کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

900122.2

وقتی که با هم حرف نمیزنیم، آپ هم نمیکنی، من چه جوری دلتنگیمو بر طرف کنم؟


سوالهای بی موردت چه معنی میتونه داشته باشه؟

900122

بعضی ها زنده هستند، چون هنوز وقت مرگشون نرسیده، نه بخاطر اینکه کار خاصی توی این دنیا دارند... بعضی ها نمیمیرن چون هنوز باید زنده باشن، نه بخاطر اینکه خودشون رو از مرگ دور کردن...


پ.ن.

احساس میکنم به یه خواب عمیق احتیاج دارم... قبلش هم باید یه عالمه گریه کرده باشم... بعدش هم که بیدار میشم یه سردرد حسابی داشته باشم... بعد نصف روز رو مشنگ باشم... بعدش یه چایی بخورم و بشینم تو بالکن... یه نفس عمیق بکشم و احساس کنم دوباره به دنیا برگشتم... دلم میخواد مست کنم، مست مست مست...


پ.ن.2

دلم میخواد یه چند روزی گم و گور شم... اصلاً نباشم... میخوام ببینم چه چیزی دارم واسه از دست دادن؟


پ.ن.3

خدایا اگه رضایت من واسه تو پشیزی ارزش نداره، چرا باید رضایت تو واسه من ارزش داشته باشه؟ نه ، بگو چرا؟؟ یه دلیل عاقل قانع کن بیار واسه اینکه من باید بندگیتو بکن... چون تو خدایی؟ خوب اگه من بندگیتو نکنم چی؟ باز هم خدایی؟ هر جور راحتی، فقط اینو بگم که دلم بیشتر ازهمه از تو پره... خودت میدونی چرا!

۹۰۰۱۲۱.۲

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

۹۰۰۱۲۱

خواهرم برام اسمس داده: «فرق عزیز و دلتنگ: دلتنگ کسیه که پیام میفرسته، عزیز کسیه که پیام میخونه» فکر کنم راست میگه چون من اصلاً دلم واسشون تنگ نشده... احساس میکنم خیلی بی  عاطفه ام... از وقتی یادم میاد همین بوده ام...

پ.ن.

وقتی غر میزنم و نق نق میکنم، بهم میگن غرغرو، بی اعصاب و ... وقتی هم که ساکت میمونم و چیزی نمیگم همه میگن چرا اینقدر پکری، چرا ناراحتی؟؟ خوب چیکار کنم، وقتی ناراضی ام یا باید ابراز کنم یا باید ساکت باشم و بریزم تو خودم... در هر صورت من ناراضی ام، زورکی که نمیتونم خودمو راضی کنم...

پ.ن.2

هویت دختر ایرانی با چایی آوردن تعریف شده، یا واسه خواستگار، یا واسه بابا و داداش و عمو و دایی...

۹۰۰۱۲۰

بعضی ها اونقدر سرخوشن که آدم دلش نمیاد حتی با ارسال یه ایمیل ناراحت کننده، خوشیشونو ازشون بگیره... خوش بحالشون بخدااااااااااا

۹۰۰۱۱۹.۲

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

۹۰۰۱۱۹

اینکه ترجیحت بدن خیلی لذت بخشه... مثلاً بین چند تا خاله، خواهرزاده ات ترجیح بده وقتشو با تو بگذرونه، یا بین چند تا همکار، همکارت ترجیح بده مشکل کاریشو به تو بگه، یا بین چند تا کارمند، رئیست ترجیح بده تو رو امین خودش بدونه، یا بین چند تا دوست، دوستت ترجیح بده خبر نامزدیشو اول به تو بده...  اینا خیلی خوبه، خیلی ی ی ی... خدا رو شکر که تجربه ی همه اینها رو دارم... اما خدا وکیلی هیچ کدومشون به اندازه ی این نمیچسبه که یه پسر (که سرش به تنش میارزه) تو رو به بقیه دخترا ترجیح بده...

۸۹۱۰۱۰

شنبه هفته پیش به مغازه ای رفتم که همیشه لوازم خانگیمون رو ازش میخریم. اونجا یه بوی خاصی میاد که بد هم نیست. اون روز که اون بو رو استشمام کردم، بی مقدمه و بی دلیل یاد کسی افتادم که از یکسال پیش تا الان خبری ازش ندارم. اونروز هر چی فکر کردم دلیلشو نفهمیدم. حاصل اون کلنجار مغزی، فقط اعصاب خوردی و ضد حال زدن به پسر فروشنده بود...


امروز یادم اومد که دلیلش چی بود. پارسال آخرای پاییز ما به اون مغازه زیاد رفت و آمد میکردیم و  همون موقع من و اون شخص زیاد اسمس بازی داشتیم. اون بو با خاطره ی اون اسمس ها گره خورده بود. کشف عجیبی بود...

۸۹۱۰۱۳

امروز واسه 50 تومان اضافه کرایه تاکسی شش تا تلفن زدم و دست آخر تهدید کردم که اگه این وضع اصلاح نشه، چند تا ماشین این خطی ها رو آتیش میزنم تا بفهمن که مردم خر نیستن!!!!



پ.ن.

اگه مسافرکشها زیاد کنند آدم نمیسوزه، ولی تاکسی که گرون میکنه آدم تا تهش میسوزه



پ.ن.۲

اگر خودسوزی به نشانه ی اعتراض خودکشی محسوب نمیشد و وعده ی عذاب نابخشودنی خدا رو نداشت، من قطعاً این کار رو میکردم. درست وسط میدون آزادی، زیر برج آزادی خودمو آتیش میزدم!

۹۰۰۱۱۸.۲

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.