-
۰۰۰۸۱۴
جمعه 14 آبانماه سال 1400 21:21
-با تنهاییت چه میکنی؟ =گاهی گرد و غبارشو میگیرم بعد میذارمش سر جاش.
-
روزی که سر راهم سه تا پرنده مرده دیدم
سهشنبه 11 آبانماه سال 1400 10:34
پیرمرد بالای پل دو هفته غایب بود و امروز که دیدمش صورتش بدجور ورم داشت -مثل کسایی که کورتون مصرف میکنند، بر خلاف همیشه موهاش ژولیده و نامرتب بود، صورتش چند روز اصلاح نشده بود و زیر چشماش کبود بود. آواز امروزش این بود: بودم همه شب دیده به ره تا به سحرگاه ناگه چو پری خنده زنان آمدی از راه غمها به سر آمد زنگ غم دوران از...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 آبانماه سال 1400 05:36
وقتی خیلی خیلی ناراحتم دستها و پاهام یخ میکنه، انگار پابرهنه برف بازی کرده باشم به طوری که اگه کسی دستمو بگیره شوکه میشه از شدت سرماش. بعدش که به خودم مسلط میشه آروم آروم خون برمیگرده به دستام و اینبار دستام شروع میکنه به عرق کردن، هر چی رو بگیرم تو دستم خیس میشه. از چهارشنبه شب و اون تلفن کذایی تا الان این مراحل یخ...
-
000803
دوشنبه 3 آبانماه سال 1400 10:39
چهارشنبه دفترمشق بچه ها رو دیدم، مشق آخر هفتهشون یه صفحه خط صاف بود. چون هر دوشون مریض بودن و خودم هم حال نداشتم انجامشو گذاشتم واسه روز آخر. دم صبح یکشنبه کابوس میدیدم بعد از چهار روز تعطیلی با بچه اومدیم مشق بنویسیم دیدیم به جای یک صفحه خط صاف باید 6-7 صفحه سرمشقهای سخت و پیچیده بنویسه! حتی مجبور بود یه چیزی شبیه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 مهرماه سال 1400 00:16
-
ذکر این روزها
سهشنبه 27 مهرماه سال 1400 15:53
بیر گونونه دؤزمزدیم، اوْلدوم ایللر آیریسی … نئیلیم آمان، آمان … نئیلیم آمان، آمان … ساری گلین
-
روپوشهای پیش دبستانیشون اومد، کلاه هم داره :دی
دوشنبه 26 مهرماه سال 1400 08:37
امروز برای اولین بار از اینکه دوقلو دارم دلم ذوقید تا قبل از این اصلا میلی نداشتم شبیه هم لباس بپوشونمشون. هر وقت هر کس میپرسید چرا مثل هم لباس نمیپوشونی بعد از گفتن «به تو چه؟» توی دلم میگفتم چون گروه سرود نیستن که مجبور باشن مثل هم لباس بپوشن. اصلا متنفر بودم از اینکه تو خیابون نگاهمون کنند و هی بپرسن دوقلوئن؟...
-
که جنگ و کین با من حزین روا نباشد...
یکشنبه 25 مهرماه سال 1400 09:58
یه خاطره دارم که مزه چایی میده، گرمه، تلخه، تکراریه، سر دلم رو میسوزونه ولی باز هم ازش سیر نمیشم. هر وقت که تصنیف بهار دلکش شجریان رو گوش میدم اون خاطره رو جرعه جرعه مینوشم و اشکهام رو پشت پلکم چال میکنم. تو زندگی کوتاه و کم چگالی من، همین یه خاطره طعم دار هم غنیمته و من میخوام اونو فقط مال خودم نگه دارم.
-
اگه صبح اول وقته، این نوت رو نخونید
سهشنبه 20 مهرماه سال 1400 08:16
تکامل و تمدن ما رو به اونجا رسونده که پیرمردی که به قاعده طبیعت تا الان باید از چرخه حیات حذف میشد، از صبح تا شب میشینه روی پل عابر پیاده و برای اینکه از گرسنگی نمیره (شما مودبا میگید برای امرار معاش!) با صدای لرزون و بی جون آوازای غمناک میخونه. تمدن و تکامل فقط اونو زندگی نگه داشته ولی نتونسته بهش زندگی واقعی بده. هر...
-
000718
یکشنبه 18 مهرماه سال 1400 08:32
امروز موقع چایی ریختن داشتم به این فکر میکردم که برادرم چقدر سر خودشو شلوغ کرده و من که کارهای حسابداریشو میکنم از این حجم کارش وحشت میکنم چه برسه به خودش که مجبوره این همه کار رو مدیریت کنه.من اگه جای اون بودم هرگز این همه کار سر خودم نمیریختم ولی موضوع اینه که آدمها با هم فرق میکنن و آدمهایی مثل من هرگز پول یا...
-
جستارهایی در باب عشق
جمعه 16 مهرماه سال 1400 08:16
آلن دو باتن که بینظیره، واقعا من کی باشم که ازش تعریف کنم؟ قبلا «تسلی بخشیهای فلسفی»ش اثر شفابخش بر من گذاشته بود و الان دارم از «جستارهایی در باب عشق» حظ میبرم. ترجمه گلی امامی هم خوبه، تو انتخاب واژه بهتر هم میتونست باشه ولی مفهوم رو خوب رسونده؛ اینو وقتی خوب میفهمی که ترجمه محمدرضا اخلاقی منش رو دیده باشی! (خب...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 شهریورماه سال 1400 08:09
چند تا نکته از این رادیو راه گوش دادن به ذهنم خطور کرد اولی اینکه میگه برای رنجهای دائمی ذهنیتون اسم بذارید. افکار منفی دائمی دارم که الان دوست دارم بهش صفت بی معنی بدم ولی خب قصدم اینه که به رسمیت بشناسمش، پس خویشتنداری میکنم. موضوع اینه که هیچ ایده ای برای اسمش ندارم. «من کافی نیستم» خیلی کلی تره، من فکر نمیکنم کافی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 شهریورماه سال 1400 22:11
حالا یه وقتم که حال داشتم و به اندازه کافی زمان گذشته بود، درباره اون ماجرایی که نقطه عطف زندگی مشترکم بود مینویسم. مختصرش اینه که برای بچه هام تولد ۲سالگی نگرفتیم، چون با شوهرم قهر بودیم از اون قهر طولانیا که آدم اولش فکر میکنه که یعنی تهش چی میشه؟ ولی بعد گذشت یک ماه فکر میکنی هر کوفتی که خواست بشه، به درک. امشب...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 شهریورماه سال 1400 14:21
یه بارم رفتم مصاحبه، طرف آخرش ازم پرسید اگه یه جا با همین شرایط 50 تومن بیشتر بدن ول میکنی اینجا رو و میری؟ (اون موقع حقوقم 300 بود) چند بار تکرار کردم همه چیزش مثل اینجا باشه؟ اونم هی جواب داد آره عین همینجا باشه با حقوق بیشتر. گفتم آره میرم، مگه دیوونه ام که نرم؟ آخه گوزو وفاداری آدمی که هنوز جذب سیستمت نشده رو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 شهریورماه سال 1400 08:00
به نام خدا صبح خود را آغاز میکنم با غر و اشک حلقه در چشم اولا درود و دو صد بدرود بر هورمونهای متعال، که اینچنین ویران کرده، میکنند و وای خواهند کرد. از اونجایی شروع شد که غروب جمعه ای رفتیم دم خونه خواهره، زنگ زدم بپوش بیا پایین دو دقیقه تو کوچه وایسیم حرف بزنیم این بچه ها هم آدم ببینن، گفت بچه اون یکی خواهره با...
-
۰۰۰۶۱۰
پنجشنبه 11 شهریورماه سال 1400 00:04
تو زندگی فعلیم چیزهایی دارم که بیاندازه عاشقشونم، فسقلیامو میگم. لحظه به لحظه بزرگ شدن اینها برام لذته، وقتی لنگای درازشونو میبینم که دیگه تو بغلم جا نمیشه، وقتی زبون درازیاشونو میبینم که منو با 80 کیلو وزن فیتیله پیچ میکنن، وقتی بدجنسیا و کلکهای کودکانهشون رو میبینم، وقتی بارقهایی از هوش نشون میدن، وقتی نقاشی های...
-
ترامپ بود به خاورمیانه گفته بود فاضلاب؟ دهنش گل، هیکلش گلاب
چهارشنبه 10 شهریورماه سال 1400 23:19
این حقوق کم جز شر، هیچی نیست. نیرو میگیرن با حقوق کم، یارو هم کارو حواله میکنه به تخمش، میگه با این پولی که میدن همینقدر کاری که میکنم زیادیه. در این شرایط هم کارفرما عنه، هم کارگر. کارفرما که عنیتش واضحه، کارگر هم عنه چون به هر حال قبول مسئولیت کرده، بقیه ذینفعان چه گناهی کردن که تو و کارفرمات عنید؟
-
ذکر این روزا
یکشنبه 31 مردادماه سال 1400 07:30
از آن نفسی که به دلم عشق تو کم شد گردیدن من دور تو گرداب خودم شد با ابنکه مرا کشت همه عمر خیالت هر آنچه گرفتی ز من و عشق حلالت ای وای دلم، وای دلم وای دلم وای مشکلم با آهنگای احسان اینه که نمیشه زمزمهش کرد و ادای خوندنش رو دراورد، خیلی سخته.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 مردادماه سال 1400 23:09
یه هم دانشگاهی داشتم سال بالاییم بود، دختر خوبی بود با هم رفیق شدیم. درسش که تموم شد ازدواج کرد من هم دعوت کرد عروسیش. راه دور بود، ترافیک هم که پای ثابت تهرانه، پس یه کم زود راه افتادم ولی از شانس خیابونها خلوت بود و خیلی زود رسیدیم. اینام تو رودروایسی واحترام تعارف کردن بیا تو اتاق عقد ولی من دیدم ضایع است و اونجا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 مردادماه سال 1400 01:48
جذابترین داستان برای من، اونیه که غافلگیرت میکنه، یه جا ابروت میره بالا، چشمات گرد میشه، لبات oمیشه، شاید یه صدای ئه خفیف هم دربیاد از حلقت، اونجا همونجائیه که من میخوام بهش برسم. خیلی دوست دارم بتونم چنین چیزی بنویسم ولی خب راستش ذهنم فقیره، عادت داره تو همین روزمرگیا وول بخوره. گاهی میگم باید بیای یه طرح داستان...
-
دستهایی که دوست می داشتم
جمعه 22 مردادماه سال 1400 23:28
شایدم یه روز قصه اون یادگاری کهنه رو نوشتم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 مردادماه سال 1400 18:06
به مناسبت تقارن نامیمون کرونای دلتا و محرم، و حضور پرشور ملت همیشه در صحنه، بد ندیدم اندکی هم بنده در این باب افاضات بفرمایم. نکته اول ربطی به لامذهبیم نداره، حتی زمانی که عاشقانه هیئت میرفتم هم نظرم همین بود که محرم و کارناوالش سااااااالهاست هیچ ربطی به اعتقادات مذهبی نداره. غالب اعمال و رفتار این شبها و روزها یه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 مردادماه سال 1400 16:12
اشتیاق تازه فهمیده ام گمشده همه سالهای زندگیمه
-
۰۰۰۵۱۲
چهارشنبه 13 مردادماه سال 1400 09:35
این توقع ما هیچ وقت با بقیه هماهنگ نشد، منظورم با اون شخص مورد توقع نیستا، منظورم با ناظرانه. یعنی چی؟ یعنی مثلا فلان توقع رو که داری و سگ محلت نمیذاره و دلت میشکنه، بقیه میان میگن خوب این چه توقعیه تو داری؟ توقعت بالاست! از اونور داری نون و ماستتو میخوری یهو از شش جهت بهت حمله میشه چرا فلان توقعو نداری؟ چرا اینقدر رو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 مردادماه سال 1400 00:13
شازده کوچولو گفت: دندونات خیلی تیزه، وقتی میخندی من وحشت میکنم. روباه گفت: خب این طبیعت منه، وقتی داشتی اهلیم میکردی، نمیدونستی من گوشتخوارم؟ شازده کوچولو جواب داد: چرا میدونستم، ولی خب من یه پسربچه بیشعورم که حقمه تو بیابون از تشنگی بمیرم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 تیرماه سال 1400 22:15
بزرگترین خلا ء زندگیم چهار تا دوست آدم حسابیه، هر کی دور و برمون بود از خودمون داغونتر بود.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 تیرماه سال 1400 12:43
در 28 سالگی با دختر مجردی آشنا شدم که دوسال از من بزرگتر بود، متولد شهر دیگری بود و میگفت از زمان دانشجوییاش به تهران آمده و همینجا ماندگار شده است. یک بار با حسرت گفتم: خوشبحالت آخه چه جور اون موقع (اوایل دهه هشتاد) خانوادت راضی شدن تنها بمونی تو یه شهر دیگه؟ جواب داد: تنهایی هم سختیای خودشو داره. حرف رابطه که میشد...
-
بزن باران خدا بازیچهای شد...
پنجشنبه 24 تیرماه سال 1400 00:21
میگه: فااطمیون شیعه اند و طاالبان سنی تندرو. اتحاد این دو تا منطقا شدنی نیست. میگم: ماهیت مذهب سیالتر از این حرفهاست. میگه: ماهیت مذهب اصلا سیال نیست. اگر بود که این همه مشکل نداشتیم و اینهمه شیعه و سنی و کاتولیک و پروتستان همدیگه رو نمیکشتن. میگم: همین فرقه بازی ها نشون میده سیاله، اگه نمیشد توش دست برد و تغییرش داد...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 تیرماه سال 1400 07:02
اصولا آدم دشمنی نیستم، به نظرم چیزهای کمی توی دنیا هست که ارزش جنگیدن داشته باشه . آدم کینه هم نیستم، بخشیدن و رها کردن باعث میشه حس بهتری داشته باشم. حالا فکر کن همین من، همین منی که حوصلهش برای پنجه در پنجه شدن، در حد گفتن تو خوبیه، یه دشمن سرسخت دارم! واقعا دلم براش میسوزه، چون من واقعا دشمن خوبی نیستم. من نه از...
-
واسه اونکه تو کار عاشقی میمونه غمگینم
پنجشنبه 17 تیرماه سال 1400 02:44
قرارمان میدان تجریش است. از آنجا تا دربند در صندلی های ته ون کنار هم مینشینیم. رویمان نمیشود به هم نگاه کنیم، از لحظه اول نگاههایمان دزدکی است. من از اون پرروترم، دل به دریا میزنم و آنقدر عاشقانه نگاهش میکنم که برگردد و در چشمانم زل بزند و بخندد. با عکسش فرق دارد، طبیعی تر و وحشیتر است. حس میکنم یک جور بکارتِ...