-
940729
چهارشنبه 29 مهرماه سال 1394 13:50
خودم را بیشتر آلوده ی آنچه دارم میکنم، به امید آنکه کندن و رفتن برایم غیر ممکن شود؛ اما شک دارم، مثل شک به شهر آبادی که بر گسلی بزرگ بنا شده.
-
قبیله من عشق نمیداند
دوشنبه 27 مهرماه سال 1394 09:48
دلم میخواد یه کاری بکنم... دلم میخواد یه خروجی داشته باشم... حتی اگر شده چایی پخش کردن تو هیأت باشه متأسفم... ببخشید، معذرت میخوام، دور از جون، دور از جون... خیلی بده که آدم فکر کنه فقط وقتی واسه دیگران حمالی کنه داره یه کاری میکنه... تو الان نقشت فرق میکنه، مادر دو تا بچه ای، داری بچه هاتو بزرگ میکنی. گفتگو چند جمله...
-
940726
دوشنبه 27 مهرماه سال 1394 08:57
میگم یه زمانی مداحی واسه خودش اثر هنری بود، شعرش مضمون قشنگی داشت، صدای مداح قشنگ بود، روی ملودیش کار میشد، سینه زن میشد ساز توی دست مداح. یه اثری خلق میشد که گوش نواز بود، دلنواز بود... آخه که چی یه عده تک ضرب بزنن، یکی بگه سِین سِین یکی دیگه هم عربده بکشه؟! عربده کشیدن کاری داره؟ همه میتونن عربده بکشن! میگه الان...
-
940711
یکشنبه 12 مهرماه سال 1394 00:35
1. بعد از مدتها دیدمش. در واقع از اون روزی که بهم توهین کرد و تهمت دروغ گفتن زد، برام تموم شد. نه که کینه ای ازش داشته باشم، اما به روایت مورد علاقه خودش "سقط من عینی". بعد از اون در تمام مدتی که باهاش در ارتباط بودم من حریمهای خودم رو نگه داشتم و بهش توهین نکردم. کنارش بودم، اما دیگه تو دلم نبود. بیشتر از...
-
توصیه هایی برای خرید جهیزیه
دوشنبه 6 مهرماه سال 1394 16:28
من فکر میکردم چون آشپزخونه ام بزرگ نیست بهتره وسیله های کمتر با کارکردهای بیشتر بخرم اما الان فهمیدم اشتباه میکردم. مثلا اگر فکر میکنید یه غذا ساز 29 کاره میتونه مخلوط کن، آسیاب، سبزی خرد کن، آب میوه گیری، همزن و آب مرکبات گیری باشه سخت در اشتباهید. در عمل فقط همون کارهای آسیاب 1.2.3 قدیمی رو به خوبی انجام میده و بقیه...
-
بر اساس یک ماجرای واقعی
دوشنبه 6 مهرماه سال 1394 01:49
داخلی-فضای تاریک اتاق خواب با نور چراغ برق کوچه کمی روشن شده زن تو بغل مرده، مدت طولانیه که دراز کشیده اند اما خوابشون نمیبره. زن: به نظرت اولین بار چی شد که به ذهن آدم رسید به جای استفاده از یک جسم تیز مثل چاقو، از دو تا جسم تیز مشابه با زاویه مثل قیچی استفاده کنه؟ مرد: پاتریک جان! کله ات جایی عوض شده؟ این فکرای...
-
940704
شنبه 4 مهرماه سال 1394 12:01
1. داشتم لباسهایی که دیشب با عجله از کشو ریخته بودم بیرون رو تا میزدم و میگذاشتم تو کشو. نمیدونم چه فرآیند بی ربطی تو مغزم شکل گرفت که یادم اومد یه زمانی یه مخاطبی داشتم که بهش میگفتم "قند عسلم". بعد با خودم فکر کردم این چه لقب تخمی بود که من واسه اون بیچاره انتخاب کرده بودم؟! البته خودشم دوست نداشت و شاکی...
-
جهت ثبت در تاریخ
دوشنبه 23 شهریورماه سال 1394 08:23
دیروز برای اولین بار تو عمرم سیگار کشیدم، البته درست که بلد نبودم بکشم ولی خب تلاشمو کردم این چند روز به کلی اعصابم بهم ریخته بود، نمیتونستم عصابنیتم رو کنترل کنم. حالا نمیدونم تلقینه یا واقعا همون چس دود آرومم کرد. البته یه سیگار رو تو دو قسمت کشیدم، یه قسمت ظهر، یه قسمت شب، تازه دو سانت هم ازش باقی موند :)))
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 شهریورماه سال 1394 10:44
زندگیه دیگه، یه روز تب این رو داری که کسی رو پیدا کنی باهاش بری کنسرت و تئاتر، البته به خرج خودت یه روز هم راضی میشی به داشتن کسی که واست سرویس بدلی گرون قیمت میخره، که البته خودت حیفت میومد چنین پولی رو بدی بابتش
-
بدگویی همیشه بد نیست
یکشنبه 15 شهریورماه سال 1394 09:04
خواهربزرگم در تعریف از من میگفت مرضی از زمان جلوتره، حرفی که مرضی میزنه همیشه بعدش فهمیده میشه. البته وقتی اختلاف عقیده پیدا کردیم با خودش فکر نکرد که ممکنه اینم از اون حرفایی باشه که الان قابل فهم نیست. خودم هم فکر میکنم من با نُرم افراد جامعه ام متفاوتم -به عبارتی یه سر و گردن بالاترم. اوایل فکر میکردم چنین فکری...
-
سیم کشیتو درست کن!
جمعه 13 شهریورماه سال 1394 06:12
دیدید سیم کشی بعضی لامپا اشکال داره، وقتی هم که خاموش میشه باز هی چشمک میزنه. نور این چشمک اونقدری نیست که جایی رو روشن کنه و آدم بتونه چیزی ببینه، اما وجودش رو اعصابه! نیش و کنایه هم همینجوره، هیچ کس رو روشن نمیکنه، فقط اعصابشو به هم میریزه.
-
الهی تب کنم، شاید پرستارم تو باشی
جمعه 13 شهریورماه سال 1394 06:05
قلب که میشکنه، خرده هاش میره تو خون آدم، پمپاژ میشه به کل بدن؛ هر تیکه اش هم میره تو یه عضوی گیر میکنه و زخمیش میکنه. اینجوری میشه که هر دکتری میری، هر آزمایش و رادیولوژی و سی تی اسکن و آندوسکوپی و نمونه برداری که میکنی، جواب متخصص گوارش و پوست و ارتوپد و چشم، همه فقط یه جمله است: بیماری شما عصبیه.
-
یه تحقیق میان رشته ای جامعه شناختی-روانشناختی
شنبه 7 شهریورماه سال 1394 11:38
خیلی دلم میخوادتحقیقی در مورد طرفداران آرش (خواننده ایرانی آنور آبی) بکنم. واقعا با چه سلیقه ای میشه طرفدار این خواننده شد که یک آهنگش خلاصه میشه در: تکون بده. یا خیلی خواننده های دیگه. این خواننده هایی که مثل قارچ سبز شدن و من اصلا نمیتونم یک دونه آهنگشون رو تحمل کنم. اینا کنسرت میذارن و آدما پول میدن که برن صدای...
-
فکر کنم از عوارض خونه داریه
شنبه 7 شهریورماه سال 1394 11:34
به روشن بودن تلویزیون معتاد شده ام، حتی با صدای خفه. با صدای تلویزیون بهتر خوابم میبره تا سکوت. انگار تلویزیون جای خالی همه کسایی که باید کنارم باشن و نباشن رو -البته به بدترین شکل ممکن- پر میکنه. هرازگاهی نگاهش میکنم، میبینم هنوز هست. خیالم راحت میشه و به زندگیم ادامه میدم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 شهریورماه سال 1394 09:09
میدانم این مشکل روانی است اما لذت بخشترین توجه برای من، توجهی است که در زمان بیماری جلب میکنم. نه اینکه وقتهای دیگر مورد توجه نباشم، اما انگار فقط برای جلب چنین توجهی استحقاق دارم و لاغیر. بدتر از همه این است که اگر بیمار شوم و به اندازه و شیوه ای که خودم لازم میدانم مورد توجه نباشد، آنوقت است که زمین و زمانم بهم...
-
رویا بافی
پنجشنبه 5 شهریورماه سال 1394 08:59
خانه به ما هو خانه، یک مساحت حداقل پانصد متری است، 150 متر زیربنا و الباقی حیاط. بنایش باید شمالی-جنوبی باشد. پنجره های جنوب باید رو به یک رشته کوه بنفش باشد و پنجره های شمال رو به حیاط درخت و گل کاری شده هوای خانه باید همیشه تازه باشد، سرویس بهداشتی باید تهویه قوی داشته باشد، آن هم اختصاصی نه مثل آپارتمان مشترک با...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 مردادماه سال 1394 10:06
از جملهی پارادوکس های اسلامی این است که مسلمانان به تبعیت از سنت رسول الله امر میشود آن هم سنتی که از دَم تا دُمش مورد اختلاف است و این در حالی است که خود رسول الله (ص) بزرگترین سنت شکن زمانهی خودش بود.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 مردادماه سال 1394 10:05
زمانی فکر میکردم بعضی ها که به ضروریات مذهب پایبند نیستند، چطور به کرات و چند برابر مذهبی ها از اصطلاحات مذهبی استفاده میکنند. حالا فهمیدهام اتفاقاً هر چه اعتقاد ضعیف تر باشد، کاربرد این عبارات راحتتر است !
-
هر جور راحتید، به من چه اصلا؟
شنبه 31 مردادماه سال 1394 10:03
طرف عکس خودش رو کراپ کرده، دقت نداره بک گراند صورتش میشه خشتک اونی که پشت سرش ایستاده.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 مردادماه سال 1394 09:58
میگم تو با تنهاییت چی کار میکنی؟ میگه من تنها نیستم.... منظورت از تنهایی چیه؟ میگم همونی که خارجیا بهش میگن سینگل، یعنی نه همسر، نه نامزد، نه دوست. یعنی نداشتن هیچ نوع رابطه. میگه رابطه خیلی خوبه؛ به آدم انرژی میده ، عین سوخت موشک میمونه اما وقتی نیست نباید بهش فکر کنی. هر آدمی تو قلبش یه عشقی داره که با اون زندگی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 مردادماه سال 1394 09:55
Shared publicly - Sep 9, 2013 حالم از تو بهم نمیخورد، اما حالت را نمیپرسم، حالا هنوز یادم نرفته که حالم را گرفتی.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 مردادماه سال 1394 09:50
Shared publicly - Sep 20, 2013 من خیلی خواستم خودم باشم، حرف امروز و دیروز نیست، از وقتی فسقلی بودم و به سیب زمینی میگفتم دیب دمینی، سرکش بودم و متفاوت. اما همه خواستنهایم عین تف سر بالا برگشت تو صورتم. خسته شدم وقتی دیدم دنیا برای خود واقعی آدمها جای تنگی می شود... اینجا با این اسم و این شکل، بخشهای نهفته خودم را رو...
-
راضیم از خودم
پنجشنبه 29 مردادماه سال 1394 17:43
به یه مرحله ای از رشد رسیده ام که وقتی چیز جدیدی یاد میگیرم، سعی نمیکنم آن را به دیگران منتقل کنم. هر چه من یاد میگیرم مناسب من است و چه بسیار مقدماتی که در زندگی ام طی شده، تا من اکنون به آمادگی یادگیری این مطلب تازه برسم. سایرین لزوماً چنین آمادگی ندارند و اگر مطلب تازه ام را به ایشان به گویم، یا انکار میکنند و یا...
-
آیات
شنبه 24 مردادماه سال 1394 07:29
قسم به سوزانندگی اشک، آنگاه که بر گونه میریزد و قسم به بغلهای شبانه که ازدواج چیزی از حجم تنهایی او نکاست بلکه بعد تازه ای بر آن افزود به راستی تنهایی سرنوشت او بود و خداوند تقدیرکننده ای بی رحم است
-
شاید باید از اولش قمارباز میشدم.
چهارشنبه 21 مردادماه سال 1394 07:50
دیشب برای اولین بار ورق گرفتم دستم و حکم بازی کردم. همبازیام کف و خون بالا آورده بودن! هر چند که کلی بهم خندیدن بابت اینکه بلد نبودم ورقام رو دستم بگیرم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 مردادماه سال 1394 09:32
نمیدانم از کجا فهمیدم شوهرم سیگار میکشد؛ به خودش گفتم از بویی که در عمق دهانش حس کردم، اما این نبود. شاید از این بود که دیدم در مورد خیلی چیزها راستش را نگفته، حدس زدم که احتمالا در این مورد هم راست نمیگوید. شاید خیل جوانهای سیگاری که دیده ام، باعث شد فکر کنم او با این سن و سال و شرایط به احتمال قوی یکی از همانهاست....
-
همین جوری کله صبحی به ذهنم رسید
شنبه 17 مردادماه سال 1394 07:50
من تو دنیای بوها زندگی میکنم. بوها به من میگن چه احساسی داشته باشم. بوی اسفندمیگه اوضاع خوبه، بوی خیار میگه خوشحال باش، بوی برنج میگه بچگی کن،بوی قورمه سبزی میگه همه چی آرومه، بوی چمن میگه چشماتو ببند و لبخند بزن... اما یه مشکل دارم اونم اینه که نمیتونم خودم تولید کننده بوی مورد علاقه م باشم. یعنی بوی اسفند رو وقتی کس...
-
از تابستان 94 تا زمستان 62
چهارشنبه 14 مردادماه سال 1394 14:18
نمیدانم چه چیز دوباره دُم کابوسهای ناتمام مرا جنبانده، باز هم اسیر بی خوابی و بدخوابیم. گمان میکنم رمانی که دارم میخوانم بی تأثیر نیست: «زمستان 62» از اسماعیل فصیح. کل داستان شرح بازه زمانی مذکور در عنوان است و تعدادی داستان فرعی. قهرمان این کتاب هم مثل اغلب کتابهای نویسنده، جلال آریان است و نقل او را میخوانیم از آنچه...
-
شما فرض کن اینو کوروش کبیر گفته
چهارشنبه 14 مردادماه سال 1394 14:08
هر کس با آدمی صفرکیلومتر وارد رابطه شود و بچه بازی های او را تحمل نکند، خر است.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 مردادماه سال 1394 12:02
اوایل یعنی اول اولش که میشود نوجوانی آن روزها حرفهای نگفته کم بود، کمرنگ بود، نازک بود؛ میشد گذاشتشان روی هم. با یک ترانه ای، دعایی، حرم و حریمی گریه میکردم و آرام میشدم کم کم که بیشترک شد، شد تلخی کامم شد اندوه جانم شد گوشه گیری فراموشی خنده های از ته دل تمایل به تنهایی زودرنجی و پرخاشگری سگ سیاه روز به روز بزرگتر...