-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 تیرماه سال 1391 07:37
فکر کنید که بخوان آوازهای شجریان رو زیر نویس انگلیسی کنن... پنج دقیقه اولشو باید نخطه چین بذارن!
-
یه وقتایی هم گریه میکنی، چون خسته ای...
سهشنبه 13 تیرماه سال 1391 07:35
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 تیرماه سال 1391 14:20
غمگینم مثل کودک فراری که پایش از سر کوچه آن طرفتر نرفته است.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 تیرماه سال 1391 14:19
غمگینم مثل فاحشه ای که مادر شده است.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 تیرماه سال 1391 14:17
یه وقت عین مر خر نشید برید خودتون هات داگ بخرید که تو خونه سرخ کنید... اصن خوب نمیشه... یا شاید هم من بلد نبودم... خلاصه برید همون بیرون بخورید سنگین ترید.... بعله....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 تیرماه سال 1391 14:16
یه کیف و کفش فروشی هم هست نزدیک فلکه اول صادقیه، خیلی مشهوره آرتیمان شش ماه پیش یه کفش ازش خریدم، زیاد هم ازش کار نکشیدم ولی جر خورده.... خواستم یه آنتی تبلیغی کرده باشم.
-
از دل برود هر آنکه از دیده رود
سهشنبه 6 تیرماه سال 1391 14:11
یعنی همین که مرورگری که پسووردهام رو حفظ بود، بعد از بیست روز ازم میخواد پسوورد بهش بدم...
-
هیچ چیز به اندازه تحقیر نابودم نمیکنه
سهشنبه 6 تیرماه سال 1391 14:03
وقتی کسی تحقیرم میکنه ازش متنفر میشم، اصلا هم مهم نیست که قبلش چقدر عاشقش بوده م....
-
خانواده عبارت است از کسانی که مجبوری دوستشون داشته باشی
سهشنبه 6 تیرماه سال 1391 14:02
-
مثل من
دوشنبه 5 تیرماه سال 1391 09:36
بعضی ها هم هستن، میزونیشون در نامیزونیه
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 تیرماه سال 1391 09:32
در اوان نوجوانی، ما گوگوش را دوست نمیداشتیم و نمی نیوشیدیمش، چون از صدایش خوشمان نمی آمد و کماکان هم نمی آید چون فکر میکنیم که زن که نباید صدایش این جوری باشد.... آمما... زمانی این آهنگش به گوشمان خورد: آدما از آدما زود سیر میشن آدما از عشق هم دلگیر میشن آدما رو عشقشون پا میذارن آدما آدمو تنها میذارن و آنگاه بود که از...
-
خدا گر ببند ز حکمت دری.... جاخالی ندی در میخوره تو دماغت!
دوشنبه 5 تیرماه سال 1391 09:31
-
من هستم، پس به درک! به ما چه؟
دوشنبه 5 تیرماه سال 1391 09:29
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 تیرماه سال 1391 09:29
یه دفعه هم از دست یکی خیلی رنجیده بودم، از پنج بعد از ظهر تا دو-سه نصفه شب گریه کردم. صبح صورتم شده بود اندازه دیگ قیمه امام حسین! با خودم گفتم یه عکس از این ریختم میگیرم بهش نشون میدم چه بلایی سرم اورده.عکس رو که گرفتم دیدم بیچاره اونقدرها که گناه بزرگی نکرده که بخوام اینجوری شکنجه ش کنم :)) در این حد من دل رحمم!!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 تیرماه سال 1391 09:16
یه زمانی منصور (خواننده) خیلی رو بورس بود. همون موقع روی یکی از دیوارهای آموزشگاه ما نوشته بود: زندگی بهتر از این نمیشه..... تف بهش!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 تیرماه سال 1391 09:09
یه غلطی میکنم، بعدش پشیمون میشم. بعدش نه میتونم خودم رو خر کنم، نه قانع، نه خفه!!!!!!!!!!!!!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 تیرماه سال 1391 09:02
خانمی از نزدیکان من با افتخار میگه که شش ماه عقد بوده ولی یه بار هم شوهرشو نبوسیده! بعله!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 تیرماه سال 1391 11:32
غمگینم مثل فاحشه هایی که به کودکان لبخند نمیزنند از ترس گزش نگاه مادرانشان.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 تیرماه سال 1391 11:31
غمگینم مثل زنی که مهرش را حلال کرده، اما جانش آزاد نشده است.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 تیرماه سال 1391 11:31
غمگینم مثل غروبهای پائیزی یازده سالگیم، پشت پنجره های قدی که مثل اشک تصویر پشتش را تار میکرد...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 تیرماه سال 1391 11:30
غمگینم مثل کودک درونی که بالغ شده است.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 تیرماه سال 1391 11:29
یه روز خوب میاد که یه زن تپل بشه بزرگترین سرمایه دار در صنعت مد... اونوقت میبینید که چطور مدلهای سایز 46 و 48 میان رو بورس.... اونوقته که همه میرن باشگاه، واسه اینکه سایزشون بره بالا... بعله... اون روز خوب دور نیست....
-
نسل ما درد بی درمون داره، خوب حالا که چی؟
پنجشنبه 1 تیرماه سال 1391 11:28
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 تیرماه سال 1391 11:23
یه کیف بزرگ زنونه داشتم، رنگ طلایی، با خرج کار نقره ای بسیار فانتزی بود، با یه کفش صورتی که خرج کار نقره ای داشت میپوشیدم اونوقتش با چادر ... بعله یه همچین آدمی بودم من! اونوقتش یه مهندس!!! کمالی تو شرکت بود، که مرده شور ریختش را ببرد الهی، کلا روی اعصاب من بود، نمیتونست منو هضم کنه و البته این حس متقابل بود... بعدش...
-
بهترین سرزمین، اونجاست که عاشق میشی
چهارشنبه 31 خردادماه سال 1391 12:08
این نتیجه رو تو 12 سالگی گرفتم، وقتی عاشق یه پسر لاغر شدم که پیراهن چهارخونه طوسی میپوشید و یه سیبیل داشت شبیه سیبیل افشین پیروانی در دهه هفتاد.
-
دیوونه هم خودتونید!!!
چهارشنبه 31 خردادماه سال 1391 09:37
من در حدی تشنه مادر شدنم که با لبتاپ و گلدونام و گوشیم و حتی سنگ روی کابینت هم رابطه مادر و فرزندی ایجاد میکنم، دستمال میکشم روشون، قربون صدقه شون میرم که تمیز میشن برق میافته، عین مامانم که میبردم حموم قربون صدقه م میرفت...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 31 خردادماه سال 1391 09:36
میخواستم با صدای بلند به اون آقایونی که اومده بودن تو واگن خانمها بگم: مراقب النگوهاتون باشید، یه وقت نشکنه
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 خردادماه سال 1391 12:22
میگم چسناله م میاد، بچه دخترداییم سقط شده، اگه بچه من سقط بشه من هم سَقَط میشم.... میگه ما هزار تار از این بچه ها فرستادیم چاه فاضلاب، غصه شو نخوردیم.... میگم من هم ماهی یه دونه از اون بچه ها میذارم لای نوار بهداشتی میفرستم آشغالی! هنر کردی انگار! والا!
-
خانم/آقای فروشنده که تو یه مغازه پر از دک و پز وایسادی
سهشنبه 30 خردادماه سال 1391 10:52
1. فروشنده نباس عن باشه! بفهم! وقتی ده تا جنس میاری، هیچکدوم رو نمیپسندم، چی کار کنم؟ هان؟ زورکی باید یکیشو بخرم؟ 2. از ظاهر مشتری نمیشه فهمید چی کاره است! ای بسا نوکیسه هایی که فرق عن و گوشکوبیده رو نمیدونن و میان مغازه ات! خاک بر سرت اگه با اونا حال میکنی! 3. خانمهای با حجاب (خصوصا چادری) در اغلب موارد بسیار شیک تر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 خردادماه سال 1391 10:51
من و دخترداییم راز جنگل بازی میکردیم، از اونجایی که من از کودکی خود عن پندار بودم، بازی رو خیلی جدی میگرفتم، بعد از اونجایی که اون خیلی عن بود، وسط بازی هی عن بازی درمیاورد کاج ها رو از هرجا میخواست برمیداشت برمیگردوند! بعد جیغ و داد و گیس و گیس کشی میکردیم....