میدونی دلم میخواد همینجوری که نسبتاً سالمم یه بهانهای جور بشه من هم برم چند شب بیمارستان بخوابم استراحت کنم:)) حوصله زندگی رو ندارم
از اونور بچه مریضه
از این ور این مرد غمباد گرفته که داره جنگ میشه، پول من به چوخ رفت
میگم خب من خودمو جر دادم پولتو تبدیل کن واسه همین بود
مسگه تو نذاشتی من طلای آب شده بخرم
من چه جوری نذاشتم؟
اومد با من مشورت کرد، گفتم اوضاع طلا رو که میبینی مالیات بستهن بهش، فردا به یه بهونهای بعید نیست عین داروغه ناتینگهام از توی گچ پات هم پولهاتو بکشن بیرون. تازه این همه دزدی داره اتفاق میافته، ظرف یه ساعت زار و زندگیتو جارو میکنن. من نظرم رو همون ملکه، جای غیر از تهران و البرز که روی گسل و زلزله هیزه. برو استان گیلان و مازندران یه ملک سنددار بگیر ولو با ضرر. اگه تهران زلزله اومد یا جنگ شد یه جایی رو داشته باشیم پناه بگیریم. باز هم پول خودته، اگه فکر میکنی طلا جوابه، تبدیلش کن، فقط هر کاری میکنی بجنب، الان بهتر از یه ساعت بعده
خودش هی لفتش داد و دنبال نکرد ماجرا رو. حالا میندازه گردن من که تو نذاشتی طلا بخرم!
در زندگیم دفعاتی انگشتشمار پیش آمده است که از شوق درک شدن و فهمیدهشدن اشک ریختهام. همچنین دفعاتی پیش آمده است که نگارش استادانهی عواطف انسانی در کتابی، متأثرم کرده و اشکم را درآورده است. اما دیشب برای اولین بار از خواندن سطور یک داستان، چنان از اشتیاق درک شدن لبریز شده بودم که بیاختیار اشکهایم سرازیر میشد. حس میکردم دکتر یالوم مثل باستانشناسها قلممویی در دست گرفته و با آن غبار ظواهر را پس زده و دفینههای روانم را بیرون کشیده است و دارد به خودم نشانشان میدهد. طوری از شوق این اکتشاف لبریز و بیتاب بودم که چارهای نداشتم جز آن که فصل نوزده را ناتمام بگذارم و اجازه دهم اشکهایم عواطف غلیظم را بشویند و تسکینم دهند، تا قلبم تاب بیاورد شوق شگرفی را که آمیخته بود به حیرت و حسرت و خسران.
چه عجیب است آدمیزاد، من که بچهی آن پایینهای شهر تهران -گرفته ترین بخش از فاضلاب خاورمیانه- هستم، ترجمهی نوشتههای دکتر یالوم از دانشگاه استنفورد را میخوانم و حس میکنم همین است؛ او بهتر از هر کس دیگر توانسته بفهمد و شرح دهد که من چه حسی دارم و چه رنجی میبرم.
پر از اضطرابم
صدای عمو حسن رو از ایرپادی که تازه از شوهرم هدیه گرفتهم میشنوم، داره لالایی میخونه تا زنی بیترس و اضطراب، با او بره به خواب. این آهنگ رو هم بخاطر موسیقی خوبش دوست دارم و هم بخاطر ابیات درخشانش؛ مثلا اونجا که میگه:
فقط تقدیره که میشه همیشه
دعا کن عشقمون تقدیر باشه
نه به تقدیر باور دارم، نه به دعا، نه حتی به اینکه میشه کسی رو داشته باشم که بیترس و اضطراب، با او برم به خواب. ولی آدمیزاد درمونده، واسه غرق نشدن در تشویشهاش مگه راهی جز چنگ زدن به همینها داره؟
یه روزم میرم هند، تو اون کوچهها و خیابونای شلوغش قدم میزنم، ببینم واقعا -همونجور که همیشه تصور میکردم- همه جا بوی عرق تن میاد؟ بعدم خودمو میرسونم به کشمیر، تو یه قایق تفریحی روی رودخونه ساکن میشم و شاید همونجا با یه دلبر هندی بخوابم.
پ.ن.
واقعا عنم میگیره از مردایی که میان پای این پست کامنتی میذارن که در شأن خود کوندهِ چاقالشونه. از استفراغ خوک و شاش سگ چندشآورترن. حیف که این آدمای مریض فحش خوردن دوس دارن و باهاش ارضا میشن و گرنه با خوندن جواب کامنتاشون میتونستین کلی فحش جدید یاد بگیرین:))
شما نرم افزار فیدیبو رو باز کن، برو سراغ کتابهایی که در فیلد خودشون شاهکارن، نظرات مردم رو بخون. اصن یه در تازهای به کسشر گشودهن! کتابخونای مملکت اینان؟ کاش همون پای منبر و تلویزیون بشینن آخوند یه تنه کسشر بگه براشون، اینقدر دست زیاد نشه:))
من نمیفهمم یعنی چی که بهتون بیمحلی میکنم و جواب تماستونو نمیدم، بعد سعی میکنید یه جوری گیرم بندازید یا از طریق دیگه پیغام بدین و بهم بگین ازم دلخورین؟ به درک که دلخورین! من اگه برام مهم بود جوابتونو میدادم. باباجان از من برنجید، با من قهر کنید، منو بندازید دور. اسیر شدیما.
چندین بار بحث مهریه رو پیش کشیده، من هم گفتهم نمیبخشم چون هیچ ارثی از تو به من نمیرسه، وارث اصلی تو پدرت و بچههات هستن. فقط همین مهریه است که بعد از تو برای بزرگ کردن بچههام لازمش دارم. بارها گفتهم اخلاقاً تعهد میدم که هیچ وقت لای منگنهی مهریه نذارمت. امشب باز دوباره میگه بیا فلان قدرش رو ببخش، دولت میخواد 15 درصد مالیات بگیره از مهریه. گفتم باز 85درصدش مال منه، اون پونزده درصد رو سگ خورد. میگه پول بچههای منه، سگ خورد یعنی چی؟ میگم پول بچههای تو کدومه؟ قانوناً این پول مال منه که الان لطف کردهم نخواستمش و دارید ازش استفاده میکنین، از لحظهای که منو بردی تو حجله باید نقدی بهم میدادی. میگه چرا باید مرد مهریه بده اصلا؟ چطور واسه چیزهای دیگه فکرتون جدید میشه، حق و حقوق مساوی میخواید به مهریه که میرسه قانون هزار و چهارصد سال پیش باید اجرا بشه؟ میگم کدوم حق و حقوق مساوی؟ تا وقتی ج.ا. هست و قانونها همینه، من مهریهم رو نمیبخشم. اگه ج.ا. رفت و قانون درستی وضع شد، من هم مهریه نمیخوام. میگه فقط ادعاتون میشه. میگم من هیچ ادعایی ندارم، من یه زن عقب افتادهام، اصلا هر چی تو میگی من همونم. مهریهمو نمیبخشم. مالیاتش هم هر چقدر بشه واسم فرقی نداره.
فلفلی میپرسه اصلا دارید دربارهی چی حرف میزنین؟ میگم دربارهی دزدی قانونی. فسقلی میگه دزدی بده، حتی اگه قانونی باشه. میگم درسته مامان جان.
آقای شوهر میره تو لب، نگاهم نمیکنه، براش چایی میریزم سرشو از گوشی برنمیداره، تشکر نمیکنه، مثلا قهره که خب به عنم که قهره! قبلا بهش گفتهم اصلا همین که ازم میخوای مهریه رو ببخشم یعنی قابل اعتماد نیستی. چرا من باید به تو اعتماد کنم وقتی تو به من اعتماد نداری؟ متاسفانه بنیان خانواده من روی فاضلابه دوستان، یه شهر باید برینن توش.