کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

من نشد با تو بنوشم، چه حیف

این مرد دیشب بعد از یک سال و نیم خودش بساط پهن کرده که بنوشیم و من اول فکر کردم داره حالش بهتر میشه ولی خب برج زهرمارتر هم شد. اوایل خوشحال میشدم که اونقدر براش امنم که جلوی همه ماسک خندان و خوشحال داره ولی جلوی من کودک غمزده‌ی بی‌پناهه ولی الان دیگه حوصله‌ش رو ندارم. چیه این صمیمیت یک طرفه؟ که اون میتونه هر چی دلش خواست باشه و من نه.

پرسیدم اگه پسر بودم رفیقم میشدی؟ گفت اگه رفیق میشدیم هم دوستیمون دوامی نداشت. لبخندم زدم. ادامه داد از اون لحاظ میگم که من آدم پیگیری نیستم، تو هم عین خودمی. بازم لبخند زدم. عجبا! من پیگیر نیستم؟! من؟! من چسبناکم! آدمی رو بخوام دیگه ول نمیکنم مگر اینکه خودش دیگه منو نخواد. آره، پیگیر تو نبوده‌م چون هیچ وقت کشش لازم رو نداشتی، همیشه لوس بودی، تا خواستم دنبالت باشم جفتک زدی. رم کردی.

پلیر روی شافله، میره روی کتاب صوتی دو قرن سکوت. پلی شدنش تو این وضع میتونست موجبات خنده و مسخرگی باشه، ولی نیست. من لش پایین تخت افتاده‌م. اون همه چی رو جمع میکنه و میبره، بعد میره سر جاش میخوابه. دو قرن سکوت ادامه داره. نمیفهمم کی خوابم میبره.

سه ساعت پیش فکر میکردم «حالا که گریه دوای دردمه، ولی چشمم اشکاشو کم میاره» برای خودم رو نکشتن راهی ندارم جز اینکه تو الکل غرق بشم، اما فکر فردا صبح و بچه‌هایی که حقشون مادر هنگ‌اور نیست جلوم رو گرفت. داریوش رو گذاشتم روی ریپید و بدون اینکه متوجه باشم دارم چیکار میکنم فقط به تنهایی وقت گذروندم و الان واقعا بهترم. نیازهای اولیه انسان خوراک، پوشاک، مسکنه؛ نیازهای اولیه من تنهایی، خوراک، پوشاک و مسکنه.

شما یه خلبان جنگنده رو در نظر بگیر، بعد اینو مجبورش کنن راننده تاکسی بشه. بعد ببینن این ملوله، اعصابش خرابه، کله ش نا مناسبه، بگن «خیلی خب! ناراحتی نداره که بیا برات یه ون میگیریم مسافرکشی کن». بعد ببینن کماکان کله ش نامناسبه و حالش خوب نمیشه، بهش بگن «خیلی پرتوقع و ناشکریاااااا چه میشه کرد، حالا صبر کن بودجه تامین بشه، برات یه اتوبوس میگیریم باهاش مسافر ببر. ببینیم راضی میشی یا نه!!!» این جماعت اتول سوار نمیفهمن که این خلبان بدبخت فقط میخواد بپره، راستی راستی بپره، جوری که در تخیل و تصور اونا نگنجه. فکر میکنن دردش اینه که ماشینش رو دوست نداره.

اون خلبان منم.

فیلسوف کوچک من

فسقلی ساعت 10:30 دیشب در حالی که قبلش داشت چرت میزد، از روی صندلی عقب ماشین خیلی بی‌مقدمه میفرماد: مگه نمیگن همه چیز از خداست؟ پس حرفهایی که میاد تو دهن ما هم از خداشت، پس اگه من حرف بد زدم خدا باید از خودش ناراحت بشه نه از من:))))


بزرگترین ظلمی که به بچه‌م کردم این بود که فرستادمش مدرسه‌ی جا‌عش.


پ.ن.

غیرمنطقی بودن آموزشهای مذهبی رو یه بچه ۸ ساله هم میفهمه ولی هنوز مردم میشنن پای منبر یه مفتخور حو.زوی با رجوع به کساشیری به نام حدیث این مسائل رو براشون توجیه! کنه. چند قرن دیگه طول میکشه که وا بدن؟ هیچ ایده‌ای ندارم. فقط دلم میسوزه واسه عمر رفته‌ی خودم، واسه اون روزهایی که میدونستم این خزعبلات منطقی نیست ولی عی میگفتم حتما من نمیفهمم، وگرنه چه جور ممکنه همچین کاخ عظیمی روی دریاچه‌ی فاضلاب بنا شده باشه؟! هی خودنم و هی بحث کردم و هی بیشتر مطمئن شدم که بله، همینه.

اینکه دارم با آدمی که نمیخوامش به این شکل زندگی میکنم سخته، ولی من یاد گرفته‌م مدیریتش کنم. چون تکلیف خودمو با همه چیز معلوم کرده‌م، میخوام بچه‌هام در رفاه، آرامش و زیر سایه‌ی پدر و مادر بزرگ بشن. برای این کار به شوهرم نیاز دارم و اون باید خوشحال و با انگیزه باشه. پس بهش محبت میکنم، دمش رو میبینم، ازش تعریف میکنم و نمایش خانواده‌ی خوشبخت رو با جزئیات دقیق، کامل میکنم. کجا کنترلش از دستم در میره؟ اونجا که یهو شروع میکنه ابراز علاقه‌های عمیق میکنه، دلم میخواد هلش بدم اونور بگم ول کن بابا، بازی رو جدی نگیر؛ ولی نباید بازی رو بهم بزنم. اونجا حس میکنم نمایشمون تبدیل شده به ترومن‌شو، به این صورت که من میدونم نمایشه ولی اون فکر میکنه زندگی واقعیه. واقعا متاسفم که ترومن بیچاره هنوز نفهمیده موضوع چیه ولی راستش احساس گناهم زیاد طول نمیکشه. ترومن نفهمید چون سالها سفر نرفت، خطر نکرد، از محیط امنش خارج نشد. ترومن گذاشت زندگیش مدیریت بشه. بله آدمهایی که زندگی ترومن رو مدیریت میکردن پست و بی‌رحم بودن ولی خودش هم هم‌دست اونها بود. خودش باید نشونه‌ها رو ببینه و بخواد از این صحنه خارج بشه که نخواسته و نخواهد خواست.

هر چی بیشتر از عمرم میگذره، بیشتر میفهمم که تنهایی برای من مثل آب و غذا نیست، مثل اکسیژنه. عین والی که میاد روی سطح آب و ششهاش رو پر میکنه و بعد میره زیر آب، من باید ساعتهایی رو تنها بمونم، نفس بگیرم تا بعد بتونم برم بین آدمها.


پ.ن.

تنهایی که میگم منظورم دقیقا تنهایی فیزیکیه. یعنی یا توی اتاقی باشم که کس دیگه‌ای توش نباشه یا مثلا تنهایی برم قدم بزنم و کسی باهام نباشه؛ فقط من باشم و جسم و ذهن خودم. حتی تماس تلفنی هم تنهاییم رو مخدوش میکنه. 

ولنتاید باید بشوره ببره

میگم: یه جا یه چیز باحال خوندم، نوشته بود یه باکس بگیر، پر از شکلات و هدیه بکن، بذار جایی که وقتی شوهرت برگشت ببینه. وقتی پرسید این چیه؟ بگو این هدیه‌ی ولنتاینیه که گرفته‌م. وقتی خوب منفجر شد بگو اینو خودم به خود عزیزم تقدیم کرده‌م:)) قصد دارم سال آینده به شرط حیات و توفیق، این ایده رو اجرا کنم تا به حول و قوه‌ی الهی اندکی زور به کون شوهر خویش وارد نمایم؛ باشد که جیگرم کمی خنک شده و التیام یابد:))

میگه: بعید میدونم زور به جاییش بیاد ، تجربه ثابت کرده تهش یه حرص جدید به حرصات اضافه میشه که " دیدی به هیچ جاش ننوشت "

میگم: نه بابا، خیلی حسوده. تازه هر چقدر چسونه تر باشم بیشتر تحویلم میگیره ولی این چیزا تو ذاتم نیست:))

کس دیگه‌ای میگه: انقد به شوهرت گیر نده. عوض نمیشه. فقط تو فرسوده میشی.

میگم: خودم میدونم عوض نمیشه، قصد من هم عوض کردن اون نیست.ولی هیچ کاری هم نکنم دیوونه میشم. بین فرسودگی و دیوونگی، ناچارم اولی رو انتخاب کنم. تو فکر کن بی‌ثمر بودن تلاش من برای بهبود رابطه‌مون چقدر مسلمه، که مشاورم خیلی صریح بهم گفت بسه دیگه تلاش نکن!من هم دیگه تلاش نمیکنم چیزی رو درست کنم. الان تلاش من، تلاش اون آدمیه که شب تو سردخونه گیر افتاده و باید یه حرکتی بکنه که تا صبح یخ نزنه؛ جا به جا کردن گوشتها از این سر به اون سر سردخونه بی‌فایده است ولی به اون آدم کمک میکنه که یخ نزنه تا شاید بالاخره صبح بشه و در اون یخچال باز بشه.

میگم: آدم یه چیز خوب که یاد میگیره، مثلا یه ترفندی که کارش رو راحت کنه، حتی یه شورت‌کی توی نرم‌افزاری که زیاد استفاده میکنه، بعدش حس میکنه عه! چقدر زندگی راحت شد، کاش اینو زودتر بلد بودم. حالا فکر کن من خودمو تازه دارم یاد میگیرم. بعد هی فکر میکنم عه، چه حیف! کاش اینا رو زودتر فهمیده بودم.

میگه: اخ آخ دقیقا... من اصلا تا قبل از 30 سالگی ناخودآگاه زندگی می‌کردم. حس میکنم حیاتم نباتی بوده.

میگم: محیط فقط هی نقاب روی نقاب گذاشت برای ما؛ خودمون یادمون رفته بود یه واقعیتی اون زیر وجود داره.

۰۲۱۱۲۳

جدی چقدر من خوب شده‌م
دمم گرم
آدمی که روزی صد بار به خودکشی فکر میکرد، عصر 22 بهمن پا میشه میره باشگاه:))
خودم باورم نمیشه:))

تازه قرصم نمیخورم

تازه اون سیکل کوفتی هم به جای 28 روز شده 24 روز! یعنی دو هفته استراحت، یه هفته خونریزی:))))
اینجوری که نگاش میکنی جدا خوفناکه:))
چه جوری زنده‌م؟! به ضرب و زور قرص آهن و فولیک اسید و باقی مکملها...

ولی در مجموع خوشحالم که زنده‌م، دلم نمیخواد بمیرم.

کی فکرشو میکرد زندگی اینقدر احمقانه پیش بره؟

من نمیدونم بین بهزاد عمرانی و این دختره مژدگانی که تو پادکست رختکن بازنده‌ها تبلیغ میگه، چیزی هست یا نیست، حال هم ندارم برم تو پیجاشون دنبال رد بگردم چون اگرم باشه تخم نکرده‌ن واضح بگن که با همن؛ ولی از دیالوگهاشون تو پادکست حس میکنم به هم حس دارن. از کجا؟ از اینکه بهزاد به هر نوع مسخرگی این دختر چند ثانیه قاه قاه میخنده و توی ادیت پادکست هم میذاره همه‌ی اون مسخرگیا و قهقه‌های بعدش بمونه. شایدم فقط رفیقن، و بهزاد صرفا یه آدم خوش خنده است، من چه میدونم؟ من فقط حسودیم میشه به اون دختره، به اینکه با نازلترین سطح طنز (شامل اداهای دخترونه و تغییر لحن صدا) میتونه بهزاد رو که خودش شوخیای خوبی داره، اینجور بخندونه. خودمو مقایسه میکنم باهاش که تو جمع یه چیز باحال میگم و همه میخندن ولی شوهرم نمیخنده و حتی گاهی مشخصاً جلوی خنده‌ی خودشو میگیره چون این آقا اصرار عجیبی که داره سطح طنز من در حدی نیست که ایشونو بخندونه. انگار همین یه چیز رو داره که برتر از من باشه -که صدالبته برتر هم هست، همه هم میگن که خیلی باحال و با مزه است؛ ولی باز هم میترسه اگه یه لبخند به شوخی من بزنه، استیلای کاملش از دست بره!