-
۰۱۰۷۱۳
چهارشنبه 13 مهرماه سال 1401 07:16
در طول زندگی هر آدم چیزهایی از او گرفته میشود که در دراز مدت ویرانش میکند. مثل شکستن ستون یک پل است، شاید در لحظه اول بتوانی سر پا بمانی اما گذر زمان و فشار رفتنها و آمدنها کار را تمام خواهد کرد. اگر پلی هستی که از هر دو پایهات (عشق و ایمان) شکستهای، روی دیرکهای مهرمادری خودت را سرپا نگه دار و تلاش کن پایههای...
-
010629
سهشنبه 29 شهریورماه سال 1401 12:20
کاش آدمیزاد اینقدر در مورد خودش کور نبود. وقتی کسی رو ناخواسته میرنجونم، واقعا دوست دارم بدونم چه چیزی در من او رو رنجونده. کجای آهنگ کلماتم؟ کدوم لغت؟ کدوم حس؟ کدوم نگاه؟
-
پسر دلفینی
شنبه 26 شهریورماه سال 1401 09:10
اولا بگم که اگر به انتخاب من بود، محال بود آب به آسیاب دشمن بریزم و پول بدم برای بلیت سینما، ولی خب بچه تا به حال سینما نرفته بود و این تنها فیلم موجود و مناسب برای اون بود. البته در مناسب بودنش شک اساسی وجود داره چون واقعا خزعبل، بی در و پیکر، شعارزده و چرت بود. داستان یک بچه یازده ساله مستعد خط سیر منطقیتر و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 شهریورماه سال 1401 00:32
-این قرصها چیه سر صبحی مشت مشت میخوری؟ =هیچی زندایی، ویتامین و آهن و زینکه -دیشب هم قرص خوردی که =اون کلسیم بود، قبل خواب میخورم (دردم نهفته به ز فامیل مدعی، باشد که قرص داروخانهش دوا کند)
-
۰۱۰۶۲۵
جمعه 25 شهریورماه سال 1401 06:21
استاد داستاننویسی مدام تکرار میکرد: سوژه=شخصیت +مشکلش و البته تاکید داشت مشکل باید حیاتی باشد. اما من به نظرم این تعریف بیش از حد سست و سردستی است. در واقع بنمایهی هر قصه، روایت مشکل آدمها نیست، بلکه روایت رویکرد آنها به مشکلاتشان است. آدمهایی که رویکرد منطقی دارند و محور فکرشان حل مسئله است، معمولا دراما درست...
-
آتابای
دوشنبه 14 شهریورماه سال 1401 23:18
فیلم نسبتا خوش ساخته، بازی هادی حجازی فر (آتابای) و جواد عزتی (یحیی) خوبه، قصه گیراست، بیانش به اندازه کافی پیچیده و غیرخطیه، شخصیتها سرجاشون هستن؛ مهمتر از همه دیالوگهای درخشانی داره در حدی کهدوست دارم یه بار دیگه ببینمش. هشدار بدم که قصه تلخیه، قصه آدمها و انتخابهاشون و تاوانی که بایدبابتش پس بدن، قصه سرنوشت، جبر...
-
خوشا آن غم که یکروز است و یکماه است و یکسال است
دوشنبه 7 شهریورماه سال 1401 12:10
یه زمانی قصه ننه سرما و عمو نوروز رو که میشنیدم میگفتم آخه این چه شِر و وِریه؟ یه ساااااال بشینی، هر روز و هر شب منتظر باشی که اون بیاد، بعد سر بزنگاه خوابت ببره و نبینیش؟ اون هم بیاد ببینه خوابی و بیدارت نکنه؟ گُل بذاره برات و بره؟ خب گِل بگیرن اون قدت رو، بعد این همه انتظار گل میخوام چی کار؟؟؟؟ بعدها شنیدم که کسی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 6 شهریورماه سال 1401 14:46
زن ممد: کاش بابا و مامان که اینقدر که اسیرمون کردن و سخت گرفتن، حداقل میذاشتن از مزایای زندگی سنتی استفاده کنیم. خواهرزن ممد: چه مزیتی مثلا؟ -مثلا اینکه زود شوهرمون میدادن زود بچه میاوردیم، الان دیگه بچههام سر و سامون گرفته بودن. -بَده دادنت به یه مرد امروزی؟ -امروزی؟ ممد عین «آفتابه برقی»ه. تکنولوژی توش نفوذ کرده...
-
010605
شنبه 5 شهریورماه سال 1401 09:37
صبحی که داشتم به دو کروسانها را میبردم که بدهم به دست کمک مربی که برساند به دست بچه ها که زنگ تفریح خوراکی شکم سیر کن (علاوه بر میوه) داشته باشند، یک لحظه فکر کردم ماهی چقدر باید خرج این خوراکی ها کنم! خوب است که برای خودم نباید چنین خرجی بکنم، اصلا دلم هم نمیخواهد. راستی کمک مربی میتواند برای بجه اش از این چیزها...
-
۰۱۰۶۰۴
جمعه 4 شهریورماه سال 1401 06:03
دوست شماره یک ممد: هندونه رو بنداز تو آب خنک بشه. دوست شماره دو ممد در حالی که هندوانه رو توی آب میندازه: نمیدونم سِرِش چیه که تو آب خنک میشه؟ معلوم نیست چه اتفاقی داخلش میافته. ممد و دوستانش با کلههای گرم متفکرانه به آب زل میزنند. زن ممد همینطور که آب توی کاسههای ماست موسیر میچرخاند به بیست-سی واحد فیزیکی که پاس...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 4 شهریورماه سال 1401 06:00
همیشه متعجب بودم خواهر بزرگم چرا با اینکه زندگی گُهی داره، هیچ وقت فکر نمیکنه که زندگی گُهی داره و باید سیفون رو بکشه روی خودش و زندگیش؟ چی باعث میشه با اون همه اشتباه و نقص باز هم این طور خودش رو دوست داشته باشه و بپسنده؟ چرا در عین اینکه من روح عجب و غرور و خودپسندیش رو به وضوح میبینم باز هم میتونه این همه تلاش...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 4 شهریورماه سال 1401 06:00
الان تو مرحله من و بچه هام شما همه هستم پس شوهرم چی؟ شوهرم هیچی آخه میدونی طفلک شوهرم هر روز باید بره تو معدن کار کنه، اونم نه از این معدن الکی معمولیا که گاز سمی داره و هر لحظه ممکنه ریزش کنهها، نههههه، یه معدنی هست که جواهرات زیر دم اژدهای غولپیکره، باید خنجر بزنن به کُس اژدها که از درد دمشو بگیره بالا بعد بتونن...
-
خرده مکالمات زن و شوهری-کور بودن از صفات بارز مرحوم بود.
جمعه 14 مردادماه سال 1401 07:34
لکههای روی تن مرد خیلی بیشتر شده، به شوخی میگه دارم شمر میشم. بعد دست میکشه روی ساعدش، قیافهش شبیه دل بهم خوردهها میشه، جدی میپرسه: حالت بهم نمیخوره منو با این وضع میبینی؟ زن به بدیهیترین شکل جواب میده: معلومه که نه. -آخه خیلی زشته -من اصلا نمیبینمشون، فقط وقتی خودت ناراحت میشی از بابتش من هم ناراحت میشم.
-
چطور میشه با اینها صمیمی شد؟
پنجشنبه 13 مردادماه سال 1401 13:28
الان دیگه میدونم دین آدمای پلید رو تطهیر نمیکنه؛ کتاب خوندن آدمای بیشعور رو فهمیده نمیکنه؛ پول آدمای دوزاری رو ارزشمند نمیکنه و اتفاقا آدمای پلیدِ بیشعور دوزاری خیلی خوب خودشون رو تبدیل میکنن به متدینِ کتابخونِ پولدار!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 مردادماه سال 1401 12:35
هزارسال پیش از جلوی یه کتابفروشی رد میشدم، یه عنوان کتاب به چشمم خورد: «زنان خوب به بهشت میروند، زنان بد به همه جا میرسند.» و همون موقع با خودم فکر کردم: نه من نمیخوام به همه جا برسم، من میخوام زن خوبی باشم. چون این دنیا تموم میشه و بعد بهشته که برای همیشه باقی میمونه. من همیشه زن خوبی بودم، هنوز هم هستم ولی کینه من...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 مردادماه سال 1401 16:48
تا زمانی که اما.م ح.سین قیمه و حاجت میده وضع همینه مگه نمیگن اما.م حسی.ن قیام کرد که دین جدش رو زنده نگه داره که یزید شرابخوار نشه امام مسلمین؟ حالا موجودی که ذرهای پایبندی به شریعت نداره، بیست ساله یه رکعت نماز نخونده، دو ساله یه غسل نکرده با اون ناخنهای کاشتهش، بیحجابی و عرقخوری و اینهاش که بماند؛ بعد خیلی جدی شب...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 مردادماه سال 1401 14:11
نشستهام دارم از خستگی و دلتنگی اشک میریزم. دلتنگم برای مادرم که مدتهاست ندیدمش. دلتنگم برای آدمهای عزیزی که رفتهاند، از این دنیا رفتهاند، از این کشور رفتهاند، از قلب من رفتهاند. چه عجیب است آدمیزاد، چه دردهای منحصر به فردی دارد هر آدم. من هنوز در تحیرم از لحظه به لحظه حیات، از همه چیزهایی که حسشان میکنم بیآنکه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 31 تیرماه سال 1401 22:28
ساعت ۲۲:۲۰ در یکی از سختترین برهههای زندگیام هستم، سخت از لحاظ اینکه باید ساعتها کار کنم بدون هیچ استراحتی. کار هم که میگویم دقیقا منظورم کار یدی است. همه چیز به هم ریخته، از بدنم بگیر تا خانهام. میخواستم یک ماه مرخصی بدون حقوق بگیرم که موافقت نشد. باید صبحها بروم سرکار، ظهرها بیایم نهار کارگر و بنا را بدهم، عصر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 تیرماه سال 1401 21:15
ساعت 22:06 بچهها را آوردهام پارک. توی دلم غوغایی است. قرصهایم تمام شده فردا باید بروم بیمارستان التماس کنم که بگذارند دکتر ویزیتم کند. بیخودترین سیستم نوبت دهی را دارد. دکتر هم عضو هیات علمی است و مطب خصوصی ندارد. قرصهای تجویزی خیلی خوب بود، دل آشوبه همیشگی را تخفیف داده بود، کمتر گر میگرفتم و کمتر خیس عرق میشدم....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 تیرماه سال 1401 23:11
ساعت ۲۲:۴۷ کامنت لیمو شادم کرد و بهم انگیزه نوشتن داد. نوشتن وقتی جذابتر میشود که بدانی کسی هست که بخواند. به عبارتی کسی هست که پرهیب تویِ نویسنده را پشت واژهها ببیند و دیده شدن لذت دارد. درونگرایی منافاتی با لذت بردن از دیده شدن ندارد. شاید هم دارد. مسلماً درونگرایی و برونگرایی یک حالت صفر و یکی نیست بلکه یک طیف است...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 تیرماه سال 1401 22:59
ساعت ۲۱:۳۲ درد پاشنه پا امانم را بریده و درد زانو و کمر؛ همهاش با هفتهای یک ساعت راه رفتن توی آب علاج میشود ولی خب هماهنگ کردن و رفتن به استخر برایم سخت است و تنبلی میکنم. حتی کف دستم هم درد میکند. امروز هر طور شده باید لیست سوژهها را دربیاورم و حیاتی بودنشان را بررسی کنم. نمیدانم چرا بچهها سوژههای جدید مینویسند؟...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 تیرماه سال 1401 21:16
ساعت ۱۶:۴۱ خیلی ناراحتم، تصادف کردم. گلگیر عقب ماشینم را مالیدم به ماشینی که راه را بسته بود و من زور میزدم از کنارش عبور کنم. آنقدر ناراحتم که دلم میخواهد بنشینم یک ساعت در موردش بنویسم و بنویسم و بنویسم تا دلم خالی بشود. به شنیدن مقدار زیادی «فدای سرت» احتیاج دارم. دیروز روزنوشت ننوشتم، چون ساعت ده دیدم دوست عزیزمان...
-
۰۱۰۴۲۰
دوشنبه 20 تیرماه سال 1401 22:26
ساعت ۲۲ خستهام، حوصله نوشتن ندارم ولی خب نمیخواهم مشق نانوشته داشته باشم، خوبیت ندارد جلوی استاد. پوست صورتم میخارید، خاراندمش. الان داخل حفره گوشم میخارد. کی بشود تابستان تمام شود. با آن کفشهای تابستانی پشت بنددار رانندگی کردن سخت بود؛ یک بار سر چهارراه خاموش کردم. لژ دارد، آدم حساب نیمکلاج و گاز از دستش در...
-
۰۱۰۴۱۹
یکشنبه 19 تیرماه سال 1401 23:03
ساعت ۲۲:۳۲ یک ربع است توی آشپزخانه در حال انجام کارهایم توی سرم روزنوشت مینویسم، به همین بیان نوشتاری! دستم بوی پیاز میدهد، دهانم بوی تخم مرغ. برای نهار فردا عدسی گذاشتهام. شاید فردا روز سختی داشته باشم، باید برای ثبت نام بچهها بروم. یادم باشد چند نان بربری هم بگیرم، نانمان تمام شده و عدسی با بربری میچسبد. اصلا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 تیرماه سال 1401 22:27
بچه ها را خواباندم، وقتش است روزنوشت را بنویسم. ساعت ۲۱:۵۷ دقیقه است، تا ۲۲:۱۲ وقت دارم که بنویسم. یک نفس عمیق کشیدم. میدانی من سالها از نفس عمیق غافل بودم، نمیدانم از کی عادت کردم نفسم را در سینه حبس کنم. هنوز هم ناخودآگاه این کار را میکنم و بعد خلقم تنگ میشود. یکی دیگر هم کشیدم. این نفس عمیق از من خیلی گره گشایی...
-
غرور و تعصب-جین آستن-رضا رضایی
شنبه 18 تیرماه سال 1401 11:35
زمانی که کتاب را شروع کردم، هدفم این بود که یک کار کلاسیک خوانده باشم که رزومه کلاسیک خوانی ام را کمی پر کرده باشم ولی خب کار شبیه کارهای کلاسیکی که قبلا خوانده بودم نبود، در اثری از قلم فرسایی و توصیفهای چند خطی ندیدم، هدف روایت قصه بود و تحلیل شخصیت آدمها؛ البته که میتوانست پخته تر و عمیق تر از این باشد ولی فکر...
-
۰۱۰۴۱۶
جمعه 17 تیرماه سال 1401 08:28
به ساعت گوشی نگاه میکنم، ۶:۳۸ دقیقه، خب یک ربع بعدش میشود ۶:۵۳ دقیقه. این تابستان هم عجب چیز سه نقطه ای است. ساعت شش صبح بلند میشوی میبینی آفتاب افتاده و تا ته خانه روشن شده، آدم وحشتش میگیرد. زمستان هم تا میایی بجنبی شب شده.اصلا همه فصلها سه نقطه هستند و من دلم میخواهد به همه چیز غر بزنم. یک بار یک جایی خواندم...
-
۰۱۰۴۱۵
چهارشنبه 15 تیرماه سال 1401 20:06
پیش نوشت معلممون گفته روزی یک بار اتوماتیک رایتینگ داشته باشیم، یعنی مغز رو ول کنی بذاری هر چی رد میشه بیاد رو کاغذ. اسم مشقمون روزنوشته، به همین اسم میذارمش تو وبلاگ. خب بالاخره بنا آمد و آشپزخانه را بازدید کرد، دیگر باید مشقهایم را بنویسم و بهانهای ندارم برای اینکه از نوشتن فرار کنم. دیروز اصلا سرحال نبودم. یک...
-
۰۱۰۴۱۴
چهارشنبه 15 تیرماه سال 1401 02:02
تو یه دوره آنلاین مبانی داستاننویسی شرکت کردهام، جلسه اول دو تا نتیجه برام داشت: ۱. در سوژه یابی ریدهام. ۲.علاقهای ندارم برم تو چهارچوبی که قراره تدریس بشه. راستش همین وبلاگ نویسی رو بیش از هر چیز دوست دارم. این آزادی که اینجا دارم برام خیلی خوشاینده. اینکه با هر ادبیات و درباره هرچیزی که عشقم میکشه مینویسم و تخمم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 تیرماه سال 1401 14:20
با خودم فکر میکنم انگیزه فضولی آدمها چیست؟ چرا باید به کار من کار داشته باشند که یک گوشه درسکوت نشستهام و دارم نان و ماست و استرس خودم را میخورم؟ یعنی اینقدر زندگیشان خالی است که باید با اخبار یکی از بیاهمیتترین آدمهای دنیا (یعنی من) پرش کنند؟ از من خاکبرسرتر کسی است که فضولی من را میکند!