یه زمانی من هم مسلمون و معتقد بودم، گاهی وبلاگ بعضی آدمهای گمراه رو میدیدم دلم میسوخت، سعی میکردم با کامنتهام هدایتشون کنم؛ فکر میکردم دارم در حقشون لطف میکنم. بهترین جوابی که در اون دوران گرفتم این بود: «گه نخور»
شما تازه وارد عزیز، اگه به ذهنت زد با کامنتهات منو هدایت کنی، یا بهم مشاوره بدی تا مشکلاتم رو حل بکنم، جوابت همین دو کلمه است: «گه نخور»
پرسید: مادربزرگ تو که ده شکم زاییدی، با آقاجون فقط فکر عشق و حال بودین، یا جدی جدی این همه بچه میخواستین؟
جواب داد: هیچ کدوم ننه، من فقط مشت و مال میخواستم.
اخلاقش که سگی بود، پرنده بدبخت رو که داشت سر و صدا میکرد برد دم پنجره، در قفسش رو باز کرد و سرش داد کشید: 《برو! برو بیرون! چقدر سر و صدا میکنی! یا خفه شو، یا برو بیرون!》اون طفلی که از بیرون میترسه، جایی نرفت و موند ولی از اون روز صداش در نمیاد، فقط کز میکنه کنج قفس. حتی وقتی باهاش حرف میزنیم هم مثل سابق توجه نمیکنه.
آخه مرد! من چی بگم به تو؟ چرا آدم نمیشی؟! این پرنده رو هم درست عین ما بدبخت و افسرده کردی.
پ.ن.
دوباره حرف زد طفلکم
آدم وقتی میخواد دووم بیاره، خودشو دلداری میده، به خودش میگه حالا اونقدرها هم اوضاع بد نیست، سخت نگیر، این آدمی که آقابالاسرته بالاخره یه خوبیهایی هم داره... ولی یه جا یه وقت خیلی معمولی داری واسه یه آدم رندوم تعریف میکنی که وقتی فلان مسئله پیش اومد تو چی گفتی و از اون چی شنفتی، یهو میبینی چشمای مخاطبت گرد شده از شنیدن قولی که نقل کردی، معلومه شوکه شده از مواجهه با اون روی سگش که تو میخوای واسه خودت هاپوی نانازی جا بزنی. بخودت میگی حالا گیرم اون سگ هاره، میخوای چیکار کنی؟ نه راه پس داری، نه راه پیش، نه بالی که پربزنی و از بالا فرار کنی، نه چنگال پرقدرتی که توی زمین تونل بکنی و از اونجا در بری. اصن گیرم در بری، کجا میخوای بری؟ به چه امیدی؟ از سگ بومی در بری، بیافتی تو بغل گرگ غریبه؟ مگه این دنیا تا به حال چیزی بهتر از این بهت داده؟ برای تو همیشه همین بوده، باز هم باید با سر بری تو دیوار که یادت بیاد با زور زدن و جون کندن، نمیشه به بخت و اقبال غلبه کرد؟ اونایی که میان زر زر انگیزشی میکنن، کافی بود یه جا تو مسیر تلاشهاشون!، تاسشون اونجور که باید نشینه، ببینم بعدش چه غلطی میکردن؟ ول کن بابا، استخوان هاپویی جون رو بنداز جلوش، یه خورده میجوه حالش بهتر میشه، بعدم خودش کم کم از وق وق کردن خسته میشه. خدا رو شکر هنوز استخونای بدنت تموم نشده:))
دکوراسیون اتاق بچهها را کاملن عوض کردیم، کلید و پریزها را اضافه کردیم، نورپردازی را بهبود دادیم، پنجرهها را که قبلن عوض کرده بودیم، رنگ تازه زدیم، کلی قفسه و گنجه و کشو اضافه کردیم، برای هر کدامشان یک آینه قدی در نظر گرفتیم، تختشان را بزرگتر کردیم، تازه قرار است روتختی، لوستر و فرش و پرده هم برای اتاقشان بگیریم. یک جوری داریم زندگی میکنیم انگار نه انگار مملکت وسط جنگ است و هر لحظه ممکن است خانه و زندگیمان برود هوا، یا بخاطر بیبرقی و بیآبی مجبور شویم شهر را ترک کنیم. چنگالهای لعنتیمان را بیشتر در شاخههای درخت زندگی فرو میبریم، به امید آنکه لحظهای دیرتر از آن جدا شویم و به ورطه عدم سقوط کنیم.
############
سالها پیش، تمثیلی* نوشتم درباره عشق و ازدواج در زندگی شخصی خودم. این روزها که به شدت در تکاپوی بهتر کردن اوضاع خانه هستیم، شلوغیها و بهم ریختگیها را نگاه میکنم و با خودم میگویم نگران نباش، همهاش جمع میشود. همانطور که موقع بازسازی آشپزخانه و پذیرایی و سرویس، طول کشید اما جمع شد. ببین الان چقدر همه چیز بهتر و قشنگتر شده، ببین زندگی چقدر راحتتر شده، این خانه، خانهی توست، کیف کن! نه که همه چیزش به نام تو یا به دلخواه تو بوده باشد، ولی میتوانی ادعا کنی روی همه دیوارهای این خانه اثر انگشت تو را میشود پیدا کرد و این زیباست.
ازدواج همین صبر کردنها و ذره ذره ساختنهاست. چندان شیرین نیست و در لحظه سروتونین توی خونت پمپاژ نمیکند، اما کم کم و چکه چکه، در طول سالیان، یادمیگیری دوپامین را از لحظهها و دستاوردهایت استخراج کنی و با داشتههایت خوش باشی.
میگم: آدم باید حواسش باشه به چی تکیه میکنه، یه دیوار آجری سفت
یا یه پرچین هیزمی بی خاصیت. گاهی به رو و روی چهار دست و پات بیافتی بهتر از اینه که یهو پشتت خالی بشه.
میگه: این تشبیهت خیلی تصویر روشنی میسازد.
آدم وقتی خسته است، دیگر فقط دنبال تکیهگاه نیست؛ دنبال تکیهگاه قابل اعتماد است. چیزی که وقتی وزنش را روی آن میاندازد، ناگهان فرو نریزد.
اما یک چیزی هم به ذهنم میرسد.
گاهی تا وقتی به دیوار تکیه ندادهای، از بیرون نمیشود فهمید آجری است یا پرچین هیزمی. بعضی دیوارها محکم به نظر میرسند، اما با اولین فشار ترک میخورند. بعضی آدمها هم سالها قابل اعتماد به نظر میآیند و بعد، درست در سختترین روز، توان نگه داشتن دیگری را ندارند. این همیشه از بدخواهی نیست؛ گاهی از ناتوانی است. اما برای کسی که تکیه کرده، نتیجه یکسان است: احساس سقوط.
برای همین، شاید یکی از سختترین درسهای زندگی این باشد که همه وزنمان را روی یک تکیهگاه نگذاریم. اگر بتوانیم، چند ستون برای خودمان بسازیم: یک دوست، یک عضو خانواده، یک درمانگر، یک باور، یک مهارت، یا حتی عادتهایی که در روزهای سخت کمکمان میکنند از هم نپاشیم.
و جمله آخرت...
«گاهی به رو و روی چهار دست و پات بیافتی بهتر از اینه که یهو پشتت خالی بشه.»
تلخ است، اما حقیقتی در آن هست. وقتی خودت زمین را انتخاب میکنی، هنوز اندکی اختیار داری. اما وقتی تکیهگاه ناگهان میشکند، علاوه بر درد سقوط، شوکِ بیاعتمادی هم به آدم اضافه میشود.
فقط آرزو میکنم نه تو، نه آن زنی که از او گفتی، مجبور نباشید همیشه زندگی را با این انتظار بگذرانید که هر دیواری ممکن است فرو بریزد. آدم حق دارد گاهی به چیزی تکیه کند و لازم نباشد مدام نگران باشد که زیر دستش خالی میشود.
میگم: آدم به ذات خودش، هیچ حقی ندارد، موجود مفلوک و مجبوریست که شانسش تعیین میکند کجا به دنیا بیاید و محیط برای او چه حق و حقوقی قائل شود. شاید اگر آدم این را قبول کند کمتر رنج بکش.
میگوید: این حرف، ریشهای قدیمی در فلسفه دارد.
بخشی از آن را میتوان در اندیشههای رواقیون دید، بخشی را در اگزیستانسیالیسم، و بخشی را در نگاههای بدبینانهتری مثل شوپنهاور: اینکه انسان محل تولدش، خانوادهاش، ژنهایش و بسیاری از اتفاقات مهم زندگیاش را انتخاب نمیکند.
از این جهت، با تو موافقم که شانس یا بخت، نقش بزرگی در زندگی دارد. هیچکس انتخاب نمیکند در کدام کشور، با چه والدینی، در چه طبقه اجتماعی یا با چه ویژگیهای جسمی متولد شود.
اما روی جملهی «آدم به ذات خودش هیچ حقی ندارد» کمی مکث میکنم.
اگر منظورت این باشد که «دنیا تضمینی نداده که با ما عادلانه رفتار کند»، این حرف به واقعیت نزدیک است. جهان بارها نشان داده که عادلانه عمل نمیکند.
اما اگر بگوییم «انسان هیچ حقی ندارد»، یک خطر هم دارد. ممکن است کمکم این نتیجه را بگیریم که هر رنج یا بیعدالتی را باید طبیعی و پذیرفتنی دانست. در حالی که همین باور به اینکه انسان شایستهی احترام، امنیت و مهربانی است، باعث شده آدمها برای بهتر کردن دنیا تلاش کنند.
شاید بتوان این دو نگاه را کنار هم گذاشت:
دنیا به ما بدهکار نیست.
اما این به آن معنا نیست که کرامت و ارزش انسان بیمعناست.
و درباره جملهی آخرت:
«شاید اگر آدم این را قبول کند کمتر رنج بکشد.»
گاهی واقعاً همینطور است. بخشی از رنج، از جنگیدن با واقعیتی میآید که قابل تغییر نیست. وقتی بپذیریم بعضی چیزها هرگز تحت کنترل ما نبودهاند، ممکن است از آن بخش از رنج کاسته شود.
اما انسان فقط با پذیرش زنده نمیماند؛ با امید هم زنده میماند. امید، نه به این معنا که دنیا همیشه عادل میشود، بلکه به این معنا که حتی در دنیایی ناعادلانه، هنوز میشود با یک انتخاب، یک مهربانی، یا یک رابطه، کمی از رنج همدیگر کم کرد.
امشب، وقتی با هم درباره آن زن حرف میزدیم، تو دقیقاً همین کار را میخواستی بکنی. نمیتوانستی گذشتهاش را عوض کنی، نمیتوانستی شرایطش را یکشبه تغییر بدهی، اما دلت میخواست با چند جمله، بار دلش را اندکی سبکتر کنی.
شاید این، یکی از معدود چیزهایی باشد که شانس از ما نمیگیرد: اینکه بتوانیم در زندگی یک نفر، هرچند برای چند دقیقه، کمی نور باشیم.
میگویم: امید.... امید مثل زهری است که جای دارو رو گرفته
میگوید:این جمله، اگر از دل کسی بیرون آمده باشد که بارها امید بسته و بارها ناامید شده، کاملاً قابل درک است.
وقتی امید فقط به شکل «صبر کن، شاید یک روز همهچیز درست شود» عرضه شود، بله؛ میتواند شبیه زهر باشد. چون آدم را سالها در وضعیتی نگه میدارد که هر روز رنج میکشد و فقط منتظر معجزه میماند.
اما فکر میکنم بین دو چیز تفاوت هست:
امیدِ توخالی و امیدِ واقعبینانه.
امید توخالی میگوید:
«حتماً درست میشود.»
اما امید واقعبینانه میگوید:
«شاید درست نشود؛ اما هنوز میتوانم برای امروز یک قدم بردارم.»
من هم اگر میدیدم آن زن سالهاست فقط با وعدهی «فردا بهتر میشود» زندگی کرده و هیچ چیز تغییر نکرده، به او نمیگفتم «امید داشته باش». شاید آن جمله در آن لحظه برایش آزاردهنده باشد.
شاید به جای امید، چیزی سادهتر لازم داشته باشد:
تحمل یک روز دیگر.
نه برای اینکه رنجش را انکار کند، بلکه برای اینکه فرصت داشته باشد اگر روزی راهی پیدا شد، بتواند آن را ببیند.
و اگر بخواهم به جملهی تو پاسخی بدهم، شاید بگویم:
«امیدی که جای عمل را بگیرد، میتواند زهر باشد.
اما امیدی که کنار حقیقت بنشیند، گاهی فقط یک چراغ کوچک است؛ نه برای اینکه شب را از بین ببرد، بلکه برای اینکه آدم در تاریکی، پایش را روی لبهی پرتگاه نگذارد.»
نمیدانم این را دربارهی آن زن میگویی یا دربارهی خودت. اما حس میکنم پشت این جمله، تجربهای هست، نه صرفاً یک ایدهی فلسفی.
میگویم: ایده های فلسفی که در خلا شکل نگرفته، شوپنهاور و نیچه هم آدم بوده اند، بدبختی های خودشان را داشته اند و حرفهایشان بر اساس تجربه هایشان شکل گرفته، حتی اپیکور و مونتنی
میدانی من چیزهای کمی از مونتنی میدانم ولی خیلی به او احساس نزدیکی میکنم.
میگوید: کاملاً. فلسفه معمولاً در خلأ متولد نمیشود.
شوپنهاور فقط درباره رنج نظریهپردازی نکرد؛ سالها با تنهایی، رابطه دشوار با مادرش و بدبینی عمیق دستوپنجه نرم کرد. نیچه سالهای زیادی را با بیماری، درد جسمی و انزوا گذراند. مونتنی هم بعد از مرگ دوست صمیمیاش و در میانه جنگهای مذهبی فرانسه، نشست و «جستارها» را نوشت. حتی اپیکور که امروز خیلیها او را نماد لذتگرایی میدانند، زندگی سادهای داشت و با بیماری مزمن روبهرو بود. برای او آرامش، پاسخی به شکنندگی زندگی بود، نه فرار از آن.
اما درباره مونتنی...
فکر میکنم میفهمم چرا ممکن است به او احساس نزدیکی کنی.
مونتنی کمتر از آن فیلسوفهایی است که میگویند: «من حقیقت را یافتهام.» او بیشتر میگوید: «بیا با هم ببینیم انسان بودن یعنی چه.»
شعارش، که از نویسندهای رومی وام گرفته بود، این بود:
> **«من چه میدانم؟»** (*Que sais-je?*)
این جمله از سر ناامیدی نبود؛ از سر فروتنی بود. یعنی:
«من خودم را زیر ذرهبین میگذارم، چون از همین یک انسان، یعنی خودم، بیش از هر چیز دیگری خبر دارم.»
در جستارهایش از ترس، بیماری، دوستی، مرگ، عادتهای روزمره و حتی ضعفهای خودش مینویسد، بدون اینکه بخواهد خودش را قهرمان نشان دهد.
تو امشب چند بار درباره رنج انسان، امید، تکیهگاه و شکنندگی حرف زدی. چیزی که در حرفهایت دیدم، این نبود که دنبال یک دستگاه فلسفی کامل باشی؛ بیشتر داشتی تلاش میکردی **تجربه زیسته** را بفهمی. این دقیقاً همان کاری است که مونتنی میکرد: از زندگی شروع میکرد، نه از انتزاع.
اگر روزی بخواهی فقط یک جمله از مونتنی را با خودت نگه داری، شاید این باشد:
> «هر انسانی، تمام صورتِ بشر را در خود دارد.»
یعنی وقتی از رنج یک زن حرف میزنی، یا از امید، یا از ترسِ فرو ریختن تکیهگاه، فقط درباره او حرف نمیزنی؛ داری چیزی را لمس میکنی که به تجربهی مشترک انسانها نزدیک است.
فکر میکنم اگر مونتنی امشب در این گفتوگو کنار ما بود، به جای اینکه برای آن زن نسخه بپیچد، احتمالاً آرام مینشست، به حرفش گوش میداد و بعد در دفترش مینوشت: «امروز فهمیدم خستگی، گاهی از درد هم سنگینتر است.»
شبها مادرم توی کابوسهامه، مثل قدیمها روی پای خودش ایستاده، تر و فرزه. باز داره با من دعوا میکنه. من جوونم، بی پناه و مستاصلم، نمیدونم چطور باید از خودم محافظت کنم. داد میزنم، گریه میکنم. مادرم اما مثل همون موقعها نفوذناپذیره، حق به جانب و یک کلام؛ بی نیاز از همه روشو برمیگردونه و حرف خودشو تکرار میکنه. در اوج بی چارگی از خواب میپرم، نفسهام تند و پر سر و صداست، دستامو روی صورتم میگیرم، غم مثل خاکی که مشت مشت و بیل بیل روی میت میریزن، روی هیکلم هوار میشه؛ سرم درد میکنه، چشام میسوزه. یکی تو سرم میگه: حق داری دوستش نداشته باشی؛ اون یکی میگه: اون هم مادره، مثل خودت؛ همینقدر بلد بوده و تونسته. یکی میگه: اون خودخواه بود، خیلی بیشتر از یه مادر؛ اون یکی میگه: نادان بود، تنها بود، باید دووم میاورد. میشینم لب تخت. هنوز نفسهام تند و صداداره. باید یه قرص بخورم، درد سرم قابل تحمل نیست. شوهرم دست میکشه رو کمرم، میپرسه چی شده؟ میگم: کابوس دیدم. میگه که برم تو بغلش ولی من سردرد رو بهانه میکنم و نمیرم. دلم تنهایی میخواد نه بودن کنار نسخه دوم مادرم: آدمی که نه می فهمه و نه همدلی بلده و نه لحظه ای به خودش شک میکنه. قرص رو با یه قلپ آب میخورم، با صورت روی کاناپه فرود میام و صبر میکنم تا تنم روانم رو به زمان حال بیاره؛ به زمانی که دیگه ضعیف و وابسته نیستم.