هایده: اما تا میخوام برم گریه کنون، سر به دیوارا بکوبم
باز به دادم میرسه به من میگه، عشقمی تو خوب خوبم
نمیدونم که چرا دوباره دیوونه میشه؟
توییتری رندوم: عزیزم این مصداق بارز رابطه تاکسیکه. زودتر کات کن، مگه چقدر عمر میکنیم که تو رابطهی سمی بمونیم؟
هایده: باز میگم عزیز من، پا رو قلبم نمیذاره، مهربونه با من و اشکمو در نمیاره
توییتری رندوم دیگر: طرف مقابلت اختلال مرزی داره، زودتر خودتو از شرش خلاص کن. البته به این راحتی هم نیست، چون طرف ولت نمیکنه.
هایده: وقتی که به من میگه، جون من بسته به جونش، منو آروم میکنه، اون صدای مهربونش.
توییتری رندوم دیگرتر: شما خودت هم شخصیت مهرطلب داری و متاسفانه از این رابطه هم که خارج بشی، باز هم نمیتونی با آدم بهتری وارد رابطه بشی. به نظرم حتما برو پیش تراپیست.
میگه به نیازهات فکر کن
ببین الان این لحظه چی میخوای؟
میگم آزادی، میخوام آزاد باشم، هیچ تعهد و مسئولیتی نداشته باشم.
حس اسارت دارم و این چیزی نیست که آدم بهش عادت کنه
به نظرم زندان خشنترین ابداع بشره، برای شخص خودم اعدام رو به ابد و یک روز ترجیح میدم.
گفت میشه ببینمت، میخوام باهات مشورت کنم. گفتم نه، چون سر راه زندگی شما و طرز تفکر تون یه سنگ بزرگه و حرفهای من مثل یک جریان ضعیف آبه که نه میتونه این سنگ رو فرسوده کنه و نه مینوه تکونش بده. ضمن اینکه منبع این آب محدوده و شما قبلا تمامش کردهاید.
درستش این بود که بگم این سندهای که شما ریدید با یه آفتابه حرف من رد نمیشه:))
من در این مرد ذخایر بی پایانی از شخصیت، بزرگواری و جوانمردی حقیقی دیدم که دزدمونا در اتلو ندیده بود. او یک اتلوی واقعیه با این فرق که قادر به بروز دادن احساسات عشقی خودشه[...]پاکدلی، خوش خلقی، وارستگی، بی نیازی اینها اون زیورای اخلاقی بزرگیه که خدا به هر کسی نداده، اما دراون مثل یک معدن دست نخورده بی پایانه [...] برای زن عشق حقیقی مثل یک چشمه ی زاینده است، یه شعر خدائیه که به اون روح و توان و قوه ی سحرآمیز ایجاد دوباره و صد باره ی زندگی رو می ده و من حتی اگه این مرد گدای راه نشینی بیش نبود و به همین قدرت و شکوه و بهتر بگم عجز و فروتنی شور پرستیدن داشت باز از صمیم قلب دوستش داشتم. این اون صلیب زنجیرداریه که من و اون از دوستی همدیگه به گردن آویختیم تا اگر به آتش مرگ سوختیم و فنا شدیم نشون ما باقی بمونه. آخه سرابی منو با مردای معمولی مقایسه نکن. از من نخواه که به تو درباره ی رفتار با شوهرت دستور بدم. خان جان تو مثل شوهر سابق من که نه اون سکه ی قلبیه که دورش بندازی و نه چک وعده داریه که نگهش داری و من نمیدونم حد وسط این دو چی میشه، شاید یک مرد نیمه مرد، هیچ مسلک و بی شخصیت؛ اون نه کبر بی شرمانه و گستاخ پلنگ رو داره و نه صولت تسلط طلب و خوی نجیبانه شیر رو. خرس سیاه غدار و پنهانکاریه که وقتی به چنگ آدما افتاد از لای میله های باغ وحش از تماشاچیش غذا گدایی می کنه.
نمیخوام بمیرم تا وقتی میتونم آخر هفته قبل از خواب عرق سیگار و معین زد رو قاطی کنم و خیلی ملو غصه آرزوهای سوختهم رو بخورم.
یه نفر به اسم یوناس تو توییتر نوشته: چند روز پیش یه بلاگر خانوم مشهدی خودش رو از طبقه هفتم یه ساختمون پایین میندازه و میمیره
حالا جریان از این قرار بوده که شوهرش بهش مشکوک میشه و توی ماشینش جی پی اس کار میذاره
پ.ن.
شک ندارم ظرفیت خانمه از مدتها قبل تکمیل بوده، حرکت شوهرش همون قطره آخر بوده که ظرف رو لبریز میکنه.
فقط عنم میگیره از اینایی که همه جا میخوان واسه مردم نسخه اخلاقی بپیچن. انگار اینا یه چیزی میدونن که بقیه نمیدونن و رسالت رو دوششونه که اون چیز خارقالعاده رو هی بگن و بگن و بگن تا نادونای اطرافشون خرفهم بشن. بابا یارو ته خط بوده، به هر دلیلی رسیده به جایی که تونسته ظرف چند ثانیه تصمیم بگیره از زندگیش بگذره، همون زندگی که بقیه آدمها با چنگ و دندون حفظش میکنن! تو بیمارستانها خروار خروار پول جا به جا میشه واسه اینکه آدمها یه روز بیشتر عمر کنن، ولی این یارو زندگیشو نخواسته! برای همچین آدمی تجویز اخلاقی میکنی نادان؟ خب خاک تو سرت:|
بعد ۱۵ ساعت جواب پیامداده و قراری که با بدبختی فیکس کردیم رو کنسل کرده چون حال نداره از جاش پاشه:)) آخرش میگه: معذرت میخوام، میدونم رابطه با من سخته. برای همینه وارد رابطه عاطفی نمیشم.
میگم: ما به یه مرحله قبل از پارگی میگیم سخت و در این مورد یه مقدار ادبیاتمون با هم متفاوته، ولی خب فرض میکنیم سخته:)))) حالا کجاش سختتره؟ اونجا که آدم میبینه «معذرت خواهی»ت از «بیتوجهی»ت، «همینه که هست»تره:))))
کتاب «کوری» رو شروع کردهم، تا حالا سه تا مرد به همسرهاشون اعلام کردهن که کور شدن و زنهاشون باهاشون همدردی کردن و سعی کردهن یه راهی برای کمک پیدا کنند. من اگه یه روز بیام خونه به شوهرم بگم کور شدهم میگه آره اتفاقا چند تا از همکاریهای من هم شدهاند، چیزی نیست.... حالا اگه میخوای من بچهها رو نگه میدارم خودت برو دکتر.
پ.ن.
برای من ایدهآلش این بود که شوهرم تو زندگی اجتماعی نسبتا زمخت باشه، هر جا لازم شد بتونه بگه نه و حتی گاهی برینه به آدمایی که روش صلحآمیز روشون جواب نمیده؛ اما به من که میرسه بوجی موجی بشه و لیلی به لالام بذارن.
به جاش چی نصیبم شد؟ مردی که با همه عالم و آدم لاس میزنه و هر و کر راه میندازه، نه تو دهنش نمیاد و وایمیسته تا هر کی بزمجهای برینه بهش، اما همین آقا به من که میرسه حوصله لوسبازی نداره، حوصله حرف زدن نداره و البته از من کمتر از گل نباید بشنوه!!!
تا زمانی که این همه کار و مسئولیت بچه رو دوشم نبود، در کمال خریت زندگی ایدهآلش رو براش فراهم میکردم ولی الان حتی بخوام هم نمیتونم. چند هفته است رابطهمون به شدت سمی و کسشر شده ولی خب من حالم بهتره چون که اون نقاب همه چی آرومه رو تا حدی کنار زدهم.
مامانم چند روزه تو یه شهر دیگه تو آیسییو بستریه. قبلا اینطور موقعا همه بچهها با سر میرفتن سمتش ولی الان یه بیخیالی خاصی دارن، همه مشغول زندگی خودشونن، فقط بهش زنگ میزنن. من که فقط یه بار زنگ زدم جواب نداد، بیشتر از این هم حوصله ندارم، از بقیه حالشو میپرسم. این بیچاره تو این چند سال اخیر اونقدر تا مرگ رفته و برگشته که حال بدش برای همه عادی شده. میترسم این بار که هیچ کس نگران نیست، بار آخر باشه.