-
کافه پیانو
سهشنبه 1 خردادماه سال 1397 21:49
دو سه بخش اول را که خواندم به نظرم رسید این که دستم است نه رمان است و نه داستان. بیشتر حس میکردم به آرشیو یک وبلاگ قدیمی برخورده ام، یکی از آن خوبهایش. نوشته ها شامل یک سری روزنوشت مخلوط با اظهار نظرهای شخصی و تعمیم دادن ها و نتیجه گیری های بعضاً غریب بود، به علاوه گریزهای به جا و بی جایی داشت به گذشته که زمان خطی...
-
قصه همیشه تکرار
چهارشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1397 02:35
میپرسم: چطوری؟ جواب میدهد: تو فکرشم. ساکت میمانم. چه میتوانم بگویم؟ بگویم آنقدر در فکرش باش تا عمر وجوانیت تمام شود؟ بگویم بیخیال باش؟ گور پدر آدمی که خودش خواست رهگذر باشد در زندگیت اما خاطره لعنتیش را عین جای کفش روی سیمان نیم بند جا گذاشت و رفت... باز میگوید: خیلی تلاش کرد من ازش متنفر بشم. میگویم: ولی هنوز دوستش...
-
دوشواری نداریم ما اینجا...
دوشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1397 15:10
به نظرم هر آدمی بدبختی های خودش را دارد و بدبختی هر کس هم برای خودش به اندازه کافی بزرگ است. خود من از آنهایی هستم که وقتی کفش ندارم به آدمی نگاه میکنم که پا ندارد و با تصور اینکه مشکل او خیلی بزرگتر از مال من است، خودم را تسکین میدهم اما در حقیقت میدانم که ممکن است رنجی که من از کفش نداشتن میکشم بسیار شدیدتر و عمیقتر...
-
خواستگار محترم
چهارشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1397 22:24
از اینکه بهِم میخندین ناراحت نیستم، از اینکه نمیفهمین ناراحتم. این یکی از دیالوگهای فرهاد آئیش بود تو فیلم خواستگار محترم که خیلی به دلم نشست. در مجموع نگاه و حرفهای اون شخصیت رو دوست داشتم. یه جا دیگه در مورد همسر سابقش گفت: زبون همو میفهمیدیم ولی حرف همو نمیفهمیدیم. شاه بیتش هم وقتی بود که اختر بهش گفت: دلت میخوا سر...
-
970208
شنبه 8 اردیبهشتماه سال 1397 01:46
بالاخره تب دخترک پایین آمد. وقتی جیش کرد و یک لبخند راحت زد خیال من هم راحت شد که خطر رفع شده است. پوشکش را هم عوض کردم و دیگر میتوانم بخوابم اما خواب از سرم پریده است. نگاهش میکنم، خوشحالم که دختر من است. خوشحالم که هست. دو سال پیش همین موقع روزشماری میکردم برای بغل کردنش. تا چند هفته بعد از به دنیا آمدنش هر بار که...
-
مردی به نام اُوه
دوشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1397 15:17
خوندن این کتاب یه تجربه واقعاً مفرح و لذت بخش بود و بعد از یه روز کاری خسته کننده واقعاً میچسبید. ترجمه اش از زبان سوئدی بسیار عالی و دلنشین بود و اصطلاحات طوری انتخاب و جایگزین شده بود که وقت خوندن کتاب فراموش میکردی این متن در اصل به زبان دیگری نوشته شده. لحن داستان رو هم دوست داشتم. در عین اینکه راوی دانای کل بود...
-
970203
دوشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1397 15:07
یک فایل صوتی برایم میفرستد و میگوید: اینو گوش کن، لهجه اش منو یاد اون میاندازه. میگویم: مگه لهجه داشت؟ میگوید: لهجه غلیظ که نه، یه کم کلماتشو میکشید، یه ته لهجه شیرین... میگویم: لهجه هم مثل آرایشه، ته موندش دلرباتر از غلیظشه. میگوید: ای کاش به جای عکس یه فایل صوتی ازش داشتم. میگویم: مگه عکس داری ازش؟! میگوید: میشه که...
-
رویای تبت
شنبه 1 اردیبهشتماه سال 1397 13:13
در زمان خودش حرف زدن از زنی که خارج از چهارچوب زناشوییش رویاپردازی میکنه، یه تابوشکنی بزرگ بوده اما امروز برای من نوعی یه سوژه آشناست. البته لحن داستان رو دوست داشتم و به شخصیت راوی بسیار احساس نزدیکی میکردم.
-
نظر شخصی
چهارشنبه 29 فروردینماه سال 1397 22:04
عشق اتفاقی است در درون آدم و فرق معشوق با بقیه آدمها این است که او باعث این اتفاق شده. احترام معشوق هم از حرمت همان اتفاق است؛ وگرنه هر عاشقی دیر یا زود، میفهمد معشوق هم آدمی است مثل باقی آدمها. آن اتفاق نه اثرش بر آدم از بین میرود و نه دیگر بار با چنان کیفیتی رخ میدهد. همان اثر ماندگار است که وقت یادآوری عشقهای قدیمی...
-
970129
سهشنبه 28 فروردینماه سال 1397 12:30
همه مرغی جا میره لاکِپُشت صحرا میره یعنی وقت غروب که همه مرغها به لانه شان برمیگردند، لاکپشت تازه برای گردش راهی صحرا میشود. من نمیدانم که این گزاره یک حقیقت علمی است یا خیر، اما یزدی ها این مثل را برای کسانی به کار میبرند که خیلی دیر و بعد از وقت معمول به یاد شروع کاری میافتند. مصداق بارزش هم خودم هستم که حالا که...
-
970126
یکشنبه 26 فروردینماه سال 1397 22:25
از بین اون همه کتابی که بهمون رسیده یکیشو برمیدارم تا قبل از خواب برای بچه بخونم، یه مجموعه شعر از اسدلله شعبانیه با عنوان وسایل نقلیه هوایی. صفحه اول یه هواپیمای جت کشیده شده با سه تا بچه رو سر و کولش و شعرش این طور شروع میشه: کی ام چی ام گاز دارم بقچه پرواز دارم با خودم میگم این چی میگه؟ بچه زل زده به عکس و من ادامه...
-
970107
سهشنبه 7 فروردینماه سال 1397 05:18
زمستان پیارسال برخلاف تصورمون، خونه ای که تازه خریدیم رو تحویلمون ندادن و در نتیجه نوروز پارسال نیمه آواره بودیم. مبلهای مادرم و اثاثیه بسته بندی شده خودم داخل یکی از اتاق خوابها و اتاق پذیرایی مادرم بود. والدینم دور از ما در خانه خودشان در ولایت پدرم ساکن شدند و خودم و همسرم و دو تا بچه نوپا توی دو تا اتاق باقی مانده...
-
زنده باد خانواده من
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1396 08:09
این گروه خانوادگیای تلگرام هم مصیبتی شده روزی صد دفعه به خودم میگم لفت بده و خلاص.... باز میگم عن بازی درنیار! آدم باش! تحمل شرایط نامراد رو داشته باش! اصلا نخون مطالبشونو، هیچی هم نفرست، فقط باش! تو نه میتونی و نه وظیفه داری روشنگری کنی. بذار هر کس هر جور میخواد باشه. خفه خون بگیر و فقط باش. باز دوباره یه برخوردی...
-
961219
شنبه 19 اسفندماه سال 1396 22:19
آدمها از بچگی یاد میگیرن بترسن و پنهانکاری کنن. کم کم این ترس و پنهانکاری در ترکیب با جامعه پذیری، برای هر آدم ماسکی نامرئی میسازه که همیشه و همه جا رو صورتشه. هر چی ترسها و ضعفها و تربیت سختتر باشه، این ماسک سنگینتر و ضخیمتر و غیرواقعی تر میشه. اما وقتی همون آدمها احساس امنیت کنن، بی هوا ماسکشونو برمیدارن و با عجله...
-
از خسته بودن خسته ام
جمعه 18 اسفندماه سال 1396 23:43
خوش به حال نهنگها به جای اینکه هر جا میرن و با هر کی میشینن، از وضع موجود گلایه بشنون و شکایت کنن، وقتی میبینن اوضاع داغونه و کاری ازشون برنمیاد یه بارکی دسته جمعی خودشونو میکشن که راحت بشن. با هم که هستن چند تا حسن داره، اولا بهشون اَنگ ضعف نمیزنن، ثانیاً کمتر از مرگ میترسن، ثالثاً یه سری نهنگ دیگه سعی نمیکنن نجاتشون...
-
زیر سقف دودی
جمعه 18 اسفندماه سال 1396 08:05
واقعا باید به خانم درخشنده دست مریزاد گفت بابت تلاششون برای ارتقاء آگاهی جامعه. انصافاً حاصل کارشون قابل توجهه و اون طور آموزشی نیست که آدم رو کسل و دلزده کنه. من از بچگی بخاطر موقعیت خودم و خانواده ام درگیر درگیری های زوجهای مختلف بودم و از نوجوونی یاد گرفتم رابطه ها رو تحلیل کنم و در جوانی به این نتیجه رسیدم علم...
-
کافکا در کرانه
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1396 00:45
ترجمه فارسی از روی ترجمه انگلیسی از روی متن اصلی به زبان ژاپنی به نظرم بیشتر شبیه چای کیسه ای است که در لیوان آبجوش سوم فرو برده میشود؛ حاصل کار آب جوش نیست اما چای هم نیست. نه اینکه بخواهم زحمت مترجم را بی منت کنم ولی کمال طلب درونم بدجور اذیت شد. بستر بسیاری از داستانها پهن میشود تا نویسنده با افکار خودش عشقبازی...
-
سگی بگذار، اگر مردمانی
پنجشنبه 10 اسفندماه سال 1396 05:10
یه نفر به اسم *Ali Maleki*توییت کرده: هیچ گاه به سگ ولگرد لبخند نزنید، چرا که از نظر آنها شما دارید دندان هایتان را نشان می دهید و این یعنی شروع سوتفاهم. حکایت حال آدمهائیه که حسن نیت دیگرانو، با خبث طینت خودشون درک و دریافت میکنند. به اینها هر چقدر روی خوش نشون بدی، خصومتشون بیشتر میشه.
-
fight club
سهشنبه 8 اسفندماه سال 1396 15:39
همیشه سینک کردن زیرنویس فیلمها با منه، چون هم زبانم بهتره، هم حوصله و دقت محاسبه های لازم رو دارم -با تشکر از خودم. من سفره میچیدم که شوهرم فیلمو گذاشت و گفت تو سینکش کن. هیچ وقت نمیدونم قراره چی ببینیم ولی هر چی باشه از بالا و پایین کردن شبکه های ماهواره خیلی بهتره!یه کم بردمش جلو، این جوری راحتتر میفهمم چی کار باید...
-
961207
دوشنبه 7 اسفندماه سال 1396 04:56
مادرم یه دعایی داره که میگه: الهی هرکه روشو میبینه، داغشو نبینه. گویا در گذشته اگر بچه ای در شکم مادر یا حین زایمان می مرد، قابله اونو از مادرش مخفی می کرد چون اعتقاد بر این بود که اگر مادر روی بچه رو ببینه الفتی در دلش ایجاد میشه و جدایی از اون بچه براش سختتر میشه. برای همین مادرم دعا میکرد که اگر زنی روی بچه اش رو...
-
961206
یکشنبه 6 اسفندماه سال 1396 12:18
دو تا دختر من کاملاً شبیه دو تا عمه شون هستن. اتفاقا اونها هم فاصله سنی کمی دارن و تو خیلی از عکسهاشون انگار دوقلو هستن. گاهی با خودم فکر میکنم به حال مادرشوهرم، وقتی که به بچه های من نگاه میکنه؛ انگار که تاریخ داره براش تکرار میشه. چنین شرایطی برای همه پیش نمیاد، شاید بشه اونو یه فرصت خوشایند دونست، اما مطمئن نیستم...
-
961205
شنبه 5 اسفندماه سال 1396 14:06
درون هر آدم فرشته ای هست و شیطانی؛ فرشته ها هر کدام موعظه های مخصوص خودشان را دارند، ولی وسوسه ی اغلب شیطانها شبیه هم است.
-
961203
پنجشنبه 3 اسفندماه سال 1396 13:17
-
961128
شنبه 28 بهمنماه سال 1396 08:19
دیروز روز عجیبی بود، شاید نقطه عطفی در بزرگسالی من؛ روزی که اراده آگاهیم بر اطفاء آن دیوانه که در من می زیَد، کارگر افتاد. دیوانه خشمگین خندید، گریه کرد، سکوتش را فریاد کشید، اما چیزی را نسوخت. این بار که دیوانه بیدار شد، آگاهی فرار نکرد، آگاهی ماند، رفتارش را رصد کرد، از خنده و گریه اش نترسید، کنارش ماند، تخطئه اش...
-
961109
دوشنبه 9 بهمنماه سال 1396 16:16
دارم حداکثر تلاشمو میکنم که تبدیل به زامبی نشم کتاب میخونم سریال میبینم رویاپردازی میکنم باشگاه میرم از کوچیکترین فرصت واسه لذت مشترک با همسرم تلاش میکنم واسه همه اینا از خوابم میزنم خوابی که بهش حریصم و ازش بیزار؛ عین یه مخدر دارم زور میزنم زندگی کنم اما بی فایده است ته ته ته همه ش اون غم تو چشمامه غم خستگی بغض کم...
-
پیرمرد و دریا
سهشنبه 3 بهمنماه سال 1396 20:32
عاقبت این رمان مشهور همینگوی رو خوندم. فقط میتونم بگم خوندن این رمان عیناً تکرار داستان روایت شده است: پشت سر گذاشتن فرازها و فرودها و تحمل رنج و مرارتی که درنهایت به چیز خاصی منتهی نمیشه!
-
961103
سهشنبه 3 بهمنماه سال 1396 05:54
صدای اذان قشنگی میاد، پنجره رو باز میکنم و باز یاد دخترک میافتم. یعنی الان بیداره و داره غصه میخوره؟ شک ندارم وقتی همه مهمونها رفتن کلی گریه کرده. یعنی کسی بلد بوده چطور کنارش باشه؟ خیلی از دخترها شرایط مشابه اونو پشت سر گذاشتن. بقول دوستی، پشت صبوری های زنانه برای حفظ خانواده یه دنیا رنج پنهانه. به موقعیت مشابه خودم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 بهمنماه سال 1396 07:24
چند ماهی میشه که اینستاگرامو ترک کرده ام، شاید شش ماه، شایدم بیشتر. زیر دوش با خودم فکر میکردم یعنی هنوز مردم تو اینستا همونجوری هستن که بودن؟ هنوز عکس خوراکیهاشونو میذارن؟ هنوز از شیشه بارون خورده ماشینشون استوری میگیرن؟ هنوز فکر میکنن فیلم چرت زدن نوزادشونو باید با خلق الله به اشتراک بذارن؟ هنوز عکسهای تو آینه و...
-
گریز دلپذیر
دوشنبه 11 دیماه سال 1396 23:08
نمیدونم چرا به این نوشته 130 صفحه ای "آنا گاوالدا" عنوان رمان داده شده؟ به نظر من بیشتر شبیه پرگویی های یک دوست صمیمی و نکته سنج بود که تازه از سفر برگشته. از اون دخترهایی که حتی وقتی دارن لیوانهای چایی رو آب میزنن، پشت به تو و رو به سینک همچنان حرفهاشون رو با همون میمیکهای دائماً متغیر صورتشون و حتی تکون...
-
ما ترسوهای ول نکننده ی نَمیرنده....
یکشنبه 3 دیماه سال 1396 22:26
داشتم فیلم کوتاه سخنرانی جدیدی رو در فدراسیون کشتی میدیدم و استهزای آشکار حضار. با خودم گفتم چرا این بابا ول نمیکنه بره؟ چرا سرشو نمیذاره بمیره؟ یک آن یادم اومد که خودم اخیراً بصورت تمام قد خار و خفیف شدم و دم نزدم. اعتراض که بماند، نه تونستم بذارم و برم و نه تونستم بمیرم حتی. مردن هم هنریه واسه خودش.