کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

این یکی از قبل مشخصه که قراره کجای دلم باشه:))

معرفی میکنم:

کیست تو رحمم، بچه‌ها
بچه‌ها، کیست تو رحمم

تا حالا لای منگنه‌ی غرور و نیاز موندی؟ همونجا که دلت میخواد سگ، زرافه یا سوسک باشی، یا یه گلدون یا چراغ چشمک‌زن سر یه آسمون‌خراش؛ اصلا هر چیزی باشی جز آدمیزادی که میفهمه کیه، چیه و چی رو با همه‌ی وجودش میخواد اما نباید بیشتر از این بابتش التماس کنه؛ دیگه دلت نمیخواد آدمی باشی که میفهمه بسه ولی میل به ادامه دادن داره.

من تیر خوردم بچه‌ها

صبحی دم مدرسه بچه، زیر نگاه‌های کثیف یه مشت آدم کثیف، حس کردم هر وقت روسری سرم نیست فاز «من هنوز زنده‌م لعنتیا»ی پاپیلون رو برمی‌دارم. رسیدم دفتر برام اسمش توقیف ماشین اومد:))



حالا باید چیکار کنم؟

گاهی بهای لذت بردن، احمق بودنه
اگه پرداختی، دیگه بهش فکر نکن:)))

020914

خانمشون حدیث کسا (همون قصه که محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین جمع شدن زیر یه تیکه پارچه و جبرئیل نازل شد که واااااای چه جمع باحالی دارین و گنگتون چقدر بالاست و خدا با شما خیلی حال میکنه و اینا) رو براشون تعریف میکنه، و قبل از ورود هر کدوم از شخصیتهای داستان یه شعر شنگول منگول طور میخونه «تق تق تق، کیه کیه در میزنه» :)) بعد از پایان ماجرا از بچه ها میپرسه از این قصه چه درسی میگیرید؟ بچه هم از من میپرسه مامان از این قصه چه درسی میگیریم؟ من هم فکر میکنم میبینم از نظر من هیچ نکته اخلاقی و درس عبرت طوری در این قصه وجود نداشت، تازه ضد اخلاق هم بود. یعنی چی که همه اعضای خانواده خیاری بخوابن کنار هم و اونقدر بچسبن به هم که زیر یه عبا جا بشن؟! حریم خصوصی چی میشه این وسط؟ البته میدونم منظور سوال معلم چی بود ولی کیرم گیر کرده تو اون منظور بی معناش:)) فلذا در جواب بچه میگم از این قصه یاد میگیریم قبل از اینکه وارد اتاق بشیم در بزنیم. بچه هم همون رو تو وویسش میگه و میفرسته تو گروه کلاس:))

خلاصه اگه وویسمون در اومد و سوژه خنده شد بدونید ما بودیم:))))

وقتی نیچه گریست-اروین یالوم-سپیده حبیب-۱

«...می‌دانی یوزف، در برابر هر زن زیبا، مرد بدبختی هم هست که از بودن با او خسته شده است»

آذری که تمام نمیشود...

میپرسم بهتری؟

میگه خسته و ناتوانم هی

میگم خسته و ناتوانت هم عزیزه

چیزی نمیگه

میگم اصلا این مدت با کسی هم معاشرت داشتی؟ یا فقط دنبال کسشر دویدی؟ 

چیزی نمیگه

میگم ببین من مادرم، به منبع حیات وصلم:)) نشون به اون نشون که خودم سالی بیست دفعه به درون مرزهای گا میرم و برمیگردم:)) بیا دستتو بده من، بذار تو رو هم به منبع حیات وصل کنم:))
باز هم چیزی نمیگه
من هم دیگه چیزی نمیگم چون میدونم که این حرفها فایده‌ای نداره، ترجیح میده تو خودش باقی بمونه و من رو پشت در اون دژ مخروبه جا بذاره. نمیدونم من بیش از حد علاقه دارم اطرافیانم رو کنترل کنم یا هر چی لجوج نفوذناپذیره جمع کرده‌م دور خودم!!!

فرمون جدید زندگیم اینه:

اگه مردت فقط میخواد پول دربیاره و کار دیگه‌ای نکنه

خب تو هم همونجور که داری بقیه کارها رو میکنی، خوب  پولهاشو خرج کن که حداقل بهم بیاین

والا

چسناله‌های پراکنده

ترجیح میدم که مخاطبای وبلاگم نخونن، فقط برای کامل بودن کالکشن خودم اینجا میذارمشون. اونقدرم مهم نیست که مرموزش کنم.  

ادامه مطلب ...

طلاق مثل شیمی‌درمانیه، به شخصه انتخابم نیست، تحمل اون همه زجر و عوارضش رو ندارم حتی اگه تنها راه حل باشه این کارو نمیکنم که حالا جواب بده یا نده....