کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

- داری چیکار میکنی؟ 

= به خلوت میروم آن کار دیگر بکنم.

۰۲۰۵۰۸

به تراپیستم گفتم حس میکنم یه پیراهن دو ایکس لارجم که منو به یه آدم با سایز مدیوم پوشوندن.
اما دیشب، بعد از اون بحث کذایی و بعد از اعترافش به اینکه نه ساله مغلوب منه....
لعنت به این زندگی، به خدا حسرت به دلمه یه بار اون منو ناک اوت کنه. موضوع اینه که اون اصلا با من حرف نمیزنه، بحث نمیکنه، وقتی میپرسم چرا؟ میگه چون هر چی بگم تو یه جوابی داری بدی و حرف حرف خودته. میگم من استدلال میکنم، دلیل منطقی میارم. تو هم دلیل بیار حرف منو نقض کن. میگه من نمیتونم، چون تو ذهنت بازتره و بیانت قوی‌تره من نمیتونم قانعت کنم. یعنی حاضر نیست بپذیره من دارم حرف بهتری میزنم و چون حرفم بهتره باید بهش عمل کنیم. میگه تو زورت بیشتره، منو مجبور میکنی! خب فرض کنیم اون درست میگه و من آدم قلدر و زورگوی ماجرا هستم (که خودم فکر میکنم نیستم)؛ موضوع اینه که این نقش رو دوست ندارم. دلم میخواد حالا که قراره چالش داشته باشم با یه نفر هم قد و قواره خودم داشته باشم. از این وضع و از این نقش ناراضی هستم. حس میکنم یه کشتی‌گیرم با وزن 96 کیلو که منو انداختنه‌ن تو تشک با یه حریف 64 کیلویی مبارزه کنم! چی کار کنم؟ اگه بزنمش زمین بازنده‌م، اگر نزنمش زمین هم بازنده‌م.

چی کار کنم؟
یه کاسه چه کنم گرفته‌م دستم، که هیچ چیز پرش نمیکنه.


پ.ن.

من قبلا تو این وبلاگ اینقدر رک و راست از شوهرم گله نمیکردم، فکر میکردم خوب نیست زندگی مشترکم رو به این سبک بریزم رو داریه. الانم که کامنت کسشر گرفته م پشیمونم. حالا شاید هم پاکش کنم....

میدانی،در تربیت ما و شاید همه آدمها در همه‌ی جاها و همه‌ی زمانها  آموزش مواجهه ضروری و اساسی با یک چیز جایش خالی است، یک چیزی که خیلی هم ناشناخته است و گاینده و فرساینده هم هست: تنهایی. به ما یاد ندادند و هنوز هم به طور سیستماتیک به کسی یاد نمی‌دهند تنهایی ذات بشیریت و اصلا ذات حیات است. تو اگر گربه هم باشی تنهایی، شیر هم باشی تنهایی و حتی اگر مورچه ناقابلی از یک هزار مورچه لولنده در کلونی هم باشی تنهایی. تو یک جان داری و چند حواس که به تنهایی باید جانت را محافظت کنند تا این یگانه‌ی ناچیز،  غمها و رنجها و نابسندگی‌هایش را تاب بیاورد. چه اشتباه است که در زندگی بجنگی و جانت را رنجه و زخمی و فرسوده و پاره پاره کنی تا از تنهایی به درآیی. چه دیر فهمیدم باید بپذیرم که هیچ جانی -نه اینکه نخواهد- نمی‌تواند که شریک جان من شود. حتی من هم اگرچه با همه وجود خواسته‌ام اما نتوانسته‌ام شریک جانی کسی باشم. چند روز پیش که به سالن زیبایی رفته بودم تا تلاش کنم جذابتر به نظر برسم، به کسانی که خوب نمیشناختم اما شنیدم که داشتند از تنهائی‌شان در زیر سقف مشترکشان حرف می‌زدند گفتم: «این چیزی که می‌گویید زیر همه سقفها جاری است. ما قرار نبوده کنار همسرانمان تنها نباشیم، این دروغی بود که سینما و ادبیات به ما باوراند.» نسل‌های پیش از ما هم تنها بودند، گرچه فرصت کمتری برای درک تنهایی‌شان داشتند. انسانها -مثل سایر جانداران اگر کنار همند برای بقاست؛ اما سختشان می‌آمده آنچه را که شوپنهاور «اراده‌ی معطوف به حیات» نامیده، به رسمیت بشناسند. فکر می‌کنم این انکار ساختاریافته از سویی و  تلاش برای رهایی از فشار تنهایی از سوی دیگر، در ترکیب و هم‌افزایی با هم رمانتیسم را خلق کرده است.  یعنی شاید رمانتیسم  در اصل از دو عامل نشات گرفته: عامل اول اینکه انسان نخواسته بپذیرد حیوانی با ذهن برتر است، حیوانی که نیاز به جفتگیری و بقای نسل دارد و گرایشاتش به جنس مخالف و برگزیدن زوجش اگرچه در ظاهر ملایمتر و محترمانه‌تر است اما در باطن همان کاری است که بقیه پستانداران بالغ می‌کنند؛ عامل دوم اینکه ذهن برتر او مدام تنها بودن جانش را یادآور می‌شود و آن را مذموم تلقی می‌کند، اولین و دم دستی‌ترین مفر برای رهایی از این حس ترسناک موذی چه چیز می‌تواند باشد جز همان جفتگیری کذایی که طبیعت دائماً ما را به آن سوق می‌دهد. ترکیب این دو عامل، در آدم‌های خام و هیچ ندیده، احساسات عمیق و شدیدی به وجود می‌آورد که به آن عشق می‌گویند. اما گذر سالها و سرد و گرم شدن‌های بی‌پایان باعث می‌شود دیگر فریب رمانتیسم را نخوری و بدانی آنکه جان تو را بی‌تاب وصل کرده است، حتی اگر شبها و روزهایش را با تو تقسیم کند باز قرار نیست تو را از تنهائی‌ات برهاند. هنوز نمی‌دانم برای پذیرش تنهایی چه کارهایی می‌شود کرد. هنوز بیشتر باید بخوانم و بیاندیشم و جستجو کنم اما دانسته‌ام تنهایی جزئی جدا نشدنی از جان است، تا زنده‌ام با من است و اگر چه غمگین است اما غم خوردن ندارد. 

احساسات قوی، آدم رو ضعیف میکنه.

 شاید ذات آدمها همینه که وقتی گاردت رو پایین آوردی، راحت می‌شکنندت. 

اگه کسی رو دارین که میتونید کنارش ضعیف باشین و ازش نترسین، خوش به حالتون. 

قبلا تو مایه ماکارونی، فقط پیازداغ، گوشت و رب میزدم، گاهی هم واسه تنوع قارچ یا فلفل دلمه‌ای یا ساقه سیر هم ریختم. این بار دو تا چیز جدید رو امتحان کردم و نتیجه رضایت بخش بود: لوبیا چشم بلبلی و هویج. 

لوبیا رو گذاشتم یک ساعت و نیم پخت و آبش تموم شد. بعد پیاز رو بدون روغن گذاشتم که تفت بخوره و آبش کشیده بشه، روغن زدم و کمی که نرم شد هویج ریز خرد کرده بودم رو بهش اضافه کردم ولی نذاشتم زیاد سرخ بشن، لوبیا و گوشت و رب رو هم ریختم و هی هم زدم تا هم قاطی بشن هم سرخ بشن. بعدم یه گوشه از تابه رو خالی کردم و زرچوبه رو تو روغن سرخ کردم و باز هم زدم. نمک و فلفل هم زدم و ریختم لای ماکارونی و دم گذاشتم. خوشمزه شده یود و به این بهانه بچه‌ها بدون بهانه گیری هم هویج خوردن و هم لوبیا چشم بلبلی.تاکید میکنم رفیق بی کلک مادر:))

با من دوست میشی؟ نه؟! چه بهتر

بچه‌ها رو که میبرم استخر، مامانها منتظر میشن تا کلاس تموم بشه. بعضیاشون همدیگرو میشناسن، بعضیام دارن آشنا میشن. من هم امروز داشتم سعی می‌کردم خودمو زور چپون کنم تو جمعشون، تا اینکه صحبت به اونجا رسید که همگی تایید کردن که جن وجود داره چون تو قران هم گفته شده. یکی میگفت ویلای خاله‌م جن داره و ترسناکه، خاله‌ش که همونجا بود میگفت من چیزی ندیده‌م چون اعتقاد ندارم ولی هر کی اعتقاد داشته باشه میبینه. یکی دیگه میگفت جن هم مخلوق خداست و کاری با ما نداره و از همه حیوونا و موجودات دیگه ترسناکتر آدمیزاده (که اینو باهاش موافقم فقط حیف که تو قاب گوشیش دلار گذاشته بود) یکی دیگه‌شون میگفت دعا رو با سنجاق قفلی بزنید به لباستون و دیگه غمتون نباشه. یکی هم میگفت جن اگه سر به سرت میذاره یعنی باهات حال کرده میخواد دوستت باشه و خیلی هم میتونه کمکت کنه. یکی دیگه میگفت تو که جن میبینی حتما همزاد داری. از همه عجیبتر اونی بود که گفت یه دوستش میلیون میلیون پول خرج میکنه که راه ارتباط با جن‌ها رو یاد بگیره تا بعدش از این راه پول دربیاره!

بله دوستان، اینم از تلاش جدیدم واسه دوستیابی:))

مرد خوبم منو بشناس، قبل از اینکه دقم بدی

میگم آخرای شهریور بریم ولایت بابام، یه سری بهشون بزنیم.

میگه چرا برای تاسوعا و عاشورا نمیری؟

آخه مرد، منِ کافر که تا دسته در اسلام و مسلمین فرو کرده‌م، تاسوعا و عاشورا در دارالعباده چه گهی دارم بخورم؟!؟!

میلان کوندرا درگذشت.

چقدر من تو کتابهای این مرد، خودم رو دیدم، آدمهای دور برم رو دیدم، زندگی رو دیدم...

ای بابا 

دوست داشتم اینجا یادش باشم و بهش ادای احترام کنم. 



سوال: مرد تیپیکال  ایرانی چه خواسته ای از  همسرش دارد؟ 

جواب: یه مامان جدید جوون باشه که باهام س‌کس هم بکنه.