-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:50
ژانر این پسرایی که وقتی میگی مخاطب خاص ندارم، میگه بیا خودم مخاطب خاصت باشم یا میگی شوهر، میگی غصه نخور خودم میگیرمت میخواستم بهشون بگم عیزم، یابو! من اگه قرار بود به امثال تو بعله بگم، الان پسر بزرگم از کبک واسم کارت پستال میفرستاد... بعله!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:47
ای کسانی که وبلاگ میزنید و ترانه ها رو مینویسید و برای دانلود میذاریدشون ماچم به لپتون، خیلی با حالید.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:32
چشم ما از اون بزهایی نیست که هر کاغذی بذارن جلوش سق بزنه... چشم ما از اون آهوهای سختگیره، هر جایی نمیره چرا... بعله!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:23
عکس شناسنامه م رو نشونش دادم، گفتم ببین، من از اولش هم سیبیل زیادی نداشتم... یه بیل، نهایتاً یک و نیم بیل... چشمک زدم. گفت هنوز قیافه ت معصومه قند تو دلم آب شد ورق زد، صفحه دوم رو گرفت جلوم، پرسید کسی هست که دلت بخواد اسمش اینجا نوشته بشه؟ سرمو و تکون دادم و قاطع گفتم نه! گفت پس هنوز پیداش نکردی... کسی هست که اگه اسمش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:22
یکی را میخوام که در مواقع بی حوصلگی، حرفی برای گفتن داشته باشد، گاهی کل کل کند، گاهی دعوا کند، بزند زیر کاسه و کوزه م یکی را میخواهم که دست به جیب باشد، پول بریزد به پایم مثل ریگ یکی را میخواهم که شعر خواندن بلد باشد، خلق کردن لحظه های رمانتیک بلد باشد، حرفهای عاشقانه بزند، نیمه شبها بغض کند و سر صبح لبخند بزند و نفس...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:21
تو که فیلامینگو نبودی، چه میدونی وقتی به جای دریاچه با شوره زار روبه رو بشی چه حسی بت دست میده :(
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:20
کم اوردن از آدمی که دوستش داری میچسبه... البته اگه واقعا کم بیاری، نه اینکه تظاهر کنی...
-
چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:17
یه روز خوب میاد که این همه دری وری اعتقادی رایج نباشه... یه روز خوب میاد، نه اون روز خوبی که سبزها منتظرشن، همون روز خوبی که هر کسی با هر رنگی خوبیش رو حس کنه... یه روز خوب میاد.... بعله....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:17
بهترین خصلتم اینه که شنونده خیلی خیلی خیلی خوبی هستم
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:16
گیتی شاهکار بود، قد بلند و لوند با پوست سپید مهتابی. چشم و ابروش خوب بود ولی دماغ و دهانش فوق العاده بود، تراش خورده و موزون و به قول امروزی ها بسیار شیک. اما شاه بیت این غزل با خنده ش سروده میشد. هنوز دندونای ردیف و صدفی ش جلوی چشممه....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:11
غمگینم مثل کودکی که هر سال روز معلم سرما میخورد.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:10
دلم روزه سکوت گرفته... از بس که حرفش را خورد... از بس که حرفش به همه برخورد....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:09
انگاری آدمیزاد هر چی از هم نوعاش ناامیدتر میشه، علاقه ش به جونورا بیشتر میشه... من که اینجوری بودم
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:07
یازده سالم بود واسه عمل لوزه سوم تو بیمارستان رسول اکرم بستری شده م، اونی که گیرنده های ضربان قلب رو روی سینه م وصل میکرد یه پسر جوون بود، خدا خیرش بده، خیلی رعایت میکرد... آخه میدونه تو اون سن حساسیت آدم خیلی خیلی بیشتره
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 16:19
از جانورشناسی گاهی میشود به مردم شناسی رسید
-
باغچه عشق
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 14:31
ناخودآگاهم گاهی با زنهای همسایه سبزی پاک میکند. از خاله زنک بازی هایشان خوشش نمی آید اما حرفهایی که از شوهرهایشان نقل میکنند برایش جالب است، آخر صادق زیاد حرف نمیزند که البته شاید این بزرگترین حسنش باشد. یک حسن دیگر صادق این است که خوش خوراک است، هر چیزی که جلویش بگذاری چهارچنگولی به ش هجموم میبرد. صادق کلا بهانه گیر...
-
همسفر
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 14:24
ناخودآگاهم عاشق صادق سیبیل است. صادق سیبیل مرد جاده است، لاستیک تریلی را در سه سوت تعویض میکند. قد و بلند است و یک شکم حسابی دارد. ناخودآگاهم سیبیل صادق را زیاد دوست ندارد، پشت موی صادق را هم دوست ندارد، آروق بعد از آبگوشتش را هم دوست ندارد،اما همین که صادق او را دوست دارد برایش کافی است. ناخودآگاهم با صادق خوشبخت است.
-
در اندرون من خسته دل
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 14:18
ناخودآگاهم یک زن چاق است. نه از آن چاقهایی که فقط باسن بزرگ یا شکم بزرگ دارند، از آن چاقهایی که همه جایشان چاق است. ناخودآگاهم دوست دارد در خانه پیراهن چیت گلدار بپوشد، سوتین نبندد و موهایش عین دراویش بریزد دورش. ناخودآگاهم حوصله ندارد هر روز زیر ابرویش را تمیز کند و سبیلش را بردارد، اما با همان صورت پشمالو هم که جلوی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 12:58
کم کم دارم خودمو کشف میکنم... من یه دامپزشک درون دارم که وقتی افسرده م متوجهش میشم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 12:50
من از پینوکیو بودن فقط اون قسمت استحاله به خرش رو تجربه کرده م!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 12:44
نه نقاشی بلدم نه ساز زدن...حتی شعر گفتن هم دیگه بلد نیستم... انتظار داری افسرده نشم؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 12:19
با یه آقایی دوستم که خاصه، البته مخاطب خاص نیست. یکی از فانتزی هام اینه که یه شب کوله پشتیمو بردارم، خرت و پرتهامو بریزم توش، برم در خونه ش زنگ بزنم، بگم من اومدم دو هفته پیشت بمونم... همین جوری الکیکی.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 12:18
میگن فاحشگی ذهنی بدتر از فاحشگی جسمیه... کاری ندارم این حرف درسته یا غلط، ولی اگه رفتی دادی، این حرفو نزن. سرتو بگیر بالا، بگو مال خودم بوده، اختیارشو داشتم....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 12:08
وقتی غصه ات یه موضوع شخصیه، در موردش نمیتونی حرف بزنی، فقط میتونی گریه بکنی.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 11:59
امروز داشتم از جلوی دفتر این کنگره شصت (سلام فلانی هستم یک مسافر) رد میشدم، میخواستم برم بگم لوفن یه فیلد جدید به کارتون اضافه کنید، جهت معتادان به اینترنت
-
از این بدتر هم میشه؟
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 11:12
با خودم قهرم، چون کسی غیر از خودم ندارم که باهاش قهر کنم.
-
علت العلل این معلول
شنبه 19 فروردینماه سال 1391 11:19
ازم پرسید چرا تا الان ازدواج نکردی، حتماً سختگیری.... میخواستم بگم چون همه پسرها عین تو کون نَشُسته ان، یه دول بهشون وصله دیگه خدا رو بنده نیستن!!!!!!!!!
-
خرق عادت
یکشنبه 14 اسفندماه سال 1390 15:05
همیشه ساکت ها سرد نیستند....
-
صورت
دوشنبه 8 اسفندماه سال 1390 12:45
صبح یه طرح تازه به ذهنم رسید برای یه داستان... یه دختری که یه آدمکش استخدام میکنه تا یه دختر دیگه رو بکشه... مرد آدمکش به خاطر موقعیت شغلیش با زنها ارتباط خیلی کمی داشته، در واقع فقط با زنهای خیابانی خوابیده بوده ، بنابراین آشنایی با این کارفرمای جدیدش رو به چشم یه اتفاق خوب تو زندگیش میبینه و سعی میکنه به دختر نزدیک...
-
ختم جلسه دادرسی
دوشنبه 1 اسفندماه سال 1390 12:43
نصفه شب، یادش افتاد. بغض کرد. بخودش گفت: گریه کن دختر! گریه کن... بگذار اشکهایت بیاید... باید خالی بشوی، این عقده باید باز بشود... خودش گفت: نمیخواهم گریه کنم... ارزش اشک ریختن ندارد... با نگاه پرسید واقعاً ارزش ندارد؟ خودش گفت: نه ندارد! نه او و نه هیچ کس دیگر... او هم مثل بقیه بود، یک شیاد عیاش مثل بقیه شان.... همه...