) از کنارم رد میشدن، یکیشون پرسید حالا کجا داریم میریم ما؟ اون یکی با سیگار لای لبش جواب داد نمیدونم. کجا بریم؟
-
دنیا پر از چیزهای بی فایده است، این هم روش
شنبه 19 بهمنماه سال 1398 00:08
-خلاصه اش اینکه آدم حسابم نمیکنه، به تخمش هم نیستم. =اشتباه میکنی. -وااااا برات که تعریف کردم چی شد، الکی الکی هر چی از دهنش درومد گفت آخرشم ول کرد رفت مرتیکه الاغ. =خب بهش برخورده. -به من چه؟ چه میدونستم اینو بگم یهو قاطی میکنه؟ =چیز مهمتری که نمیدونی اینه که براش مهمی، همینه که با یه حرف تو اونجوری قاطی میکنه. -چه...
-
گریزگاه میانمایگی
پنجشنبه 17 بهمنماه سال 1398 07:21
ویژه ترین آدم زندگیت کیه؟ اونی که تو کنارش ویژه ترین نسخه خودتی.
-
981114
دوشنبه 14 بهمنماه سال 1398 07:27
سبک زندگی بعضی آدم ها رو نگاه میکنم و با خودم میگم چقدر تخمیه زندگیشون، چقدر یکنواخت و بی معنیه؛ عین چرخدنده ساعت با یه سرعت ثابت تو یه فضای محدود هی دور خودت بچرخی که چی بشه؟! عافیت طلبی هم حدی داره. اما الان همین الان که تا خرتلاقم سختی و زحمته، خر درون داره عرعرهای گوش خراش میکنه و از همونا میخواد، از همون زندگیا...
-
تراژدی تکراری
سهشنبه 8 بهمنماه سال 1398 08:53
کاش آدم بمیره ولی تموم نشه.
-
نظرم درباره آلبوم ماندگار معین
یکشنبه 6 بهمنماه سال 1398 23:34
هر کی کچله اسمشو میذارن زلفعلی
-
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم
چهارشنبه 2 بهمنماه سال 1398 23:29
به جایی دعوتم که احتمال دارد او هم بیاید. از آخرین باری که دیدمش چقدر میگذرد؟ گمانم پارسال یا شاید پیارسال همین موقعها، مجلس ختم زنعمو بود، عذر داشت و بیرون مسجد نشسته بود، موقع رد شدن دیدمش. جوری نگاه میکردیم انگار همدیگر را نمیبینیم، یک موجود نامرئی چادر به سر بودم که از جلوی موجود نامرئی دیگری نشسته بر موکت میگذرد....
-
یکی داره میخنده به روزگاری که وفا نداره
چهارشنبه 2 بهمنماه سال 1398 23:05
تلویزیون عکسهای قدیمی خواننده ها رو نشون میده، حمیرا، مهستی، لیلا...دلم ضعف میره واسه موهای خیلی کوتاه گوگوش، میگم اونقدر دلم میخواد موهامو گوگوشی بزنم ولی به من نمیاد. میگه عوضش از خواب که بیدار میشی موهات شبیه حمیراست:))))
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 بهمنماه سال 1398 10:39
ـتنها نشستی اینجا؟ = مبینی که ـ چرا نمیای بیرون =چون دوس ندارم ـ چرا اومدی اصلاً؟ =خریت ـچرا برنمیگردی؟ =ماشین ندارم. منتظرم نازنین خسته بشه برم گردونه. ـ یه ماشین بگیر خب =نشنیدی هر کس خرو میبره روی بوم خودشم باید برش گردونه؟
-
خرده مکالمات زن و شوهری - نخوردیم نون گندم
جمعه 27 دیماه سال 1398 08:15
شوهر: [به اشاره ی سر توجه زن را به سمت پیاده روی تاریک و بی عبور جلب میکند که در آن زن و مردی مشغول بوسه و تبادل بزاقند]زن: چه اشکالی داره؟شوهر: زمان ما اشکال داشت!زن: گُه تو زمان ما.
-
981015
یکشنبه 15 دیماه سال 1398 07:46
ما سالهاست صدریالی را به چشم ندیده ابم اما صددلاری در امریکا اسکناس درشت محسوب میشود. واضح است که این اقتصاد در برابر آن اقتصاد مگسی است که فقط میتواند مزاحمت ایجاد کند و هر چقدر هم که وزوزش را بلندتر کند ماهیتش عوض نمیشود. این واقعیت ساده ای است که ایرانی عقده ای نمیتواند بپذیرد. اولین راه رهایی از حقارت این است که...
-
صمیمیت از دست رفته
یکشنبه 8 دیماه سال 1398 23:40
آدمهای قدیم به هزار و یک دلیل راحتتر تن میدادند به طبقه ای بودن اجتماع، به عبارتی راحتتر تن میدادند به فرودست بودن نسبی شان و این تن دادن در زندگی های شخصی و رابطه های دو نفره شان هم جریان داشت. تا همین دو دهه پیش دیدن زنانی که فقط به علت زن بودن چند قدم عقبتر از مردانشان راه میرفتند توی خیابانهای تهران عادی بود و بر...
-
981004
پنجشنبه 5 دیماه سال 1398 00:01
بچه که بودم وقتی کسی برایمان کارت عروسی میاورد من ذوق مرگ میشدم ولی مادرم میرفت تو لک؛ بنده خدا حق داشت آخر با شندرغاز خرجی باید شش تا بچه صغیر و کبیر را نونوار و آماده عروسی میکرد. عروسی بردن پدرمان هم خودش پروژه ای بود. بابا همیشه دیر از سر کار می آمد و تازه باید میفرستادندش حمام که سر و صفا بدهد. تا او حاضر بشود...
-
شب دراز است
چهارشنبه 6 آذرماه سال 1398 23:57
گاهی برای بدل شدن کابوس و رویات، کافیه پهلو به پهلو بشی.
-
رگ خواب
شنبه 25 آبانماه سال 1398 00:09
وقتی کلافه ام و سردرگم دور خودم میگردم، ازم نمیپرسه چته؟ چرا نمیشینی و آروم نمیگیری؟ به جاش میاد تو آشپزخونه و دور و برمو خلوت میکنه، چون میدونه نظم درست همون چیزیه که تو اون لحظه احتیاج دارم ولی ایجادش از خودم برنمیاد. بعد یه لیوان چایی میده دستم که مجبور شم بشینم و تمرکز کنم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 آبانماه سال 1398 15:52
کلاس اول که بودم الف بغل دست من مینشست. من کم توجه بودم و خیلی حواسم به الف نبود. حواسم به خودم هم نبود. در دوران دبستان از آن بچه های ترگل و ورگل و اتو کشیده نبودم. گاهی شبها با همان شلوار مدرسه میخوابیدم. گاهی دفترهام خط کشی نداشت. اغلب مشقهایم را کامل نمینوشتم. همیشه لبه برگه های دفترم فر میخورد. در یک جمله بی...
-
980820
دوشنبه 20 آبانماه سال 1398 07:30
بچه هام باعث میشن لذتها و خوشی های خیلی دور کودکی یادم بیاد؛ لذت خوابیدن تو رختخواب بابا که صبح زود رفته بود، جایی که هم بوی بابا رو داشت هم نزدیکی مامان. عجیبه که این لذت ساده سی ساله تو عمق روح من حفاظت شده و امروز مثل یه موسیقی قدیمی اما با کیفیت تو سرم پخش میشه و حال دلمو خوب میکنه.
-
980817
جمعه 17 آبانماه سال 1398 17:04
بیش از دوساله که هر ماه یک یا دوبار از جلوی آش فروشی کنار فروشگاه زنجیره ای رد میشم و هر بار با خودم میگم باید مزه آش این مغازه رو بچشم؛ یه مغازه کوچیک با میزهای محدود که یه جورایی صمیمی به نظر میرسه. تو این مدت اصلی ترین دلیل نرفتنم به اونجا بچه ها بودن، یه دونه بچه کوچیک کافیه که نذاره پدر یا مادر چیزی از غذاخوردن...
-
980814
سهشنبه 14 آبانماه سال 1398 10:53
از همسر و بچه ها خداحافظی میکنم و وارد بیمارستان میشوم. امشب باز شیفت من است که در بیمارستان کنار مادرم باشم. زنی که روی تخت کنار حاج خانوم خوابیده صورت کوچک ولی بدن چاقی دارد. بقول حاج خانوم هر پستانش یک مشک است و باسنش یک لحاف کرسی. وقتی دارم محض سرگرمی حاج خانوم و قاطی کردنش با دنیای زنده ها ماجرای دلخوریم از نسیبه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 آبانماه سال 1398 08:27
توی این سن میتونم یه لیست صد نفری -شایدم بیشتر بنویسم از آدمهایی که یه زمانی برام اهمیت داشتن و الان هیچ خبر خاصی ازشون ندارم. میتونم جلوی بعضیاشون ده تا ستاره بزنم یعنی این آدم خیلی خیلی خیلی برام مهم بوده، ده برابر بقیه ولی الان از اونم خبر خاصی ندارم. راستش دلم برای همشون تنگ شده ولی تو زندگی امروزم جایی براشون...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 9 آبانماه سال 1398 14:55
روح رنجورم در انتهای بن بست ترین کوچه دنیا برایت خانه ای بنا میکنم برای نزیستن نخفتن نخواندن برای تو که ایستاده لا به لای سازه های شهری مدفونی خانه ای بنا میکنم بی پنجره، بی دیوار، بی سقف حریم خانه را از هیچ میسازم تا از همه جدایت کنم.
-
هر چه دورتر، امن تر
چهارشنبه 1 آبانماه سال 1398 11:51
تو دورترین نسیم دشتهای نامکشوفی آنجا که عبور کنی خرگوشها روی دو پا میایستند و به افق خیره میشوند و تن میشویند در سکون مطلق لحظه ها من حفره سیاه دلتنگی ام سیاه چاله ای معلقم که هر چه آغوش و بوسه و نوازش را هر چه اخم و سکوت و بیداد را هر چه هست را هر چه نیست را می بلعم و به هیچ می رانم.
-
تشنه و مومن به تشنه موندن...
سهشنبه 30 مهرماه سال 1398 05:14
درددل میکنه، از خودش ناراضیه. میگم تو همینی و این چیزی که هستی بد نیست. من نقطه مقابل تو هستم ولی من هم مشکلات خودمو دارم. تو فقط سر جات نیستی، همونطور که من سرجام نیستم. میگه هر دومون ریدیم. میگم کل قبیله مون ریده.
-
980729
دوشنبه 29 مهرماه سال 1398 00:52
مادرم فاصله چندانی تا مرگ ندارد و من یک جور عجیببی به این موضوع بی حسم و دارم زندگیم را میکنم. دو-سه ماه پیش فهمیدیم اوضاع ستون فقراتش بحرانی است و قلبش جوابگوی عمل نیست و از طرفی جراحی قلب هم نیاز به مراقبتهای بعدی داشت که با آن وضع کمر و دیابت اعمال شاقه محسوب میشد. آن روزها پر بودم از غصه و تناقض؛ دوست داشتم زنده...