-
بدون لالایی و قصه
چهارشنبه 17 مردادماه سال 1397 00:44
هشدار! ادامه مطلب ممکن است برای بعضی ها دلخراش و نامناسب باشد؛ اگر به واژه مرگ و مرده حساسیت دارید، از خواندن آن صرف نظر کنید. چیزی از ازدواج پدر و مادرم نگذشته بود که پدربزرگ مادرم فوت میکند. قرار میشود که جنازه را با آمبولانس از تهران به مسگرآباد برای دفن ببرند. گویا از قدیم هم روال همین بوده که یک نفر از نزدیکان...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 مردادماه سال 1397 16:20
فرزند برای پدر دارایی است، برای مادر سرمایه گذاری؛ از دست که می رود پدر نادار میشود، مادر نابود.
-
همون همیشگی
دوشنبه 15 مردادماه سال 1397 00:18
-
970511
پنجشنبه 11 مردادماه سال 1397 07:01
هیچ چیز به اندازه ی <<از دست دادن>> آدم را تغییر نمیدهد. هزارن صفحه کتاب، هزاران ساعت تفکر، هزارن قول و نقل قول، حتی هزاران سفر؛ هیچ کدام زورشان بیشتر از <<از دست دادن>> نیست. آنچه را حقیقتاً دوست داری از دست میدهی و ژرفتر از همیشه از خودت می پرسی چیستم؟ کیستم؟ اینجا چه می کنم؟ اراده و تفکری...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 مردادماه سال 1397 03:05
گرم است آفتاب قیامت ولیک نیست سوزنده تر ز سایه دیوار انتظار مادر شدن زندگیمو سختتر کرده، از لحاظ اینکه بیشتر از قبل میفهمم حال مادرهایی که غم جگرگوشه شون رو میخورن. همیشه حرف جنگ که میشه یکی از پررنگترینها تو ذهن من، غم مادرانیه که فرزندشون کشته شده، چه دوست و چه دشمن. حالا که مادرم غم مادرهای عالم برام پررنگتر و...
-
فرایند پیچیده عشق: تبدیل عن به گوشت کوبیده
یکشنبه 17 تیرماه سال 1397 00:04
پهلو به پهلو میشه. زیر چشمی نگاهش میکنم؛ مشخصه باز تو فکرشه. همونجور درازکش زل میزنم به سقف و میگم: بگو. میگه چی رو بگم؟ میگم همونی که داره رو مخت رژه میره - رژه نه، قدم میزنه. - خب، همون.. - شاید باورت نشه، ولی دلم واسه لِخّ و لِخّ دمپاییش تنگ شده نمیگم که کل ماجرات اونقدر احمقانه است که هر مزخرفی بگی باورم میشه. به...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 خردادماه سال 1397 11:43
آیا شما هم اسم بچه تان را به اصطلاح مدرن انتخاب کرده اید اما قبل یا بعدش اسم مذهبی هم اضافه کرده و در اغلب موارد در خطاب کردن بچه قسمت مذهبی اش را حذف میکنید؟ احتمالاً به نظر خودتان ترکیب دو اسم بی ربط خیلی جالب و خلاقانه است اما به نظر من شما جزء یکی از این دو دسته زیر هستید. دسته اول کسانی که خودشان تکلیف خودشان را...
-
پنجره
جمعه 18 خردادماه سال 1397 15:05
خواستم برای کم کردن سنگینی رمان روسی 900 صفحه ای که در دست دارم، پناه ببرم به یک عامه پسند ایرانی. نوجوان که بودم در خانواده اولترا سنتی ما خواندن رمان، آن هم رمان عاشقانه تابو بود و من پنهانی تابو را میشکستم و حظش را میبردم. باورش برای خودم سخت است که چطور در آن خانه شلوغ در چند دقیقه که اتاق خالی میشد قایمکی چند سطر...
-
کنار تو با کمترین فاصله...
سهشنبه 8 خردادماه سال 1397 22:01
حسرت سی و سه سالگیم این باشد که هنوز نتوانسته ام دست عشقم را بگیرم و به کنسرت خواننده محبوبم بروم؛ احتمالا هرگز هم نخواهم توانست.
-
نخوتی که نکبت شد
یکشنبه 6 خردادماه سال 1397 21:58
بدبختی ملت ایران از آنجا اوج گرفت که آخوند بدل شد به روحانی و بدین سان برای غیر آخوندها که زمانی عامی میخواندشان هویتی جز جسد قائل نشد
-
960303
پنجشنبه 3 خردادماه سال 1397 21:56
تحمل این زندگی که خدا مرا گرفتارش کرده خودش بالاترین بندگی من است، نماز و روزه اضافه کاری است...
-
قبول باشه
چهارشنبه 2 خردادماه سال 1397 21:54
در عجیب و منحرف بودن فعالیتهای دینی ایرانی ها همین بس که مطابق تعلیمات مذهب آخوندهای خودشان فضیلت نماز یومیه اگر به جماعت خوانده شود قابل قیاس با انجام انفرادی آن نیست، اما مطابق مشاهدات من و البته خود شما، کمتر از پنج درصد از مقیدین به فریضه نماز بر جماعت ادا کردن آن استمرار دارند. در مقابل همین مردم اصرار دارند...
-
960301
سهشنبه 1 خردادماه سال 1397 21:51
اگه خردادی ها حکومتی داشتن، مطمئن باشید بیشترتون زنده نبودین. ای بسا قتل عامتون میکردم...
-
کافه پیانو
سهشنبه 1 خردادماه سال 1397 21:49
دو سه بخش اول را که خواندم به نظرم رسید این که دستم است نه رمان است و نه داستان. بیشتر حس میکردم به آرشیو یک وبلاگ قدیمی برخورده ام، یکی از آن خوبهایش. نوشته ها شامل یک سری روزنوشت مخلوط با اظهار نظرهای شخصی و تعمیم دادن ها و نتیجه گیری های بعضاً غریب بود، به علاوه گریزهای به جا و بی جایی داشت به گذشته که زمان خطی...
-
قصه همیشه تکرار
چهارشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1397 02:35
میپرسم: چطوری؟ جواب میدهد: تو فکرشم. ساکت میمانم. چه میتوانم بگویم؟ بگویم آنقدر در فکرش باش تا عمر وجوانیت تمام شود؟ بگویم بیخیال باش؟ گور پدر آدمی که خودش خواست رهگذر باشد در زندگیت اما خاطره لعنتیش را عین جای کفش روی سیمان نیم بند جا گذاشت و رفت... باز میگوید: خیلی تلاش کرد من ازش متنفر بشم. میگویم: ولی هنوز دوستش...
-
دوشواری نداریم ما اینجا...
دوشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1397 15:10
به نظرم هر آدمی بدبختی های خودش را دارد و بدبختی هر کس هم برای خودش به اندازه کافی بزرگ است. خود من از آنهایی هستم که وقتی کفش ندارم به آدمی نگاه میکنم که پا ندارد و با تصور اینکه مشکل او خیلی بزرگتر از مال من است، خودم را تسکین میدهم اما در حقیقت میدانم که ممکن است رنجی که من از کفش نداشتن میکشم بسیار شدیدتر و عمیقتر...
-
خواستگار محترم
چهارشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1397 22:24
از اینکه بهِم میخندین ناراحت نیستم، از اینکه نمیفهمین ناراحتم. این یکی از دیالوگهای فرهاد آئیش بود تو فیلم خواستگار محترم که خیلی به دلم نشست. در مجموع نگاه و حرفهای اون شخصیت رو دوست داشتم. یه جا دیگه در مورد همسر سابقش گفت: زبون همو میفهمیدیم ولی حرف همو نمیفهمیدیم. شاه بیتش هم وقتی بود که اختر بهش گفت: دلت میخوا سر...
-
970208
شنبه 8 اردیبهشتماه سال 1397 01:46
بالاخره تب دخترک پایین آمد. وقتی جیش کرد و یک لبخند راحت زد خیال من هم راحت شد که خطر رفع شده است. پوشکش را هم عوض کردم و دیگر میتوانم بخوابم اما خواب از سرم پریده است. نگاهش میکنم، خوشحالم که دختر من است. خوشحالم که هست. دو سال پیش همین موقع روزشماری میکردم برای بغل کردنش. تا چند هفته بعد از به دنیا آمدنش هر بار که...
-
مردی به نام اُوه
دوشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1397 15:17
خوندن این کتاب یه تجربه واقعاً مفرح و لذت بخش بود و بعد از یه روز کاری خسته کننده واقعاً میچسبید. ترجمه اش از زبان سوئدی بسیار عالی و دلنشین بود و اصطلاحات طوری انتخاب و جایگزین شده بود که وقت خوندن کتاب فراموش میکردی این متن در اصل به زبان دیگری نوشته شده. لحن داستان رو هم دوست داشتم. در عین اینکه راوی دانای کل بود...
-
970203
دوشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1397 15:07
یک فایل صوتی برایم میفرستد و میگوید: اینو گوش کن، لهجه اش منو یاد اون میاندازه. میگویم: مگه لهجه داشت؟ میگوید: لهجه غلیظ که نه، یه کم کلماتشو میکشید، یه ته لهجه شیرین... میگویم: لهجه هم مثل آرایشه، ته موندش دلرباتر از غلیظشه. میگوید: ای کاش به جای عکس یه فایل صوتی ازش داشتم. میگویم: مگه عکس داری ازش؟! میگوید: میشه که...
-
رویای تبت
شنبه 1 اردیبهشتماه سال 1397 13:13
در زمان خودش حرف زدن از زنی که خارج از چهارچوب زناشوییش رویاپردازی میکنه، یه تابوشکنی بزرگ بوده اما امروز برای من نوعی یه سوژه آشناست. البته لحن داستان رو دوست داشتم و به شخصیت راوی بسیار احساس نزدیکی میکردم.
-
نظر شخصی
چهارشنبه 29 فروردینماه سال 1397 22:04
عشق اتفاقی است در درون آدم و فرق معشوق با بقیه آدمها این است که او باعث این اتفاق شده. احترام معشوق هم از حرمت همان اتفاق است؛ وگرنه هر عاشقی دیر یا زود، میفهمد معشوق هم آدمی است مثل باقی آدمها. آن اتفاق نه اثرش بر آدم از بین میرود و نه دیگر بار با چنان کیفیتی رخ میدهد. همان اثر ماندگار است که وقت یادآوری عشقهای قدیمی...
-
970129
سهشنبه 28 فروردینماه سال 1397 12:30
همه مرغی جا میره لاکِپُشت صحرا میره یعنی وقت غروب که همه مرغها به لانه شان برمیگردند، لاکپشت تازه برای گردش راهی صحرا میشود. من نمیدانم که این گزاره یک حقیقت علمی است یا خیر، اما یزدی ها این مثل را برای کسانی به کار میبرند که خیلی دیر و بعد از وقت معمول به یاد شروع کاری میافتند. مصداق بارزش هم خودم هستم که حالا که...
-
970126
یکشنبه 26 فروردینماه سال 1397 22:25
از بین اون همه کتابی که بهمون رسیده یکیشو برمیدارم تا قبل از خواب برای بچه بخونم، یه مجموعه شعر از اسدلله شعبانیه با عنوان وسایل نقلیه هوایی. صفحه اول یه هواپیمای جت کشیده شده با سه تا بچه رو سر و کولش و شعرش این طور شروع میشه: کی ام چی ام گاز دارم بقچه پرواز دارم با خودم میگم این چی میگه؟ بچه زل زده به عکس و من ادامه...
-
970107
سهشنبه 7 فروردینماه سال 1397 05:18
زمستان پیارسال برخلاف تصورمون، خونه ای که تازه خریدیم رو تحویلمون ندادن و در نتیجه نوروز پارسال نیمه آواره بودیم. مبلهای مادرم و اثاثیه بسته بندی شده خودم داخل یکی از اتاق خوابها و اتاق پذیرایی مادرم بود. والدینم دور از ما در خانه خودشان در ولایت پدرم ساکن شدند و خودم و همسرم و دو تا بچه نوپا توی دو تا اتاق باقی مانده...
-
زنده باد خانواده من
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1396 08:09
این گروه خانوادگیای تلگرام هم مصیبتی شده روزی صد دفعه به خودم میگم لفت بده و خلاص.... باز میگم عن بازی درنیار! آدم باش! تحمل شرایط نامراد رو داشته باش! اصلا نخون مطالبشونو، هیچی هم نفرست، فقط باش! تو نه میتونی و نه وظیفه داری روشنگری کنی. بذار هر کس هر جور میخواد باشه. خفه خون بگیر و فقط باش. باز دوباره یه برخوردی...
-
961219
شنبه 19 اسفندماه سال 1396 22:19
آدمها از بچگی یاد میگیرن بترسن و پنهانکاری کنن. کم کم این ترس و پنهانکاری در ترکیب با جامعه پذیری، برای هر آدم ماسکی نامرئی میسازه که همیشه و همه جا رو صورتشه. هر چی ترسها و ضعفها و تربیت سختتر باشه، این ماسک سنگینتر و ضخیمتر و غیرواقعی تر میشه. اما وقتی همون آدمها احساس امنیت کنن، بی هوا ماسکشونو برمیدارن و با عجله...
-
از خسته بودن خسته ام
جمعه 18 اسفندماه سال 1396 23:43
خوش به حال نهنگها به جای اینکه هر جا میرن و با هر کی میشینن، از وضع موجود گلایه بشنون و شکایت کنن، وقتی میبینن اوضاع داغونه و کاری ازشون برنمیاد یه بارکی دسته جمعی خودشونو میکشن که راحت بشن. با هم که هستن چند تا حسن داره، اولا بهشون اَنگ ضعف نمیزنن، ثانیاً کمتر از مرگ میترسن، ثالثاً یه سری نهنگ دیگه سعی نمیکنن نجاتشون...
-
زیر سقف دودی
جمعه 18 اسفندماه سال 1396 08:05
واقعا باید به خانم درخشنده دست مریزاد گفت بابت تلاششون برای ارتقاء آگاهی جامعه. انصافاً حاصل کارشون قابل توجهه و اون طور آموزشی نیست که آدم رو کسل و دلزده کنه. من از بچگی بخاطر موقعیت خودم و خانواده ام درگیر درگیری های زوجهای مختلف بودم و از نوجوونی یاد گرفتم رابطه ها رو تحلیل کنم و در جوانی به این نتیجه رسیدم علم...
-
کافکا در کرانه
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1396 00:45
ترجمه فارسی از روی ترجمه انگلیسی از روی متن اصلی به زبان ژاپنی به نظرم بیشتر شبیه چای کیسه ای است که در لیوان آبجوش سوم فرو برده میشود؛ حاصل کار آب جوش نیست اما چای هم نیست. نه اینکه بخواهم زحمت مترجم را بی منت کنم ولی کمال طلب درونم بدجور اذیت شد. بستر بسیاری از داستانها پهن میشود تا نویسنده با افکار خودش عشقبازی...