-
از خودم راضیم
جمعه 9 مردادماه سال 1394 09:41
فقط من میدونم چرا از بین چهار تا دخترش، فقط من باید لباسهای زیرشو بشورم. چون فقط من میدونم مامان گاهی اختیار مدفوعشو از دست میده.
-
حتی عسل در آبجوش
سهشنبه 30 تیرماه سال 1394 08:15
من نمیدونم اقبال عمومی چی داره، که به هر چیزی جلب بشه، اون چیز سمی میشه!
-
آقای همسفر
سهشنبه 30 تیرماه سال 1394 08:14
اگر نظر خانمها با ایشون موافق بود، خیلی دموکرات رأی میگرفت؛ اگر نظر خانمها مخالفشون بود، نباید عقلشو میداد دست زنها!
-
مکاشفات یک زن متأهل
دوشنبه 22 تیرماه سال 1394 10:58
ژانری از بانوان هستند مفتخر به این که خواستگاران انبوهی داشته اند و از این باب حتی به دختران دم بخت -و بعضاً ترشیده خودشان هم فخر میفروشند؛ البته مدعی هستند که اینها فخرفروشی نیست و این همه تکرار! و تکرر! وقایع خاص، فقط نقل خاطره است. وجه اشتراک دیگران زنان این ژانر این است که همگی شان احساس بازنده بودن کرده و فکر...
-
940420
شنبه 20 تیرماه سال 1394 11:12
این روزها مشغول مهربانی کردن به خودم هستم. سعی میکنم کمتر احساس گناه کنم، کمتر خودم را سرزنش کنم، کمتر بابت ضعفهایم خودخوری کنم. این روزها دارم با جسمم رقیق میشوم و روحم را آرام میکنم. اگر سه سال پیش بود میگفتم این روزها نمیدانم دارم چه کار میکنم، همه اش وقت تلف میکنم؛ اما این روزها به ساعتهای بی هدف گشتن در خانه...
-
940415
چهارشنبه 17 تیرماه سال 1394 09:07
میگه کارات برعکسه، از وقتی سر کار نمیری لاغرتر شدی. میگم اونجا خیلی اذیتم میکردن، مریضم کرده بودن. میگه آره دیگه، همه که مثل شوهرت نیستن لی لی به لا لات بذارن، ساعتی یه بار زنگ بزنن بگن خوبی؟ چطوری؟ چیزی نمیخوای؟ لبخند میزنم. میگه شوهر ما از صبح تا شب یه بارم زنگ نمیزنه، ببینه چیکار میکنیم. میگم اگه شوهر من زنگ نزنه،...
-
رفتم و بار سفر بستم
یکشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1394 17:44
درسته که حس میکنم قدرم دونسته نشده اما یه چیزی هست که آرومم میکنه یه چیزی که باعث میشه علیرغم اشک تو چشمم و اسیدی که مثل آبشار نیاگارا سرازیر میشه توی معدهم، حس خوبی داشته باشم اون چیز اینه که با بودنم اینجا، تونستم تو زندگی دو تا آدم اثر مثبت بذارم. تونستم آرامش رو به دو تا آدم برگردونم. نفر اول که حقم رو گذاشت کف...
-
180 درجه به سمت جنوب
سهشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1394 13:07
مدتی بود که شمارهم رو داشت و به هم اسمس میدادیم. اولین تماسش (فکر کنم پنجشنبه بود) داشتیم با مادرم سبزی پاک میکردیم. موبایلم که توی شارژ بود، زنگ خورد. با دست گلی گوشی را از گوشهاش گرفتم-یک شماره ثابت ناشناس با کد ناآشنا و صدای مردی که میانسال به نظر میرسید. لحن من رسمی بود و او بدون این که خودش را معرفی کند، سعی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1394 12:41
دارم کتاب «اطاق آبی» سهراب رو میخونم. با خودم فکر میکنم: چه خوب که سهراب هیچ وقت ازدواج نکرد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1394 11:32
دیروز اولین پیناکولادای عمرم رو نوشیدم، مثل بسیاری از اولینها به تنهایی.
-
تازه عروس
یکشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1394 15:54
-
زورش خیلی زیاده!!!
یکشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1394 11:39
متوجه شدهم هر وقت بهش توجه میکنم، دردام کمتر میشه. امروز تو تاکسی از شدت درد نمیتونستم رو صندلی بنشینم، نفسم بند اومده بود. انگشتامو رو قفسه سینه فشار میدادم و به ترافیک خیره شده بودم. چشمامو بستم و بهش فکر کردم. تازه از خواب بیدار شده بود، با همون موهای همیشه آشفته و پیراهن نایلونی کدر که گلهای نارنجی و قرمز داره....
-
عکس بر عکس
سهشنبه 25 فروردینماه سال 1394 13:53
اولین باری که به آتلیه عکاسی رفتم مصادف بود با اولین جدایی و اتمام اولین رابطهای که به گفتن «دوستت دارم» رسیده بود. بخاطر عروسی نزدیکترین دوستم رفته بودم آرایشگاه و میخواستم از زیبایی و جوانیم یادگار داشته باشم. در آن فضای غمآلود ذهنم، عکاس بیچاره دائماً از من میخواست که لبخند بزنم و از دل من فقط بخار تلخند...
-
حجم=طولًً×عرض×ارتفاع که ارتفاع را عمق نیز میگویند.
یکشنبه 16 فروردینماه سال 1394 14:22
میدانم شنونده خوبی هستم اما فکر نمیکنم مجلسآرای خوبی باشم، به ندرت سر حرف را باز میکنم. در جمع فقط وقتی حرف میزنم که حس کنم حرفم شنیده میشود. بارها پیش آمده که در بهبهه صداها و رأیهای ضد و نقیض شروع به صبحت کردهم و در سکوت حضار، جمعبندی من فصلالخطاب مجلس شده است . دروغ چرا، در چنین موقعیتهایی بدجور احساس غرور...
-
ماشاءالله لا حول و لا قوة الا بالله
شنبه 8 فروردینماه سال 1394 14:03
دقیقا نمیدونم از کی، شاید از ده سالگی درست تو لحظه سال تحویل در حال گریه بودم. معمولاً تلویزیونمون روی شبکهای بود که از حرم امام رضا پخش مستقیم داشت و به اصطلاح حالت روحانی به ما دست میداد. روزهای آخر اسفند با شوهرم بگو و مگو داشتم سر اینکه بریم مشهد یا نه. دست آخر قرار شد که نریم اما ما با هم قهر کردیم. دو شب و دو...
-
931227
چهارشنبه 27 اسفندماه سال 1393 15:36
آخر امسال با آخر سالهای قبل خیلی فرق داره. نمیدونم چرا یه جورایی احساس قدرت میکنم. احساس میکنم من رئیس دنیام. رئیس که نه، چون به کسی دستور نمیتونم بدم. یه جورایی احساس آزادی و آزادگی میکنم. احساس میکنم بنده هیچ کس نیستم. به سال قبلم که نگاه میکنم میبینم چگالی اتفاقاتش زیاد بوده. برآیند همهش این بوده که من بزرگ شدم.
-
931226
سهشنبه 26 اسفندماه سال 1393 10:50
تو انتخاب سبک زندگی مشترکم، سر یک دو راهی گیر کردهام. راه اول-راه مادرم راه سوختن و ساختن، راه تحمل کردن، کنار اومدن، گذشت کردن. تو این راه باید به استقلال خودت اهمیت ندی و همه همّ و غمت حفظ بنیان خانواده باشه. مهم نیست که سلیقه و نظر تو چیه، مهم نیست از چی لذت میبری و از چی رنج میکشی، مهم اینه که از بیرون همه به...
-
دیدی آخر، مخاطب خاص من شدی؟
یکشنبه 24 اسفندماه سال 1393 11:30
حال هر دوی ما خوب است دور از هم و این خیلی عالی است خیلی خوب است که تو اینجور سرحالی، و لبخند میزنی، و به خودت میرسی. من هم خوبم نه اینکه هیچ دردی نداشته باشم، که درد انگار جزئی از من شده است. اما بهتر از آن موقعم که تو اذیتم میکردی و من تحملت؛ و برعکس.
-
از تو سیرم
شنبه 23 اسفندماه سال 1393 08:18
تهران رو فقط تو چهار روز اول سال دوست دارم؛ خیابونها خلوت میشه و هوا تمیز. بر خلاف سایرین که دید و بازدید عید رو یک خالهبازی مسخره میدونن، من حتی این دید و بازدید رو دوست دارم. این رفت و آمدهای کوتاه و پشت هم یادآور روزهای کودکیمه. برای من که هیچ اسباببازی رو از اون روزها نگه نداشتم، عیددیدنی بازی خوشآیندیه که باعث...
-
خدا اشتهاشو از دست داده، وگرنه تا الان منو خورده بود.
دوشنبه 11 اسفندماه سال 1393 10:31
-منشی مدیرعامل: آقای قنبری یه دقه بیا. +آبدارچی: بله خانوم -یه مگس اومده تو اتاق جلسات آقای مهندس +خوب _بیا یه دقه تو این اتاق... +خو مگس کو الان؟ -نمیدونم.... حتماً یه جایی نشسته... +خب شما مگسو پیداش کن، بعد منو صدا کن میام میکشمش.
-
آینه که هیچ، رادیو را هم باید شکست.
دوشنبه 11 اسفندماه سال 1393 10:19
تازگی به اجرای «پیمان طالبی» در برنامه رادیویی «جوان ایرانی سلام» علاقمند شدهام (به توفیق اجباری در تاکسیها این برنامه رو میشنوم). در اینترنت جستجویی کردم و دیدم دو سال از من کوچکتر است. سرخورده شدهام، احساس پیری میکنم.
-
باز هم فهم مؤخر من!
دوشنبه 11 اسفندماه سال 1393 08:57
دوستی مجازی در خلال حرفهایش گفت که پدرش شاعر است. با خودم فکر میکنم بابای شاعر داشتن چه حسی دارد؟ باید خیلی عجیب باشد؟ یا شاید هم خیلی معمولی.... زمانی عضو انجمن شاعران و نویسندگان آموزش و پرورش منطقهمان بودم، امیر فیروزی نامی استادمان بود که سه سوال بنیادی را دائماًً مطرح میکرد، اولیش این بود که چرا شعر میگویم؟ الان...
-
همینو ادامه بده، ورزش واست خوبه
دوشنبه 11 اسفندماه سال 1393 07:11
برخیز و مخور غم جهان گذران بنشین و دمی به شادمانی گذران حالا دوباره برخیز حالا باز بشین
-
همه خرن، فقط من خوبم
شنبه 9 اسفندماه سال 1393 14:08
1. نفیسه روشن یه عکس از خودش گذاشته تو اینستاگرام که سوار اسبه، زیرش هم یه کسشعرایی نوشته در باب اینکه زندگی کوتاه است و ماندنی نیست و اینها... هر کار کردم نتونستم عکسو به نوشته ربط بدم. پایینتر یه فیلم گذاشته از پاندایی که تلاش میکنه یه توپ رو بگیره و نمیتونه. زیرش نوشته خیلی دلم میخواد یکی از این خنگها رو از نزدیک...
-
اگه عشق همینه، اگه زندگی اینه، دلم میخواد به کل این دنیا برینه!!!
شنبه 9 اسفندماه سال 1393 09:32
اگه سیگاری بودم دو سه نخ سیگارو پشت هم میکشیدم. اگه دستم میرسید یکی دو بطری آبجو میخوردم. اگه زن نبودم، حداقل میتونستم اون موقع شب بزنم بیرون یه بادی به سرم بخوره. اما هیچ کدومش امکان نداشت، و من روی اون مبل کذایی نشستم و حرص خوردم و گریه کردم و سعی کردم تو خونهای که آنتن موبایل نداره به اینترنت! همراه اول متصل بشم،...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 اسفندماه سال 1393 11:32
یکی از بیشمار بلاهایی که دوست داشتن او به سرم آورد، این بود که از شعر بیزارم کرد.
-
سر در دانشگاه علوم پزشکی ایران
یکشنبه 3 اسفندماه سال 1393 08:50
متأسفم برای همه چیز این مملکت. با کدوم معیار زیباشناسی چنین چیزی ساخته شده؟ بی تعارف بگم، این سازه زمخت از نظر من شبیه لنگهای گشاده یک رباط در حال ریدن است!!! آخه این شکل چه مفهومی داره؟ حدسم این است که طراح این سازه شاگرد آخر دانشگاه معماری یالقوزآباد بوده که به خاطر یک رانت احمقانه (مثلاً عضویت فعال در بسیج!) طراحی...
-
مرا آتش بزن، بی درد هستم
چهارشنبه 29 بهمنماه سال 1393 09:49
بعد از یه روز کاری، حدود دو ساعت تو مطب انتظار کشیدم که نوبتم بشه. از مطب که اومدیم بیرون، تو مسیر خونه به سه تا داروخانه سر زدیم، هر کدومشون یک قلم از داروها رو نداشت! واقعا از همه چی دلزده بودم ولی اون درک نمیکرد. وقتی رسیدیم خونه، بهش گفتم با من دعوا کن، ولی اون به حرفم خندید و نفهمید من احتیاج دارم همه کم آوردنامو...
-
از این کشور متنفرم
سهشنبه 28 بهمنماه سال 1393 11:08
خوشبختی یعنی این که، زمین خوردن اسطورههای کودکیت رو نبینی.
-
روزمرگی
سهشنبه 28 بهمنماه سال 1393 11:05
بیشتر از یک ماه پیش شروع کردم برای تعطیلات اخیر برنامهریزی کردم، که کجا برویم، چطور برویم، کی برویم، کی برگردیم، چه ببریم؟ چه بخوریم؟ حتی چه بپوشیم... ماشین را هم بردیم تعمیرگاه و سرویسش کردیم اما درست لحظه آخر، شب قبل از حرکتمان، لعنتی بازی درآورد. همه تعمیرگاهها بسته بود، سعی کردیم با تعویض یک قطعه راهش بیاندازیم...