-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:40
غمگینم مثل پسته هایی که به زور ضربه میخندند.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:39
غمگینم مثل پنیر تبریزی در گلوی تنهایی که شام نخورده است.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:39
غمگینم مثل عروسی که حجله اش سر کوچه گذاشته شد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:29
غمگینم مثل فاحشه ای که پولش را گرفته، حالا دیگر باید برود بیرون.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:28
غمگینم مثل نان بستنی، که هیچ کس خالیش را دوست ندارد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:28
غمگینم مثل انگشترهای بدل که رنگشان میرود اما دور انداخته نمیشوند چون خاطره انگیزند.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:26
غمگینم مثل کاشفی که گمان میکنند شاعر است، چون کشفیاتش از جنس اندوه درون اشیاست.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:25
غمگینم مثل عروسک رقصان، اسیر در بوفه قدیمی مادربزرگ.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:25
غمگینم مثل جیبهای سوراخ که دلشان برای نخود و کشمش تنگ شده است.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:25
غمگینم مثل ژاکتهایی که شکافته میشوند.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:24
غمگینم مثل اخباری که به بهانه اش، نمیگذارند بچه ها سریال ببینند.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:24
غمگینم مثل سنگ قبر، با گلاب میشویندم، نوازشم میکنند، گل بارانم میکنند، اما اینها برای کاستن اندوه من نیست، برای شادی روح تازه گذشته است.
-
گاهی سیرها، گرسنه ی گرسنگی اند.
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:18
-
اگه بارون بباره...
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:17
بدن من، هر ماه به وظیفه ش عمل میکند؛ درست مثل کشاورزی که هر سال زمین را شخم میزند و دانه میکارد، در حالی که میداند بارانی نخواهد آمد.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 خردادماه سال 1391 08:17
صبح که بیدار میشد احساس میکرد یه مایو پوشیده و واستاده لب یه استخر پر از گوه، یا باید شیرجه بزنه، یا هلش بدن
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 خردادماه سال 1391 08:14
یه وقتایی هم به مامان و باباش زل میزد و سعی میکرد اونا رو در حالتی که داشتن درستش میکردن تجسم کنه....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 خردادماه سال 1391 11:51
هیچ وقت نفهمیدم چرا ارتفاع مجاز واسه رد شدن از زیر پلها 4.5 متره؟ چرا سرراست 5 مترش نکردن؟ چرا آخه؟
-
لامصب
شنبه 20 خردادماه سال 1391 11:51
صبح که از ساختمان اومدم بیرون، دیدمش که با اون موهای ژولیده داشت از حیاط رد میشد. رفتم جلوش وایسادم، یه نگاهی بهم کرد و راهشو کشید که بره... عقب عقب رفتم که نتونه ردم کنه، باز وایساد یه نگاهی کرد، انگار میخواست بگه چی از جونم میخوای دختر؟ مگه کار و زندگی نداری تو؟ کله م رو انداختم بالا، یعنی نه! ندارم! به تو چه اصن؟...
-
چرا حوله یه روش زبره، یه روش نرم؟ نمیشد هر دوش نرم باشه؟
شنبه 20 خردادماه سال 1391 11:49
-
دستش مث ماستی بود که از تو یخچال درمیاری....
شنبه 20 خردادماه سال 1391 11:48
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 خردادماه سال 1391 11:48
یه روز کاغذ میشم واسه کارنامه مردودی یه نفر، اونم از لجش منو رو اجاق گاز آشپزخونه آتیش میزنه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 خردادماه سال 1391 11:45
یه روز هم یه خوشه قوره میشم، سر یه درخت تاک. آفتاب تموز رو تحمل میکنم که انگور بشم، که ازم شراب درست کنن، یا حداقل شیره واسه سکنجبین. اما من خیلی بالام، میذارن همونجا بمونم تا مویز بشم. آخر مهر هم یکی میاد چهارپایه میذاره زیر پاش و منو میچینه. میبردم بازار و میفروشدم به یه پیرمرد دیابتی که منو عوض قند با چاییش بخوره....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 12:52
پدر! مادر! مراقب بچه ت باش، اما نه به سان شورت آهنین!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 12:52
ما را با خودمان درگیر کردند. چه تلاشی.... چه تلاشی.... در این ستیزه، بازنده ماییم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 12:51
هیچ وقت فلسفه این پلاکاردهایی رو که واسه تسلیت یا زیارت قبول نصب میکنن در خونه آدمها، نفهمیدم. این تسلیتهای توی پلاس رو هم نمیفهمم.... اصلا تسلیت رو نمیفهمم... یعنی فکر میکنید واقعا تسلی بخشه؟ اینکه میگی ما شریک غمتیم، چه جوری میخوای شریک شی؟ مگه غمش تو زنبیله که تو هم یه دسته ش رو بگیری که وزنش کم شه؟
-
23
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 10:25
لیسانسم رو از دانشگاه بین المللی قزوین گرفتم. مثل خیلی های دیگه خوابگاه نداشتم، رفت و آمد میکردم. صبح زود به خاطر ازدحام تعداد زیادی دانشجو، سوار شدن به اتوبوس خیلی سخت بود. یه سری از دانشجوهای پسر بودن که این وسط از نجابت و حیای دخترها حداکثر سوءاستفاده رو میکردن. ما رو هل میدادن تا برن بالا و واسه دوستاشون (که شامل...
-
22
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 10:24
پیش دانشگاهی هم دو ماه معلم دیفرانسیل نداشتیم، بعدش یه خانومی رو آوردن که خیلی ناز بود و حامله. جلسه دوم داشت عقب عقب به تخته نزدیک میشد که با کون خورد زمین!!! اونقدر ترسیدم همه مون، گفتیم بچه ش افتاد!!! بعدا فهمیدیم این بنده خدا شیکمش این شکلیه، حامله نبوده!!!
-
21
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 10:23
سوم دبیرستان که بودم، با اینکه رشته م ریاضی بود تو المپیاد ادبیات شرکت کردم و تو مرحله اول انتخاب شدم. تو مدرسه کسی نگفت خرت به چند!!! فقط وقتی میخواست بازرس از اداره بیاد، سریع دادن یه پارچه نوشتن که "موفقیت فلانی رو فیلان..." و زدنش سر در مدرسه. همین که بازرسی تموم شد هم پارچه رو کشیدن پایین، نذاشتن لااقل...
-
20
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 10:23
دوم دبیرستان که بودم، واسه دوستام خالی بستم که من خواستگار دارم !!
-
19
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 10:22
اول دبیرستان تو یه کلاسی بودم که 46 تا دانش آموز داشت. وسط درس معلمها اکسیژن کم میاوردن، میرفتن تو راهرو یه نفس میگرفتن و برمیگشتن تو کلاس!!!