-
درد... درد... درد...
دوشنبه 29 دیماه سال 1393 09:16
نزدیکه دو ساله که درد نمیذاره راحت بخوابم و راحت بیدار بشم. از مهره های گودی کمر شروع شد، رسید به اتصال لگن و ران راست و حالا که کلا سمت راست بدنم از بالا تا پایین همیشه گرفته و دردناکه. گاهی درد اونقدر شدید میشه که تمام شب رو باید بنشینم. دردهایی که انگار کاملاً ریشه عصبی داره و تنها چیزی که ساکتش میکنه آرامشه؛ آرامش...
-
:/
یکشنبه 28 دیماه سال 1393 10:11
هنوز نفهمیدم بعضی ها چه جوری اینقدر خوب روزانه مینویسن. همیشه وقتی میخوام از وقایع روزم بنویسم حس میکنم اتفاق خاصی وجود نداشته که در موردش بنویسم؛ وقتی هم که اتفاقات خاص میافته من حس نوشتن ندارم. پ.ن. یه چیز دیگه که نمیفهمم اینه که چرا بعضی ها وبلاگشون اینقدر براشون مقدسه، یه پست رو هزار بار ویرایش میکنن، یا برای به...
-
امنیت ندارم، مجبورم سانسور کنم.
شنبه 27 دیماه سال 1393 10:30
یه کاری هم که جدیداً یاد گرفته ام اینه که درددلهای روزانه م رو مینویسم، اما چون نمیخوام مخاطبای وبلاگم (که معلوم نیست اصلا وجود دارن یا نه) بدوننش، یادداشت رو چرکنویس میکنم که شاید بعدها انتشارش بدم.
-
حرفهایی که قرار نیست به کسی بگم.
شنبه 27 دیماه سال 1393 10:27
میگه دوستم داره، و من نمیگم که باور نمیکنم. نمیگم که از نظر من تو نمیدونی دوست داشتن چیه. نمیگم از این میترسم که یه روز بفهمی دوست داشتن چیه و بری کسی غیر از من رو دوست بداری. نمیگم تو اونی رو دوست داری که مخاطب یادداشتهای عاشقانه سال 86 تو بود، یادداشتهایی که هنوز نگهشون داشتی و هر روز با خودت این ور و اون ور میبری....
-
واسه دعا هم التماس کنم؟!
چهارشنبه 24 دیماه سال 1393 11:08
خیرترین دعا برای بعضی ها اینه: خدا دغدغهتون رو بزرگتر کنه.
-
تو قاموس ما اینجوریه
چهارشنبه 24 دیماه سال 1393 10:54
این نیز بگذرد = پیش به سوی مرحله تخمی بعدی
-
فکر کنم بخاطر صدای تلویزیون بود
سهشنبه 23 دیماه سال 1393 08:26
سرمو بردم زیر لحاف. خوابم میومد ولی خوابم نمیبرد. با خودم گفتم چته؟ فکر و خیالی داری؟ نه! مشکل داری؟ دعوایی داری با نزدیکات؟ نه! از فلانی کینه داری؟ نه! از بهمانی میترسی؟ استرس برخورد باهاشو داری؟ نه! خب پس بگیر بخواب دیگه. پ.ن. بارها به این فکر کردهم که چطور تونستم این همه وقت فلانی رو تحمل کنم؟ امروز از این وبلاگ...
-
دستور پخت نرگسی
یکشنبه 21 دیماه سال 1393 09:01
شاید شما هم فقط اسم نرگسی رو به عنوان غذا شنیده باشید. شوهر من که تا دیشب نخورده بود. مواد لازم برای دو نفر: اسفناج هفتصد گرم (یا نصف دسته) تخم مرغ 4 عدد سیر یک حبه یا پودر سیر (در صورت تمایل) نمک و فلفل و زردچوبه تخم مرغها رو تو یک کاسه میشکنیم و هم میزنیم و نمک و فلفل رو اضافه میکنیم. پیاز ساطوری شده رو توی روغن کمی...
-
قسی القلبم؟ شاید...
شنبه 20 دیماه سال 1393 15:05
حالا من کاری ندارم که اعدام در ملاء عام درسته یا غلط، یا به چه منظوره... ولی با فرض این که شخص محکوم به اعدام یه مجرم است با جرمی سنگین (مثل قتل، تجاوز یا حتی حمل مواد مخدر که به نظر من از قتل هم بدتره)، هرگز با دیدن گریه و لابه ش و مادر مادر کردنش، دچار ترحم نمیشم.
-
زنیکه ببند اون دهنتو!
شنبه 20 دیماه سال 1393 14:58
کاش بلند حرف زدن هم تو مکانهای عمومی (خصوصا مترو و اتوبوس) ممنوع میشد، مجازات عدم رعایت این قانون هم این بود که با دیلدو دهن خاطی رو میگاییدن.
-
گویا ایشون استثناء بودن
شنبه 20 دیماه سال 1393 14:44
مشهوره که مردها با چشم عاشق میشن و زنها با گوش، اما سعدی میگه: به از روی زیباست آواز خوش که آن حظّ نفس است و این قوتِ روح
-
یکسال گذشت
شنبه 20 دیماه سال 1393 09:56
دیروز سالگرد آشناییم با همسرم بود. پارسال، درست روز تولد پیامبر (که میشد 27 دیماه) برای اولین بار دیدمش. روز قبلش تلفنی صحبت کرده بودیم. با توجه به سابقه ذهنیم از کسی که معرفیش کرده بود، اصلاً تمایلی نداشتم ببینمش، چون فکر میکردم یه آدم خیلی مذهبی باشه. راستش این اواخر اصلا شهوت خواستگار داشتن به کل در من مرده بود....
-
تناقض تا چه حد؟!
شنبه 20 دیماه سال 1393 08:50
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 دیماه سال 1393 09:39
دو نفر که عاشقیهاشون رو جای دیگه هدر داده بودن، حالا با تنهاشون بهم رسیده اند. یکیشون یادش بود که اون یکی قبلاً خیلی خوب عاشقی رو وصف میکرد. ازش پرسید راستی عاشقی چه جوری بود؟ اون یکی گفت من دیگه یادم نیست. هیچ کدوم یادشون نبود چه جوری میشه بی خواست تن یکی رو دوست داشت...
-
یه کم طول کشید تا بفهمم.
چهارشنبه 3 دیماه سال 1393 11:39
اعظم همکلاسی دوران دانشگاهم، فرزند اول یک خانواده ده نفره، ساکن خاک سفید تهران بود. پیش دانشگاهیش رو که خوند، عقدش کردن واسه پسری که حداقل ده یازده سال از خودش بزرگتر بود. روز اول دانشگاه با شوهرش اومده بود؛ بچه هایی که دیدنشون فکر کرده بودن طرف بابا یا دایی اعظمه. اواخر سال اول دانشگاه عروسی کردن و بلافاصله اعظم...
-
تعملاتی در جنوب شهر
دوشنبه 17 آذرماه سال 1393 14:02
اینو قبلاً هم گفته بودم که فقر اقتصادی میتونه نشونه فقر فرهنگی هم باشه؟ بذارید مثال بزنم. تو پایین شهر، کم نیستن آدمهایی که تو خونههای خیلی محقر با ساختمانهای در آستانه خرابی زندگی میکنن، اما ماشینهای نسبتاً مدل بالایی دارند. این ماشینها یا سال کمی از ساختشون میگذره که قیمتهای بسیار بالایی دارند یا قدیمی هستند...
-
انقلب ینقلب انقلاب فی قلبی
سهشنبه 20 آبانماه سال 1393 11:39
میل به آزادی، از همه امیال آدمی قویتر و ژرفتر است؛ به همین دلیل حتی از عشق میتوان گذشت. مسیحا برزگر من با این حرف موافقم. چرا؟ چون تجربهش کردهام. نه ماه آزادی را در زندگی مخفیانهای نهچندان دور از خانه پدرم تجربه کردم. تا قبل از آن حتی تصور آن لحظهها برایم غیر ممکن بود. کسی را به زندگیام راه دادم که با کمکش...
-
چرا فکر میکنم ازدواج شبیه خرید خانه است
یکشنبه 30 شهریورماه سال 1393 08:38
خب برای اینکه اغلب آدما بسته به شرایط و داشته هاشون هست که موقعیت ازدواج براشون پیش میاد، مثل خونه خریدن که بسته به میزان پول توی جیبت خونه بهت معرفی میشه.خیلی ها هم که پول تو جیبشون کمه، میگن این خونه رو میخرم،بعدش خودم اونجوری که میخوام بازسازیش میکنم، عین اونایی که میگن با فلانی ازدواج میکنم، بعدش خودم روش کار...
-
جنبه ندارم
یکشنبه 30 شهریورماه سال 1393 08:23
نگهبان شرکت، امروز با شور و شوق بیسابقهای سلام و علیک میکرد و به همه میگفت: روز خوبی داشته باشید! میخواستم بگم: معلومه شب خوبی داشتید!
-
روی سنگ قبرم بنویسید
یکشنبه 30 شهریورماه سال 1393 08:05
شما نمیخواد روی سنگ قبر من چیزی بنویسید؛ ایشالا خودم بعد از شما میمیرم.
-
این روزها 1
یکشنبه 2 شهریورماه سال 1393 09:26
«آدم همیشه حسرت آن چیزی را میخورد که ندارد» زمانی که این گزاره در ذهن من تبدیل به اصل شد، تصمیم گرفتم قدر چیزهایی را که دارم بدانم، و تا حدودی توانستهام تصمیم را عملی کنم؛ اما اینها دلیل نمیشود که حسرت نداشتههایم را نخورم. مثلا من همیشه از پسرهایی که اهل خواندن هستند خوشم میآمد. به نظرم این یک توانایی است که...
-
چیزی که به خاطرم مانده
یکشنبه 1 تیرماه سال 1393 08:36
پانزده- شانزده سال پیش در مجله کیهان بچهها (شاید هم یک مجله دیگر!) شعرهای ارسالی مخاطبان کودک و ونوجوان به زبان ساده نقد میشد. یک بار خطاب به یکی از آنها نوشته بود (نقل به مضمون): در شعرت از عناصری حرف بزن که میشناسی، چیزهایی که در زندگی با آنها سر و کار داری. سعی کن وجه شاعرانه همان چیزها را کشف کنی؛ و در آخر...
-
بخت سیاه گلمنگلی
چهارشنبه 7 خردادماه سال 1393 10:45
این وبلاگ مثل یه زن ایرانی نجیبه و من؟ من مثل یه مرد ایرانی لندهورم. رفیقی داشتم که ازدواج کرد و من تنها شدم، این شد که رو آوردم به این وبلاگ،؛ بهش ابراز علاقه کردم، واسش لباسهای رنگارنگ تدارک دیدم، هر لحظه و هر ساعت بهش سر زدم و ازش کام گرفتم. اما حضورش تو زندگیم باعث نشد که مثل مردهای عیاش میخونه برو، وقت و بیوقت...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 اردیبهشتماه سال 1393 09:50
یکی از آزاردهندهترین برخوردها از نظر من، قطع یک طرفه بحثه،اخیراً سعی می کنم خودم مرتکبش نشوم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1393 08:24
دلم رابین ویلیامز میخواهد، وقتی در "چه رویاهایی می آید" کریس میشود، دست زنش را میگیرد و بهشت را با آن خانه جهنمی عوض میکند، برای بودن در کنار او .
-
زیبا، جادار، مطمئن حتی
یکشنبه 14 اردیبهشتماه سال 1393 09:19
به نظر من گرمی صفت مناسبی واسه آغوش نیست، آغوش باید نرم باشه.
-
:/
یکشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1393 13:53
یه وقتایی از بس راست میگم، هی فکر میکنم مردم باورشون نمیشه
-
نظر شخصی ناکارشناسانه
چهارشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1393 15:09
جامعه ای که آینده برایش مهم باشد و سیاست هم نداند، انقلاب میکند.
-
بس که خوردیم
چهارشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1393 15:07
کار ما از مثل "دست بالای دست" گذاشته، باس بگیم "کیر بالای کیر"
-
920130
چهارشنبه 27 فروردینماه سال 1393 13:24
یه جا خوندم «وقتی گرسنه ای برای خرید به سوپرمارکت نرو، چون چیزایی میخری که بعدن از خریدشون پشیمون میشی.» متأسفانه انتخاب آدما و شروع رابطه (واسه من و امثال من که همیشه منع و محدود شدیم) عین خرید همون گرسنه تو سوپرمارکته