-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 مردادماه سال 1394 10:05
زمانی فکر میکردم بعضی ها که به ضروریات مذهب پایبند نیستند، چطور به کرات و چند برابر مذهبی ها از اصطلاحات مذهبی استفاده میکنند. حالا فهمیدهام اتفاقاً هر چه اعتقاد ضعیف تر باشد، کاربرد این عبارات راحتتر است !
-
هر جور راحتید، به من چه اصلا؟
شنبه 31 مردادماه سال 1394 10:03
طرف عکس خودش رو کراپ کرده، دقت نداره بک گراند صورتش میشه خشتک اونی که پشت سرش ایستاده.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 مردادماه سال 1394 09:58
میگم تو با تنهاییت چی کار میکنی؟ میگه من تنها نیستم.... منظورت از تنهایی چیه؟ میگم همونی که خارجیا بهش میگن سینگل، یعنی نه همسر، نه نامزد، نه دوست. یعنی نداشتن هیچ نوع رابطه. میگه رابطه خیلی خوبه؛ به آدم انرژی میده ، عین سوخت موشک میمونه اما وقتی نیست نباید بهش فکر کنی. هر آدمی تو قلبش یه عشقی داره که با اون زندگی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 مردادماه سال 1394 09:55
Shared publicly - Sep 9, 2013 حالم از تو بهم نمیخورد، اما حالت را نمیپرسم، حالا هنوز یادم نرفته که حالم را گرفتی.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 مردادماه سال 1394 09:50
Shared publicly - Sep 20, 2013 من خیلی خواستم خودم باشم، حرف امروز و دیروز نیست، از وقتی فسقلی بودم و به سیب زمینی میگفتم دیب دمینی، سرکش بودم و متفاوت. اما همه خواستنهایم عین تف سر بالا برگشت تو صورتم. خسته شدم وقتی دیدم دنیا برای خود واقعی آدمها جای تنگی می شود... اینجا با این اسم و این شکل، بخشهای نهفته خودم را رو...
-
راضیم از خودم
پنجشنبه 29 مردادماه سال 1394 17:43
به یه مرحله ای از رشد رسیده ام که وقتی چیز جدیدی یاد میگیرم، سعی نمیکنم آن را به دیگران منتقل کنم. هر چه من یاد میگیرم مناسب من است و چه بسیار مقدماتی که در زندگی ام طی شده، تا من اکنون به آمادگی یادگیری این مطلب تازه برسم. سایرین لزوماً چنین آمادگی ندارند و اگر مطلب تازه ام را به ایشان به گویم، یا انکار میکنند و یا...
-
آیات
شنبه 24 مردادماه سال 1394 07:29
قسم به سوزانندگی اشک، آنگاه که بر گونه میریزد و قسم به بغلهای شبانه که ازدواج چیزی از حجم تنهایی او نکاست بلکه بعد تازه ای بر آن افزود به راستی تنهایی سرنوشت او بود و خداوند تقدیرکننده ای بی رحم است
-
شاید باید از اولش قمارباز میشدم.
چهارشنبه 21 مردادماه سال 1394 07:50
دیشب برای اولین بار ورق گرفتم دستم و حکم بازی کردم. همبازیام کف و خون بالا آورده بودن! هر چند که کلی بهم خندیدن بابت اینکه بلد نبودم ورقام رو دستم بگیرم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 مردادماه سال 1394 09:32
نمیدانم از کجا فهمیدم شوهرم سیگار میکشد؛ به خودش گفتم از بویی که در عمق دهانش حس کردم، اما این نبود. شاید از این بود که دیدم در مورد خیلی چیزها راستش را نگفته، حدس زدم که احتمالا در این مورد هم راست نمیگوید. شاید خیل جوانهای سیگاری که دیده ام، باعث شد فکر کنم او با این سن و سال و شرایط به احتمال قوی یکی از همانهاست....
-
همین جوری کله صبحی به ذهنم رسید
شنبه 17 مردادماه سال 1394 07:50
من تو دنیای بوها زندگی میکنم. بوها به من میگن چه احساسی داشته باشم. بوی اسفندمیگه اوضاع خوبه، بوی خیار میگه خوشحال باش، بوی برنج میگه بچگی کن،بوی قورمه سبزی میگه همه چی آرومه، بوی چمن میگه چشماتو ببند و لبخند بزن... اما یه مشکل دارم اونم اینه که نمیتونم خودم تولید کننده بوی مورد علاقه م باشم. یعنی بوی اسفند رو وقتی کس...
-
از تابستان 94 تا زمستان 62
چهارشنبه 14 مردادماه سال 1394 14:18
نمیدانم چه چیز دوباره دُم کابوسهای ناتمام مرا جنبانده، باز هم اسیر بی خوابی و بدخوابیم. گمان میکنم رمانی که دارم میخوانم بی تأثیر نیست: «زمستان 62» از اسماعیل فصیح. کل داستان شرح بازه زمانی مذکور در عنوان است و تعدادی داستان فرعی. قهرمان این کتاب هم مثل اغلب کتابهای نویسنده، جلال آریان است و نقل او را میخوانیم از آنچه...
-
شما فرض کن اینو کوروش کبیر گفته
چهارشنبه 14 مردادماه سال 1394 14:08
هر کس با آدمی صفرکیلومتر وارد رابطه شود و بچه بازی های او را تحمل نکند، خر است.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 مردادماه سال 1394 12:02
اوایل یعنی اول اولش که میشود نوجوانی آن روزها حرفهای نگفته کم بود، کمرنگ بود، نازک بود؛ میشد گذاشتشان روی هم. با یک ترانه ای، دعایی، حرم و حریمی گریه میکردم و آرام میشدم کم کم که بیشترک شد، شد تلخی کامم شد اندوه جانم شد گوشه گیری فراموشی خنده های از ته دل تمایل به تنهایی زودرنجی و پرخاشگری سگ سیاه روز به روز بزرگتر...
-
از خودم راضیم
جمعه 9 مردادماه سال 1394 09:41
فقط من میدونم چرا از بین چهار تا دخترش، فقط من باید لباسهای زیرشو بشورم. چون فقط من میدونم مامان گاهی اختیار مدفوعشو از دست میده.
-
حتی عسل در آبجوش
سهشنبه 30 تیرماه سال 1394 08:15
من نمیدونم اقبال عمومی چی داره، که به هر چیزی جلب بشه، اون چیز سمی میشه!
-
آقای همسفر
سهشنبه 30 تیرماه سال 1394 08:14
اگر نظر خانمها با ایشون موافق بود، خیلی دموکرات رأی میگرفت؛ اگر نظر خانمها مخالفشون بود، نباید عقلشو میداد دست زنها!
-
مکاشفات یک زن متأهل
دوشنبه 22 تیرماه سال 1394 10:58
ژانری از بانوان هستند مفتخر به این که خواستگاران انبوهی داشته اند و از این باب حتی به دختران دم بخت -و بعضاً ترشیده خودشان هم فخر میفروشند؛ البته مدعی هستند که اینها فخرفروشی نیست و این همه تکرار! و تکرر! وقایع خاص، فقط نقل خاطره است. وجه اشتراک دیگران زنان این ژانر این است که همگی شان احساس بازنده بودن کرده و فکر...
-
940420
شنبه 20 تیرماه سال 1394 11:12
این روزها مشغول مهربانی کردن به خودم هستم. سعی میکنم کمتر احساس گناه کنم، کمتر خودم را سرزنش کنم، کمتر بابت ضعفهایم خودخوری کنم. این روزها دارم با جسمم رقیق میشوم و روحم را آرام میکنم. اگر سه سال پیش بود میگفتم این روزها نمیدانم دارم چه کار میکنم، همه اش وقت تلف میکنم؛ اما این روزها به ساعتهای بی هدف گشتن در خانه...
-
940415
چهارشنبه 17 تیرماه سال 1394 09:07
میگه کارات برعکسه، از وقتی سر کار نمیری لاغرتر شدی. میگم اونجا خیلی اذیتم میکردن، مریضم کرده بودن. میگه آره دیگه، همه که مثل شوهرت نیستن لی لی به لا لات بذارن، ساعتی یه بار زنگ بزنن بگن خوبی؟ چطوری؟ چیزی نمیخوای؟ لبخند میزنم. میگه شوهر ما از صبح تا شب یه بارم زنگ نمیزنه، ببینه چیکار میکنیم. میگم اگه شوهر من زنگ نزنه،...
-
رفتم و بار سفر بستم
یکشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1394 17:44
درسته که حس میکنم قدرم دونسته نشده اما یه چیزی هست که آرومم میکنه یه چیزی که باعث میشه علیرغم اشک تو چشمم و اسیدی که مثل آبشار نیاگارا سرازیر میشه توی معدهم، حس خوبی داشته باشم اون چیز اینه که با بودنم اینجا، تونستم تو زندگی دو تا آدم اثر مثبت بذارم. تونستم آرامش رو به دو تا آدم برگردونم. نفر اول که حقم رو گذاشت کف...
-
180 درجه به سمت جنوب
سهشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1394 13:07
مدتی بود که شمارهم رو داشت و به هم اسمس میدادیم. اولین تماسش (فکر کنم پنجشنبه بود) داشتیم با مادرم سبزی پاک میکردیم. موبایلم که توی شارژ بود، زنگ خورد. با دست گلی گوشی را از گوشهاش گرفتم-یک شماره ثابت ناشناس با کد ناآشنا و صدای مردی که میانسال به نظر میرسید. لحن من رسمی بود و او بدون این که خودش را معرفی کند، سعی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1394 12:41
دارم کتاب «اطاق آبی» سهراب رو میخونم. با خودم فکر میکنم: چه خوب که سهراب هیچ وقت ازدواج نکرد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1394 11:32
دیروز اولین پیناکولادای عمرم رو نوشیدم، مثل بسیاری از اولینها به تنهایی.
-
تازه عروس
یکشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1394 15:54
-
زورش خیلی زیاده!!!
یکشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1394 11:39
متوجه شدهم هر وقت بهش توجه میکنم، دردام کمتر میشه. امروز تو تاکسی از شدت درد نمیتونستم رو صندلی بنشینم، نفسم بند اومده بود. انگشتامو رو قفسه سینه فشار میدادم و به ترافیک خیره شده بودم. چشمامو بستم و بهش فکر کردم. تازه از خواب بیدار شده بود، با همون موهای همیشه آشفته و پیراهن نایلونی کدر که گلهای نارنجی و قرمز داره....
-
عکس بر عکس
سهشنبه 25 فروردینماه سال 1394 13:53
اولین باری که به آتلیه عکاسی رفتم مصادف بود با اولین جدایی و اتمام اولین رابطهای که به گفتن «دوستت دارم» رسیده بود. بخاطر عروسی نزدیکترین دوستم رفته بودم آرایشگاه و میخواستم از زیبایی و جوانیم یادگار داشته باشم. در آن فضای غمآلود ذهنم، عکاس بیچاره دائماً از من میخواست که لبخند بزنم و از دل من فقط بخار تلخند...
-
حجم=طولًً×عرض×ارتفاع که ارتفاع را عمق نیز میگویند.
یکشنبه 16 فروردینماه سال 1394 14:22
میدانم شنونده خوبی هستم اما فکر نمیکنم مجلسآرای خوبی باشم، به ندرت سر حرف را باز میکنم. در جمع فقط وقتی حرف میزنم که حس کنم حرفم شنیده میشود. بارها پیش آمده که در بهبهه صداها و رأیهای ضد و نقیض شروع به صبحت کردهم و در سکوت حضار، جمعبندی من فصلالخطاب مجلس شده است . دروغ چرا، در چنین موقعیتهایی بدجور احساس غرور...
-
ماشاءالله لا حول و لا قوة الا بالله
شنبه 8 فروردینماه سال 1394 14:03
دقیقا نمیدونم از کی، شاید از ده سالگی درست تو لحظه سال تحویل در حال گریه بودم. معمولاً تلویزیونمون روی شبکهای بود که از حرم امام رضا پخش مستقیم داشت و به اصطلاح حالت روحانی به ما دست میداد. روزهای آخر اسفند با شوهرم بگو و مگو داشتم سر اینکه بریم مشهد یا نه. دست آخر قرار شد که نریم اما ما با هم قهر کردیم. دو شب و دو...
-
931227
چهارشنبه 27 اسفندماه سال 1393 15:36
آخر امسال با آخر سالهای قبل خیلی فرق داره. نمیدونم چرا یه جورایی احساس قدرت میکنم. احساس میکنم من رئیس دنیام. رئیس که نه، چون به کسی دستور نمیتونم بدم. یه جورایی احساس آزادی و آزادگی میکنم. احساس میکنم بنده هیچ کس نیستم. به سال قبلم که نگاه میکنم میبینم چگالی اتفاقاتش زیاد بوده. برآیند همهش این بوده که من بزرگ شدم.
-
931226
سهشنبه 26 اسفندماه سال 1393 10:50
تو انتخاب سبک زندگی مشترکم، سر یک دو راهی گیر کردهام. راه اول-راه مادرم راه سوختن و ساختن، راه تحمل کردن، کنار اومدن، گذشت کردن. تو این راه باید به استقلال خودت اهمیت ندی و همه همّ و غمت حفظ بنیان خانواده باشه. مهم نیست که سلیقه و نظر تو چیه، مهم نیست از چی لذت میبری و از چی رنج میکشی، مهم اینه که از بیرون همه به...