-
9
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:15
چهار سالم بود که خواهربزرگم عروسی کرد. وقتی اومدن دنبالش که ببرنش آرایشگاه ، خواهر شوهرش گفت داریم خواهرتو میبریم که مال ما بشه. از ظهر روز عروسیش زار میزدم تا آخرش مجلس. در این حد عن بودم!
-
8
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:14
یه پسردایی دارم که سه سال از خودم بزرگتره، هم بازی بودیم. اگه یادتون باشه قدیما خیلی ها رختخوابهاشون رو کنار اتاق میذاشتن و روش ملحفه میکشیدن. وقتی سه سالم بوده، کنار رختخوابها بازی میکردیم که یهو همه ش هوار میشه رو سر من. پسرداییم میپره بیرون داد میزنه: عمه! عمه! مرضی مرد!!
-
7
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:14
میگن من تازه راه افتاده بودم، شاید دو ساله بودم. یکی از کشوهای آشپزخونه باز بوده، من هم میرم گوشتکوب رو از توش برمیدارم و راست میام میکوبم تو سر داداشم که نشسته بوده جلوی تلویزیون. هنوز که هنوزه وقتی اذیتم میکنه، با یادآوری اون حادثه دل خودم رو خنک میکنم.
-
خط سوم همان تالیای فراموش شده است.
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:06
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:04
از پدر گیتی خواهشمندیم که این شب جمعه حداکثر تلاشش رو بکنه، بلکه نه ماه بعد مادر گیتی یک آدم درست و حسابی دیگر بزاید.
-
یعنی این وضعیت زندگی منه!!!!
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:02
خواهرم رفته یه امامزاده تو یه دهات پرت و پورت اطراف شهریار واسه دفن یه فامیل دور اونجا یه کاغذ زده بودن که به جای نذر شمعی که قدیما میکردن، شما نذر کنید لامپ کم مصرف واسه امامزاده بخرید بعد خواهرم نذر کرده اگه من شوهر کردم،خودم واسه امامزاده لامپ بخرم
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:02
یادتونه یه زمانی جشن ازدواجهای دست جمعی میگرفتن برای افراد تحت حمایت کمیته امداد؟ خواستم بگم ته حفظ کرامت انسان بود
-
بنازید به این فرهنگ
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:01
زن خوب، اگر هم مورد تجاوز قرار بگیره نباید بروز بده
-
مخاطب خاص یا غواص؟
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 14:00
هم پلیپ دارم هم آلرژی، در حالت کلی نفس ندارم، بگیری تو بغل فشارم بدی به حال مرگ میافتم!!! یهو دیدی مردماااا
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 13:59
بچه رو ببر رو پشت بوم، همچین از نرده آویزون میشه که انگار بند بازه... میدونی چرا؟ چون نمیفهمه داره چی کار میکنه... تو کله ما فرو کردن که همه اونایی که سینه سپر کرده بودن جلوی گلوله میفهمیدن دارن چی کار میکنن... یه جوری هم از این حرف دفاع میکنیم انگار که وحی منزله!!!
-
6
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 13:29
سر اذون مغرب انگ و ونگ مرضی خانوم درمیاد. ظاهرا مامان تو همون اتاق اورژانس فارغ میشه،نه اتاق عمل و تخت نوزاد دم دست نبوده (شایدم از بس بچه زیاد بوده... !) القصه، پرستاران دلسوز ما رو میپیچن لای ملحفه و میذارن پشت پنجره و خودشون میرن واسه افطار!
-
5
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 13:29
روز هشتم خرداد 64 (برابر با هشت رمضان) مامان ما دهن روزه بلند میشه میره ملاقات مادر زنداییش که تو بیمارستان بستری بوده. وقتی برمیگرده خونه،تو درگاه در که واستاده بوده درد زایمان میگیردش (احتمالا از پیاده روی بوده که از بیمارستان تا خونه کرده بود) خلاصه دم غروب ورش میدارن میبرنش بیمارستان امام خمینی. پ.ن. مدرسه که...
-
4
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 13:28
شروع ماه رمضون سال 64 با شروع ماه خرداد یکی بوده. مامان ما هم که همیشه میگه من حوصله روزه قرضی گرفتن ندارم، این بود که با وجود اینکه نه ماهه حامله بوده، روزه ش رو میگرفته... یه وختایی که بهم میگه آخه دختر تو عقلت کجاست؟ بهش میگم آخه مادر اون یه ریزه عقلی که قرار بود من داشته باشم، از صدقه سر گشنگیت تو روزای آخر...
-
3
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 13:28
حالا فکر کن تو اون هاگیر واگیر و موشکبارانهای سال 63، ننه ما حامله است! خواهرم میگه وقتی موشکباران میشده، من میرفتم گوشه شکم مامانم خودمو مچاله میکردم... اصلندش دلم واسه خودم میسوزه :(((
-
2
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 13:28
القصه، وقتی نمیتونن از شرمون خلاص شن، به اعضای خانواده اعلام رسمی میشه که عضو جدید در راهه. اونجاست که ما میشیم سوژه تفریح خواهرها و برادرهای بزرگتر (و البته خاری در چشم برادر آخر که از سمت ته تغاری بودن عزل شده بود) و این مناسبات از آن زمان تا هم اکنون، کماکان ادامه دارد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 13:27
یه دختر دایی داشتم میگفتم من نمیگوزم، یه شب بغل دستش خوابیدم دیدم از شیپورچی هم بدتره!!!!!!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 13:26
غبطه میخورم به اونایی که هوادار یه تیم فوتبالن... لااقل یه عشق واقعی دارن تو زندگیشون... :(
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 13:10
سیگاری ها میگن چایی بعد سیگار خیلی میچسبه، به غیر سیگاری ها توصیه میکنم چایی رو بعد از جیش امتحان کنن :دی
-
1
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 12:54
اینا رو میگم سر دلم نمونه... من از اون بچه های ناخواسته بودم،یعنی یه جورایی از دستشون دررفته بودم... خلاصه، مامانمون بسی تلاش میکنن که از شر ما خلاص شن، ولی به قول خودشون بند عمرم محکم بوده (حالا یکی بگه این شانس بوده یا بدشانسی؟) خلاصه ما میشیم مصداق زنگوله تابوت و اون دو تا هم میشن مصداق سر پیری و معرکه گیری! پ.ن....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 12:50
قبل خواب حرفای تخم مرغی نزنید، اگه زدید صبح مرورش نکنید... زندگیتون بوی چس میگیره....!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 12:47
الان احساس میکنم شده م اون آدم عنی که از بچگی دلم نمیخواست باشم.
-
وبلاگ نویسی که میکنم یعنی
چهارشنبه 10 خردادماه سال 1391 10:09
مرا ببینید... مرا دوست داشته باشید... تاییدم کنید، حتی مخالفم باشید.... مهم این است که مرا ببینید...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 خردادماه سال 1391 09:02
رئیس صندوق بین المللی پول واسه یه ادعای اثبات نشده خدمتکار هتل در مورد تجاوزش، مجبور میشه استعفا بده. معلم اخلاق ایرانی هم فیلانش توسط همسرانش با اسید سوزونده میشه، باز میاد تو تلویزیون اخلاق درس میده!!
-
حس ماهیگیری دارم که ماهی مرده به تورش افتاده
چهارشنبه 10 خردادماه سال 1391 09:01
-
این مردا منطق ریاضیات رو ترکوندن
چهارشنبه 10 خردادماه سال 1391 09:01
if a man said: I'm not rapscallion ==> He is rapscallion but if a man said: I am rapscallion ==> He is rapscallion
-
از نظر من
چهارشنبه 10 خردادماه سال 1391 09:00
اگه آدم با پولش سرنگ بخره واسه معتادهای تزریقی، ثوابش بیشتره تا اینکه پولشو بریزه صندوق صدقات.
-
این منم، با یه قابلمه استعداد که تا الان به هیچ دردم نخورده!!!
چهارشنبه 10 خردادماه سال 1391 08:54
تو شنونده خیلی خوبی هستی، خوب هم تحلیل میکنی و راهنمایی میدی. استعداد مشاور شدن رو داری (خانم ج) خاله این لازانیات خیلی خوشمزه است، شما باید بری آشپز بشی (محیا) تو این عکس تو مهسا رو آرایش کردی؟ دمت گرم، خیلی با حال شده، برو آرایشگر شو (سحر) خانم قاسمی شما واقعا مدیر کارآمدی خواهی شد (آقای شین) مرضی باز هم اونی که تو...
-
بدترین قسمتش اینه که حسشو کاملاً درک میکنم
چهارشنبه 10 خردادماه سال 1391 08:52
یکی بود که واقعا دوستم داشت، اما من میخواستم عاشقم بشه یکی هم هست که واقعا دوسش دارم، اما نمیتونم عاشقش باشم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 خردادماه سال 1391 08:52
درست که من نه سر پیاز هستم و نه ته پیاز... من بوی پیازم که میتوانم اشکت را دربیاورم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 خردادماه سال 1391 08:52
یه عصر تابستون خودمو بردم پارک ملت، از این بستنی های نیم متری واسش گرفتم... بعد بردمش یه جای دنج پشت درختا... بستنیشو که خورد یه نگاهی بهش کردم، دیدم خیلی بدبخته.... سرمو گذاشتم روی نیمکت و به حالش زار زدم.