-
دیدی آخر، مخاطب خاص من شدی؟
یکشنبه 24 اسفندماه سال 1393 11:30
حال هر دوی ما خوب است دور از هم و این خیلی عالی است خیلی خوب است که تو اینجور سرحالی، و لبخند میزنی، و به خودت میرسی. من هم خوبم نه اینکه هیچ دردی نداشته باشم، که درد انگار جزئی از من شده است. اما بهتر از آن موقعم که تو اذیتم میکردی و من تحملت؛ و برعکس.
-
از تو سیرم
شنبه 23 اسفندماه سال 1393 08:18
تهران رو فقط تو چهار روز اول سال دوست دارم؛ خیابونها خلوت میشه و هوا تمیز. بر خلاف سایرین که دید و بازدید عید رو یک خالهبازی مسخره میدونن، من حتی این دید و بازدید رو دوست دارم. این رفت و آمدهای کوتاه و پشت هم یادآور روزهای کودکیمه. برای من که هیچ اسباببازی رو از اون روزها نگه نداشتم، عیددیدنی بازی خوشآیندیه که باعث...
-
خدا اشتهاشو از دست داده، وگرنه تا الان منو خورده بود.
دوشنبه 11 اسفندماه سال 1393 10:31
-منشی مدیرعامل: آقای قنبری یه دقه بیا. +آبدارچی: بله خانوم -یه مگس اومده تو اتاق جلسات آقای مهندس +خوب _بیا یه دقه تو این اتاق... +خو مگس کو الان؟ -نمیدونم.... حتماً یه جایی نشسته... +خب شما مگسو پیداش کن، بعد منو صدا کن میام میکشمش.
-
آینه که هیچ، رادیو را هم باید شکست.
دوشنبه 11 اسفندماه سال 1393 10:19
تازگی به اجرای «پیمان طالبی» در برنامه رادیویی «جوان ایرانی سلام» علاقمند شدهام (به توفیق اجباری در تاکسیها این برنامه رو میشنوم). در اینترنت جستجویی کردم و دیدم دو سال از من کوچکتر است. سرخورده شدهام، احساس پیری میکنم.
-
باز هم فهم مؤخر من!
دوشنبه 11 اسفندماه سال 1393 08:57
دوستی مجازی در خلال حرفهایش گفت که پدرش شاعر است. با خودم فکر میکنم بابای شاعر داشتن چه حسی دارد؟ باید خیلی عجیب باشد؟ یا شاید هم خیلی معمولی.... زمانی عضو انجمن شاعران و نویسندگان آموزش و پرورش منطقهمان بودم، امیر فیروزی نامی استادمان بود که سه سوال بنیادی را دائماًً مطرح میکرد، اولیش این بود که چرا شعر میگویم؟ الان...
-
همینو ادامه بده، ورزش واست خوبه
دوشنبه 11 اسفندماه سال 1393 07:11
برخیز و مخور غم جهان گذران بنشین و دمی به شادمانی گذران حالا دوباره برخیز حالا باز بشین
-
همه خرن، فقط من خوبم
شنبه 9 اسفندماه سال 1393 14:08
1. نفیسه روشن یه عکس از خودش گذاشته تو اینستاگرام که سوار اسبه، زیرش هم یه کسشعرایی نوشته در باب اینکه زندگی کوتاه است و ماندنی نیست و اینها... هر کار کردم نتونستم عکسو به نوشته ربط بدم. پایینتر یه فیلم گذاشته از پاندایی که تلاش میکنه یه توپ رو بگیره و نمیتونه. زیرش نوشته خیلی دلم میخواد یکی از این خنگها رو از نزدیک...
-
اگه عشق همینه، اگه زندگی اینه، دلم میخواد به کل این دنیا برینه!!!
شنبه 9 اسفندماه سال 1393 09:32
اگه سیگاری بودم دو سه نخ سیگارو پشت هم میکشیدم. اگه دستم میرسید یکی دو بطری آبجو میخوردم. اگه زن نبودم، حداقل میتونستم اون موقع شب بزنم بیرون یه بادی به سرم بخوره. اما هیچ کدومش امکان نداشت، و من روی اون مبل کذایی نشستم و حرص خوردم و گریه کردم و سعی کردم تو خونهای که آنتن موبایل نداره به اینترنت! همراه اول متصل بشم،...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 اسفندماه سال 1393 11:32
یکی از بیشمار بلاهایی که دوست داشتن او به سرم آورد، این بود که از شعر بیزارم کرد.
-
سر در دانشگاه علوم پزشکی ایران
یکشنبه 3 اسفندماه سال 1393 08:50
متأسفم برای همه چیز این مملکت. با کدوم معیار زیباشناسی چنین چیزی ساخته شده؟ بی تعارف بگم، این سازه زمخت از نظر من شبیه لنگهای گشاده یک رباط در حال ریدن است!!! آخه این شکل چه مفهومی داره؟ حدسم این است که طراح این سازه شاگرد آخر دانشگاه معماری یالقوزآباد بوده که به خاطر یک رانت احمقانه (مثلاً عضویت فعال در بسیج!) طراحی...
-
مرا آتش بزن، بی درد هستم
چهارشنبه 29 بهمنماه سال 1393 09:49
بعد از یه روز کاری، حدود دو ساعت تو مطب انتظار کشیدم که نوبتم بشه. از مطب که اومدیم بیرون، تو مسیر خونه به سه تا داروخانه سر زدیم، هر کدومشون یک قلم از داروها رو نداشت! واقعا از همه چی دلزده بودم ولی اون درک نمیکرد. وقتی رسیدیم خونه، بهش گفتم با من دعوا کن، ولی اون به حرفم خندید و نفهمید من احتیاج دارم همه کم آوردنامو...
-
از این کشور متنفرم
سهشنبه 28 بهمنماه سال 1393 11:08
خوشبختی یعنی این که، زمین خوردن اسطورههای کودکیت رو نبینی.
-
روزمرگی
سهشنبه 28 بهمنماه سال 1393 11:05
بیشتر از یک ماه پیش شروع کردم برای تعطیلات اخیر برنامهریزی کردم، که کجا برویم، چطور برویم، کی برویم، کی برگردیم، چه ببریم؟ چه بخوریم؟ حتی چه بپوشیم... ماشین را هم بردیم تعمیرگاه و سرویسش کردیم اما درست لحظه آخر، شب قبل از حرکتمان، لعنتی بازی درآورد. همه تعمیرگاهها بسته بود، سعی کردیم با تعویض یک قطعه راهش بیاندازیم...
-
شانس بیارن انقلاب نشه!
دوشنبه 27 بهمنماه سال 1393 15:31
توی تاریخ انقلابها اومده که انقلابیون بعد از پیروزی یه سری حرکات وحشیانه کردن، کشت و کشتارهای بی رحمانه، تخریبهای کورکورانه... و آدم وقتی مخاطب کتاب تاریخه، در حال درس گرفتن و درس دادنه، با خودش میگه: چه بد! چه عقب افتاده! نباید این طوری میشد. اما همین آدم، همین لحظه که زندگی بهش فشار آورده، دلش میخواد انقلاب بشه، بعد...
-
هی... هی...
دوشنبه 27 بهمنماه سال 1393 14:28
ذهنم مثل یک تخته سیاه شده، حرفهایی رویش نوشته میشود باز پاک میشود...
-
امام تخمینی
دوشنبه 27 بهمنماه سال 1393 13:14
به دل من بگویید تنگ باش و از این تنگی بمیر!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 بهمنماه سال 1393 12:25
بالاخره قوی میشم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 بهمنماه سال 1393 09:31
گاهی فکر میکنم زود ازدواج کردهام. شاید سن شناسنامهایم برای ازدواج مناسب-حتی دیر! به نظر برسد، اما متأسفانه علیرغم هوشی که بدان شهرهام، مسائل مهم زندگی را خیلی دیر آموختم. خودم را خیلی دیر شناختم و خیلی دیر دانستم که چه چیز میخواهم و چه چیز نمیخواهم. خیلی دیر زنانگی را یاد گرفتم و خیلی دیر مردان را درک کردم. از...
-
کشف امروز
دوشنبه 20 بهمنماه سال 1393 08:42
کشف امروز صبحم را مدیون آن کارگر چشم چرانی هستم که وقتی داشت سوار ون میشد، سرش را چرخاند و هر پنج زن داخل ماشین را دید زد و بعد برگشت و دوباره زنی که کنار دستش بود را نگاه کرد و تا آخر مسیر هر وقت فرصتی دست میداد به صورت زن خیره میشد. سوال عجیبی برایم پیش آمده بود: چهره این زن-که من پشت سرش بودم و نمیدیدمش، چطور...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 بهمنماه سال 1393 13:48
یک تیپ از اشخاص هم هستند که صرفاً عکسهای خاص و روتوش شده خودشون رو-که به مراتب بهتر از واقعیت چهرهشونه، در شبکه های مجازی منتشر میکنن و هر وقت میخوان خودشونو ببینند، به جای زل زدن به آینه، به این عکسها نگاه میکنند. تبعات چنین کاری نیاز به شرح دارد آیا؟
-
اندک خوشگلی های باقی مانده زندگی
شنبه 18 بهمنماه سال 1393 11:55
1. شوهرم فقط چند ماه از من بزرگتر است و مثل خودم خیلی خاطرهباز نیست. از روزهای جنگ چیزی به یاد ندارد و از گذشته -که پر است از ندانستن و نتوانستن و نداشتن، زیاد حرف نمیزند و این خیلی خوب است. 2. دیشب به اتفاق همسرم برای سفر آخر هفته خرید کردیم: یک گاز پیک نیکی، یک قوری برنجی، چند قابلمه آلومینیومی-که مغازهدار میگفت...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 بهمنماه سال 1393 10:47
از مشکلات احمقانه زن و شوهری متنفرم. از اینکه به شوهرم شکایت کنم که مامانت اینو گفت، منظورش این بود و الخ. بیزارم از اینکه از برو و بیاهای خانواده شوهرم، به خانواده خودم شکایت کنم. نمیخوام عصبی بشم از اینکه هنوز شام خونه خواهرشوهرمو هضم نکرده، باز خودشو هوار کرده خونه ما... اما نمیشه. انگار این خالهزنکبازیها خود...
-
من زبانشناس نیستم، اما زبانم را دوست دارم.
چهارشنبه 15 بهمنماه سال 1393 09:41
گفته شده: داریوش آشوری، زبانپژوهی که سابقه واژهپردازیهای موفق در فارسی دارد، پیشنهاد داده برای شِر کردن بگوییم همرسانی ولی به نظر من-به عنوان یک فارسی زبان و کاربر واژه، واژه نشر معادل خییلی بهتری برای share است، در آن صورت معادل reshare هم میشود بازنشر . اگر واژه همرسانی حاصل مصدر بههمرسیدن- به معنی یافت شدن...
-
کوه اگر پا داشت تا حالا از اینجا رفته بود
دوشنبه 13 بهمنماه سال 1393 09:15
بچه دار شدن، این روزها مرا به فکر وا میدارد. به راستی فرزند میخواهم یا نه؟ چرا حس مادرانهای که سلول به سلول مرا اشغال کرده بود، حالا مثل یک پلاسمای لخت شده ؟ شاید با به تأخیر انداختن این کار میخواهم ثابت کنم کاری در این زندگی هست که من به اراده خودم انجامش میدهم. شاید هم.... یک چیزی ته ذهنم هست که از به زبان...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 بهمنماه سال 1393 10:37
حالم به گونه ای است که احساس میکنم با نوشتن چند جمله عاری از کلمات شکسته و زدن چند اینتر می توانم شعر بگویم حالم به گونهای بغض آلود، خاکستری و آذرماهی است حس خالی یک معده که انگار به تنبیه گناهی گنگ باید خالی بماند تصویرش را میبینم شش ساله است، دامن را روی شلوار پوشیده و گره روسریش کشیده شده به یک طرف چانه در اتاق...
-
توقع داره دوستشم داشته باشم
سهشنبه 7 بهمنماه سال 1393 08:49
وقتی من مریض میشم، من زن ضعیفی هستم که وبال گردن شوهرم شدهم وقتی شوهرم مریض میشه، باز هم من ضعیفی هستم که به اندازه کافی مراقب شوهرم نبودهم این منطق مادرشوهر منه!
-
من یک مستحَله هستم
یکشنبه 5 بهمنماه سال 1393 16:08
شاید نفس مذهب این طور نباشد، اما مذهبی ها معمولاً آدمهای برچسب بزنی هستند. اولین و سادهترین برچسب، برچسب خوب و بد است. مثلا به راحتی به یک زن محجوب (مخصوصا چادری) که شئونات اسلامی را رعایت میکند برچسب خوب و به دختری که خلاف این باشد برچسب بد میزنند. زمانی که خودم را مذهبی میدانستم، سعی میکردم قضاوتم را از این سطح...
-
من یک معلولم
شنبه 4 بهمنماه سال 1393 12:51
وسواس (عملی و فکری) در خانواده ما یک بلای خانمان سوز بود. در نوجوانی متوجه شدم که زمینه وسواس را دارم. نزدیک بیست سالم بود که فهمیدم وسواس ریشه ژنتیک دارد و شروع آن به هیچ وجه دست خود آدم نیست، اما میشود آن را مهار کرد. کمی طول کشید تا به این نتیجه برسم که من هم یک معلولم، معلول روحی مادرزاد؛ همانطور که یک معلول جسمی...
-
931030
سهشنبه 30 دیماه سال 1393 15:46
من و فلانی هر دومان فکر میکردیم داریم به همه لطف میکنیم، و حالا که جدا شدهایم هر دومان، طرف مقابلمان را ناسپاس و بیشعور میدانیم. ظاهر رابطهمان دوستانه بود، اما من از اولش هم از برخوردهای او رنج میکشیدم. از نگاه سطحی او به مسائلی که از نظر من عمیقترین مسائل بشر بود. از گیر دادن او به ظواهر و کشفیات عمیقش! از روی همین...
-
هیچ امیدی به آینده ندارم
سهشنبه 30 دیماه سال 1393 12:16
مسلمانان غیور! دیروز ریختن تو خیابون و اعتراض کردن به کاریکاتور پیامبر. یه سوالی رو یادم نیست تو کدوم برنامه از کدوم شبکه ماهواره شنیدم، با این مضمون: چرا اون زمانی که به اسم اسلام کشت و کشتار میشه، غیرت مسلمونا به جوش نمیاد و نمیریزن تو خیابون؟ و من دارم همچنان به پاسخ این سوال فکر میکنم و متأسفانه جوابهایی که به...