-
روزمرگی
سهشنبه 28 بهمنماه سال 1393 11:05
بیشتر از یک ماه پیش شروع کردم برای تعطیلات اخیر برنامهریزی کردم، که کجا برویم، چطور برویم، کی برویم، کی برگردیم، چه ببریم؟ چه بخوریم؟ حتی چه بپوشیم... ماشین را هم بردیم تعمیرگاه و سرویسش کردیم اما درست لحظه آخر، شب قبل از حرکتمان، لعنتی بازی درآورد. همه تعمیرگاهها بسته بود، سعی کردیم با تعویض یک قطعه راهش بیاندازیم...
-
شانس بیارن انقلاب نشه!
دوشنبه 27 بهمنماه سال 1393 15:31
توی تاریخ انقلابها اومده که انقلابیون بعد از پیروزی یه سری حرکات وحشیانه کردن، کشت و کشتارهای بی رحمانه، تخریبهای کورکورانه... و آدم وقتی مخاطب کتاب تاریخه، در حال درس گرفتن و درس دادنه، با خودش میگه: چه بد! چه عقب افتاده! نباید این طوری میشد. اما همین آدم، همین لحظه که زندگی بهش فشار آورده، دلش میخواد انقلاب بشه، بعد...
-
هی... هی...
دوشنبه 27 بهمنماه سال 1393 14:28
ذهنم مثل یک تخته سیاه شده، حرفهایی رویش نوشته میشود باز پاک میشود...
-
امام تخمینی
دوشنبه 27 بهمنماه سال 1393 13:14
به دل من بگویید تنگ باش و از این تنگی بمیر!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 بهمنماه سال 1393 12:25
بالاخره قوی میشم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 بهمنماه سال 1393 09:31
گاهی فکر میکنم زود ازدواج کردهام. شاید سن شناسنامهایم برای ازدواج مناسب-حتی دیر! به نظر برسد، اما متأسفانه علیرغم هوشی که بدان شهرهام، مسائل مهم زندگی را خیلی دیر آموختم. خودم را خیلی دیر شناختم و خیلی دیر دانستم که چه چیز میخواهم و چه چیز نمیخواهم. خیلی دیر زنانگی را یاد گرفتم و خیلی دیر مردان را درک کردم. از...
-
کشف امروز
دوشنبه 20 بهمنماه سال 1393 08:42
کشف امروز صبحم را مدیون آن کارگر چشم چرانی هستم که وقتی داشت سوار ون میشد، سرش را چرخاند و هر پنج زن داخل ماشین را دید زد و بعد برگشت و دوباره زنی که کنار دستش بود را نگاه کرد و تا آخر مسیر هر وقت فرصتی دست میداد به صورت زن خیره میشد. سوال عجیبی برایم پیش آمده بود: چهره این زن-که من پشت سرش بودم و نمیدیدمش، چطور...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 بهمنماه سال 1393 13:48
یک تیپ از اشخاص هم هستند که صرفاً عکسهای خاص و روتوش شده خودشون رو-که به مراتب بهتر از واقعیت چهرهشونه، در شبکه های مجازی منتشر میکنن و هر وقت میخوان خودشونو ببینند، به جای زل زدن به آینه، به این عکسها نگاه میکنند. تبعات چنین کاری نیاز به شرح دارد آیا؟
-
اندک خوشگلی های باقی مانده زندگی
شنبه 18 بهمنماه سال 1393 11:55
1. شوهرم فقط چند ماه از من بزرگتر است و مثل خودم خیلی خاطرهباز نیست. از روزهای جنگ چیزی به یاد ندارد و از گذشته -که پر است از ندانستن و نتوانستن و نداشتن، زیاد حرف نمیزند و این خیلی خوب است. 2. دیشب به اتفاق همسرم برای سفر آخر هفته خرید کردیم: یک گاز پیک نیکی، یک قوری برنجی، چند قابلمه آلومینیومی-که مغازهدار میگفت...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 بهمنماه سال 1393 10:47
از مشکلات احمقانه زن و شوهری متنفرم. از اینکه به شوهرم شکایت کنم که مامانت اینو گفت، منظورش این بود و الخ. بیزارم از اینکه از برو و بیاهای خانواده شوهرم، به خانواده خودم شکایت کنم. نمیخوام عصبی بشم از اینکه هنوز شام خونه خواهرشوهرمو هضم نکرده، باز خودشو هوار کرده خونه ما... اما نمیشه. انگار این خالهزنکبازیها خود...
-
من زبانشناس نیستم، اما زبانم را دوست دارم.
چهارشنبه 15 بهمنماه سال 1393 09:41
گفته شده: داریوش آشوری، زبانپژوهی که سابقه واژهپردازیهای موفق در فارسی دارد، پیشنهاد داده برای شِر کردن بگوییم همرسانی ولی به نظر من-به عنوان یک فارسی زبان و کاربر واژه، واژه نشر معادل خییلی بهتری برای share است، در آن صورت معادل reshare هم میشود بازنشر . اگر واژه همرسانی حاصل مصدر بههمرسیدن- به معنی یافت شدن...
-
کوه اگر پا داشت تا حالا از اینجا رفته بود
دوشنبه 13 بهمنماه سال 1393 09:15
بچه دار شدن، این روزها مرا به فکر وا میدارد. به راستی فرزند میخواهم یا نه؟ چرا حس مادرانهای که سلول به سلول مرا اشغال کرده بود، حالا مثل یک پلاسمای لخت شده ؟ شاید با به تأخیر انداختن این کار میخواهم ثابت کنم کاری در این زندگی هست که من به اراده خودم انجامش میدهم. شاید هم.... یک چیزی ته ذهنم هست که از به زبان...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 بهمنماه سال 1393 10:37
حالم به گونه ای است که احساس میکنم با نوشتن چند جمله عاری از کلمات شکسته و زدن چند اینتر می توانم شعر بگویم حالم به گونهای بغض آلود، خاکستری و آذرماهی است حس خالی یک معده که انگار به تنبیه گناهی گنگ باید خالی بماند تصویرش را میبینم شش ساله است، دامن را روی شلوار پوشیده و گره روسریش کشیده شده به یک طرف چانه در اتاق...
-
توقع داره دوستشم داشته باشم
سهشنبه 7 بهمنماه سال 1393 08:49
وقتی من مریض میشم، من زن ضعیفی هستم که وبال گردن شوهرم شدهم وقتی شوهرم مریض میشه، باز هم من ضعیفی هستم که به اندازه کافی مراقب شوهرم نبودهم این منطق مادرشوهر منه!
-
من یک مستحَله هستم
یکشنبه 5 بهمنماه سال 1393 16:08
شاید نفس مذهب این طور نباشد، اما مذهبی ها معمولاً آدمهای برچسب بزنی هستند. اولین و سادهترین برچسب، برچسب خوب و بد است. مثلا به راحتی به یک زن محجوب (مخصوصا چادری) که شئونات اسلامی را رعایت میکند برچسب خوب و به دختری که خلاف این باشد برچسب بد میزنند. زمانی که خودم را مذهبی میدانستم، سعی میکردم قضاوتم را از این سطح...
-
من یک معلولم
شنبه 4 بهمنماه سال 1393 12:51
وسواس (عملی و فکری) در خانواده ما یک بلای خانمان سوز بود. در نوجوانی متوجه شدم که زمینه وسواس را دارم. نزدیک بیست سالم بود که فهمیدم وسواس ریشه ژنتیک دارد و شروع آن به هیچ وجه دست خود آدم نیست، اما میشود آن را مهار کرد. کمی طول کشید تا به این نتیجه برسم که من هم یک معلولم، معلول روحی مادرزاد؛ همانطور که یک معلول جسمی...
-
931030
سهشنبه 30 دیماه سال 1393 15:46
من و فلانی هر دومان فکر میکردیم داریم به همه لطف میکنیم، و حالا که جدا شدهایم هر دومان، طرف مقابلمان را ناسپاس و بیشعور میدانیم. ظاهر رابطهمان دوستانه بود، اما من از اولش هم از برخوردهای او رنج میکشیدم. از نگاه سطحی او به مسائلی که از نظر من عمیقترین مسائل بشر بود. از گیر دادن او به ظواهر و کشفیات عمیقش! از روی همین...
-
هیچ امیدی به آینده ندارم
سهشنبه 30 دیماه سال 1393 12:16
مسلمانان غیور! دیروز ریختن تو خیابون و اعتراض کردن به کاریکاتور پیامبر. یه سوالی رو یادم نیست تو کدوم برنامه از کدوم شبکه ماهواره شنیدم، با این مضمون: چرا اون زمانی که به اسم اسلام کشت و کشتار میشه، غیرت مسلمونا به جوش نمیاد و نمیریزن تو خیابون؟ و من دارم همچنان به پاسخ این سوال فکر میکنم و متأسفانه جوابهایی که به...
-
درد... درد... درد...
دوشنبه 29 دیماه سال 1393 09:16
نزدیکه دو ساله که درد نمیذاره راحت بخوابم و راحت بیدار بشم. از مهره های گودی کمر شروع شد، رسید به اتصال لگن و ران راست و حالا که کلا سمت راست بدنم از بالا تا پایین همیشه گرفته و دردناکه. گاهی درد اونقدر شدید میشه که تمام شب رو باید بنشینم. دردهایی که انگار کاملاً ریشه عصبی داره و تنها چیزی که ساکتش میکنه آرامشه؛ آرامش...
-
:/
یکشنبه 28 دیماه سال 1393 10:11
هنوز نفهمیدم بعضی ها چه جوری اینقدر خوب روزانه مینویسن. همیشه وقتی میخوام از وقایع روزم بنویسم حس میکنم اتفاق خاصی وجود نداشته که در موردش بنویسم؛ وقتی هم که اتفاقات خاص میافته من حس نوشتن ندارم. پ.ن. یه چیز دیگه که نمیفهمم اینه که چرا بعضی ها وبلاگشون اینقدر براشون مقدسه، یه پست رو هزار بار ویرایش میکنن، یا برای به...
-
امنیت ندارم، مجبورم سانسور کنم.
شنبه 27 دیماه سال 1393 10:30
یه کاری هم که جدیداً یاد گرفته ام اینه که درددلهای روزانه م رو مینویسم، اما چون نمیخوام مخاطبای وبلاگم (که معلوم نیست اصلا وجود دارن یا نه) بدوننش، یادداشت رو چرکنویس میکنم که شاید بعدها انتشارش بدم.
-
حرفهایی که قرار نیست به کسی بگم.
شنبه 27 دیماه سال 1393 10:27
میگه دوستم داره، و من نمیگم که باور نمیکنم. نمیگم که از نظر من تو نمیدونی دوست داشتن چیه. نمیگم از این میترسم که یه روز بفهمی دوست داشتن چیه و بری کسی غیر از من رو دوست بداری. نمیگم تو اونی رو دوست داری که مخاطب یادداشتهای عاشقانه سال 86 تو بود، یادداشتهایی که هنوز نگهشون داشتی و هر روز با خودت این ور و اون ور میبری....
-
واسه دعا هم التماس کنم؟!
چهارشنبه 24 دیماه سال 1393 11:08
خیرترین دعا برای بعضی ها اینه: خدا دغدغهتون رو بزرگتر کنه.
-
تو قاموس ما اینجوریه
چهارشنبه 24 دیماه سال 1393 10:54
این نیز بگذرد = پیش به سوی مرحله تخمی بعدی
-
فکر کنم بخاطر صدای تلویزیون بود
سهشنبه 23 دیماه سال 1393 08:26
سرمو بردم زیر لحاف. خوابم میومد ولی خوابم نمیبرد. با خودم گفتم چته؟ فکر و خیالی داری؟ نه! مشکل داری؟ دعوایی داری با نزدیکات؟ نه! از فلانی کینه داری؟ نه! از بهمانی میترسی؟ استرس برخورد باهاشو داری؟ نه! خب پس بگیر بخواب دیگه. پ.ن. بارها به این فکر کردهم که چطور تونستم این همه وقت فلانی رو تحمل کنم؟ امروز از این وبلاگ...
-
دستور پخت نرگسی
یکشنبه 21 دیماه سال 1393 09:01
شاید شما هم فقط اسم نرگسی رو به عنوان غذا شنیده باشید. شوهر من که تا دیشب نخورده بود. مواد لازم برای دو نفر: اسفناج هفتصد گرم (یا نصف دسته) تخم مرغ 4 عدد سیر یک حبه یا پودر سیر (در صورت تمایل) نمک و فلفل و زردچوبه تخم مرغها رو تو یک کاسه میشکنیم و هم میزنیم و نمک و فلفل رو اضافه میکنیم. پیاز ساطوری شده رو توی روغن کمی...
-
قسی القلبم؟ شاید...
شنبه 20 دیماه سال 1393 15:05
حالا من کاری ندارم که اعدام در ملاء عام درسته یا غلط، یا به چه منظوره... ولی با فرض این که شخص محکوم به اعدام یه مجرم است با جرمی سنگین (مثل قتل، تجاوز یا حتی حمل مواد مخدر که به نظر من از قتل هم بدتره)، هرگز با دیدن گریه و لابه ش و مادر مادر کردنش، دچار ترحم نمیشم.
-
زنیکه ببند اون دهنتو!
شنبه 20 دیماه سال 1393 14:58
کاش بلند حرف زدن هم تو مکانهای عمومی (خصوصا مترو و اتوبوس) ممنوع میشد، مجازات عدم رعایت این قانون هم این بود که با دیلدو دهن خاطی رو میگاییدن.
-
گویا ایشون استثناء بودن
شنبه 20 دیماه سال 1393 14:44
مشهوره که مردها با چشم عاشق میشن و زنها با گوش، اما سعدی میگه: به از روی زیباست آواز خوش که آن حظّ نفس است و این قوتِ روح
-
یکسال گذشت
شنبه 20 دیماه سال 1393 09:56
دیروز سالگرد آشناییم با همسرم بود. پارسال، درست روز تولد پیامبر (که میشد 27 دیماه) برای اولین بار دیدمش. روز قبلش تلفنی صحبت کرده بودیم. با توجه به سابقه ذهنیم از کسی که معرفیش کرده بود، اصلاً تمایلی نداشتم ببینمش، چون فکر میکردم یه آدم خیلی مذهبی باشه. راستش این اواخر اصلا شهوت خواستگار داشتن به کل در من مرده بود....