-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 14:00
یه عوضی بود که ازش خیلی چیزا یاد گرفتم. یکی از فانتزی هام اینه که آدم مشهوری بشم، بعد در یه مصاحبه زنده تلویزیونی اسم و مشخصات کاملشو ببرم و بگم: ازت ممنونم و برای همه عوضی بازیات ,,|,
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 14:00
کمتر پیش می آید آدمی زیاد بداند و عوضی نباشد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 13:59
آدمهای عوضی چیزهای بیشتری برای یاد دادن دارند.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 13:59
نشد یکی تو این دنیا میزان عوضی بودن من رو درست تخمین بزنه!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 10:26
یک بار هم برای من شعر بگو شاعر بگذار در این دنیا، شعری هم برای من سروده شود.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:59
زنها ترانه سراهای بهتری هستند اما کمیت شاعریشان میلنگد؛ از بس که حقیقت خونشان بالاست.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:58
هر زن، دیوان شعری است، به تیراژ یک نسخه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:58
شعر باید خودش بیاید مثل باران مثل معجره مثل عشق
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:58
خیره به منظره ای تکراری، پلک میزد چون غزلسرایی بی تخلص که با همه ی ناشران عالم قهر است.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:57
امروز روز من است و بدجور هوس کرده ام شعر بگویم نا سلامتی زنم شعر خلقت!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:57
غزل با کاف تحبیب بودم، سرودم، روی کاغذم نشاند و سوزاندم اکنون هیچم هیچی که به هیچ نمی آید.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:56
من میخواستم برایت شعر بگویم تو میخواستی ننه ظاهر عریان شوم!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:56
من معلم شاعری میخواهم، از همان ها که سعدی داشت...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:56
من شاعرم و شعری دارم که هیچ کس نخوانده چشمهایم
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:53
خاله این زیپ دامن منو ببند، جای دیگه رو هم نیگا نکن! آخه پدرسوخته!!! مگه من دیپلماتم؟ شیطونه میگه یه گاز از اون ک..نش بگیرم که آدم بشه!!!
-
روی صحبتم با اونائیه که مسخره میکنن!
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:40
اگه یه دختری دوست داره ابروها و سیبیلش رو بر نداره، به هر دلیلی، به شما چه ربطی داره؟
-
به مناسبت روز زن
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:39
- ما که دختریم، شما که خانومید امروز باید شیرینی بدید! - ما همونی شیرینی که به شوهرمون دادیم بسه!
-
حسب حال
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:37
آدم وقتی افسرده است، به دیگران اهمیت نمیده.... تا جایی که راحت بهشون توهین میکنه.
-
از ما گفتن بود
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:36
برای آدمی که فروید زده است، از عشق افلاطونی حرف نزنید، فقط خودتونو چس کرده اید!!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:15
دیروز لنگ ظهر که خوش خوشک میرفتم خونه خواهرم، توی راه به هر درخت توتی که رسیدم، امونش ندادم... ! البت بیشترشون بی مزه بودن، ولی خوب همون آویزون شدن از درخت کیف داره.
-
سهراب بخوری !
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:14
در گلستانه چه بوی خفنی می آید.
-
سرانجام
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:14
بعد که استاد شدم، یکی از این دانشجوهای سوئدی چشم آبی عاشخم میشه، من هم بهش میگم پسر جون، تو جای پسر منی... میتونیم یه دوست خوب واسه هم باشیم، ولی فکر ازدواجو از سرت بیرون کن... بعد اونم شکست عخشی میخوره میره خودشو میاندازه تو دریا غرق میشه. بعد قصه عخشش میشه تیتر روزنامه های استکهلم... بعد من افسردگی میگیرم.... اه...
-
اهل دل که باشی....
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:13
بعد استاد که شدم تو آپسالا، هر ماه میشینیم با دانشجوها فیلم مادر علی حاتمی رو نگاه میکنم، من هم با اون دیالوگ اکبر عبدی زار میزنم.... !
-
در این حد!
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:12
بعد یکی از فانتزیام اینه که دکترای ادبیات بگیرم، برم دانشگاه آپسالا (تو سوئد) استاد بشم، بعد بچه ها حال کنن که با یه استاد نیتیو درس دارن!
-
پرواکتیویتی خفن!
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:11
یکی بیاد منو تشویق کنه برم فوق لیسانس ادبیات بگیرم... به خدا استعدادشو دارم، فقط این آرمانهای گشادیسم دست و پام روبسته.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:08
گاهی باید یه نفس عمیق بکشی و باور کنی که بعضی احساسات اززور تنهایی این قدر قوی میشوند
-
بالانس
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:08
تو زندگیم دو تا شعار دارم: 1. رو شعور آدمها حساب نکن. 2. شعور آدمها رو دست کم نگیر.
-
با خوب و بدم ساختی ننه
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:04
چند روز پیش زنگ زدم به ننه م، گفتم حاج خانوم! معلومه دل پری از ما داری که برنمیگردی..... دامادمون میگفت چی گفتی بهش؟ بعد تلفنت رفته لب پله نشسته، ریز ریز اشک ریخته...
-
گراهام بل پاسخگو باش!
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:04
تلفن به چه درد میخوره وقتی نمیشه از پشتش باباتو بغل کنی و زار بزنی؟
-
بغل فقط بغل بابام
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:03
قربون اون قد و بالاش برم من، همچین آدم رو نرم بغل میکنه، یعنی میبردت امن ترین جای دنیا.... !