تا حالا لای منگنهی غرور و نیاز موندی؟ همونجا که دلت میخواد سگ، زرافه یا سوسک باشی، یا یه گلدون یا چراغ چشمکزن سر یه آسمونخراش؛ اصلا هر چیزی باشی جز آدمیزادی که میفهمه کیه، چیه و چی رو با همهی وجودش میخواد اما نباید بیشتر از این بابتش التماس کنه؛ دیگه دلت نمیخواد آدمی باشی که میفهمه بسه ولی میل به ادامه دادن داره.
صبحی دم مدرسه بچه، زیر نگاههای کثیف یه مشت آدم کثیف، حس کردم هر وقت روسری سرم نیست فاز «من هنوز زندهم لعنتیا»ی پاپیلون رو برمیدارم. رسیدم دفتر برام اسمش توقیف ماشین اومد:))
حالا باید چیکار کنم؟
«...میدانی یوزف، در برابر هر زن زیبا، مرد بدبختی هم هست که از بودن با او خسته شده است»
میپرسم بهتری؟
میگه خسته و ناتوانم هی
میگم خسته و ناتوانت هم عزیزه
چیزی نمیگه
میگم اصلا این مدت با کسی هم معاشرت داشتی؟ یا فقط دنبال کسشر دویدی؟
چیزی نمیگه
فرمون جدید زندگیم اینه:
اگه مردت فقط میخواد پول دربیاره و کار دیگهای نکنه
خب تو هم همونجور که داری بقیه کارها رو میکنی، خوب پولهاشو خرج کن که حداقل بهم بیاین
والا
ترجیح میدم که مخاطبای وبلاگم نخونن، فقط برای کامل بودن کالکشن خودم اینجا میذارمشون. اونقدرم مهم نیست که مرموزش کنم.
ادامه مطلب ...