-
مرگ بر مرگ
جمعه 13 اردیبهشتماه سال 1398 16:23
وقتی از دست دادمش با خودم گفتم اون دیگه مرد خیلی هم برای اون مُُرده ی فرضی گریه کردم، یه سوگواری طولانی طولانی طولانی اما واقعیت این بود که میدونستم داره زندگیشو میکنه و با کس دیگه ای خوش میگذرونه ولی مرگ راستکی اینجوری نیست عزیزتو از دست میدی و دیگه هیچی ازش نمیدونی. هر چیز و هر کس اونو به یادت میاره و آخرین چیزی که...
-
خسته نشدید از این همه بیشعوری؟
جمعه 13 اردیبهشتماه سال 1398 15:59
ا از همون غرفه اول تره بار سبزیجاتی که میخواستم خریدم به جز گوجه هاش که خیلی داغون بود؛ بعد هم میوه ها رو خریدم. گوجه های غرفه آخر نسبتاً بهتر بود. با فلفلی رفتیم چند تا گوجه سوا کردم و ایستادم تو صف طولانی ترازو. فلفلی حوصله اش سر رفته بود و روسریمو از سرم میکشید و مجبور بودم با اراجیف گفتن سرشو گرم کنم. یه نفر مونده...
-
گور به گور
چهارشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1398 07:46
اسم نجف دریابندری و نشرچشمه اونقدر مقدس انگاشته شده که آدم جرأت نمیکنه بگه با این ترجمه حال نکردم. نجف تو مقدمه ترجمه تحت الفظی as I lay and dying رو اینطور آورده: همچون که دراز کشیده و داشتم میمردم. واقعا فارسی اینقدر سخته؟ آخه قید همچون رو دیگه کی به کار میبره؟ قید در حالی که متداولتر نیست؟ به عنوان یه آدمی که فارسی...
-
چه قصه محقری
شنبه 7 اردیبهشتماه سال 1398 00:12
تمام زندگیم زیر این عنوان خلاصه میشه.
-
نسلتون منقرض بشه الهی
دوشنبه 19 فروردینماه سال 1398 00:41
یه فامیل دوری دارم که یازده سال از من بزرگتره. دوم دبیرستان که بودم اون میخواست زن بگیره و یه شِبه خواستگاری ازم کرد و صد البته که جوابم منفی بود. انتظارشو نداشت؛ فکر میکرد با کله قبول میکنم. از همون موقع هم هر جا دیدمش سرسنگین رفتار کردم که یه وقت خیال خام برش نداره. کلی هم پشت سرم حرف زدن که فلانی بیشعور و بی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 فروردینماه سال 1398 00:39
این چند هفته اخیر هی نوتهایی میخونم که منو یاد ع.ج. میاندازه تو پلاس فالوئرم بود. عجیب بود که شیفته اون کسشرای عمیقی بود که من تو پلاس مینوشتم:))) یه مدت خیلی مودبانه و بعدش صمیمانه چتیدیم. به نظر میرسید آدم حسابیه. یه روز گفت شمارتو بده. حسب تجربه (همون طور که به بقیه هم سفارش میکنم) بهش گفتم اول ملاقات بعد اگه لازم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 فروردینماه سال 1398 08:24
گاهی فکر میکنم هیچ وقت هیچ چیز نمیگذره هیچ ماجرایی تموم نمیشه تو فکر میکنی فلان قصه تموم شد و فراموش شد و داریم زندگیمونو میکنیم اما اون قصه یه جایی تو ذهن یکی دیگه زنده است و اونم داره زندگیشو میکنه. یه روز یه جا بی هو اون قصه میخوره تو صورتت،مثل یه پشت دستی محکم؛ و تو بغض میکنی مثل یه بچه که نمیدونه بابت چی تنبیه...
-
971222
سهشنبه 14 اسفندماه سال 1397 10:51
بسم الله الرحمن الرحیم پست خود را با موضوع فرارسیدن بهار و عید نوروز آغاز میکنم. هار هار جدی بهار داره میاد؟ چقدر تخمی شده روزگار :))) خب این چه زمستونی بود آخه؟ چرا امسال برف نیومد لامصب؟ اطفال من از اول پاییز منتظر برف بودن. تف تو این آب و هوای تخماتیک تهران! راستی دقت کردین امسال رسانه های داخلی زیاد در مورد آلودگی...
-
هویجوری از سر شیدایی
جمعه 10 اسفندماه سال 1397 00:22
خوش به حال اونی که عکساشو پاره کرده، نامه هاشو پاره کرده، فکر یه چاره کرده:))))
-
971125
پنجشنبه 25 بهمنماه سال 1397 09:52
دو تا چیز بدجور اذیتم میکنه یکی اینکه منت لطف نکرده رو به سرم بذارن یکی هم اینکه به ادعای نداشته متهمم کنن
-
چرا محتویاتشو نابود میکنن؟ خب درشو تخته کنید بره! اه:(
پنجشنبه 25 بهمنماه سال 1397 04:58
در من اصرار عجیبی وجود داره برای اینکه تراوشات نوشتاری مغزمو حفظ کنم. به چه دردم میخوره؟ هیچی جز اینکه هر بار قدیمیاشو میخونم با خودم میگم چه شُلمَغزی بودم من :))) الان هم نگران نابود شدن افاضاتم در پلاس هستم!
-
سخت نگرفتن خیلی سخته
سهشنبه 23 بهمنماه سال 1397 10:21
کاش میشد از پوشک گرفتن بچه رو برون سپاری کرد، پروژه ایه واسه خودش.
-
وضعیت آخر- روایت اول
پنجشنبه 18 بهمنماه سال 1397 23:38
این کتاب رو باید سالها پیش میخوندم، یعنی میخواستم ولی نمیشد. الان هم نمیشه. در واقع دارم نشخوارش میکنم. با مفاهیم اولیه ش آشنا بودم اما هر چی جلوتر میره برام سنگینتر میشه. هر خطی که میخونم هزاران حس و تجربه تو سلولهای مغزم به تلاطم میافته. گاهی برمیگردم و دوباره میخونم. دیروز رسیدم به دوقطبی شیدایی-افسردگی. قبل از...
-
971117
چهارشنبه 17 بهمنماه سال 1397 18:23
زیر زبونم دو هفته است که یه بالشتک متورم دراومده و گاهی بزرگ و گاهی کوچک مییشه. روز اول که دیدمش درباره اش سرچ کردم و از مطالب موجود اینطور استنباط کردم که احتمالاً حسایت غذائیه و اهمیت نداره. دیروز به همسر میگم این بالشتکه هنوز خوب نشده هااااا میگه فکر کنم مجبور شیم زبونتو ببریم. میگم چه بهتر! زبون میخوام چی کار؟...
-
971116
سهشنبه 16 بهمنماه سال 1397 23:19
ما بازی دوست داریم، بازی من که اصلا با تو کاری ندارم، دارم زندگیمو میکنم؛ بازی منظور خاصی نداشتم.... ببخشید اشتباه گرفتم..... ببخشید به جا نمیارم..... با من بودین؟ نه خیر کلی گفتم.... بازی من هوایی میزنم تو بپر با مخ بخور بهش! ما بازی دوست داریم. بازی باعث میشه فکر کنیم جوونیم، زورمون به دنیا میرسه.
-
خسته ام از ذکر "تو خوبی"
سهشنبه 16 بهمنماه سال 1397 12:18
دلم هم صحبت موافق میخواد اون بگه من تایید کنم من بگم اون تایید کنه از رنگ های دیوار و قشنگی فصلها و ساده بودن کفشها خیلی ساده
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 بهمنماه سال 1397 00:11
بچه های زباله گردو که میبینم غم دلمو میگیره یه بچه هست که بارها دیده مش. حداکثر ده ساله به نظر میرسه که خوب شاید بیشتر باشه چون این زبون بسته ها اغلب سوءتغذیه هم دارند و رشدشون عقب میافته. مشخصه اش اینه که از بس خم شده تو آشغاله ستون فقراتش کاملا گرد شده، وقتی خم میشه فقراتش دقیقا به شکل U میشه. اون U منم که دارم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 بهمنماه سال 1397 23:51
دوستی مجازی مطلبی نوشته بود در مورد فانتزیهای بچه داری اش و دوستان کامنت گذار در مورد عن بازی بچه ها داد سخن جر داده بودند!!! من دو نکته بگویم در این راستا اولا شما یک سگ یا گربه هم نگه دارید، همه اش فانتزی نیست. سگ را باید روزی یک بار برای گردش و اجابت مزاج بیرون ببری، واکسن و غذا و فلان و فلان میخواهد... پس من متاهل...
-
971117
دوشنبه 15 بهمنماه سال 1397 23:31
دیشب خواب میدیدم یه پسربچه نوپا دارم یه پیرمرد مهربون سیاه پوست بود که میخواستم بچه م رو بهش بسپارم و برم خرید کنم. پیرمرده کلاه ملوانی داشت و بالای یک فانوس دریایی بود. بچه رو بردم پیشش. داشتم از پله ها پایین میومدم که با خودم فکر کردم نکنه کودک آزار باشه. برگشتم بالا دیدم بچه م رو لخت کرده و داره با شلنگ آب بچه من و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 بهمنماه سال 1397 23:27
کاش وقتی دل میکنیم راستکی دل کنده باشیم نه اینکه فقط فکر کرده باشیم که دل کنده ایم و کاش او هم دل بکند و جوری رفتار کند که انگار هیچ وقت ما را ندیده، هیچ وقت دل ما را نبرده، هیچ وقت دل خودش نلرزیده
-
خلاء
دوشنبه 15 بهمنماه سال 1397 15:08
دلم تحسین میخواد دلم یه آدمی میخواد که تحسینم کنه آدمی که خوبی هام رو ببینه آدمی که شرمم رو از بدیهام ببینه آدمی که در من چیزی غیر اون چه که همه میبینند، ببینه.
-
من-هما سعادت
یکشنبه 14 بهمنماه سال 1397 07:22
-
971112
جمعه 12 بهمنماه سال 1397 07:37
خانه قبلی کوچک بود، ولی خوش نقشه؛ در محله ای که تا دو سال قبل از ساخت آپارتمان توی زمینهایش گوسفند میچراندند. لخت تحویلش گرفتیم. از جای مهتابی های رو دیوار بگیر تا کابینتهای آشپزخانه و پکیج و رادیاتور و آن جاکفشی مخفی توی دیوار و همه و همه طراحی خودم بود. مبل و بقیه وسایلم را اختصاصاً برای آن خانه خریده بودم، پرده ها...
-
خرده مکالمات زن و شوهری ـ فاکینگ نسل سپوخته
سهشنبه 2 بهمنماه سال 1397 05:15
زن: ولی خداییش اینجا که ابی میگه دیگه از مرگ نمیترسم، بعدش باید بگه عاشق شهادتم من. نه؟ شوهر: جون به جونت کنن بچه انقلابی!
-
اشاره به نکته ای کُلُفت
جمعه 28 دیماه سال 1397 22:13
هیچ وقت یه زن تپل موفرفری رو مسخره نکنید؛ شاید شما به تخمش هم نباشید.
-
چطور میتونه اینقدر لوس باشه؟
سهشنبه 18 دیماه سال 1397 22:21
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 دیماه سال 1397 00:34
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 دیماه سال 1397 10:25
فرض کنید پسرعموی مادرم امیر نامی بود متولد 1345. امیر هوش خوبی داشت و سعی زیادی کرد که دانشکده پزشکی قبول شود. کنار درسش بیزینس کوچکی راه انداخت و سگدو زد تا عاقبت توانست خودش را یک سر و گردن از طبقه اجتماعی خانواده اش بالا بکشد. بعد هم گشت و گشت تا دختری را پیدا کرد که از خودش یک سر و گردن بالاتر بود و امیر میخواست...
-
خرده مکالمات زن و شوهری ـ بچه نشسته، زشته
جمعه 14 دیماه سال 1397 09:50
. . زن: درد میکنه مرد: کجا؟ زن: همونجا مرد: همونجایی که دلبر خونه داره؟
-
چراغها را من خاموش میکنم
پنجشنبه 13 دیماه سال 1397 16:31
داستان زنی تأهل زده؛ زنی که از نادیده گرفته شدن رنج میکشد و با همه وجود عشقی تازه میطلبد اما تعهد دارد که بماند. راستش این اواخر زیادی به فیلم و کتاب های اینجوری برخورده ام، ملت عشق، رویای تبت، دوستش داشتم، فهرست چیزهایی که میخواستم، زیر سقف دودی، انگیلیش وینگیلیش و چند تا فیلم دیگر که اسمشان یادم نمانده است. پایانهای...