اگر اراده کنی و استقامت داشته باشید، بی شک موفق می شوید.
امرسون
پ.ن.
تا حالا به عطر مریم دقت کرده اید... پر از خاطره است، خاطره ی عروسی، ماه رمضون، روزهای دلچسب.... توصیه میکنم هر وقت ناامید و دلشکسته بودید واسه خودتون یه شاخه مریم بخرید، چون معجزه میکنه!!
پ.ن.2
میخوام چند تا شاخه شمعدونی قلمه بزنم بعد از عید بیارم سرکار بذارمشون پشت پنجره....
پ.ن.3
حالم خوبه، خدا رو شکر.
پ.ن.4
زمان دانشجوییمون محسن چاووشی یه کاست داده بود که اسم یکی از آهنگاش سه شنبه ها بود و اون روزها سه شنبه ها واسه من روز معنی داری بود.... بیت اول ترانه این بود:
عزیزم یادت میاد سه شنبه ها
ما با هم دیگه میرفتیم تا کجا....
واقعاً چیزی خرد کننده تر از بی محلی وجود داره؟؟
پ.ن.1
بخشی از یک دیالوگ نوشتاری:
- آیا میدانید وقتی همه چیز را میدانید یا تصور میکنید که میدانید، لذت غافلگیری در برابر پدیدهها را از دست خواهید داد؟
-
آیا میدانید که ما نمیدانیم؟ البته که میدانید چرا که خداوند دانش کل کائنات رو یه جا ریخته به حساب شما
- فقط این رو میدونم که نمی دونم های من از نمی دونم های تو کمتره.
- تو اصلندش چه میدونی که من چقدر میدونم هان؟؟ هان؟؟ هان؟؟ تازه اشم یه عالمه چیز دونستن چه فایده، اگه راست میگی یه چیزی رو بدون که هیشکی نمیدونه... من الان یه عالمه چیزایی میدونم که هیشکی نمیدونه، ولی تو چی؟؟ همه اون چیزایی که میدونی، بقیه دیر یا زود میفهمن، بعضی ها هم شاید هیچ وقت نفهمن، ولی مهم نیست... مهم اینه که دانش منحصر بفردی نداری!
پ.ن.2
عضو شدن تو سایتهای اجتماعی راه خلاص شدن از تنهایی نیست، بلکه بهت اثبات میکنه تو تنها آدمی نیستی که اینقدر احساس تنهایی میکنه!
پ.ن.3
یه شکلات داشتم که شکل قلب بود، نمیدونم دوستم از کی گرفته بود که بخشیدش به من... ولنتاینم که گذشت و ما کسی رو نیافتیم شکلات قلبی بهش هدیه بدیم، تا سال دیگه هم که فاسد میشد، بنابراین امروز خودم خوردیــــَمش 
پ.ن.4
مادر من، عزیز من، قربون تو برم! یه خورده اون اخلاقتو درست کن، میرم خودمو از دست تو میکشماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
گلاب به روتون، یکی تو سرویس ما هست که صبح ها به کرات خودش رو راحت میکنی و ما رو ناراحت، فکر کنم بنده خدا مریض باشه.... امروز که به علت یخبندان و تصادفات حدود بیست دقیقه بیشتر توی سرویس بودیم، به معنای واقعی دل و رودمون گره خورد....
پ.ن.
صبحی توی اتاقم هم که بودم دلم داشت به هم میخورد، مثل کسی اضطراب امتحان داره... این حال مزخرف خیلی برام تکرار میشه، بخاطر این هورمون کورتیزول لعنتیه که همین جوری از الکی واسه خودش میزنه بالا!!! دیدم همکارم داره آب میخوره، من هم شیشه آب رو گرفتم دستم و یاد شازده کوچولو افتادم: "شاید آب واسه دل من هم خوب باشه!"
پ.ن.2
چند وقته جای خالی یه نفر بدجوری عذابم میده... هر وقت ذرتهای روی پیتزا رو دونه دونه با دست جمع میکنم، یاد اون میافتم... خاطره چیز مزخرفیه، خصوصاً خاطره ی خوب از یه آدم بد... اگه الان اینو میخوند اعتراض میکرد که میگفت من آدم خوبی هستم! من هم مثل همیشه هزارتا دلیل واسش میاوردم که تو دوست خوبی هستی ولی آدم خوبی نیستی... بزرگترین خصوصیتش این بود که وقتی کنارش بودم احساس میکردم به ذات خودم نزدیکم، ذاتی که شاید از ذات اون خیلی بدتر بود و من دائماً کنترلش میکردم و میکنم...
پ.ن.3
یکی از همکارام یه خانم 36 ساله و مجرده... من واقعاً حسرت روحیه این آدم رو میخورم، هنوز در مورد ازدواج مثل دخترهای 22 ساله حرف میزنه!!! ولی گاهی حرفهای جالبی میزنه، یه دفعه گفت هر آدمی الگوی خودش رو برای ازدواج داره، سعی نکن از الگوی بقیه استفاده کنی...
پ.ن.4
من یه دختر تحصیل کرده، شاغل، خانواده دار، سر به راه، با ظاهر مقبول، با هوش بالا، با ذوق هنری و استعداد ادبی، جذاب و خوش صحبتم... اینا رو خودم نمیگم، تقریباً نظر عموم کسانی که منو میشناسن همینه... حالا که چی؟ هیچی... همینجوری خواستم خودم رو یه محکی بزنم....
وقتی امتیاز من بالاست، حتی اگر خودم هم بخوام نمیتونم با کسی کنار بیام که امتیازش خیلی پایینه... ما تو کل شرکتمون یه پسر هست که مجرده، کاگر نیست و از لحاظ سنی به من میخوره... ایشون چند وقته که به بنده اقبال نشون میده، ولی نکته جالبش اینه که کلیه همکارای بنده توصیه میکنن که بنده به ایشون رو ندم، چون لیاقت منو نداره (به علت همون امتیازت مذکور!)... یکی میشه به من توضیح بده این لیاقت من دقیقاً چیه و چقدره؟؟ آیا این تنهایی فعلی لیاقت منه؟
اگه خوننده میشدم ، حتماً از این تخته حوضیهاش میشدم و یه آهنگ "بابا حیدر" میخوندم که ملت کیف کنند و کف بزنند
عاشق شدم دوباره، درد دلم شد چاره.... بابا حیدر بابا حیدر بابا حیدر
پ.ن.
به قول یکی از دوستان، "احساس خوشبختی میکنم، خدا خودش به خیر کنه"
هر خاصیتی که ماده مخدر داره، عشق به جنس مخالف هم داره. اولش که میخوای
بری سراغش میترسی ازش... بعد که امتحانش میکنی خیلی خوشت میاد، میری تو
هپروت، لذت میبری...یه خورده بعدش به خودت میای میبینی تو رو از کار و
زندگی انداخته، تصمیم میگیری بذاریش کنه، ولی لامصب گرفتارت کرده.... هی
میذاری کنار، دوباره میری سراغش... کم کم رسوات میکنه، آبروتو میبره، همه
سرزنشت میکنن... آخرش هم اگه خدا به دادت نرسه معلوم نیست کارت به
کجاهاااااااا بکشه!!
البته بدیهی است که منظور من عشق ناشی از ازدواج یا عشق منجر به ازدواج نیست، اونا که حکایت خودشونو دارن![]()
امروز اولین عیدی سال جدید رو گرفتم، یه سی دی که توش مثنوی معنوی و دیوان حافظ رو با شعرخوانی گرمارودی و امکانات مختلف دیگه داره...
پ.ن.1
دیروز تو نمازخونه باشگاه بعد از نماز ظهر یه عالمه گریه کردم و از خدا یه چیزی رو محکم محکم خواستم، شبش که زیر بارون برمیگشتم با خودم فکر کردم که این موضوع واقعا ارزش اون همه گریه رو داشت؟؟ و صبح که نماز میخوندم گفتم خدایا، اون قضیه دیروز رو که یادته، بی زحمت فراموشش کن
پ.ن.2
امروز فهمیدم پسرداییم از اون برگه شفتالوهایی که از شهرستان خریدم دوست داره، یه کم براش ظرف کردم و فرستادم... جزء معدود دفعاتیه که نسبت به پسردایی هام عاطفه نشون میدم... یاد بچگی ها بخیر
پ.ن.3
اینترنت شرکت مالیده شد رفت پی کارش، به جهنم! خدا برکت به ایدیاسال خونه!
چه بارونی میاددددددددددد
عاشق اینم که برم زیر تیر چراغ برق و تو نورش قطره های بارون رو ببینم که صاف میاد تو صورتم!
باید به توصیه دکتر عمل کنم، ولی نمیکنم... چون نمیتونم! آخه چرا توصیه ای میکنید که میدونید کسی نمیتونه بهش عمل کنه؟ هان؟؟ هان؟؟ هان؟؟؟؟
پ.ن.1
اگر اونجوری نمیشد، الان این جوری نبود....
پ.ن.2
- شما انتخابهات درست نبوده و باعث شده اعتماد به نفست رو از دست بدی و افسرده بشی.
- من افسرده نشدم، من افسرده بودم...
حالم خوبه، خدا رو شکر
اینو اینجا نوشتم محض تنوع، آخه هر وقت حالم بده میام مینویسم
پ.ن.۱
اولش توضیح بدم که از این به بعد روزی یه مطلب بیشتر نمیذارم و هر چی (بهتره بگم هر پرت و پلایی) بخوام بگم تو همون یه دونه مطلب روزانه میگم! حالا همچین توضیح میدم انگار روزی شونصدتا بازدید کننده دارم میخوام سرگردون نشن
به هر حال که بیشتر پی نوشتها بی ربط خواهد بود.
پ.ن.۲
من نسبت به وقایع اخیر بی تفاوت نیستم و واسه خودم افکاری دارم که ناپخته است و بهتره تو این وبلاگ ننویسمش. اینو نوشتم واسه اینکه اگه یکی از اینجا رد میشد فکر نکنه وبلاگ یه سیب زمینی رو داره میخونه! بابا هر جا میریم حرف سیاسی... یه عده هم حرف دل ما رو میزنن، پس ما هیچی نگیم به جایی برنمیخوره. من فقط اون حرفایی که خوشم بیاد رو تایید میکنم، همین
مثلا یکی تو وبلاگش یه چیز با حال نوشته بودم، نقلش میکنم: اغتشاش همسایه قیامه!
پ.ن.۳
یه واقعیتی وجود داره، اونم اینه که حال و هوام شبیه آدمیه که در اول راه یه رابطه است، اما واقعاً این طوری نیست. جالبه نه؟! فکر کنم اثر این کلاس ایروبیکیه که جدیداً میرم. میدونی چیه وقتی دلبسته ی کسی نباشی، زندگی راحته، خیلی راحت... به شرط اینکه افسردگی نگیری
پ.ن.4
یکی از خوبی های بزرگ شدن اینه که خودت میدونی واسه هر غذایی چقدر سیب زمینی، پیاز، لپه و .... لازمه!
پ.ن.5
تا حالا به کلمه تاسکباب فکر کردید؟ تاسکباب= تاس+کباب تاس به معنی کاسه است، کبابی که تو کاسه درست بشه میشه تاسکباب
پروفسور هم خودتونید
پ.ن.6
دلم هوای یکی رو کرده... یادش بخیر یه جک خــــــــــــــــــــــــیلی بد تو این زمینه بود که کلی روی اون بنده خدا رو به من باز کرد