-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 خردادماه سال 1391 11:51
هیچ وقت نفهمیدم چرا ارتفاع مجاز واسه رد شدن از زیر پلها 4.5 متره؟ چرا سرراست 5 مترش نکردن؟ چرا آخه؟
-
لامصب
شنبه 20 خردادماه سال 1391 11:51
صبح که از ساختمان اومدم بیرون، دیدمش که با اون موهای ژولیده داشت از حیاط رد میشد. رفتم جلوش وایسادم، یه نگاهی بهم کرد و راهشو کشید که بره... عقب عقب رفتم که نتونه ردم کنه، باز وایساد یه نگاهی کرد، انگار میخواست بگه چی از جونم میخوای دختر؟ مگه کار و زندگی نداری تو؟ کله م رو انداختم بالا، یعنی نه! ندارم! به تو چه اصن؟...
-
چرا حوله یه روش زبره، یه روش نرم؟ نمیشد هر دوش نرم باشه؟
شنبه 20 خردادماه سال 1391 11:49
-
دستش مث ماستی بود که از تو یخچال درمیاری....
شنبه 20 خردادماه سال 1391 11:48
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 خردادماه سال 1391 11:48
یه روز کاغذ میشم واسه کارنامه مردودی یه نفر، اونم از لجش منو رو اجاق گاز آشپزخونه آتیش میزنه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 خردادماه سال 1391 11:45
یه روز هم یه خوشه قوره میشم، سر یه درخت تاک. آفتاب تموز رو تحمل میکنم که انگور بشم، که ازم شراب درست کنن، یا حداقل شیره واسه سکنجبین. اما من خیلی بالام، میذارن همونجا بمونم تا مویز بشم. آخر مهر هم یکی میاد چهارپایه میذاره زیر پاش و منو میچینه. میبردم بازار و میفروشدم به یه پیرمرد دیابتی که منو عوض قند با چاییش بخوره....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 12:52
پدر! مادر! مراقب بچه ت باش، اما نه به سان شورت آهنین!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 12:52
ما را با خودمان درگیر کردند. چه تلاشی.... چه تلاشی.... در این ستیزه، بازنده ماییم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 12:51
هیچ وقت فلسفه این پلاکاردهایی رو که واسه تسلیت یا زیارت قبول نصب میکنن در خونه آدمها، نفهمیدم. این تسلیتهای توی پلاس رو هم نمیفهمم.... اصلا تسلیت رو نمیفهمم... یعنی فکر میکنید واقعا تسلی بخشه؟ اینکه میگی ما شریک غمتیم، چه جوری میخوای شریک شی؟ مگه غمش تو زنبیله که تو هم یه دسته ش رو بگیری که وزنش کم شه؟
-
23
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 10:25
لیسانسم رو از دانشگاه بین المللی قزوین گرفتم. مثل خیلی های دیگه خوابگاه نداشتم، رفت و آمد میکردم. صبح زود به خاطر ازدحام تعداد زیادی دانشجو، سوار شدن به اتوبوس خیلی سخت بود. یه سری از دانشجوهای پسر بودن که این وسط از نجابت و حیای دخترها حداکثر سوءاستفاده رو میکردن. ما رو هل میدادن تا برن بالا و واسه دوستاشون (که شامل...
-
22
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 10:24
پیش دانشگاهی هم دو ماه معلم دیفرانسیل نداشتیم، بعدش یه خانومی رو آوردن که خیلی ناز بود و حامله. جلسه دوم داشت عقب عقب به تخته نزدیک میشد که با کون خورد زمین!!! اونقدر ترسیدم همه مون، گفتیم بچه ش افتاد!!! بعدا فهمیدیم این بنده خدا شیکمش این شکلیه، حامله نبوده!!!
-
21
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 10:23
سوم دبیرستان که بودم، با اینکه رشته م ریاضی بود تو المپیاد ادبیات شرکت کردم و تو مرحله اول انتخاب شدم. تو مدرسه کسی نگفت خرت به چند!!! فقط وقتی میخواست بازرس از اداره بیاد، سریع دادن یه پارچه نوشتن که "موفقیت فلانی رو فیلان..." و زدنش سر در مدرسه. همین که بازرسی تموم شد هم پارچه رو کشیدن پایین، نذاشتن لااقل...
-
20
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 10:23
دوم دبیرستان که بودم، واسه دوستام خالی بستم که من خواستگار دارم !!
-
19
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 10:22
اول دبیرستان تو یه کلاسی بودم که 46 تا دانش آموز داشت. وسط درس معلمها اکسیژن کم میاوردن، میرفتن تو راهرو یه نفس میگرفتن و برمیگشتن تو کلاس!!!
-
18
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 10:22
سوم راهنمایی دوستای با حالی داشتم. یکی بود که عاشق دی کاپریو شده بود، یکی هم بود که عاشق کارگر افغانی که واسه مدرسه مون نمازخونه میساخت شده بود! یه دوست هم داشتم که تصادفا یه شماره گرفته بود و با یه پسره دوست شده بود. یکی هم بود که با یه پسر دبیرستانی که شعر میگفت دوست شده بود. اسمش علی بود، به المیرا گفته بود: دوستی...
-
17
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 10:21
خلافم تو دوم راهنمایی این بود که دفتر خاطرات دوستام رو میگرفتم و پنهون از مامانم واسشون خاطره مینوشتم!
-
16
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 10:21
اول راهنمایی یه ناظم عن داشتیم که به پیکان پشت مانتوی گل و گشاد و بلند من گیر داد!!! پ.ن. منظور از پیکان یک نوار پارچه ای است که سرش رو مثلث شکل درست میکنن
-
15
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 10:20
پنجم ابتدایی که بودیم، کنار حیاط مدرسه مون نمازخونه و سالن آمفی تئاتر میساختن و طبق معمول کارگرها افغانی بودن. سر زنگ ورزش توپ بسکتبال افتاد جلوی پای یکیشون و مرتیکه اولاخ با پا توپ بسکت رو شوت کرد و اون توپ سنگین صاف اومد خورد تو کله من بدبخت!
-
14
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 10:20
معلم کلاس چهارممون میگفت هر سوالی دارین بپرسین، حتی اگه خارج از درس باشه. فقط باید صبر میکردیم که درس دادنش تموم بشه. بداخلاق بود ولی خیلی چیزا ازش یاد گرفتم. یکی از سوالهایی که با هزار شرم ازش پرسیدم این بود که ما غذای تمیز میخوریم ولی عنمون سرشار از میکروبه، آخه چرا؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 07:56
یکی از فانتزیام هم اینه که بعد از یافتن مخاطب خاص، بریم هر چی ساندویچی تو این شهر هست، تست کنیم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 07:55
شعر نخوان بانو وقتی که سازی صدایت را بدرقه نمیکند و حتی نوازنده ای دورگرد پای پنجره ات درنگ نمیکند.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 07:54
یه دوستی دارم به نام مژده که هر روز لاغرتر میشه امروز گفتم الهی! از وزن من آنچه هست بی جای بستان و به وزن مژده افزای
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 07:53
بشر مختار است؟ بله اما، گاهی انتخاب بین خوشبختی و بدبختی نیست تو میتوانی انتخاب کنی که چگونه بدبخت شوی!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 07:52
ناخودآگاهم میخواهد در زندگی بعدیش یک درخت چنار بشود در خیابان ولیعصر، صادق هم باد بشود و بیاید لای شاخه هایش بپیچد.
-
به به!!!!
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 07:51
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:23
دفعه آخری که رفته بودم مشهد، هر چی زوج جوون بود میومد مینشست تو حلق من! به مامانم گفتم نمیدونم این کبوترای عاشق چرا هی میان دور و بر من؟ نمیدونم طفلی چی شنید که چشاش برق زد از خوشی، گفت راست میگی؟ کِی رید رو سرت؟ گفتم کی؟ گفت مگه نگفتی کفتر امام رضا ریده رو سرت (بقولی میگن بخت طرف وامیشه اگه کفترا بهش عنایت کنن) گفتم...
-
13
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:17
معلم سوم ابتداییمون رو خیلی دوست داشتم. خانم انصاری. یه پسر داشت به اسم پویا (یا شاید هم پوریا) که کلاسش از ما پایین تر بود و زودتر تعطیل میشد، بنابراین آخرای زنگ میومد سر کلاس ما که بعدش با مامانش برن خونه. تو عالم بچگی به خودم میگفتم اگه پویا از من بزرگتر بود، عاشخش میشدم!! :))
-
12
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:17
معلم کلاس دوم ابتداییمون خیلی ... بود. بدم میومد ازش. زمان ما مقنعه رو بالا زدن ممنوع بود. یه بار هم یادم نیست چه درسی داشتیم، فقط یادمه گرمم بود و حوصله شو نداشتم. مقنعه م رو زدم بالا و رفتم زیر میز سر پا نشستم. یه هو دیدم مقنعه ام از خط کش معلم آویزونه! یه دونه هم با همون خط کش کوبید به کمرم!!! عن!!
-
10
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:16
یه عمه داشتم که خدابیامرز خیلی پنهون کار بود. یه دفعه میخواستن واسه پسرش برن خواستگاری و مثلا کسی نباید میفهمید. از قضا ما سر بزنگاه رسیدیم. همه اعضای خانواده متوجه اوضاع غیرعادی شده بودن اما کسی دم برنمی آورد. فقط من زبون دراز پنج ساله برگشتم به عمه م گفتم: عمه چه خبره که شیکان پیکان کردی؟
-
11
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:16
این خاطره رو قبلا تو وبلاگم نوشته م (شاید هم توهم میزنم) واسه کلاس بندی اول ابتدایی، یه روز قبل از شروع سال تحصیلی رفتیم مدرسه. همه وایساده بودن تو حیاط و ناظم روی سکو. اول هر معلم رو صدا میزد، بعد اسم بچه های کلاسش رو میخوند و یکی یکی میرفتن رو سکو. تمام مدتی که منتظر بودم اسمم رو بخونه داشتم به حفاظ پنجره پشت سر...