-
20
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 10:23
دوم دبیرستان که بودم، واسه دوستام خالی بستم که من خواستگار دارم !!
-
19
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 10:22
اول دبیرستان تو یه کلاسی بودم که 46 تا دانش آموز داشت. وسط درس معلمها اکسیژن کم میاوردن، میرفتن تو راهرو یه نفس میگرفتن و برمیگشتن تو کلاس!!!
-
18
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 10:22
سوم راهنمایی دوستای با حالی داشتم. یکی بود که عاشق دی کاپریو شده بود، یکی هم بود که عاشق کارگر افغانی که واسه مدرسه مون نمازخونه میساخت شده بود! یه دوست هم داشتم که تصادفا یه شماره گرفته بود و با یه پسره دوست شده بود. یکی هم بود که با یه پسر دبیرستانی که شعر میگفت دوست شده بود. اسمش علی بود، به المیرا گفته بود: دوستی...
-
17
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 10:21
خلافم تو دوم راهنمایی این بود که دفتر خاطرات دوستام رو میگرفتم و پنهون از مامانم واسشون خاطره مینوشتم!
-
16
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 10:21
اول راهنمایی یه ناظم عن داشتیم که به پیکان پشت مانتوی گل و گشاد و بلند من گیر داد!!! پ.ن. منظور از پیکان یک نوار پارچه ای است که سرش رو مثلث شکل درست میکنن
-
15
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 10:20
پنجم ابتدایی که بودیم، کنار حیاط مدرسه مون نمازخونه و سالن آمفی تئاتر میساختن و طبق معمول کارگرها افغانی بودن. سر زنگ ورزش توپ بسکتبال افتاد جلوی پای یکیشون و مرتیکه اولاخ با پا توپ بسکت رو شوت کرد و اون توپ سنگین صاف اومد خورد تو کله من بدبخت!
-
14
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 10:20
معلم کلاس چهارممون میگفت هر سوالی دارین بپرسین، حتی اگه خارج از درس باشه. فقط باید صبر میکردیم که درس دادنش تموم بشه. بداخلاق بود ولی خیلی چیزا ازش یاد گرفتم. یکی از سوالهایی که با هزار شرم ازش پرسیدم این بود که ما غذای تمیز میخوریم ولی عنمون سرشار از میکروبه، آخه چرا؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 07:56
یکی از فانتزیام هم اینه که بعد از یافتن مخاطب خاص، بریم هر چی ساندویچی تو این شهر هست، تست کنیم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 07:55
شعر نخوان بانو وقتی که سازی صدایت را بدرقه نمیکند و حتی نوازنده ای دورگرد پای پنجره ات درنگ نمیکند.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 07:54
یه دوستی دارم به نام مژده که هر روز لاغرتر میشه امروز گفتم الهی! از وزن من آنچه هست بی جای بستان و به وزن مژده افزای
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 07:53
بشر مختار است؟ بله اما، گاهی انتخاب بین خوشبختی و بدبختی نیست تو میتوانی انتخاب کنی که چگونه بدبخت شوی!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 07:52
ناخودآگاهم میخواهد در زندگی بعدیش یک درخت چنار بشود در خیابان ولیعصر، صادق هم باد بشود و بیاید لای شاخه هایش بپیچد.
-
به به!!!!
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 07:51
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:23
دفعه آخری که رفته بودم مشهد، هر چی زوج جوون بود میومد مینشست تو حلق من! به مامانم گفتم نمیدونم این کبوترای عاشق چرا هی میان دور و بر من؟ نمیدونم طفلی چی شنید که چشاش برق زد از خوشی، گفت راست میگی؟ کِی رید رو سرت؟ گفتم کی؟ گفت مگه نگفتی کفتر امام رضا ریده رو سرت (بقولی میگن بخت طرف وامیشه اگه کفترا بهش عنایت کنن) گفتم...
-
13
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:17
معلم سوم ابتداییمون رو خیلی دوست داشتم. خانم انصاری. یه پسر داشت به اسم پویا (یا شاید هم پوریا) که کلاسش از ما پایین تر بود و زودتر تعطیل میشد، بنابراین آخرای زنگ میومد سر کلاس ما که بعدش با مامانش برن خونه. تو عالم بچگی به خودم میگفتم اگه پویا از من بزرگتر بود، عاشخش میشدم!! :))
-
12
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:17
معلم کلاس دوم ابتداییمون خیلی ... بود. بدم میومد ازش. زمان ما مقنعه رو بالا زدن ممنوع بود. یه بار هم یادم نیست چه درسی داشتیم، فقط یادمه گرمم بود و حوصله شو نداشتم. مقنعه م رو زدم بالا و رفتم زیر میز سر پا نشستم. یه هو دیدم مقنعه ام از خط کش معلم آویزونه! یه دونه هم با همون خط کش کوبید به کمرم!!! عن!!
-
10
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:16
یه عمه داشتم که خدابیامرز خیلی پنهون کار بود. یه دفعه میخواستن واسه پسرش برن خواستگاری و مثلا کسی نباید میفهمید. از قضا ما سر بزنگاه رسیدیم. همه اعضای خانواده متوجه اوضاع غیرعادی شده بودن اما کسی دم برنمی آورد. فقط من زبون دراز پنج ساله برگشتم به عمه م گفتم: عمه چه خبره که شیکان پیکان کردی؟
-
11
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:16
این خاطره رو قبلا تو وبلاگم نوشته م (شاید هم توهم میزنم) واسه کلاس بندی اول ابتدایی، یه روز قبل از شروع سال تحصیلی رفتیم مدرسه. همه وایساده بودن تو حیاط و ناظم روی سکو. اول هر معلم رو صدا میزد، بعد اسم بچه های کلاسش رو میخوند و یکی یکی میرفتن رو سکو. تمام مدتی که منتظر بودم اسمم رو بخونه داشتم به حفاظ پنجره پشت سر...
-
9
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:15
چهار سالم بود که خواهربزرگم عروسی کرد. وقتی اومدن دنبالش که ببرنش آرایشگاه ، خواهر شوهرش گفت داریم خواهرتو میبریم که مال ما بشه. از ظهر روز عروسیش زار میزدم تا آخرش مجلس. در این حد عن بودم!
-
8
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:14
یه پسردایی دارم که سه سال از خودم بزرگتره، هم بازی بودیم. اگه یادتون باشه قدیما خیلی ها رختخوابهاشون رو کنار اتاق میذاشتن و روش ملحفه میکشیدن. وقتی سه سالم بوده، کنار رختخوابها بازی میکردیم که یهو همه ش هوار میشه رو سر من. پسرداییم میپره بیرون داد میزنه: عمه! عمه! مرضی مرد!!
-
7
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:14
میگن من تازه راه افتاده بودم، شاید دو ساله بودم. یکی از کشوهای آشپزخونه باز بوده، من هم میرم گوشتکوب رو از توش برمیدارم و راست میام میکوبم تو سر داداشم که نشسته بوده جلوی تلویزیون. هنوز که هنوزه وقتی اذیتم میکنه، با یادآوری اون حادثه دل خودم رو خنک میکنم.
-
خط سوم همان تالیای فراموش شده است.
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:06
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:04
از پدر گیتی خواهشمندیم که این شب جمعه حداکثر تلاشش رو بکنه، بلکه نه ماه بعد مادر گیتی یک آدم درست و حسابی دیگر بزاید.
-
یعنی این وضعیت زندگی منه!!!!
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:02
خواهرم رفته یه امامزاده تو یه دهات پرت و پورت اطراف شهریار واسه دفن یه فامیل دور اونجا یه کاغذ زده بودن که به جای نذر شمعی که قدیما میکردن، شما نذر کنید لامپ کم مصرف واسه امامزاده بخرید بعد خواهرم نذر کرده اگه من شوهر کردم،خودم واسه امامزاده لامپ بخرم
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:02
یادتونه یه زمانی جشن ازدواجهای دست جمعی میگرفتن برای افراد تحت حمایت کمیته امداد؟ خواستم بگم ته حفظ کرامت انسان بود
-
بنازید به این فرهنگ
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:01
زن خوب، اگر هم مورد تجاوز قرار بگیره نباید بروز بده
-
مخاطب خاص یا غواص؟
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:00
هم پلیپ دارم هم آلرژی، در حالت کلی نفس ندارم، بگیری تو بغل فشارم بدی به حال مرگ میافتم!!! یهو دیدی مردماااا
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 13:59
بچه رو ببر رو پشت بوم، همچین از نرده آویزون میشه که انگار بند بازه... میدونی چرا؟ چون نمیفهمه داره چی کار میکنه... تو کله ما فرو کردن که همه اونایی که سینه سپر کرده بودن جلوی گلوله میفهمیدن دارن چی کار میکنن... یه جوری هم از این حرف دفاع میکنیم انگار که وحی منزله!!!
-
6
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 13:29
سر اذون مغرب انگ و ونگ مرضی خانوم درمیاد. ظاهرا مامان تو همون اتاق اورژانس فارغ میشه،نه اتاق عمل و تخت نوزاد دم دست نبوده (شایدم از بس بچه زیاد بوده... !) القصه، پرستاران دلسوز ما رو میپیچن لای ملحفه و میذارن پشت پنجره و خودشون میرن واسه افطار!
-
5
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 13:29
روز هشتم خرداد 64 (برابر با هشت رمضان) مامان ما دهن روزه بلند میشه میره ملاقات مادر زنداییش که تو بیمارستان بستری بوده. وقتی برمیگرده خونه،تو درگاه در که واستاده بوده درد زایمان میگیردش (احتمالا از پیاده روی بوده که از بیمارستان تا خونه کرده بود) خلاصه دم غروب ورش میدارن میبرنش بیمارستان امام خمینی. پ.ن. مدرسه که...