حس میکنم افسردگیم داره به حدی میشه که دیگه بدون دارو نمیشه ادامه داد و فکر اینکه دوباره بخوام دارو مصرف کنم خودش غصهای جداگانه است.
بعد از ده-یازده سال اتفاقی پشت چراغ قرمز دیدمش، سوار یه ۲۰۶ بود، با موها و ریش نامرتب و همون نگاه آرام و بی تفاوتی که من میدونستم میتونه براق و مجذوب هم باشه. با خودم فکر کردم اگه ده سال پیش پیشنهادشو قبول کرده بودم، چی شده بود؟ شاید تو همون دو سه تا قرار اول همه چیز تموم میشد، شاید هم الان داشتم از دست اون نک و ناله میکردم که شوهر خوبی نیست:)) اون زمان با اینکه ازش خوشم میومد، حتی به پیشنهادش فکر هم نکردم چون با شناختی که داشتم حدس میزدم مردی نیست که به من ثبات و امنیتی رو که لازم دارم بده -و احتمالاً حدسم درست بود، خبر دارم که هنوز هم عذب اوقلی و پا در هواست- اما الان بعد از گذشت این سالها و استخوان ساییدن در گذر از روزها، فکر میکنم امنیت و ثبات چیزی نبود که من رو خوشحال کنه. من با آزادی در عین خواسته شدن عمیق و دیوانهوار خوشحال میشم و خلاء روحم پر میشه و شاید همون دیوانهای که قبولش نداشتم میتونست چیزی رو بهم بده که واقعاً لازم داشتم.
یک ماه و نیمه برای بچهها دوچرخه خریدیم، باباشون یکبار هم برای بازی بیرون نبردهشون. پارک بردن که اصلا در این هفت هشت سال به عهده من بوده کامل. چند روزه هی بچهها بهم فشار میارن که ما رو ببر بیرون، من هم بهشون میگم به باباتون بگین. قبلا از این رفتارها نمیکردم، فکر میکردم بچه گناه داره، نباید حوالهش بدم به این مرد بیعار. ولی الان فکر میکنم بچه اونقدر بزرگ شده کهاین وسط آسیب جدی نبینه. حتی اگر هم ببینه، بالاخره این آدم باباشه، بخواد و نخواد باید با همه ابعادش آشنا بشه. چرا همهش من نقایصش رو کاور کنم؟ تازه یه مقدار که فشار روش بیاد کمتر خوشان خوشانش میشه، دلم خنک میشه. به بچهها گفتم روزای زوج من میبرمتون پارک یا دوچرخه سواری، روزای فرد به باباتون بگید. دیروز که من رفته بودم دکتر، موقع برگشتن تو مترو فلفلی بهم زنگ زده با یه شوق و خجالت کودکانهای میگه مامان یه چیزی بگم؟ میگم چی شده؟ صداشو میاره پایین با شوق بیشتر و زیرزیرکی میگه: بابا امروز ما رو برد دوچرخه سواری.
بله دوستان، بعد از هفت سال و چند ماه، آقا بالاخره نقش پدریشون رو در این زمینه اجرا کردند! چرا که «تا نباشد چوب تر....»
تو راه برگشت با خودم فکر کردم شاید بد نباشه امشب چسکنم رو از برق بکشم و یه روی خوشی نشون بدم. طبق عادت و وظیفه از مترو که پیاده شدم رفتم فروشگاه شامپو و شیر و... خریدم و کیسه رو دستم گرفتم و با تاکسی آوردم. رسیدم خونه دیدم با این که ماشین داشته ولی فراموش کرده بره نون بگیره! یه لقمه نون هم نداشتیم. به بچه گفتم اونقدر دلمه بخور تا سیر بشی و یه مقدار برنج مونده هم تو یخچال بود، دادم به آقای شوهر و خودم بعد از خوابوندن بچهها رفتم خوابیدم. ایشون بعد مدتها بیدار مونده بود، فکر کنم انتظار داشت من هم بیدار بمونم که خب کور خونده بود.
پسری که میخندونه جذابه؟ برای من که قطعا هست. طنز هوشمندانه برای من هم سکسیه هم باعث میشه با طرف مقابل احساس صمیمیت و راحتی کنم. ولی در دراز مدت، مهمترین از خندوندن، شاد کردن طرف مقابله. شوهرم هنوز هم بیشتر و بهتر از هر کسی میتونه منو بخندونه ولی وقتی نیست شادترم.
پ.ن.
از یکی میپرسن: تا به حال کسی رو شاد کردی؟ جواب میده: مگه میشه کسی رو بکنی و شاد نباشی:))
چرا باید زندگی من زهرمار باشه ولی زندگی اون گل و بلبل؟
شاید هم گل و بلبل نباشه، من از کجا بدونم؟ وقتی هیچ اعتراضی نمیکنه و خوشحال به نظر میرسه، چرا باید فکر کنم خوشحال نیست؟ چون خودم تظاهر به خوش
حالی میکنم پس اون هم داره تظاهر میکنه؟ نه اون تظاهر نمیکنه، اون یه پسیو اگرسیوه که دست و پا درآورده. اون بلده خشمشو بروز بده ولو به شیوه نادرست. این من احمقم که ماسک «همه چی آرومه، من چقدر خوشحالم» به خورد صورتم رفته و نمیتونم از خودم جداش کنم. اما دیگه بسه. اگه گفتگو جواب نداده و اگه عرضه ندارم یا مصلحت نمیبینم که توفان و گرد و خاک به پا کنم، این جور زیرزیرکی انتقام گرفتن رو که میتونم. خری که بار نمیبره، از خری که بار میبره کمتر غمگینه، پس دیگه بار نمیبرم.چرا بابت اشتباهات اون باید خودم رو تنبیه کنم؟ نه اونقدر محترم و باشعوره که بشینه به حرف آدم گوش کنه و سعی کنه نقصهاشو برطرف کنه، نه وقتی با متانت و صبوری بهش میفهمونم چه وظیفهای داره، ثبات قدم داره که بخواد یه رفتار درست رو ادامه بده. دو روز خوبه و باز برمیگرده به تنظیمات کارخانه. فرسوده شدم از بس ور منطقی ماجرا بودم. حالا یه مدت هم گرچه واقعا در طبیعتم نیست و ازم انرژی میگیره، ولی پرخاشگری منفعل میکنم، چرا که «کلوخ انداز را سنگ است پاداش» خیلی هم حالم خوب میشه، درد عصبی کمرم بهتر شده و حتی پوستم هم شادابتر شده. والا
پ.ن.
دفعه آخری به مشاورم گفتم هر چی باهاش حرف میزنم بیفایده است، تا وقتی نرم تو شکمش هیچ کاری نمیکنه. گفت خب چه اشکالی داره، شاید اون همین رو میخواد که بری تو شکمش. گفتم آخه این که درست نیست.... ظاهرا درست و غلطی که تو ذهن منه، تو زندگی من جواب نمیده و حق با مشاوره. امروز برای اولین بار پیشنهاد داد وقتی میخوام فسقلی رو ببرم دکتر، از فلفلی مراقبت کنه!! شما سعی کنید مصداق ضرب المثل «تا نباشد چوب تر، فرمان نبرد گاو و خر» نباشید.
شاید اگه میتونستم یه کم غر بزنم، کمتر از شوهرم متنفر میشدم. ولی وقتی غر میزنم و دعوا میکنم، از خودم متنفر میشم. از بچگی یادم دادهن ساکت باش، بساز، تحمل کن، بمیر ولی غر نزن. من یاد گرفتم سکوت کنم و فقط غرغرهامو بنویسم، دلزدگیا و دلمردگیامو نوشتم و اینجوری یه جایی تو سینهم باز کردم تا نفسم بره و بیاد و زنده بمونم. ولی نوشتن برای بهبود رابطه کمکی نمیکنه. یه زمان که امیدوارتر بودم، یه زمان که هنوز دلم میخواست این زندگی پا بگیره، هرازگاهی برای شوهرم نامه مینوشتم، نوشته های طولانی، پنج شش صفحهی آچهار. اما الان دیگه دلم نمیخواد باهاش حرف بزنم. حس تنفر و کینهای که پیدا کردهم بر همه عواطف و عقلانیتم غلبه داره. دیگه دلم نمیخواد من آدم عاقل و فهمیدهی ماجرا باشم. میخوام من هم نفهم و بیشعور و خودخواه باشم. میخوام هر کار دوست دارم بکنم و طرف مقابل به تخمم نباشه. میخوام ریشهی این رابطه را بسوزونم. تو ذهن من همه چیز تموم شده، این تنها چیزیه که میخوام بهش بگم و حتی تخم گفتن همین رو هم ندارم. فقط از سر ترس و مصلحت اندیشیه که موندهم تو این زندگی. به نظرم بودن همین پدر نیمبند برای بچهها بهتر از نبودنشه. اگه خودم تنها بودم، برام مهم نبود بعد از طلاق قراره چه بدبختیهایی پیش بیاد؛ اما این دو تا بچه گناه دارن و البته حضور و وجودشون اونقدر ازم انرژی میگیره که دیگه نمیتونم مشکل جدیدی رو هندل کنم. اگر مطمئن بودم این مرد بچهها رو برمیداره و بزرگشون میکنه جونم رو برمیداشتم و فرار میکردم ولی این مرد بیمسئولیت از پسش برنمیاد. شاید پنج شش سال دیگه که بچهها حس مسئولیت بیشتری داشته باشند و کمتر سربار من باشند، بشه کاری کرد.
وقتی میری پیش مشاور یه جوری کثافتای گذشته هم میخوره که آدم میگه گه خوردم، کاش نمیومدم اینجا. کاش میذاشتم همه چی سربسته یمونه. کاش میشد الان فرار کنم از این اتاق جیغ بکشم تو خیابونا بدوئم. فقط اینجا نباشم. فقط ابعاد بدبختیم دستم نیاد. فقط دوباره یادم بره از کجا شروع شد....
مشکل این نیست که تشخیص نمیدم چی درسته و چی غلطه، چون تو سیستم غلط همه چیز غلطه و تو نهایتا ناچاری یه غلطی بکنی تا عمرت بگذره و تموم بشه. فقط آدم نمیدونه با همین کابوس آشنای همیشگیش کنار بیاد و تحمل کنه، یا خودشو بندازه تو یه کثافت جدید که معلوم نیست قراره چقدر گنده بشه و چه چیزایی رو بکشه تو خودش.
حفاظ داخلی آسانسور بسته نشده بود، همینجور که بالا میرفتم زل زدم به فاصله کف آسانسور و در و دیوار طبقات و به عمق چالهی آسانسور که هی بیشتر میشد. دلم میخواست سرمو گیر بدم لای اون شیار ده-پونزده سانتی و گردن خودمو بشکونم: مرگ دلخراش آنی. چرا؟ من که دارم دونه دونه دوچرخه بچهها رو میبرم پایین تا بریم پارک، چیم شبیه افسردههاست؟ آسانسور که ایستاد با دست چپ درو فشار دادم، نگاهی به رگهام کردم و یادم اومد هر بار تو حموم موهای دستمو میزنم، همین که تیغ رو روی رگم میکشم از ذهنم میگذره که میشه با همین تیغ رگمو بزنم. من هنوز هم زندگی رو نمیخوام، اگر چه حالم به بدی سابق نیست. یه چیزی درست نیست، یه چیزی سر جاش نیست، اما بیخیال. نه اینکه نخوام اهمیت بدم، دیگه واقعا مهم نیست.
پ.ن.
مادرم منو نمیخواست، من حاصل یه بارداری ناخواسته بودم. نقله که مادرم خیلی سعی میکنه با روشهای طبیعی منو سقط (بخوانید سَقَط) کنه و صد البته که حق داشته؛ ولی من چسبیده بودم به یک جایی در رحمش و دنیا رو ول نمیکردم. من همه اینها رو از بچگی مبدونستم. من ماجرای زعفرون خوردنها و کمد بلند کردنها و از بلندی پریدنهای مامانم رو میدونستم، از وقتی خیلی خیلی حیلی کوچیک بودم و اینها خاطرات مشترک بزرگترهای من بود. توی مشاورههای اخیرم (بعد از مشکلات جدی که با فرزندانم پیدا کردم) کاشف به عمل اومد که همین موضوع ریشه همه کثافتهای زندگی منه: «نخواسته شدن» مادرم من رو نخواست و من به تلافی این «نخواسته شدن» زندگی رو نمیخوام. همیشه فکر میکردم اگر در جنینی اونجور نچسبیده بودم به زندگی، شاید الان دنیایی که میشناسم یه کم بهتر بود؛ من تو این دنیا زیادیم. مهم نیست که این فکر چقدر کودکانه است، مهم اینه که این پیش فرض همیشگی ذهن منه، یه واترمارک نامرئی که تو همه صفحات زندگیم درج شده.
وقتی این مطلب رو مینوشتم به یاد کشف اخیرم در مطب درمانگر نبودم، بلکه دقیقا داشتم به یک آدم خاص فکر میکردم، آدمی که مادرم نبود و دنیاش هفت کوه و هفت دریا اونورتر از دنیای منه. حالا بعد پنج شش ساعت، ربط همه اینها رو میفهمم. میفهمم که فرق آدمها، فرق مادرهاشونه، فرق عشقیه که دریافت کردهاند.
خطر مثبت هیژده ادامه مطلب ...