*فقط حرفهایی رو بزن که اون دوس داره بشنوه. لازم نیست نظر واقعیتو بدونه چون ثابت کرده فهم و جنبه کافی نداره و تو هم نمیتونی وادارش کنی که چیزی رو بفهمه با بپذیره
*ازش چیزی جز پول نخواه، چون تنها وظیفه ای که برای خودش قائله پول درآوردنه و انصافن تلاش میکنه و نسبتن موفقه. قبول کن که اون قرار نیست همدل، همزبون ، همفکر، همراه یا حتی همسر و همخواب مورد نیاز تو باشه. اگر هر زمان هر کدوم از این نقشها رو به عهده گرفت، از اون لحظه ی خوش استفاده کن اما به ادامه یا تکرارش دل نبند.
*برای زندگیت از دل و جون مایه بذار ولی اجازه نده مصرفت بکنه. هرگز منتظر تحسین یا تشویقش نباش، اساسن این قابلیت رو نداره. همین که عیبجویی نکنه و بهت حس ناکافی بودن نده خوبه و البته که در این موارد هم خودت باید جدی و پرقدرت جلوش دربیای و بری تو شکمش و نذاری خردت بکنه.
*تو هم مثل بقیه آدمها سهم مشخص و حق معینِ حداقلی از عشق و صمیمیت ندارین؛ همونطور که زیبایی و هوش و سلامتی هم به عدالت یا مساوات بین آدمها تقسیم نشده. اینو بپذیر و برای به دست آوردن عشق و صمیمیت بیشتر زور نزن، حاصلی جز خستگی و فرسودگی نداره.
توضیح: اصراری ندارم که این قوانین درسته ولی فعلن داره کار میکنه و جواب میده.
دچار درد در یک ناحیه جدید شدهم، نفس نمیتونم بکشم، قفسه سینهم از وسط به سمت راست دردناکه و درد بین پستان و پشتم منتشر میشه.
مدام گریه دارم و پسش میزنم.
تحملم تموم شده.
دیگه نمیتونم خویشتنداری کنم.
دیشب مست کردم و زار زار گریه کردم، فکر کردم دارم خالی میشم و حتمن صبح حالم بهتر میشه ولی صبح این درد تازه بهم حمله کرد.
احساس میکنم تنم بار اضافه است، انگار تن یکی دیگه است که من پوشیدهمش.
کاش میشد فقط بخوابم.
فک و فامیل دارن در مورد اتمام ج.ن.گ حرف میزنن، از اینکه دشمن! درخواست! آتشبس! داده و حداکثر تا یک هفته دیگه همه چیز تمومه.
میگم: با هر کی فکر میکنه ج.ن.گ زودتر از یک ماه بعد تموم میشه، شرط میبندم؛ یک به ده. ج.ن.گ تازه تو جنوب و تنگه ه.رم.ز شروع شده. فقط در یک صورت به زودی تموم میشه، اینکه آ.خو.ندا دستاشونو ببرن بالا، لباس زیرشون هم به عنوان پرچم صلح بزنن سر چوب؛ بعدم خبرشو به عنوان مذاکره اعلام کنن که طرفداراشون دست و جیغ و هورا بکشن. فعلن که مرتیکه کله زرد روی خوش نشون نمیده به پرچم صلحشون.
شایدم لباس زیرشونو خوب نشستهن، عوض سفید زرد شده
چه میدونم والا...
خداحافظ گری کوپر رو ول کردم، خواندن پیدیاف سخت بود، حال نداشتم.
نسخه کاغذی سقوط از آلبر کامو رو شروع کردم، ترجمهش افتضاح بود ول کردم.
یک کتابی پیدا کردهم به نام پیدایش، اسم نویسندهش فکر کنم دن براون یا همچین چیزی بود، همونکه راز داوینچی رو هم نوشته. یک فصل ازش خوندهم و به نظرم خیلی جالبه،
دور و برما را دائم میزنند ولی ما هنوز زندهایم، پوست کلفتیم، به ترک دیوار میخندیم، ترک دلمان تیر میکشد ولی به روی خودمان نمیاوریم. برای بچههایم قصه صوتی پخش میکنم، منتظر میمانم که خوابشان ببرد و به صدای خر و پفشان گوش میدهم. ما هنوز زندهایم، درست یا غلط، زاد و ولد کردیم در حصار این مرز ثبت شده در نقشهها، در تنها سرزمینی که به ما حق حیات داده شد، در تنها وطنی که داشتیم، تنها جایی که میشناختیم؛ و حالا در اوج بیچارگی تنها پناه بچههایمان هستیم. ما هنوز زندهایم حرامزادهها، بدون توسل و توکل به خرافات شما، هنوز امیدواریم، به زندگی و به عشقهای انسانی و به نیروی عظیم حیات.
کتاب جدید با بقیه چیزایی که تا به حال خوندهم متفاوته، ادبیاتش منو یاد ناتوردشت میندازه
تو این وانفسا، فلکزدهتر از اونایی که روزه میگیرن وجود نداره!
حالا تو هر چی که ریدم، تو یه چیز تونستم خودمو نجات بدم، اونم جدا شدن از مناسکه. واقعن کسشرتر از آیین و شریعت اسلاامی داریم؟ تا جایی که میدونم یهودیا هم از این مدل کساشیر دارن ولی فکر کنم شیعه ایرانی تا تونسته غلظتشو زیاد کرده. یهودیا یه شبکه ماهوارهای فارسی دارن به اسم درخت زندگی، عاشق اون برنامههایی هستم که از مناسکشون پخش میکنن، قشنگ کپیکار بودن مسلمونا رو میکنه تو چشم آدم:))
دیروز به میوهفروش گفتم: هیچ وقت هیچ کس از گرسنگی به چیز خوبی نرسیده، بعد فکر کردم عجب حرفی زدم! دمم گرم:))))
اینم که به مجردا میگفتن روزه بگیرید که بتونید بر شهوت غلبه کنید، در مورد من یه نفر که مطلقن اثر عکس داشت. در طول سال غیر از این یک ماه، شاید دو-سه بار خواب ناجور میدیدم، به جاش کل ماه رمضون گرفتار بودم:)) البته بخاطر وسواس فکری در مورد مبطلات روزه و اینها بود ولی به هر حال روزه برای من کارکردی که مورد انتظار بود، نداشت:))
دعا میکنم به حق این شبای مبارک و عزیز، خدا به همه آدمها عقل بده، به روزهدارها بیشتر:))
خودم اهل خوبی کردن بیتوقع هستم، مثلن خوبی به کسی که ممکنه هرگز دوباره نبینمش. بارها بهش فکر کردهم که چرا؟ عقل میگه کاری که منفعت شخصی نداشته باشه، بیهوده است، خب من که اعتقادی هم به آخرت و جبران نیکوکاری در اون دنیا ندارم،پس چرا این کارو میکنم؟ اولین جوابم اینه که چون حالم خوب میشه، حس میکنم مفید و به درد بخورم و یه دلیل پیدا میکنم که خودمو دوست داشته باشم (یا کمتر متنفر باشم) دلیل بعدیش هم اینه که خوبیهای بدون چشمداشت مثل یک قرض به بشریته، تو به کسی که نیاز داره خوبی میکنی و جایی که نیاز داری یکی پیدا میشه که بهت کمک کنه. منظورم این کسشعرهای چرخه انرژی مثبت و اینها نیست، منظورم طبیعیترین رفتار آدم برای بقاست، یعنی آدمها یاد گرفتهن بهم خوبی کنن که قدرت بقاشون رو تقویت کنند. حالا چی شد که یاد این چیزها افتادم؟ چون دیشب شهرداری دریچه فاضلاب سر کوچه رو برداشته بود و صبح موقع دور زدن چرخ عقب ماشینم افتاد توش و گیرافتادم. پیاده شدم، و فکر کردم نباید بذارم این اتفاق کثافت گند بزنه به روزم. قفل کردم تا برم چند تا کارگر از سر یه ساختمون در حال ساخت پیدا کنم، یه پولی بدم بهشون که ماشین رو دربیارن. یه دفعه توی کوچه خیلی خیلی خلوت، ساعت ۷:۳۰ صبح، سه تا مرد از سه طرف سر رسیدن و بدون هیچ منت و صحبت اضافه، ماشین رو درآوردن و من رو دچار حال مکاشفهطوری کردند، جوری که قلبم پر از سپاسگزاری و اعتماد به آدمها شد.
از تاثیری که روی اطرافیانم دارم، میترسم. دوست ندارم نبودن من عامل -یا شاید بهانهی تباهیشان شده باشد یا در آینده بشود. دوست ندارم افسار زندگیشان را به نظرات من ببندند. دوست ندارم مرجع و مشاورشان باشم. بیش از همه، خودم میدانم که چقدر گیج و گمراهم، گمراه که نه، قائل به بیراهگی این دنیا هستم و نمیدانم به چه زبانی بهشان بفهمانم من برایشان ستارهی راهنما که هیچ، فانوس کمسو هم نمیتوانم باشم. از اینکه یکچشم شهر کورها باشم بیزارم. عجیب است که این کاریزمای منحوسی که همیشه داشتهام، روی فرزندانم هیچ اثری نداشته، یا حداقل من نمیتوانم تاثیرش را ببینم. کره مادیانهای وحشی و زیبای من تنها از غریزهای پیروی میکنند که برای من مطلقن ناشناخته است، در شهر مرموز و خیالانگیز آنها، من یک کور مادرزادم. کاش مثل مادرم به خودم و دانش و توانم ایمان داشتم و بابت هر زحمتی که کشیدهم، از خودم ممنون و سپاسگزار میبودم.