پیچازی

«هیچیش به هیچیش نمیاد»

دو سه بخش اول را که خواندم به نظرم رسید این که دستم است نه رمان است و نه داستان. بیشتر حس میکردم به آرشیو یک وبلاگ قدیمی برخورده ام، یکی از آن خوبهایش. نوشته ها شامل یک سری روزنوشت مخلوط با اظهار نظرهای شخصی و تعمیم دادن ها و نتیجه گیری های بعضاً غریب بود، به علاوه گریزهای به جا و بی جایی داشت به گذشته که زمان خطی داستان را دچار اعوجاج میکرد. کافه هم گویی قرار بود نخ تسبیح این پراکنده گویی ها باشد. جالب است که در انتهای کتاب خود نویسنده توضیحی داده بود که نظریه من را تایید میکرد الا اینکه من فکر میکردم کافه هم مثل اغلب چیزهای یاد شده در کتاب ردی در واقعیت دارد ولی این طور نبود. انصافاً توصیفش در مورد فضا و متعلقات کافه آنقدر دقیق بود که سختم است خیالی بودنش را باور کنم.


تقریباً نیمه اول داستان به شرح و بسط امور راوی اول شخص گذشت تا سر و کله صفورا پیدا شد که مثلاً قرار بود گره اصلی داستان را ایجاد کند، گرهی که بسته نشده به صورت بی مزه ای باز شد. انگار نویسنده حوصله نداشت با صفورایی که قرار بود پیچیده باشد بیشتر از این وَر برود. آخرین تصویری که از صفورا ارائه شد یک شخصیت بی در و پیکر بود با انگیزه های مبهمی که اصلا معلوم نیست وجود داشت یا نه! شاید صفورا تلمیحی بود به شخصیت و داستانی که من نمیشناسم و به خاطر همین فلسفه وجودیش را نفهمیده ام. شاید هم نویسنده میخواست پایان قصه اش باز باشد، که البته باز ماندنش بیشتر شبیه پارگی بود...


یک جایی خواندم فرهاد جعفری نماینده خرده روشنفکر ایرانی است. نمیدانم چطور است که من با هر معیاری میسنجم نمیتوانم هیچ مدل روشنفکری از توی این کتاب بیرون بکشم، الا وجه اشتراک کلیه روشنفکران عالم که همانا "غُر زدن" است! فرهاد جعفری که من در کتاب دیدم یک سنت زاده مایل به مدرنیسم بود که حرف خاص و تازه ای برای شخص من نداشت.


در مجموع کتاب بدی نبود و فرازهای دلنشینی داشت. به یک بار خواندنش میارزید اما چرا چنین کتاب متوسطی این همه تجدید چاپ شده؟ به نظرم چند علت میتواند داشته باشد.


1. چنین اتفاقاتی اغلب ذیل عنوان "فیدبک مثبت" قرار میگرد که اگر با آن آشنا نیستید میتوانید در موردش جستجو کنید. خلاصه اش این است که فروش چاپهای نخستین کتاب به دلیلی که برای من نامعلوم است -مثلاً سبک نوآورانه در زمان خودش یا یک بازریابی موفق یا تحریکات سیاسی و امثالهم- زیاد بوده. بعد از دو یا سه بار تجدید چاپ کسانی مثل خود من کنجکاو شده اند که بدانند چرا قبل از خودشان این همه آدم جذب این کتاب شده اند؟ و جذب شدن من و امثال من خودش در مرحله بعد باعث کنجکاوی و جمع شدن آدمهای بیشتری میشود و این زنجیره الی ماشاءالله ادامه دارد. چیزی شبیه یک بهمن سهمگین که با غلتیدن یک سنگ شاید کوچک شروع میشود و با همراهی باقی سنگها ادامه می یابد.


2. چاپهای قدیمی بعضی کتابهای نه چندان خاص را که نگاه میکنم، میبینم تیراژ 30000 و 40000 داشته اند که امروزه چنین رقمی -به جز برای کتب درسی- شبیه یک افسانه است. اگر بخواهیم در ذهنمان استاندارد نسبتاً بلندنظرانه ای داشته باشیم و معقول متوسط شمارگان هر چاپ را 25000 نسخه در نظر بگیریم، نتیجتاً هر ده بار تجدید چاپ امروزی با تیراژ 2000 و 3000 نسخه، فی الواقع یک بار حساب میشود. با چنین شاخصی این پنجاه و هفت بار تجدید چاپ حداکثر شش بار تجدید چاپ حساب میشود! پس آنقدرها هم خبری نیست. 

نوشته شده در سه‌شنبه 1 خرداد‌ماه سال 1397ساعت 09:49 ب.ظ توسط mhgh نظرات (0)


کد قالب جدید قالب های پیچک


ARCHIVES

CATEGORIES

LINKS

SPECIFIC

DESIGN

OTHERS