-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 خردادماه سال 1391 09:03
هیچ وقت معمولی نبودم، با دور و بریام فرق داشتم. همیشه میگفتن این یه عیبه، همیشه سعی میکردن منو شکل بقیه کنن. کار به جایی رسید که مثل بقیه شدن واسم شده بود عقده. از یه جایی به بعد همه انرژیم رو گذاشتم روی اینکه مثل بقیه باشم، نه اینکه بشم، فقط باشم. همیشه فرق داشتن سخت بود ولی همیشه خودت نبودن خیلی سخت تره.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 خردادماه سال 1391 08:31
اول و دوم دبیرستان هم یه بغل دستی داشتم به اسم ملیحه سر کلاسهایی که حوصله مون سر میرفت و نمیتونستیم حرف هم بزنیم، من با انگشت اشاره م میزدم به زانوی ملیحه، بعد اون میزد، بعد من میزدم، بعد اون میزد.... همین جوری ادادمه میدادیم تا میافتادیم سر خنده. پشت نفر جلویی قایم میشدیم و حالا نخند و کی بخند...
-
شاعر دهن پاره
سهشنبه 23 خردادماه سال 1391 11:14
شاعر علیه الرحمه در مدح گشادیسم میفرماید: هر کس نبود فراخ باسن در حلقه ما نباد اصلن
-
به قانون مورفی اضافه شود:
سهشنبه 23 خردادماه سال 1391 10:16
درست وقتی متوجه باز بودن بند کفشت و مالیده شدنش به کف مستراح میشی که ریدن به بهترین لحظه ش رسیده!
-
درسته که بنی آدم، بنی عادته ولی
سهشنبه 23 خردادماه سال 1391 10:14
هیچ کس به خار توی چشم و استخوان توی گلو عادت نمیکنه
-
این کلید اسرار نیست
سهشنبه 23 خردادماه سال 1391 10:12
چهل سال پیش زنی خانه ای داشت. از آن خانه هایی که طبقه اول و دوم، دو اتاق دارد و طبقه سوم یک اتاق،یک یا شاید دو آشپزخانه زیر راه پله و احتمالا حمامی در راهرو و قطعا مستراحی در حیاط. دو اتاق پایین را به زوج جوانی اجاره داده بود که حق استفاده از حمام را نداشتند و مستراحشان با صاحبخانه مشترک بود. زن صاحبخانه با داشتن شوهر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 خردادماه سال 1391 10:03
بایدیه قانونی بذارن که جوجه خواننده ها نتونن برینن به آهنگای قدیمی
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 خردادماه سال 1391 10:01
به سراغ من اگر می آیید، خیلی زحمت میکشید، ولی نیاید خوشحالتریم... بعله
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:42
غمگینم مثل الواری که میخواست تخته سیاه شود، اما دسته تبر شد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:42
غمگینم مثل هیزمی که نمیخواست تر باشد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:41
غمگینم مثل سحر که نامش را دوست نداشت، چون کوتاه بود.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:41
غمگینم مثل آرایشگری که پیر شده است.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:40
غمگینم مثل موهای پشت لب دختران که هیچ کس دوستشان ندارد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:40
غمگینم مثل ترکه های انار که دوست دارند ببوسند، اما میسوزانند.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:40
غمگینم مثل پسته هایی که به زور ضربه میخندند.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:39
غمگینم مثل پنیر تبریزی در گلوی تنهایی که شام نخورده است.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:39
غمگینم مثل عروسی که حجله اش سر کوچه گذاشته شد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:29
غمگینم مثل فاحشه ای که پولش را گرفته، حالا دیگر باید برود بیرون.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:28
غمگینم مثل نان بستنی، که هیچ کس خالیش را دوست ندارد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:28
غمگینم مثل انگشترهای بدل که رنگشان میرود اما دور انداخته نمیشوند چون خاطره انگیزند.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:26
غمگینم مثل کاشفی که گمان میکنند شاعر است، چون کشفیاتش از جنس اندوه درون اشیاست.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:25
غمگینم مثل عروسک رقصان، اسیر در بوفه قدیمی مادربزرگ.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:25
غمگینم مثل جیبهای سوراخ که دلشان برای نخود و کشمش تنگ شده است.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:25
غمگینم مثل ژاکتهایی که شکافته میشوند.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:24
غمگینم مثل اخباری که به بهانه اش، نمیگذارند بچه ها سریال ببینند.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:24
غمگینم مثل سنگ قبر، با گلاب میشویندم، نوازشم میکنند، گل بارانم میکنند، اما اینها برای کاستن اندوه من نیست، برای شادی روح تازه گذشته است.
-
گاهی سیرها، گرسنه ی گرسنگی اند.
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:18
-
اگه بارون بباره...
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 10:17
بدن من، هر ماه به وظیفه ش عمل میکند؛ درست مثل کشاورزی که هر سال زمین را شخم میزند و دانه میکارد، در حالی که میداند بارانی نخواهد آمد.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 خردادماه سال 1391 08:17
صبح که بیدار میشد احساس میکرد یه مایو پوشیده و واستاده لب یه استخر پر از گوه، یا باید شیرجه بزنه، یا هلش بدن
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 خردادماه سال 1391 08:14
یه وقتایی هم به مامان و باباش زل میزد و سعی میکرد اونا رو در حالتی که داشتن درستش میکردن تجسم کنه....