-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 مردادماه سال 1401 14:11
نشستهام دارم از خستگی و دلتنگی اشک میریزم. دلتنگم برای مادرم که مدتهاست ندیدمش. دلتنگم برای آدمهای عزیزی که رفتهاند، از این دنیا رفتهاند، از این کشور رفتهاند، از قلب من رفتهاند. چه عجیب است آدمیزاد، چه دردهای منحصر به فردی دارد هر آدم. من هنوز در تحیرم از لحظه به لحظه حیات، از همه چیزهایی که حسشان میکنم بیآنکه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 31 تیرماه سال 1401 22:28
ساعت ۲۲:۲۰ در یکی از سختترین برهههای زندگیام هستم، سخت از لحاظ اینکه باید ساعتها کار کنم بدون هیچ استراحتی. کار هم که میگویم دقیقا منظورم کار یدی است. همه چیز به هم ریخته، از بدنم بگیر تا خانهام. میخواستم یک ماه مرخصی بدون حقوق بگیرم که موافقت نشد. باید صبحها بروم سرکار، ظهرها بیایم نهار کارگر و بنا را بدهم، عصر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 تیرماه سال 1401 21:15
ساعت 22:06 بچهها را آوردهام پارک. توی دلم غوغایی است. قرصهایم تمام شده فردا باید بروم بیمارستان التماس کنم که بگذارند دکتر ویزیتم کند. بیخودترین سیستم نوبت دهی را دارد. دکتر هم عضو هیات علمی است و مطب خصوصی ندارد. قرصهای تجویزی خیلی خوب بود، دل آشوبه همیشگی را تخفیف داده بود، کمتر گر میگرفتم و کمتر خیس عرق میشدم....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 تیرماه سال 1401 23:11
ساعت ۲۲:۴۷ کامنت لیمو شادم کرد و بهم انگیزه نوشتن داد. نوشتن وقتی جذابتر میشود که بدانی کسی هست که بخواند. به عبارتی کسی هست که پرهیب تویِ نویسنده را پشت واژهها ببیند و دیده شدن لذت دارد. درونگرایی منافاتی با لذت بردن از دیده شدن ندارد. شاید هم دارد. مسلماً درونگرایی و برونگرایی یک حالت صفر و یکی نیست بلکه یک طیف است...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 تیرماه سال 1401 22:59
ساعت ۲۱:۳۲ درد پاشنه پا امانم را بریده و درد زانو و کمر؛ همهاش با هفتهای یک ساعت راه رفتن توی آب علاج میشود ولی خب هماهنگ کردن و رفتن به استخر برایم سخت است و تنبلی میکنم. حتی کف دستم هم درد میکند. امروز هر طور شده باید لیست سوژهها را دربیاورم و حیاتی بودنشان را بررسی کنم. نمیدانم چرا بچهها سوژههای جدید مینویسند؟...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 تیرماه سال 1401 21:16
ساعت ۱۶:۴۱ خیلی ناراحتم، تصادف کردم. گلگیر عقب ماشینم را مالیدم به ماشینی که راه را بسته بود و من زور میزدم از کنارش عبور کنم. آنقدر ناراحتم که دلم میخواهد بنشینم یک ساعت در موردش بنویسم و بنویسم و بنویسم تا دلم خالی بشود. به شنیدن مقدار زیادی «فدای سرت» احتیاج دارم. دیروز روزنوشت ننوشتم، چون ساعت ده دیدم دوست عزیزمان...
-
۰۱۰۴۲۰
دوشنبه 20 تیرماه سال 1401 22:26
ساعت ۲۲ خستهام، حوصله نوشتن ندارم ولی خب نمیخواهم مشق نانوشته داشته باشم، خوبیت ندارد جلوی استاد. پوست صورتم میخارید، خاراندمش. الان داخل حفره گوشم میخارد. کی بشود تابستان تمام شود. با آن کفشهای تابستانی پشت بنددار رانندگی کردن سخت بود؛ یک بار سر چهارراه خاموش کردم. لژ دارد، آدم حساب نیمکلاج و گاز از دستش در...
-
۰۱۰۴۱۹
یکشنبه 19 تیرماه سال 1401 23:03
ساعت ۲۲:۳۲ یک ربع است توی آشپزخانه در حال انجام کارهایم توی سرم روزنوشت مینویسم، به همین بیان نوشتاری! دستم بوی پیاز میدهد، دهانم بوی تخم مرغ. برای نهار فردا عدسی گذاشتهام. شاید فردا روز سختی داشته باشم، باید برای ثبت نام بچهها بروم. یادم باشد چند نان بربری هم بگیرم، نانمان تمام شده و عدسی با بربری میچسبد. اصلا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 تیرماه سال 1401 22:27
بچه ها را خواباندم، وقتش است روزنوشت را بنویسم. ساعت ۲۱:۵۷ دقیقه است، تا ۲۲:۱۲ وقت دارم که بنویسم. یک نفس عمیق کشیدم. میدانی من سالها از نفس عمیق غافل بودم، نمیدانم از کی عادت کردم نفسم را در سینه حبس کنم. هنوز هم ناخودآگاه این کار را میکنم و بعد خلقم تنگ میشود. یکی دیگر هم کشیدم. این نفس عمیق از من خیلی گره گشایی...
-
غرور و تعصب-جین آستن-رضا رضایی
شنبه 18 تیرماه سال 1401 11:35
زمانی که کتاب را شروع کردم، هدفم این بود که یک کار کلاسیک خوانده باشم که رزومه کلاسیک خوانی ام را کمی پر کرده باشم ولی خب کار شبیه کارهای کلاسیکی که قبلا خوانده بودم نبود، در اثری از قلم فرسایی و توصیفهای چند خطی ندیدم، هدف روایت قصه بود و تحلیل شخصیت آدمها؛ البته که میتوانست پخته تر و عمیق تر از این باشد ولی فکر...
-
۰۱۰۴۱۶
جمعه 17 تیرماه سال 1401 08:28
به ساعت گوشی نگاه میکنم، ۶:۳۸ دقیقه، خب یک ربع بعدش میشود ۶:۵۳ دقیقه. این تابستان هم عجب چیز سه نقطه ای است. ساعت شش صبح بلند میشوی میبینی آفتاب افتاده و تا ته خانه روشن شده، آدم وحشتش میگیرد. زمستان هم تا میایی بجنبی شب شده.اصلا همه فصلها سه نقطه هستند و من دلم میخواهد به همه چیز غر بزنم. یک بار یک جایی خواندم...
-
۰۱۰۴۱۵
چهارشنبه 15 تیرماه سال 1401 20:06
پیش نوشت معلممون گفته روزی یک بار اتوماتیک رایتینگ داشته باشیم، یعنی مغز رو ول کنی بذاری هر چی رد میشه بیاد رو کاغذ. اسم مشقمون روزنوشته، به همین اسم میذارمش تو وبلاگ. خب بالاخره بنا آمد و آشپزخانه را بازدید کرد، دیگر باید مشقهایم را بنویسم و بهانهای ندارم برای اینکه از نوشتن فرار کنم. دیروز اصلا سرحال نبودم. یک...
-
۰۱۰۴۱۴
چهارشنبه 15 تیرماه سال 1401 02:02
تو یه دوره آنلاین مبانی داستاننویسی شرکت کردهام، جلسه اول دو تا نتیجه برام داشت: ۱. در سوژه یابی ریدهام. ۲.علاقهای ندارم برم تو چهارچوبی که قراره تدریس بشه. راستش همین وبلاگ نویسی رو بیش از هر چیز دوست دارم. این آزادی که اینجا دارم برام خیلی خوشاینده. اینکه با هر ادبیات و درباره هرچیزی که عشقم میکشه مینویسم و تخمم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 تیرماه سال 1401 14:20
با خودم فکر میکنم انگیزه فضولی آدمها چیست؟ چرا باید به کار من کار داشته باشند که یک گوشه درسکوت نشستهام و دارم نان و ماست و استرس خودم را میخورم؟ یعنی اینقدر زندگیشان خالی است که باید با اخبار یکی از بیاهمیتترین آدمهای دنیا (یعنی من) پرش کنند؟ از من خاکبرسرتر کسی است که فضولی من را میکند!
-
010412
یکشنبه 12 تیرماه سال 1401 09:45
نه ماه از ازدواجم گذشته بود، یه شب که از خونه مادرشوهرم برگشتیم بر خلاف همیشه که مثل سنگ ساکت میموندم و همه چی رو میریختم تو خودم، شروع کردم به گریه. مثل ابربهار اشک میریختم و ظرفهای شسته رو جا به جا میکردم.همونجور به شوهرم بدون اینکه نگاهش کنم گفتم فقط یه جمله رو از قول من به مادرت بگو: اینکه من جواب حرفها و تیکه هاش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 تیرماه سال 1401 08:44
آدم وقتی عزیزی را ناگهانی از دست میدهد فکر میکند مگر میشود بعد از او ادامه داد؟ یک جایی ته ذهنش میداند که میشود، چون چنین سوگی قبلا هم برای کسان دیگر اتفاق افتاده و دنیا تمام نشده است اما در قشر بیرونی ذهن آدم مدام هشدار «به آخر دنیا نزدیک میشوید» پخش میشود. اما آدمی که در بلیه ای طبیعی (مثل زلزله یا سیل) تعداد زیادی...
-
010407
سهشنبه 7 تیرماه سال 1401 08:33
میگم: اگه ببینی طرفت داره با یکی دیگه لاس میزنه، واکنشت چیه؟ میگه: من سعی میکنم نفهمم، اگرم فهمیدم خودمو میزنم به نفهمیدن. بعد غش غش میخنده. یهو صورتش جدی میشه و ادامه میده: بذار یه چیز بدتر بگم، من حتی اگه بفهمم با یکی دیگه خوابیده هم باز رویکردم همینه. صافی رو از روی لیوانهای چایی برمیدارم، رو به اجاق و پشت به اون...
-
به همه زنهای متاهل بی بغل
چهارشنبه 1 تیرماه سال 1401 09:12
به نظرم اینکه اومده کنارت لوبیا خرد کنه تلاشی بوده واسه به دست آوردن دلت. من اگه بودم همونجا که کنار هم وایسادیم سرمو میذاشتم رو بازوش، شاید یه جریانی شکل میگرفت. شاید اون هم میخواد ولی نمیتونه دیگه. تو از بیرون نگاه میکنی و هیچ کنش دلخواهی نمیبینی و فکر میکنی اون تلاش نمیکنه؛ در حالی که تلاش کرده و فایده ای نداشته....
-
010331
سهشنبه 31 خردادماه سال 1401 11:51
اگه میخواید بدترین طعم عمرتون رو امتحان کنید، قهوه فوری بدون شکر مادلین رو از فروشگاه جانبو بخرید! انگار این لعنتی رو با براده آهن درست کردن، بوی گند آهن میده. وقتی هم آبجوش میریزی روش بوی ترشیدگی هوا میشه. واقعا مزخرف و چندشه. حیف از پول.
-
من و تراپیست-قسمت سوم
شنبه 28 خردادماه سال 1401 11:47
-
با هاجرو مرضیه، شب ش میریم تعزیه
شنبه 21 خردادماه سال 1401 14:51
من و معصومه فقط دوسال آخر تحصیلمان در دبیرستان کنار هم مینشستیم، اما من یک جور عمیق و حال خوب کنی دوستش داشتم. رک و راست، باهوش، بیریا و بامزه با شیطنتهای شیرین بود. شاید اگر آن روزها مفهومی را به نام همجنسگرایی میشناختم باور میکردم که عاشق معصومه هستم -شاید واقعا بودم!- توی اون سالها که بدنمان فوارهی...
-
موج با تجربه ی صخره به دریا برگشت
جمعه 20 خردادماه سال 1401 04:45
بعضی یادگاریها مثل دستمال خونی زفاف است، یک چیزِ خصوصیِ حال به هم زنِ بیارزش که تو در جایی که هیچ کس نبیندش نگهش میداری چون یاداور شب، اتفاق و لحظهای است که پس از آن تو دیگر آدم سابق نبودی. آن را پنهان میکنی چون تجربهی خصوصی تو در جهان هستی به چپ هیچ کس نیست و اگر بخواهی از ارزش آن حرف بزنی به هزار شکل ناروا...
-
خرده مکالمات زن و شوهری-وایسا دنیا! من میخوام پیاده شم.
یکشنبه 15 خردادماه سال 1401 22:29
زن: اون بالاهای کوهسار، یه جاهایی هست، تقریباً بکره. دیدیش؟ مرد: نه -میخوام برم اون بالاها، خودمو پرت کنم تو دره =خب -خب چی؟ =خب بعدش؟ -هیچی... بعدش من دیگه مردهم، نمیدونم چی میخواد بشه... = خب چرا؟ -دیگه حوصله زندگی روندارم. =خب چه کاریه تا اون بالای کوهسار بری؟ همینجا از پست بوم خودت رو پرت کن. -تو درک...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 خردادماه سال 1401 14:18
مغزم خسته است خیلی خسته دلم میخواد درش بیارم ماساژش بدم یاد مامان افتادم که وقتی کله پاچه داشتیم مغزشو در میاورد، نمک میزد و با دو انگشت ورز میداد بعد از خمیر حاصله یه بند انگشت میذاشت روی لقمه های کوچیک نون تا به همه میزان مساوی مغز برسه. کاش میشد من هم میتونستم مغز خودمو برای همه امورات زندگیم این طور مساوی تقسیم...
-
010307
شنبه 7 خردادماه سال 1401 09:23
کاش قصه های آدمها مثل کتابها تمام میشد، یک جایی یک بندی، یک خطی ، میشد خط آخر آن داستان و آدم لحظه ای چشم میبست، با شخصیتهای قصه خداحافظی میکرد و دیگر سراغ آن نمیرفت؛ دیگر لای آن کتاب را باز نمیکرد و گفته ها و شنیده هایش را مرور نمیکرد. کاش میشد یک جوری وانمود کرد که فلان قصه هرگز رخ نداده، فلان آدم هرگز فلان ناسزا را...
-
۰۱۰۳۰۶
جمعه 6 خردادماه سال 1401 08:58
در آستانه ۳۷ سالگی، با خویش در صلحم، با دنیا نه. عددها هر روز وحشتناکتر میشوند. بخت یعنی همین، که در جایی دنیا بیایی که دنیا دشمن توست. باید در برابر بخت گمراه دفاعی داشت. زمانی فکر میکردم خیال تنها پناهگاه این دنیاست، اما واقعیت سقفش را هوار کرد روی سرم. زمانی فکر میکردم ایمان تنها پناهگاه این دنیاست اما خدا نان و...
-
رادیو راه-اپیزود پیوستگی
شنبه 31 اردیبهشتماه سال 1401 08:55
یک ساعت فکت ارائه میکنه در خصوص اینکه انسان تنها گونه هوشمند نیست و سایر گونهها هم هوشمندی خاص خودشون رو دارند و در جهت حفظ بقا تعامل میکنند و الخ. و بعد میگه اساطیر (بخوانید مذاهب)رو انسان در جهت پاسخ به سوالات خودش خلق کرده و همونها الان شدهاند دیواری بین انسان و طبیعت و این دوری از طبیعت حال آدمها رو بد کرده....
-
من و تراپیست-قسمت دوم
پنجشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1401 08:22
میگه تو دوست داشتن رو در چی میبینی؟ میگم در توجه و بعد اون یه چیزهایی رو میگه که من دیگه نمیشنوم. به همه توجه هایی فکر میکنم که نثارم شده و من رو خوش حال کرده. به همه توجه هایی فکر میکنم که ازم دریغ شده و من رو در بدحالی غرق کرده. به همه توجه هایی فکر میکنم که نمیخواستمشون، اما همیشه بودند. به همه توجه های غافلگیرانه،...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1401 10:57
میگه چرا باید بمانیم؟ چرا باید با هر خفتی و ذلتی و حقارتی زیستن را بر خود هموار کنیم؟ تاریخ آکنده از سرنوشت آدمهایی است که به این پرسش فکر کردند یا فکر کردند و پاسخی نیافتند و سرانجام در حضیض ذلت رنج زیستن را پذیرفتند تا تمام شدند و این میراث به ما رسید. ما ادامهی همان حقارتها و ذلتها و خفتهای پیشینیان خودمانیم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1401 22:57
میگه: تو یه وقتایی یه جورایی امید منی برای ادامه این روزا. او نجایی که دیگه به گا رفتم و دارم غر میزنم با خودم میگم حتما هیچیش بیشتر ازین قبلا به گا رفته... ک لا یه آپشنایی داری که برای بقیه قفله هنوز میگم: قفلهای من باز نشدهن، شکستن:))