کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

۹۰۰۱۲۰

بعضی ها اونقدر سرخوشن که آدم دلش نمیاد حتی با ارسال یه ایمیل ناراحت کننده، خوشیشونو ازشون بگیره... خوش بحالشون بخدااااااااااا

۹۰۰۱۱۹.۲

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

۹۰۰۱۱۹

اینکه ترجیحت بدن خیلی لذت بخشه... مثلاً بین چند تا خاله، خواهرزاده ات ترجیح بده وقتشو با تو بگذرونه، یا بین چند تا همکار، همکارت ترجیح بده مشکل کاریشو به تو بگه، یا بین چند تا کارمند، رئیست ترجیح بده تو رو امین خودش بدونه، یا بین چند تا دوست، دوستت ترجیح بده خبر نامزدیشو اول به تو بده...  اینا خیلی خوبه، خیلی ی ی ی... خدا رو شکر که تجربه ی همه اینها رو دارم... اما خدا وکیلی هیچ کدومشون به اندازه ی این نمیچسبه که یه پسر (که سرش به تنش میارزه) تو رو به بقیه دخترا ترجیح بده...

۸۹۱۰۱۰

شنبه هفته پیش به مغازه ای رفتم که همیشه لوازم خانگیمون رو ازش میخریم. اونجا یه بوی خاصی میاد که بد هم نیست. اون روز که اون بو رو استشمام کردم، بی مقدمه و بی دلیل یاد کسی افتادم که از یکسال پیش تا الان خبری ازش ندارم. اونروز هر چی فکر کردم دلیلشو نفهمیدم. حاصل اون کلنجار مغزی، فقط اعصاب خوردی و ضد حال زدن به پسر فروشنده بود...


امروز یادم اومد که دلیلش چی بود. پارسال آخرای پاییز ما به اون مغازه زیاد رفت و آمد میکردیم و  همون موقع من و اون شخص زیاد اسمس بازی داشتیم. اون بو با خاطره ی اون اسمس ها گره خورده بود. کشف عجیبی بود...

۸۹۱۰۱۳

امروز واسه 50 تومان اضافه کرایه تاکسی شش تا تلفن زدم و دست آخر تهدید کردم که اگه این وضع اصلاح نشه، چند تا ماشین این خطی ها رو آتیش میزنم تا بفهمن که مردم خر نیستن!!!!



پ.ن.

اگه مسافرکشها زیاد کنند آدم نمیسوزه، ولی تاکسی که گرون میکنه آدم تا تهش میسوزه



پ.ن.۲

اگر خودسوزی به نشانه ی اعتراض خودکشی محسوب نمیشد و وعده ی عذاب نابخشودنی خدا رو نداشت، من قطعاً این کار رو میکردم. درست وسط میدون آزادی، زیر برج آزادی خودمو آتیش میزدم!

۹۰۰۱۱۸.۲

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

۹۰۰۱۱۸

تصمیم داشتم تو این وبلاگ فقط خودم بنویسم و نقل قول نکنم ولی این یکی واقعاً حیف بود...:

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است… شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند. شیوانا با تبسم گفت:” اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟” شاگرد با حیرت گفت:” ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟” شیوانا با لبخند گفت:” چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی . معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی!” 


پ.ن.

تلخی قصه اینه که این آتش داره خودم رو هم میسوزونه...


پ.ن.2

مرد را دردی اگر باشد خوش است

در بی دردی علاجش آتش است.



۹۰۰۱۱۷

نمیدونم از سر تنهایی و بی کسیه که دلم براش تنگ میشه (یعنی بقول معروف از بی مادری به زن بابا رضایت دادم) ، یا اینکه واقعاً دوستش دارم و دلمو برده... به هر حال واقعیت اینه که بدجوری دلم براش تنگ شده! اما به خودم قول دادم که دیگه سراغشو نگیرم... خوبیت نداره! اصلا دلیل اصلی که رابطه ام رو باهاش قطع کردم همین بود، همین که احساس میکردم وابسته اش شده ام و این بده، خیلی هم بده... دیگه نمیخوام وابسته کسی بشم. چرا باید وابسته کسی بشم که تا حالا ندیدمش؟ حتی صداشم نشنیدم، نمیدونم وقتی حرف میزنه صداش تو دماغیه یا بم؟ دستاشو تکون میده یا نه؟ به آدم زل میزنه یا به دور نگاه میکنه؟ چه جوری میخنده، خنده اش ملیح و آرومه یا اینکه مثل صدای چرخ چاه میخنده؟ چه جوری راه میره؟ چاییشو هوورررررررت میکشه یا صبر میکنه تا خنک بشه؟ اینا همه مهمه، اینا یعنی شخصیت، نه نوشته های یه وبلاگ و چند تا نامه...


پ.ن.

آخیش چقدر حالم خوب شد از اینکه حرف دلمو زدم... داشتم منفجر میشدم! مطمئن نیستم که این پست رو منتشر خواهم کرد یا نه؟!


پ.ن.2

حتی یه دیالوگ کوتاه هم میتونه این دلتنگی رو بر طرف کنه ولی دارم به خودم فشار میارم که این کارو نکنم، اصلا باورم نمیشه که اشکم داره بابت این قضیه درمیاد... نه ... من تن به وابستگی نمیدم... من زیر بارش نمیرم! ... من مقاومت میکنم، حالا میبینی! 


پ.ن.3

وابستگی به آدمی که دیر یا زود باید بذاریش کنار به چه کار میاد؟ جز ضربه ی روحی چی داره؟ من همینجوری نزده میرقصم و افسردگی و اضطراب دارم، یه ماجرای نیمه تموم دیگه فقط حالمو بدتر میکنه! همین.


پ.ن.4

چقدر این پست لخت و عوره، یعنی منتشرش کنم؟ براش رمز میذارم...

۸۹۱۰۱۳

در تکمیل پست 891012

اولا همیشه (و در اکثریت قریب به اتفاق کشورهای جهان) زنها جنس دوم بوده اند و هستند، انتخاب نمیکنند، بلکه انتخاب میشوند ...
ثانیاً همیشه و همه جا، مردها نسبت به زنها، خودبرتر بین بوده اند و هستند...
ثالثاً با این دادار دودورهای الکی این چند سال اخیر در ایران، که تعداد دخترا بیشتر از پسرها است موارد یک و دو تشدید شده...
رابعاً اصولا وضع اقتصادی مملکت داغونه، پس بازار عقد و ازدواج هم کساده...
خامساً وضع اجتماعی داغونه، طرف با هزار چیز کوچیک و بزرگ از لحاظ روحی و جسمی ارضاء میشه (شرعی یا غیرشرعی)، ازدواج هم که مسئولیتش زیاده پس باز هم گرایش به ازدواج کمتر میشه...
سادساً از بین کسایی که تا اینجا از سوراخ غربال بدبختی ها رد میشن و تصمیم میگیرن ازدواج کنن، یه عده ی خیلی زیادیشون (تقریباً بیش از هشتاد درصدشون) افکاری دارن (درست یا غلطشو من قضاوت نمیکنم) مبنی بر اینکه باید همسرشونو خودشون انتخاب کنند و معنی "خودم انتخاب کنم" از نظر اونها، اینه که حتماً حتماً حتماً یه ازدواج غیر سنتی داشته باشن...در مقابلش دخترایی مثل ما هستن، (که به هر دلیلی) ترجیح میدن یه ازدواج سنتی داشته باشن، و این تناقض خودش معضلیه واسه خودش...
سابعاً از بین کسایی که اون شش مانع بالا جلوشونو نگرفته و واسه خواستگاری پا پیش میذارن یه عده ی خیلی زیادیشون اشکالات اساسی دارن، یعنی طرف یا کار نداره، یا خانواده اش مشکل داره یا ...
ثامناً خیلی ها هستن که آدمای خوبی هم هستن، همه چیزشونم اوکی هستش ولی خوب شرایطشون با هر دختری (مثل من و خیلی از دوستام) سازگار نیست، مثلا طرف میخواد بره خارج از کشور، یا یه شهرستان دیگه یا...
نتیجه: خواستگاری که سرش به تنش بیارزه و شرایطش مقبول باشه، میشه کیمیا!!! و این آقای کیمیا خودش فکر میکنه معاذالله خداست!! حالا دیگه خدا نباشه جبرئیل که هست دیگه، بحثی هم توش نیست.... خوب این آقای جبرئیل حق نداره یه زن همه چیز تموم بخواد؟؟ حق داره بنده خدا، حق داره... شاید اگر من هم بودم رفتارم از این بدتر میشد.

۸۹۱۰۱۲

پکر بود، پرسیدم چته؟ انگار از خدا خواسته بود که یه نفر ازش بپرسه. گفت: چهارشنبه یه خواستگار زنگ زد خونمون، شرایط منو پرسید، شرایط پسرش رو گفت... همه چی اوکی بود... بعد از مامانم پرسید شما چند تا بچه دارید؟ مامانم گفت هشت تا، اون هم خداحافظی کرد.

خدااااااااااااا

ما که نسل سوخته هستیم، ولی این یه درد رو کجای دلمون بذاریم که احمق ترین خواستگاران تاریخ بشر متعلق به نسل ما هستن!!!


به دوستم گفتم غصه نخور عزیزم، این پسرها همشون خر و نفهمن! همین داداش خود من، سی و سه سالشه، دختر سی ساله بهش معرفی میکنن میگه سنش زیاده ه ه !! بهش میگم خیلی روت زیاده بخدا، دختره سه سال از تو کوچیکتره دیگه، نکنه میخوای یه چهارده ساله واست بگیریم؟؟؟ خیلی خودمو کنترل کردم و بهش نگفتم: آخه تو که کچلی، شکمت که تو آفسایده، یه لیسانس فکسنی و یه شغل لنگ در هوا داری... آخه فکر میکنی کی هستی؟؟؟


همه پسرها همینن، وقتی میرن خواستگاری از فرق سر تا نوک پا رو ورانداز میکنن، ابروش کج نباشه، چشماش ریز نباشه، رنگ پوستش این باشه اون نباشه، دور کمرش زیاد نباشه، دور باسنش کم نباشه، وقتی راه میره لق نزنه، وقتی میشینه قوز نکنه... شغلش باباش چیه؟ خونشون کجاست؟ دانشگاه آزاد خونده یا سراسری؟ محل کارش کجاست؟ درآمدش چقدره؟؟ کار نداره؟!یعنی من باید تکی خرج خونه رو بدم؟؟ نه نمیشه باید شاغل باشه...حالا همه اینا خوب بود، چرا تعدادشون زیاده؟؟


ای تف به این نکبت آخرالزمونی

یه عمر آسته برور آسته بیا، آخرش که چی؟؟ هیشکی نمیگه دستت درد نکنه. ای ول، دمت گرم که دختر خوبی بودی. که آتیش نسوزوندی. که نجابت داشتی. مگه ما نمیتونستیم هزار غلط ریز و درشت بکنیم؟؟ چرا خوبی ما واسه هیچ کس مهم نیست؟؟ انگار که پیش فرض اینه که ما نجیب و سربزیر باشیم، بقیه اش هم که باید مطابق خواست و سلیقه آقای خواستگار باشه و البته همه چی در حد اعلا!!! خاک بر سرتون با اون ملاکهاتون!! همون حقتونه یه زن خائن هرزه نصیبتون بشه تا دلم خنک شه!! مگه زنهای خائن از بدو تولد خائن بودن؟؟ حتماً اونا هم دخترایی بودن که بالاخره مجبور شدن زن یکی از خواستگاراشون بشن... بعدش هم یه زندگی نکبت... اگه میخواستن طلاق بگیرن حتماً نکبت زندگیشون بیشتر میشده... پس میمونن ولی نه وفادارانه! به همین سادگی، به همین بدمزگی!


پ.ن.

من از آقایونی که مشمول توصیفات بالا نمیشن عذر میخوام.


پ.ن.2

این بار دومه که خواستگارش به خاطر اینکه هشت تا بچه هستن فرار میکنه. دفعه قبلی که طرف میاد با هم صحبت هم میکنن، کاملاً هم پسندیده بوده که بعدش میفهمه اینا زیادن و پاپس میکشه... خوب من هم قبول دارم اگه تعداد بچه ها کمتر باشه، زندگی راحت تر میشه، ولی واقعا آیا این همه حسنی که یه دختر داره، نمیارزه به اینکه یه عیبش رو ندیده بگیرن؟؟

بخدا هر آدمی باید از خداش باشه یه همچین همسری داشته باشه، به قدری این دختر صبور و مهربونه... آدمی که بتونه تو یه خانواده ی پر جمعیت با صلح و صفا زندگی کنه، معلومه که سازگاریش بالاست، که این واقعا کیمیاست. اما کی به این چیزا اهمیت میده؟