میدونی قرصا که آدم رو تغییر نمیدن، تو با جهانبینی که از بچگی به سلولهات فرو شده زندگی میکنی، حالا این وسط چار تا حرف خوب هم یاد میگیری که مثلن نگاهت به زندگی رو اصلاح کنی، ولی تهش همونی، همونی که سعی میکنی به کمک قرصا قایمش کنی.
اینم که بشر فکر میکنه حتمن باید یه کار خاصی بکنه تو زندگیش، بلائیه که تو سدههای اخیر گریبانگیرش شده. چشم به هم بزنی عمر تموم میشه و میگی ای دریغ از عمر رفته! لازم نیست این همه فکر کنی، کاری رو بکن که عشقته؛ چون اغلب اونایی که خیلی تاثیرگذار بودن، اراده نکردهن که چنین کسی باشن.
کسی آخر توییتش نوشته: آدمیزاد خیک ماست نیست که اگر به او انگشت بزنی، جای انگشت هم بیاید؛ و من فکر میکنم به همه انگشتهایی که جایشان در من مانده و به همه پشتدستیهایی که بیهوا زدم به کسانی که میترسیدم جای انگشتشان بماند و به این آخرین دستی که با موذیگری تمام خودش را به من رساند و هر پنج انگشتش را با ناخنهای تیز در روحم فرو کرد و خدا میداند تا کی باید اوف اوف کنم تا این زخم هم از سوزش بیافتد.
ایران درودی، روی دیوار موزه هنرهای معاصر دارد از خواست و ارادهاش برای تعیین مسیر زندگیاش دم میزند؛ کسی که در جوانی در اروپا درس خوانده و تاب خورده و در نیویورک دوره فیلمسازی دیده است!
بله خانم درودی، زنِ موفق خراسانی که به ایرانی بودن و خراسانی بودن و زن بودنت مفتخری، باید هم باشی، چراکه هیچ کدام از اینها نتوانست بند محکمی به پای تو باشد، یا تیری به بالت. به خودت افتخار کن خانم درودی عزیز و به ما هیچها شرم بده بابت آنکه نقاطی محو در کف هرم مازلو هستیم. ما هیچها جلوی تابلوهای باشکوهت میایستیم و تحسین میکنیم اما میدانیم که دروغ میگویی که هر چه داری از توجه و محبت ماست.
صدای بلندگوی کافه ساحلی، توی حیاط مجتمع پیچیده. خواننده دوزاری داره ادای ابی رو درمیاره و از آدمهایی که سرجمع ۳۰-۴۰ نفرن میخواد که تو این کنسرت دوزاری همراهیش کنن. من دست بچه رو گرفتهم و داریم میریم که قورباغهی آوازخون توی حوض رو نشونش بدم، غافل از اینکه تو سر و صدای امشب اون هم رغبتی به آواز خوندن نداره. صدای مقلد ابی رو میشنوم که داد میزنه: «تنهایی شاید یه راهه...» و فکر میکنم که «تنهایی» اگه راه باشه و اگه چاه، گریز ناپذیره و باید پذیرفتش؛ همین شاعرانه کردن و آواز خوندن از تنهایی، راهیه واسه پذیرشش، واسه دووم آوردن این بینهایت. مقلد صداشو آرامتر کش میده: «کسی شاید باشه، شاید؛ کسی که دستاش قفس نیست» و کلمات آخر توی سرم تکرار میشه «کسی که دستاش قفس نیست».
به تعریف جدیدی از خوشبختی رسیده ام. خوشبخت کسی است که پاسخش به این سوال مثبت باشد. «اگر امکان داشت از تولد خودت جلوگیری کنی (با علم به ویژگی های فردی و زندگی که تا کنون گذرانده ای) آیا باز هم دوست داشتی متولد شوی؟» به این نتیجه رسیده ام که زندگی شایسته کسانی است که آن را میخواهند، اگر چه سخت یا تلخ. حیات برای این آدمها یک شانس و یک فرصت است و صرفِ داشتنش خوش شانسی و خوش بختی محسوب میشود؛ کسانی که نه دنبال دلیلِ بودن هستند و نه هیچ گاه دلیلی برای نبودن پیدا میکنند. زندگی پدیده ای بی دلیل است و مناسب آنانی است که میتوانند اسیر پیچیدگی های بیهوده نشوند و بی دلیل لذت ببرند.
وقتی بچههام نیستن، دلم میخواد هیچ کاری نکنم و فقط از نبودن اونا لذت ببرم. نفس حضور اونها نیست که آزارم میده، موضوع اینه که وقتی اونا حضور دارن من بیش از حد انرژی صرف میکنم فقط برای اینکه «مادرم» نباشم، تلخ جوابشون رو ندم-که تو مغزم دارم میدم-، از چند بار تکرار یک حرف خسته و عصبی نشم -که در واقع میشم- از حرفها و توهینهای کودکانهشون با بزرگواری بگذرم -در حالی که به شدت رنجیده و دلچرکینم-، نظر و مخالفتشون رو به رسمیت بشناسم و به شخصیتشون احترام بذارم.
واقعیت اینه که من همچین آدمی نیستم، من فقط یه ورژن بالاتر از مادرم هستم، مثلا اگه اون فقط یک بار حرفی رو میزد و ما اطاعت نمیکردیم، بار بعدی تشر و تحقیر و توهین حواله ما میکرد؛ من ظرفیتم دو الی سه بار تکراره و از بار چهارم دلم میخواد همون تشر و تحقیر و توهین رو حواله بچههام کنم؛ ولی نمیکنم. خون خونم رو میخوره اما باز با لحن مادرانه ازشون میخوام که «لطفا» چراغ دستشویی رو خاموش کنید و درش رو ببندین در حالی که تو مغزم یکی داره جیغ میزنه هزار بار گفتم در این بیصاحاب مونده رو ببندین! دست پشت سر ندارین؟!.... این جوراب کوفتی رو همینجور ننداز وسط اتاق! این اتاقو گه بگیره عین خیالتون نیست... حیوونی مگه؟ این ظرف غذاتو ول کردی، کی جمع کنه؟.... مشق نمینویسی؟ به درک! اصن درس نخون حمال شو! دودش تو چشم خودت میره.... همه این حرفها و صداها تو سرمه در حالی که ادای آدمای بیخیال و خونسرد رو درمیارم. این همه ادا خستهم میکنه؛ وقتی بچههام نیستن فقط میخوام خستگی در کنم.
آره واقعن خوبه چون سعیش رو میکنه
و نسبتن عالیه چون متوسط جامعه خیلی پایین و ریدمانه
ولی «آن»ی رو که باید، نداره و نمیتونه داشته باشه