-
سگی بگذار، اگر مردمانی
پنجشنبه 10 اسفندماه سال 1396 05:10
یه نفر به اسم *Ali Maleki*توییت کرده: هیچ گاه به سگ ولگرد لبخند نزنید، چرا که از نظر آنها شما دارید دندان هایتان را نشان می دهید و این یعنی شروع سوتفاهم. حکایت حال آدمهائیه که حسن نیت دیگرانو، با خبث طینت خودشون درک و دریافت میکنند. به اینها هر چقدر روی خوش نشون بدی، خصومتشون بیشتر میشه.
-
fight club
سهشنبه 8 اسفندماه سال 1396 15:39
همیشه سینک کردن زیرنویس فیلمها با منه، چون هم زبانم بهتره، هم حوصله و دقت محاسبه های لازم رو دارم -با تشکر از خودم. من سفره میچیدم که شوهرم فیلمو گذاشت و گفت تو سینکش کن. هیچ وقت نمیدونم قراره چی ببینیم ولی هر چی باشه از بالا و پایین کردن شبکه های ماهواره خیلی بهتره!یه کم بردمش جلو، این جوری راحتتر میفهمم چی کار باید...
-
961207
دوشنبه 7 اسفندماه سال 1396 04:56
مادرم یه دعایی داره که میگه: الهی هرکه روشو میبینه، داغشو نبینه. گویا در گذشته اگر بچه ای در شکم مادر یا حین زایمان می مرد، قابله اونو از مادرش مخفی می کرد چون اعتقاد بر این بود که اگر مادر روی بچه رو ببینه الفتی در دلش ایجاد میشه و جدایی از اون بچه براش سختتر میشه. برای همین مادرم دعا میکرد که اگر زنی روی بچه اش رو...
-
961206
یکشنبه 6 اسفندماه سال 1396 12:18
دو تا دختر من کاملاً شبیه دو تا عمه شون هستن. اتفاقا اونها هم فاصله سنی کمی دارن و تو خیلی از عکسهاشون انگار دوقلو هستن. گاهی با خودم فکر میکنم به حال مادرشوهرم، وقتی که به بچه های من نگاه میکنه؛ انگار که تاریخ داره براش تکرار میشه. چنین شرایطی برای همه پیش نمیاد، شاید بشه اونو یه فرصت خوشایند دونست، اما مطمئن نیستم...
-
961205
شنبه 5 اسفندماه سال 1396 14:06
درون هر آدم فرشته ای هست و شیطانی؛ فرشته ها هر کدام موعظه های مخصوص خودشان را دارند، ولی وسوسه ی اغلب شیطانها شبیه هم است.
-
961203
پنجشنبه 3 اسفندماه سال 1396 13:17
-
961128
شنبه 28 بهمنماه سال 1396 08:19
دیروز روز عجیبی بود، شاید نقطه عطفی در بزرگسالی من؛ روزی که اراده آگاهیم بر اطفاء آن دیوانه که در من می زیَد، کارگر افتاد. دیوانه خشمگین خندید، گریه کرد، سکوتش را فریاد کشید، اما چیزی را نسوخت. این بار که دیوانه بیدار شد، آگاهی فرار نکرد، آگاهی ماند، رفتارش را رصد کرد، از خنده و گریه اش نترسید، کنارش ماند، تخطئه اش...
-
961109
دوشنبه 9 بهمنماه سال 1396 16:16
دارم حداکثر تلاشمو میکنم که تبدیل به زامبی نشم کتاب میخونم سریال میبینم رویاپردازی میکنم باشگاه میرم از کوچیکترین فرصت واسه لذت مشترک با همسرم تلاش میکنم واسه همه اینا از خوابم میزنم خوابی که بهش حریصم و ازش بیزار؛ عین یه مخدر دارم زور میزنم زندگی کنم اما بی فایده است ته ته ته همه ش اون غم تو چشمامه غم خستگی بغض کم...
-
پیرمرد و دریا
سهشنبه 3 بهمنماه سال 1396 20:32
عاقبت این رمان مشهور همینگوی رو خوندم. فقط میتونم بگم خوندن این رمان عیناً تکرار داستان روایت شده است: پشت سر گذاشتن فرازها و فرودها و تحمل رنج و مرارتی که درنهایت به چیز خاصی منتهی نمیشه!
-
961103
سهشنبه 3 بهمنماه سال 1396 05:54
صدای اذان قشنگی میاد، پنجره رو باز میکنم و باز یاد دخترک میافتم. یعنی الان بیداره و داره غصه میخوره؟ شک ندارم وقتی همه مهمونها رفتن کلی گریه کرده. یعنی کسی بلد بوده چطور کنارش باشه؟ خیلی از دخترها شرایط مشابه اونو پشت سر گذاشتن. بقول دوستی، پشت صبوری های زنانه برای حفظ خانواده یه دنیا رنج پنهانه. به موقعیت مشابه خودم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 بهمنماه سال 1396 07:24
چند ماهی میشه که اینستاگرامو ترک کرده ام، شاید شش ماه، شایدم بیشتر. زیر دوش با خودم فکر میکردم یعنی هنوز مردم تو اینستا همونجوری هستن که بودن؟ هنوز عکس خوراکیهاشونو میذارن؟ هنوز از شیشه بارون خورده ماشینشون استوری میگیرن؟ هنوز فکر میکنن فیلم چرت زدن نوزادشونو باید با خلق الله به اشتراک بذارن؟ هنوز عکسهای تو آینه و...
-
گریز دلپذیر
دوشنبه 11 دیماه سال 1396 23:08
نمیدونم چرا به این نوشته 130 صفحه ای "آنا گاوالدا" عنوان رمان داده شده؟ به نظر من بیشتر شبیه پرگویی های یک دوست صمیمی و نکته سنج بود که تازه از سفر برگشته. از اون دخترهایی که حتی وقتی دارن لیوانهای چایی رو آب میزنن، پشت به تو و رو به سینک همچنان حرفهاشون رو با همون میمیکهای دائماً متغیر صورتشون و حتی تکون...
-
ما ترسوهای ول نکننده ی نَمیرنده....
یکشنبه 3 دیماه سال 1396 22:26
داشتم فیلم کوتاه سخنرانی جدیدی رو در فدراسیون کشتی میدیدم و استهزای آشکار حضار. با خودم گفتم چرا این بابا ول نمیکنه بره؟ چرا سرشو نمیذاره بمیره؟ یک آن یادم اومد که خودم اخیراً بصورت تمام قد خار و خفیف شدم و دم نزدم. اعتراض که بماند، نه تونستم بذارم و برم و نه تونستم بمیرم حتی. مردن هم هنریه واسه خودش.
-
فهرست چیزهایی که دلم میخواهد
دوشنبه 27 آذرماه سال 1396 00:21
بعد سالها کتابی رو دستم گرفتم که نمیتونستم زمین بذارمش. یه رمان مدرن فرانسوی که بدون توجه به اسم نویسنده و مترجمش، چون رایگان بود از فیدیبو دانلود کردم. وقتی هم که دیدم راوی اول شخص زنه، بنظرم خیلی طبیعی اومد که نویسنده زن باشه و در آخر که متوجه شدم گرگوار دولاکور مَرده، یه جورایی سرخورده شدم از خودم. خط به خط داستان...
-
960925
یکشنبه 26 آذرماه سال 1396 00:40
گوشیم چند روز خونه مادرشوهرم جا مونده بود. وقتی پس گرفتم، رمزش ریست شده بود! آقای قندک میرزا که پای پست 941220 (نشد لینک بدم) از حقوق مادرشوهرها دفاع کردی، شما بیا بگو من با این حجم از بیشعوری و وحشیگری چه کنم؟! دیگه ببین حماقتشون چقدر گل درشته که شوهرم ازشون دفاع نکرد! هر چه به خودش فشار آورد دید هیچ توجیهی نمیشه کرد.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 آذرماه سال 1396 02:27
گاهی به واژه ای که میرسم، پرت میشوم به سیزده سالگی، صدای دو تار در سَرم میپیچد، و آوای مرد خراسانی: مرا نه سر نه سامان آفریدند پریشانم پریشان آفریدند پریشان خاطران رفتند در خاک مرا از خاک ایشان آفریدند و باز زخمه دوتار....و دو تار.... و دوتار....
-
960919
یکشنبه 12 آذرماه سال 1396 10:51
تو این سن و سال یه آرزوی نسبتاًاحمقانه دارم. آرزوی یک شئ جادویی، یا مثلاً یک دستگاه الکترونیکی برای سنجش میزان شادی آدمها. به چه دردی میخوره؟ خب راستش میدونم ممکنه دونستن میزان شادی آدمها عوارض جانبی زیادی داشته باشه ولی شاید واسه رفع وسواس فکری من موثر باشه. مثلا اگه دستگاهو داشتم بررسی میکردم ببینم یه زن خانه دار که...
-
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود
چهارشنبه 8 آذرماه سال 1396 00:21
-
960905
یکشنبه 5 آذرماه سال 1396 21:49
عدسی درست میکنی، از دستت در میره یه عالمه ادویه میریزی توش چه کنم چه نکنم؟ یه عالمه سیب زمینی بهش اضافه میکنی تا مزه ش رو خنثی کنه. نگاه میکنی به غذا میبینی جای عدسی شده سیب زمینیـــی! چه کنم چه نکنم؟ همه رو میریزی تو میکسر. نگاه میکنی میبینی یه قابلمه گنده خوراک میکس شده داری، خیلی بیشتر از یک وعده و دو وعده خوانواده...
-
960904
شنبه 4 آذرماه سال 1396 22:56
بدی روزهای خوب اینه که وقتی میگذره تازه میفهمی چقدر خوب بوده. مثلا یه زمانی بود که من علاوه بر ست کردن روسری و مانتو و شلوار و کیف و کفش، برای هر دست لباسم انگشتر یا دستبند یا ساعت ست هم داشتم! قشنگترینش که خودم خیلی دوست داشتم یه مانتو و دامن طرح سنتی بود به رنگ سبز نسبتا" تیره، با یه شال که یه پرده تیره تر بود....
-
بچه بودم نفهم بودم...
پنجشنبه 25 آبانماه سال 1396 03:04
پست حاوی یک خاطره مثبت هیژده میباشد . در دوران مدرسه، بین ما محصلان قانون نانوشته ای بود، مبنی بر اینکه اطلاعات جنـسیـمان را با هم به اشتراک بگذاریم. علیرغم تلاش خانه و مدرسه برای مسکوت نگه داشتن این مسائل، جذابترین موضوع حرفهای ما از کلاس پنجم به بعد، همین بود. البته در دوران راهنمایی گفتگوهایمان در غالب جوک و کنایه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 آبانماه سال 1396 08:33
اولین بار که وارد حرم امیرالمومنین شدم، مقابل ایوان طلا که ایستادم و سرمو بال گرفتم، یکباره با همه وجود عظمت و جلال شخص ایشان را احساس کردم. تا این لحظه حضور در برابر هیچ انسان مرده یا زنده ای نتونسته چنین احساس خضوع و خاکساری و احترامی رو در من ایجاد کنه. با همه وجود حس کردم باید سرم رو پایین بندازم و ادب کنم. شب...
-
960819
جمعه 19 آبانماه سال 1396 04:25
میدونستم بد بودن کار هر کسی نیست. شاید اونقدر مار به خوردم داده باشن، که الان از هر افعی، افعی تر شده باشم اما از افعی بودن خوشحال نیستم. ذات من محبت کردن و بخشیدنه، شاید ژست سردی و لجاجت بگیرم تا طرف مقابل رو ناراحت کنم اما خودم چند برابر اون ناراحتم. زندگی برای من مبارزه نبود، اما دیگه باورم شده تو رینگم و راه فراری...
-
960810
پنجشنبه 11 آبانماه سال 1396 02:00
-
یه پست نق نقوئانه
سهشنبه 9 آبانماه سال 1396 10:10
میل خودتونه، اگه به نق و نوق علاقه دارید به ادامه مطلب برید . اصلا حوصله ندارم. چرا به جای نوشابه انرژی زا کلوچه حوصله زا اختراع نمیشه؟! چرا هر چی تمیز میکنم باز هم خونه م بهم ریخته است. چرا اینقدر زود خسته میشم در حالی که روزی یه قرص آهن و مولتی دیلی میخورم؟! چرا این ظرفا تموم نمیشه؟و اون لباسهای کثیف؟ و اون اتاق...
-
هشدار! هشدار! هشدار!
دوشنبه 1 آبانماه سال 1396 12:34
دخترخانمهایی که حس مادرانتون قویه! بدانید و آگاه باشید متأسفانه به خاطر حس قوی مادرانه تون ناخودآگاه به سمت پسرهای بچه ننه سوق پیدا میکنید و عاشق اون پسر میشید؛ اما چنین پسری هیچ وقت عاشق شما نمیشه حتی اگه باهاتون ازدواج کنه. عشق اول این پسر مادرشه و شما همیشه نفر سوم رابطه اید؛ حتی اگه از مادرش دور بشه. و مهمتر از...
-
.
یکشنبه 30 مهرماه سال 1396 00:13
نام خانوادگیش را به یاد ندارم، همه بچه های کلاس محمد صدایش میکردند. وقتی شناختمش که در گیر و دار آشنایی با همسرم بودم. هم سن خودم بود و بنظرم پسر جذابی می آمد، هم ظاهری و هم باطنی؛ ولی آشنایی من و خواستگارم جدی تر از آن بود که حاشیه ای مثل علاقه به محمد در کنارش شکل بگیرد. ضمن اینکه دنیایش تفاوت زیادی با دنیای من داشت...
-
960730
شنبه 29 مهرماه سال 1396 23:42
نوشته (نقل به مضمون) هر آدمی درون خودش یه آدم چاق و یه آدم لاغر داره. تا امروز چاق درونت تصمیم میگرفت چی بخوری و تو چاق شدی. از امروز به ندای لاغر درونت گوش بده تا لاغر بشی. من هر وقت به این مطلب فکر میکنم دقیقا تصویر لورل و هاردی میاد جلوی چشمم، هر دو کودن هستن ولی خب لاغره کودنتر و ضعیفتره. هروقت ازش میپرسم الان...
-
960729
شنبه 29 مهرماه سال 1396 11:00
گاهی ـمثل همین الان، حس میکنم بی حوصله ترین آدم روی زمینم؛ یعنی اگر بی حوصلگی جزء رشته های پاراالمپیک می بود، قطعا مدال قهرمانی مال خودم بود. چرا پارا المپیک حالا؟ چون شرکت کنندگان المپیک غالباً آدمهای سالمی هستند ولی بی حوصله ای در حد من، بی شک بخشی از مغزش مختل است! در حدی بی حوصله ام که صبحی آیکون تلگرام را روی...
-
2:22
دوشنبه 24 مهرماه سال 1396 00:16
2:22 را از وسط و پاره پاره دیدم. حکایتی بود از یک عشق هالیوودی، بی نظیر و تمام عیار، مثل رانندگی های هالیوودی، فضانوردی های هالیوودی، ابرقهرمانان هالیوودی و.... یادم آمد که جایی خوانده بودم "با کسی ازدواج نکنید که میتوانید با او زندگی کنید، با کسی ازدواج کنید که نمیتوانید بدون او زندگی کنید." این هم نصیحتی...