-
مکالمه در خیال
دوشنبه 28 آذرماه سال 1390 08:42
راستی تو به خدا اعتقاد داری؟ داری. اگر نداشتی... راستی من از کجا باور کردم که تو به خدا اعتقاد داری؟ ... فکر میکردم تو هم اعتقاد داری به همه چیزهایی که من اعتقاد دارم؛ بگذریم....
-
قاطر نباید عاشق بشود!
شنبه 19 آذرماه سال 1390 08:51
چرا؟ چون قاطر یک بارکش است و خودش را در حدی نمی بیند که عاشق یک اسب بشود، ناچار رو به جماعت خران می آورد. اینجاست که خر معشوق گوهر وجودیش در غایت خلوص، بروز و ظهور پیدا می کند و این گونه است که قاطر می فهمد خریت یعنی چه! تراژدی آنجا تمام می شود که بعد از کلی ناز کشیدن از دلدار،یادش می آید که قاطر یک گونه به حساب...
-
تا این حد!
چهارشنبه 9 آذرماه سال 1390 08:40
رنگ قرمز را دوست دارم، وقتی تیک میشود کنار فهرست کارهای روزانه ام؛ وقتی نوتیفیکشن میشود و می آید گوشه صفحه پلاس یا فیس.بوک؛ وقتی روبان میشود روی موی دختربچه ها؛ وقتی لباس خواب حریر میشد پشت ویترین مغازه؛ وقتی رژ میشود روی لبهای پهن پایین و باریک بالا ؛ وقتی پیراهن یقه باز میشود در عمر.کشون؛ وقتی سربند یا حسین میشود...
-
با خدا
سهشنبه 1 آذرماه سال 1390 11:02
-
یادم نمیرود.
یکشنبه 29 آبانماه سال 1390 15:20
نزدیک غروب یک روز از پاییز سال قبل از خیابون شریعتی، به سمت پیچ شمیران میرفتم. زن میانسالی با لباسهای رنگ و رو رفته از رو به رو می آمد. به من چشم دوخته بود، معلوم بود که امیدوار است کمکش کنم. کلاه گرمی که از زیر روسری اش بیرون زده بود توجهم را جلب کرد و چهره لاغر و رنگ تیره پوستش و نگاه خسته اش؛ پیدا بود که مجبور است...
-
بیا مرورش کنیم
چهارشنبه 25 آبانماه سال 1390 08:55
یک زمانی، فکر میکنی آنچه را که میخواستی پیدا کرده ای ولی هنوز به دستش نیاورده ای. وقت و انرژی میگذاری و صاحبش میشوی (یا حداقل تصور مالکیتش به تو القاء میشود). حالا همه زندگی ات تحت الشعال* این دست آورد جدید قرار گرفته است. مدتی میگذرد و میبینی که نه، این آن چیزی نبود که تو میخواستی، یا به عبارتی آن چیزی نبود که فکر...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 آبانماه سال 1390 09:31
چند روز پیش یکی از همکاران خانم تعریف میکرد که دوستی قدیمی را دیده است، بعد از مدتها. گویا در دوران نوجوانی در فرهنگسرایی یا کتابخانه ای، یا جایی از این دست، هم دوره بوده اند. بعد از این همه سال، آن آقا به این خانم گفته بود: فلانی! چرا ما آن موقعها همدیگر را بغل نکردیم؟
-
بگذار اعترافی بکنم
دوشنبه 9 آبانماه سال 1390 09:32
-
نامه ای که به صاحبش ارسال نمیشود.
یکشنبه 8 آبانماه سال 1390 10:09
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 آبانماه سال 1390 09:26
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 آبانماه سال 1390 12:01
عباس جان آدرس وبلاگ وایمیلت رو گم کردم لطفا دوباره بذارش مرسی
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 مهرماه سال 1390 16:21
وقت رفتنه، باید برم ولی کجا؟ تازه اینجا داره خالی میشه... حوصله آدما رو ندارم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 مهرماه سال 1390 09:15
تو این سفرم به مشهد، دائم یاد اولین سفرم میافتادم...
-
زوج جهان سومی.1
دوشنبه 4 مهرماه سال 1390 10:49
یاد اولین خواستگارم افتادم. جلسه ختم انعام منزل مادرشوهر خواهر وسطیم بود. اول راهنمایی بودم ولی استخون ترکونده و سرزبون دار. تو اون سن آدم علاقه خاصی به جلب توجه داره و انگار این انرژی به همه منتقل میشه که زوم کنن روی آدم. چند آیه از انعام رو خوندم و احسنت و به به چه چه خانم جلسه ای درآوردم. اصلا حضور یه دختر جوون وسط...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 شهریورماه سال 1390 08:01
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 شهریورماه سال 1390 09:32
-
ماشاءالله لا حول و لا قوة الا بالله
سهشنبه 1 شهریورماه سال 1390 07:22
تو این لحظه احساس میکنم هیچ غصه ای تو زندگیم ندارم.
-
جهت ثبت در تاریخ
پنجشنبه 27 مردادماه سال 1390 22:51
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 مردادماه سال 1390 11:23
-
دلارام
دوشنبه 24 مردادماه سال 1390 07:46
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 مردادماه سال 1390 16:34
کی گفته دختر باید موهاش بلند باشه؟ هان؟ هان؟هان؟ میخوام برم موهامو اینقدری کوتاه کنم!خیلی هم قشنگه، خیلی هم خوبه، خیلی هم راحته.... گرمه! آدم عرق میکنه، موهاش چرب میشه، حموم که میری دیر خشک میشه، همه اش مصیبته... فقط یه نوک انگشت جرأت داشتم میرفتم همه اش رو میزدم!!!! اصلندش میخوام برم موهامو با ماشین چهار...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 مردادماه سال 1390 16:07
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 مردادماه سال 1390 14:40
سوم رمضان سالگرد ازدواج مامان و باباست. مامان سفارش داده بود که از نمایشگاه یه کلیات مفاتیح (از این کیف دار که با ورق سبک چاپ میشه) واسش بخرم. امروز میگه اینو بردار کادو کن میخوام بدم به بابات، کادوی سالگرد عروسیمون!!!! ای قربون اون ذوقت مامان جون، ماچم به لپت!!! خیلی بهم وابسته است، دیشب خونه خواهرم خوابیدم، خیلی بی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 مردادماه سال 1390 14:29
دیروز با بچه های خواهر دومیم رفته بودیم نمایشگاه قرآن. خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوش گذشت.... یه دل سیر خندیدیم، افطاری هم که آش و حلیم و کباب ترکی... حالشو بردیممممممم اصلا فکرشو نمیکردم امسال هم قسمت بشه برم، نه حال تنهایی رفتن داشتم و نه پایه واسه رفتن، اما شد... باید بیشتر وقتمو با این دخترا بگذرونیم، خیلی سر حالم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 مردادماه سال 1390 13:53
قربون دهنت مامان جون که گفتی: آتیش تند، زود خاموش میشه!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 مردادماه سال 1390 08:48
امروز صبح که توی سرویس بودم از خودم پرسیدم: ناراحتی؟ نه غمگینی؟ نه عصبانی؟ نه از کسی بدت میاد؟ نه خیلی عجیبه... من نه ناراحتم، نه غمگینم و نه عصبانی... داشتم توی اتاق تنهایی صبحانه میخوردم، حین جویدن دنبال یه اسمی واسه حال فعلیم میگشتم... بی حسی؟ بی تفاوتی؟ خلاء؟ .... حال این روزام، هر چی که هست خوبه، یادم نمیاد قبلاً...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 مردادماه سال 1390 08:30
بی انصاف! معتاد رو هم که میخوان ترک بدن، یه مدت متادون بهش میدن که یهو از پا نیافته! تو فکر کردی من راستی راستی فیلم؟؟ آره؟
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 مردادماه سال 1390 08:09
نمی دانم چه می خواهم بگویم زبانم در دهان باز بسته است در تنگ قفس باز است و افسوس که بال مرغ آوازم شکسته است نمیدانم چه می خواهم بگویم غمی در استخوانم می گدازد خیال ناشناسی آشنا رنگ گهی می سوزدم گه می نوازد گهی در خاطرم می جوشد این وهم ز رنگ آمیزی غمهای انبوه که در رگهام جای خون روان است سیه داروی زهرآگین اندوه فغانی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 مردادماه سال 1390 13:25
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 مردادماه سال 1390 12:51