کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

۰۳۰۴۱۶

میگه: تا صبح پیگیر طبیب جمهور بودم.

میگم: ‌طبیب! جمهور؟ دردم نهفته به ز طبیبان مدعی، باشد که از خزانه غیبش دوا کنند، یا اینم که نهایتاً به درد خودم بمیرم بگن خدابیامرز راحت شد:))) من والا اعصابم هیچ کشش اخبارو نداره، فکر کنم آخرین نفر من بودم که از نتایج با خبر شدم:))) از قضا امروز بالاخره بعد از کلی مقاومت و رفتن هزار تا راه، آخر رفتم دکتر دارو گرفتم، از فردا شروع میکنم. حالام یه اضطراب به اضطرابای قبلیم اضافه شد که داروی جدید بهم میسازه؟ نمیسازه؟ عوارضش چیه؟...

میگه: دکتر چی؟ دوای چی؟
میگم: روانپزشک، داروی افسردگی و اضطراب. یه چیز جدید داده که تا حالا نخورده‌م.
میگه: خوبه، اگه بهت بسازه کلی اوضاع بهتر می‌شه. 
میگم: اوضاع که بهتر نمیشه، فقط من پوستم کلفتتر میشه:))
میگه: زاویه دوربینت می‌ره جای بهتر
میگم: دو متر توالت، این ور و اونورش چه توفیری داره آخه:))))
مکث میکنم، و یادم میاد که  به عهد رونق وبلاگ‌نویسی، یکی که یادم نیس کی بود، یه مطلب بلند نوشته بود که خلاصه‌ش میشد اینکه تو همه جای دنیا فقط توالت عمومیه که زنونه مردونه‌ش سواست، ولی تو ایران هر جا میری زنونه و مردونه از هم جداست، نتیجه گرفته بود این مملکت کلش یه توالت عمومی چند هزار هکتاریه.

030415

کاش عصر توی مترو آن فیلم کذایی از مهمانی چند شب پیش را نمیدیدم، خودم را شاد و خندان کنار تو نمیدیدم که در آغوش تو، از خنده ریسه میرفتم و سر روی سینه‌ات میگذاشتم، چقدر زیبا، شیک و بی‌نقص به نظر میرسیدیم. جوری از ته دل میخندیدپم و شاد بودم که انگار هرگز هیچ تظاهر و نیرنگی بینمان نبوده و نیست، انگار تو که 20 سانت از من بلندتری را اینطور طراحی کرده اند که کنارم بایستی، با من برقصی و در گوشم مزه بپرانی تا پی در پی چشم ببندم و سر روی سینه‌ات بگذارم و از ته دل بخندم، که با چشم و ابرو با تو حرف بزنم و با ناز و غمزه بابت زیاده‌روی‌ کردن دعوایت کنم. در آن چهار دقیقه فیلم کذایی، چقدر خوشبخت و خوشحال به نظر میرسیدیم. چرا آن فیلم را دیدم؟ که الان عصبانی و غمگین باشم، که فکر کنم چه عالی میشد اگر واقعا و همیشه شاد و خوشحال و زیبا می‌بودیم، اما نمیشود که بشود. چه خوب میشد اگر همه چیز همین پوسته‌ی شاداب بیرونی بود، اگر من عین پیازی نبودم که لایه‌های درونی‌اش گندیده و متعفن شده و توی سبد لعنتی منتظر دستی است که برش دارد و پرتش کند توی سطل زباله.


پ.ن.

همونجام که شازده کوچولو گفت: «زیبایید اما تو خالی، نمیشود برایتان مُرد» 

خود پول جذابه ولی همه پولدارا جذاب نیستن. 

برای من آدم پولساز جذابیت داره،  نه فقط بخاطر پولش، بلکه به خاطر ذهنیت پولسازش. برای همین هم اونایی که بابای پولدار دارن یا کارمند جایی هستن که خوب و زیاد حقوق میگیرن، نمیتونن با پولشون توجه منو جلب کنند.

مشاورم صد باره ازم پرسیده از اول هم همین حس رو نسبت به شوهرت داشتی؟ و من هم صدباره گفته‌م که نه به این شدت ولی آره، از اول هم علاقه‌ای بهش نداشتم. اونقدر این دیالوگ تکرار شده که دیگه به خودم شک کردم، امشب آرشیو وبلاگم تو ماه‌های اول آشنایی و ازدواجم رو خوندم؛ میخواستم ببینم اون روزا تو چه حال و هوایی بوده‌ام. پسر چه ظلمی کردم به خودم و به این مرد! و چه ظلمی مادرم به من کرد! قشنگ متوجه بودم دارم خریت میکنم، هیچ چیز مبهمی وجود نداشت فقط نمیدونم چرا منتظر بودم یه دستی از غیب بیاد منو از اون مهلکه بیرون بکشه، در خودم جنم مقابله با اون جریان رو نمیدیدم، همونطور که الان هم جنمشو ندارم.

هایده: اما تا میخوام برم گریه کنون، سر به دیوارا بکوبم
باز به دادم میرسه به من میگه، عشقمی تو خوب خوبم
نمیدونم که چرا دوباره دیوونه میشه؟

توییتری رندوم: عزیزم این مصداق بارز رابطه تاکسیکه. زودتر کات کن، مگه چقدر عمر میکنیم که تو رابطه‌ی سمی بمونیم؟

هایده: باز میگم عزیز من، پا رو قلبم نمیذاره، مهربونه با من و اشکمو در نمیاره

توییتری رندوم دیگر: طرف مقابلت اختلال مرزی داره، زودتر خودتو از شرش خلاص کن. البته به این راحتی هم نیست، چون طرف ولت نمیکنه.

هایده: وقتی که به من میگه، جون من بسته به جونش، منو آروم میکنه، اون صدای مهربونش.

توییتری رندوم دیگرتر: شما خودت هم شخصیت مهرطلب داری و متاسفانه از این رابطه هم که خارج بشی، باز هم نمیتونی با آدم بهتری وارد رابطه بشی. به نظرم حتما برو پیش تراپیست.

من و تراپیست-قسمت چهارم

میگه به نیازهات فکر کن
ببین الان این لحظه چی میخوای؟
میگم آزادی، میخوام آزاد باشم، هیچ تعهد و مسئولیتی نداشته باشم.


حس اسارت دارم و این چیزی نیست که آدم بهش عادت کنه
به نظرم زندان خشنترین ابداع بشره، برای شخص خودم اعدام رو به ابد و یک روز ترجیح میدم.

گفت میشه ببینمت، میخوام باهات مشورت کنم. گفتم نه، چون سر راه زندگی شما و طرز تفکر تون یه سنگ بزرگه و حرفهای من مثل یک جریان ضعیف آبه که نه میتونه این سنگ رو فرسوده کنه و نه مینوه تکونش بده. ضمن اینکه منبع این آب محدوده و شما قبلا تمامش کرده‌اید.

درستش این بود که بگم این سنده‌ای که شما ریدید با یه آفتابه حرف من رد نمیشه:))

شوهر آهوخانم-علی محمد افغانی-2

من در این مرد ذخایر بی پایانی از شخصیت، بزرگواری و جوانمردی حقیقی دیدم که دزدمونا در اتلو ندیده بود. او یک اتلوی واقعیه با این فرق که قادر به بروز دادن احساسات عشقی خودشه[...]پاکدلی، خوش خلقی، وارستگی، بی نیازی اینها اون زیورای اخلاقی بزرگیه که خدا به هر کسی نداده، اما دراون مثل یک معدن دست نخورده بی پایانه [...] برای زن عشق حقیقی مثل یک چشمه ی زاینده است، یه شعر خدائیه که به اون روح و توان و قوه ی سحرآمیز ایجاد دوباره و صد باره ی زندگی رو می ده و من حتی اگه این مرد گدای راه نشینی بیش نبود و به همین قدرت و شکوه و بهتر بگم عجز و فروتنی شور پرستیدن داشت باز از صمیم قلب دوستش داشتم. این اون صلیب زنجیرداریه که من و اون از دوستی همدیگه به گردن آویختیم تا اگر به آتش مرگ سوختیم و فنا شدیم نشون ما باقی بمونه. آخه سرابی منو با مردای معمولی مقایسه نکن. از من نخواه که به تو درباره ی رفتار با شوهرت دستور بدم. خان جان تو مثل شوهر سابق من که نه اون سکه ی قلبیه که دورش بندازی و نه چک وعده داریه که نگهش داری و من نمیدونم حد وسط این دو چی میشه، شاید یک مرد نیمه مرد، هیچ مسلک و بی شخصیت؛ اون نه کبر بی شرمانه و گستاخ پلنگ رو داره و نه صولت تسلط طلب و خوی نجیبانه شیر رو. خرس سیاه غدار و پنهانکاریه که وقتی به چنگ آدما افتاد از لای میله های باغ وحش از تماشاچیش غذا گدایی می کنه.

دلم میخواد بخندم اما خنده هام پر از غمه

نمیخوام بمیرم تا وقتی میتونم آخر هفته قبل از خواب عرق سیگار و معین زد رو قاطی کنم و خیلی ملو غصه آرزوهای سوخته‌م رو بخورم.

یه نفر به اسم یوناس تو توییتر نوشته: چند روز پیش یه بلاگر خانوم مشهدی خودش رو از طبقه هفتم یه ساختمون پایین میندازه و میمیره
حالا جریان از این قرار بوده که شوهرش بهش مشکوک میشه و توی ماشینش جی پی اس کار میذاره

خانومه هم میره خونه یه آقایی
شوهره میره جای ماشین و به خانومش زنگ میزنه که من جای ماشینم و بیا پایین
خانومه از پنجره نگاه میکنه و میبینه شوهرش اون پایینه و در یک لحظه تصمیم میگیره خودش رو پایین بندازه و خودکشی کنه

وی در ادامه بدین صورت نتیجه اخلاقی گرفته: عزیزان اگه همسرتون رو دوست ندارید و از رابطتون لذت نمیبرید، از اون رابطه بیرون بیاین اما خیانت توجیه پذیر نیست.

حالا من چه نتیجه‌ای گرفتم؟ به اون رفیقای زیرابی برو پیام دادم: وقتی بهتون میگم با ماشین خودتون و با اسنپ نرید پیش طرف واسه همینه، فقط مترو و تاکسی خطی:))))))



پ.ن.

شک ندارم ظرفیت خانمه از مدتها قبل تکمیل بوده، حرکت شوهرش همون قطره آخر بوده که ظرف رو لبریز میکنه.

فقط عنم میگیره از اینایی که همه جا میخوان واسه مردم نسخه اخلاقی بپیچن. انگار اینا یه چیزی میدونن که بقیه نمیدونن و رسالت رو دوششونه که اون چیز خارق‌العاده رو هی بگن و بگن و بگن تا نادونای اطرافشون خرفهم بشن. بابا یارو ته خط بوده، به هر دلیلی رسیده به جایی که تونسته ظرف چند ثانیه تصمیم بگیره از زندگیش بگذره، همون زندگی که بقیه آدمها با چنگ و دندون حفظش میکنن! تو بیمارستانها خروار خروار پول جا به جا میشه واسه اینکه آدمها یه روز بیشتر عمر کنن، ولی این یارو زندگیشو نخواسته! برای همچین آدمی تجویز اخلاقی میکنی نادان؟ خب خاک تو سرت:|