-
این طور موقع ها دوستی که بیست و چهارساعته بیدار باشه کیمیاست!
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 09:02
لاک پاک کردن از اون کارهائیه که نباید تو سکوت انجام داد. باس حینش با یکی حرف زد. اگه آدم زنده پیدا کردی که چه بهتر، اگه تلفنی هم بود خوبه، اگر اونم نشد جهنم و ضرر اسمسی یه کاریش باس کرد... کلا اگه بخوای فقط فوکوس کنی رو ناخنات و بوی گند اون پد لاک پاک کن رو تحمل کنی، مغزت جوش میاره.
-
تجربه به من نشون داده
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 08:41
آدما همونی هستن، که خودشون میگن نیستن
-
خیلی بدبختیم به خدا
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 08:40
نشستیم پشت مانیتور، عین اسکلا، با آدمی که تا حالا ندیدیم فانتزی مشترک میبافیم....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 08:39
اگه دوستم داشتی، به این راحتی از خیرم نمیگذشتی.
-
نه به اون شوری شوری، نه به این بی نمکی!
شنبه 23 اردیبهشتماه سال 1391 12:41
زمان ما، دخترای نوجوان قوز میکردن چون از تغییرات جسمیشون خجالت میکشیدن اما حالا، دخترای راهنمایی همچین سینه شون رو میدن جلو انگار میخوان بابت داشتنش به عالم و آدم فخر بفروشن!
-
روز زن مبارک
شنبه 23 اردیبهشتماه سال 1391 12:28
- ما که دختریم، شما که خانومید امروز باید شیرینی بدید! - ما همونی شیرینی که به شوهرمون دادیم بسه!
-
نقل از همکارم:
شنبه 23 اردیبهشتماه سال 1391 12:24
داشتم از فلکه صادقیه رد میشدم دیم یکی وایساده کنار خیابون داد میزنه: رضا... رضا... رضا... مردم هم دورش جمع شدن. رفتم جلو ببینم چه خبره، چرا داد میزنه رضا رضا؟ دیدم بساط کرده خرت و پرت میفروشه، داد میزنه هزار... هزار... هزار...
-
نظر شخصی
شنبه 23 اردیبهشتماه سال 1391 12:23
فمینیسم اگه راست میگه به جای این همه دادار دودور زن زندگی تربیت کنه، مادر خانواده تربیت کنه، که بعدش اون مادر پسر و دخترشو تربیت کنه، که به این ترتیب نسل بعدی انسان تر باشه... بعله!
-
آخه مزه ش به همونه
شنبه 23 اردیبهشتماه سال 1391 12:21
من اگه میلیاردرم بشم اون تیکه آخر هلو رو از توی رانی درمیارم... !
-
تسلی
شنبه 23 اردیبهشتماه سال 1391 12:20
ناراحت نباش، عوضش تو این مدت خیلی چیزا یاد گرفتی...
-
گلاب به روی شاعر
شنبه 16 اردیبهشتماه سال 1391 12:55
حسرت بــــــــبرم به خواب آن مرداب
-
خود ضد حال زنی
شنبه 16 اردیبهشتماه سال 1391 12:13
حتماً میدانید تا این زمان تبت تنها کشوری است که در آنجا بعضی از زنان چند شوهر قانونی دارند و این کار را به اصطلاح علمی Polyandry می نامند سر نهار، با همکاران صحبت این بود که بیایید برویم تبت، آنجا هرچقدر که ناز کنیم خریدار دارد و اگر از یک شوهر قهر کردیم، آغوشی دیگر منتظر ماست... بماند که چه رویاهای دسته جمعی بافتیم...
-
شاید وقتی دیگر
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 09:00
بعضی شبها ناخودآگاهم صدای گریه خودآگاهم را در حیاط خلوت میشنود. دل خوش سیری چند؟ ناخودآگاهم میگوید: "تقصیر خودش است، آنقدر دنیا را سخت گرفت که این جوری شد... این همه درس خوانده، این همه کار میکند، ولی نمیتواند یک بستنی را بدون عذاب وجدان بخورد، از بس که نگران دور کمرش است." خودآگاهم حسرت ناخودآگاهم را میکشد،...
-
بلوغ
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:59
ناخودآگاهم دوازده سالش بود که صادق به چشمش آمد، پسر چهارده پانزده ساله لاغری که اصلا شبیه عکس پدر خدابیامرزش با آن سبیلهای پرپشت نبود. آن موقع هردوشان میخواستند ادامه تحصیل بدهند و دانشگاه بروند. ناخودآگاهم درسش خوب بود ولی آشپزی و خانه داری را به پشت نیمکت نشستن ترجیح میداد. صادق که دانشگاه قبول نشد، ناخودآگاهم هم بی...
-
تقارب
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:56
ناخودآگاه و خودآگاهم در یک آپارتمان زندگی میکنند، در واحدهای روبه روی هم، با حیاط خلوتهای چسبیده به هم. همین است که خواه و ناخواه از جیک و پوک زندگی هم با خبرند. مثلاً ناخودآگاهم آمار تمام خواستگارهای خودآگاهم را دارد؛ اما چه فایده از این همه بیا و برو و بگذار و بردار؟ بقول خودآگاهم: "سیاهی لشگر نیاید به کار.......
-
تراقب
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:53
ناخودآگاهم گاهی از پنجره خودآگاهم را می پاید، خصوصاً عصرها که از سر کار برمیگردد. با خودش میگوید: دختره ی ایکبیری فکرمیکند از دماغ فیل افتاده . ناخودآگاهم میداند که خودآگاهم آنقدرها هم که او میگوید مغرور نیست، اما خب زیاد هم اخلاقیاتش با ناخودآگاهم جور در نمی آید.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:50
ژانر این پسرایی که وقتی میگی مخاطب خاص ندارم، میگه بیا خودم مخاطب خاصت باشم یا میگی شوهر، میگی غصه نخور خودم میگیرمت میخواستم بهشون بگم عیزم، یابو! من اگه قرار بود به امثال تو بعله بگم، الان پسر بزرگم از کبک واسم کارت پستال میفرستاد... بعله!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:47
ای کسانی که وبلاگ میزنید و ترانه ها رو مینویسید و برای دانلود میذاریدشون ماچم به لپتون، خیلی با حالید.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:32
چشم ما از اون بزهایی نیست که هر کاغذی بذارن جلوش سق بزنه... چشم ما از اون آهوهای سختگیره، هر جایی نمیره چرا... بعله!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:23
عکس شناسنامه م رو نشونش دادم، گفتم ببین، من از اولش هم سیبیل زیادی نداشتم... یه بیل، نهایتاً یک و نیم بیل... چشمک زدم. گفت هنوز قیافه ت معصومه قند تو دلم آب شد ورق زد، صفحه دوم رو گرفت جلوم، پرسید کسی هست که دلت بخواد اسمش اینجا نوشته بشه؟ سرمو و تکون دادم و قاطع گفتم نه! گفت پس هنوز پیداش نکردی... کسی هست که اگه اسمش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:22
یکی را میخوام که در مواقع بی حوصلگی، حرفی برای گفتن داشته باشد، گاهی کل کل کند، گاهی دعوا کند، بزند زیر کاسه و کوزه م یکی را میخواهم که دست به جیب باشد، پول بریزد به پایم مثل ریگ یکی را میخواهم که شعر خواندن بلد باشد، خلق کردن لحظه های رمانتیک بلد باشد، حرفهای عاشقانه بزند، نیمه شبها بغض کند و سر صبح لبخند بزند و نفس...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:21
تو که فیلامینگو نبودی، چه میدونی وقتی به جای دریاچه با شوره زار روبه رو بشی چه حسی بت دست میده :(
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:20
کم اوردن از آدمی که دوستش داری میچسبه... البته اگه واقعا کم بیاری، نه اینکه تظاهر کنی...
-
چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:17
یه روز خوب میاد که این همه دری وری اعتقادی رایج نباشه... یه روز خوب میاد، نه اون روز خوبی که سبزها منتظرشن، همون روز خوبی که هر کسی با هر رنگی خوبیش رو حس کنه... یه روز خوب میاد.... بعله....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:17
بهترین خصلتم اینه که شنونده خیلی خیلی خیلی خوبی هستم
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:16
گیتی شاهکار بود، قد بلند و لوند با پوست سپید مهتابی. چشم و ابروش خوب بود ولی دماغ و دهانش فوق العاده بود، تراش خورده و موزون و به قول امروزی ها بسیار شیک. اما شاه بیت این غزل با خنده ش سروده میشد. هنوز دندونای ردیف و صدفی ش جلوی چشممه....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:11
غمگینم مثل کودکی که هر سال روز معلم سرما میخورد.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:10
دلم روزه سکوت گرفته... از بس که حرفش را خورد... از بس که حرفش به همه برخورد....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:09
انگاری آدمیزاد هر چی از هم نوعاش ناامیدتر میشه، علاقه ش به جونورا بیشتر میشه... من که اینجوری بودم
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 08:07
یازده سالم بود واسه عمل لوزه سوم تو بیمارستان رسول اکرم بستری شده م، اونی که گیرنده های ضربان قلب رو روی سینه م وصل میکرد یه پسر جوون بود، خدا خیرش بده، خیلی رعایت میکرد... آخه میدونه تو اون سن حساسیت آدم خیلی خیلی بیشتره