-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 16:19
از جانورشناسی گاهی میشود به مردم شناسی رسید
-
باغچه عشق
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 14:31
ناخودآگاهم گاهی با زنهای همسایه سبزی پاک میکند. از خاله زنک بازی هایشان خوشش نمی آید اما حرفهایی که از شوهرهایشان نقل میکنند برایش جالب است، آخر صادق زیاد حرف نمیزند که البته شاید این بزرگترین حسنش باشد. یک حسن دیگر صادق این است که خوش خوراک است، هر چیزی که جلویش بگذاری چهارچنگولی به ش هجموم میبرد. صادق کلا بهانه گیر...
-
همسفر
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 14:24
ناخودآگاهم عاشق صادق سیبیل است. صادق سیبیل مرد جاده است، لاستیک تریلی را در سه سوت تعویض میکند. قد و بلند است و یک شکم حسابی دارد. ناخودآگاهم سیبیل صادق را زیاد دوست ندارد، پشت موی صادق را هم دوست ندارد، آروق بعد از آبگوشتش را هم دوست ندارد،اما همین که صادق او را دوست دارد برایش کافی است. ناخودآگاهم با صادق خوشبخت است.
-
در اندرون من خسته دل
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 14:18
ناخودآگاهم یک زن چاق است. نه از آن چاقهایی که فقط باسن بزرگ یا شکم بزرگ دارند، از آن چاقهایی که همه جایشان چاق است. ناخودآگاهم دوست دارد در خانه پیراهن چیت گلدار بپوشد، سوتین نبندد و موهایش عین دراویش بریزد دورش. ناخودآگاهم حوصله ندارد هر روز زیر ابرویش را تمیز کند و سبیلش را بردارد، اما با همان صورت پشمالو هم که جلوی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 12:58
کم کم دارم خودمو کشف میکنم... من یه دامپزشک درون دارم که وقتی افسرده م متوجهش میشم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 12:50
من از پینوکیو بودن فقط اون قسمت استحاله به خرش رو تجربه کرده م!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 12:44
نه نقاشی بلدم نه ساز زدن...حتی شعر گفتن هم دیگه بلد نیستم... انتظار داری افسرده نشم؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 12:19
با یه آقایی دوستم که خاصه، البته مخاطب خاص نیست. یکی از فانتزی هام اینه که یه شب کوله پشتیمو بردارم، خرت و پرتهامو بریزم توش، برم در خونه ش زنگ بزنم، بگم من اومدم دو هفته پیشت بمونم... همین جوری الکیکی.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 12:18
میگن فاحشگی ذهنی بدتر از فاحشگی جسمیه... کاری ندارم این حرف درسته یا غلط، ولی اگه رفتی دادی، این حرفو نزن. سرتو بگیر بالا، بگو مال خودم بوده، اختیارشو داشتم....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 12:08
وقتی غصه ات یه موضوع شخصیه، در موردش نمیتونی حرف بزنی، فقط میتونی گریه بکنی.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 11:59
امروز داشتم از جلوی دفتر این کنگره شصت (سلام فلانی هستم یک مسافر) رد میشدم، میخواستم برم بگم لوفن یه فیلد جدید به کارتون اضافه کنید، جهت معتادان به اینترنت
-
از این بدتر هم میشه؟
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 11:12
با خودم قهرم، چون کسی غیر از خودم ندارم که باهاش قهر کنم.
-
علت العلل این معلول
شنبه 19 فروردینماه سال 1391 11:19
ازم پرسید چرا تا الان ازدواج نکردی، حتماً سختگیری.... میخواستم بگم چون همه پسرها عین تو کون نَشُسته ان، یه دول بهشون وصله دیگه خدا رو بنده نیستن!!!!!!!!!
-
خرق عادت
یکشنبه 14 اسفندماه سال 1390 15:05
همیشه ساکت ها سرد نیستند....
-
صورت
دوشنبه 8 اسفندماه سال 1390 12:45
صبح یه طرح تازه به ذهنم رسید برای یه داستان... یه دختری که یه آدمکش استخدام میکنه تا یه دختر دیگه رو بکشه... مرد آدمکش به خاطر موقعیت شغلیش با زنها ارتباط خیلی کمی داشته، در واقع فقط با زنهای خیابانی خوابیده بوده ، بنابراین آشنایی با این کارفرمای جدیدش رو به چشم یه اتفاق خوب تو زندگیش میبینه و سعی میکنه به دختر نزدیک...
-
ختم جلسه دادرسی
دوشنبه 1 اسفندماه سال 1390 12:43
نصفه شب، یادش افتاد. بغض کرد. بخودش گفت: گریه کن دختر! گریه کن... بگذار اشکهایت بیاید... باید خالی بشوی، این عقده باید باز بشود... خودش گفت: نمیخواهم گریه کنم... ارزش اشک ریختن ندارد... با نگاه پرسید واقعاً ارزش ندارد؟ خودش گفت: نه ندارد! نه او و نه هیچ کس دیگر... او هم مثل بقیه بود، یک شیاد عیاش مثل بقیه شان.... همه...
-
اوره کا
شنبه 29 بهمنماه سال 1390 09:25
فهمیده ام که وقتی خودم هستم، حالم خیلی خوب است.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 بهمنماه سال 1390 10:55
خوب میدانم خواندنم ارضاءت میکنم اما نمیتوانم نخوانمت....
-
گذار
سهشنبه 25 بهمنماه سال 1390 10:10
گذار یعنی کسب مهارت رویارویی با ابعاد تازه واقعیت
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 بهمنماه سال 1390 08:57
بزرگ میشویم و تجربه های احمقانه تری به دست می آوریم. بزرگ میشویم و هر لحظه از این فرآیند باعث میشود بیشتر به حماقت خودمان پی ببریم. بزرگ میشوی دختر، با همه این خواستنها و نرسیدنها بزرگ میشوی. با همه این غر شنیدنها و پاسخ ندادنها بزرگ میشوی. بخواهی و نخواهی دیگر نمیتوانی کودک باشی. کودکی که راه حلهای ساده ای به ذهنش...
-
می دانی...
یکشنبه 16 بهمنماه سال 1390 09:29
غمواژه های کوچکم برای کسی اهمیت ندارد.
-
باید به ش میگفتم.
شنبه 8 بهمنماه سال 1390 07:16
بی خود ادای آدمهای عاشق را درنیاور، این زرنجه های لامارتینی به گروه خونی تو نمی خورد!
-
عاشق که باشی، می ترسی.
سهشنبه 27 دیماه سال 1390 16:08
- تو زندگی آرزوت چیه؟ - تو مال من بشی. - بعدش...؟ - تا آخر عمر مال من باشی. - درباره چیزای دیگه چه آرزویی داری؟ - یعنی دیگه منو نمی خوای؟ - این چه حرفیه؟ - پس چرا اینا رو میپرسی؟ - فقط میخوام بشناسمت، همین. - باشه، پس هر چی دوست داری بپرس...
-
پَلت و پَرا
یکشنبه 25 دیماه سال 1390 17:29
دلم میخواد بنویسم ولی حرفم نمیاد... چی بنویسم؟ اینجا رو دوست دارم، مثل خونه و خونواده ام، اما امن نیست مثل خونه و خونواده ام... اون چیه که آدمو پابند میکنه؟ همونی که هر جا که باشی میکشوندت اونجایی که خودش میخواد... یه وابستگی هایی دارم که برای خودم قابل درک نیست. یه شعر ناتموم دارم، مصرع آخرش نمیاد... از شاعری خسته...
-
پشت کوه...
چهارشنبه 14 دیماه سال 1390 08:08
نکند شتاب گذر این روزها بخاطر آن است که زودتر به روزهای بدتر از این برسیم؟
-
مثال نقض
یکشنبه 11 دیماه سال 1390 08:30
بادمجون بم آفتش عشقه
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 دیماه سال 1390 08:30
دکتر: رابطه عاطفی ت چی شد؟ من: اون که تموم شد... د: یعنی چی؟ م: دارم سعی میکنم فراموشش کنم؟ د: چه جوری؟ م: به بدیهاش فکر میکنم. د: خوبه. اون خوبی هایی که عاشقم کرد، هنوز وجود داره، اون زرنگی ها، اون زیرکی ها، اون پستی های شیرین... کاش لااقل یه بار دست توی موهای شلالش برده بودم...
-
واقعاً که ...
شنبه 3 دیماه سال 1390 12:22
دارم مشق قصه نویسی کوتاه میکنم. به یک قصه عاشقانه فکر میکنم: مثلاً از آنجایی شروع بشود که پسری پشت چراغ قرمز اسیر نگاه دختر گل فروش میشود. خب بعدش چه؟ بعدش فراز و فرود و آخرش هم معلوم شود که دختر واقعاً گل فروش نبوده، بلکه خبرنگاری بوده که با لباس مبدل به دنبال تهیه یک گزارش بوده است. خب این که خیلی تکراری و بی مزه...
-
اولین داستان کوتاه من
چهارشنبه 30 آذرماه سال 1390 08:47
یکی بود یکی نبود. دختری بود که افسردگی داشت. زندگی برایش مثل سوپ در دهان زکام بود. دو نفر از همکاران این دختر هنرمند بودند. به او پیشنهاد کردند برای رهایی از این وضع، مشغول فعالیتهای هنری شود. هنری نبود که او شیفته اش باشد و حوصله اش را داشته باشد، ضمن آنکه هنر اصولاً پرخرج است و حقوق دختر نامکفی. قلمش بدک نبود،...
-
یک نفر بود...
دوشنبه 28 آذرماه سال 1390 08:45
یادم نیست اولین بار کی و کجا دیدمش، اما اولین برخوردمان سر امتحان ریاضی یک بود. شلوار کبریتی گشاد قهوه ای و پلوور از مدافتاده اش به قد بلندش زار میزد. سر امتحان هم سعی داشت از من تقلب کند، سرش را تا نزدیکی سینه ام آورده بود و خم شده بود روی ورقه ام. اولین بار بود که پسری تا این حد به من نزدیک میشد. اعتراف میکنم که از...