-
۹۰۰۱۲۰
شنبه 20 فروردینماه سال 1390 23:23
بعضی ها اونقدر سرخوشن که آدم دلش نمیاد حتی با ارسال یه ایمیل ناراحت کننده، خوشیشونو ازشون بگیره... خوش بحالشون بخدااااااااااا
-
۹۰۰۱۱۹.۲
جمعه 19 فروردینماه سال 1390 23:14
-
۹۰۰۱۱۹
جمعه 19 فروردینماه سال 1390 22:34
اینکه ترجیحت بدن خیلی لذت بخشه... مثلاً بین چند تا خاله، خواهرزاده ات ترجیح بده وقتشو با تو بگذرونه، یا بین چند تا همکار، همکارت ترجیح بده مشکل کاریشو به تو بگه، یا بین چند تا کارمند، رئیست ترجیح بده تو رو امین خودش بدونه، یا بین چند تا دوست، دوستت ترجیح بده خبر نامزدیشو اول به تو بده... اینا خیلی خوبه، خیلی ی ی ی......
-
۸۹۱۰۱۰
جمعه 19 فروردینماه سال 1390 11:09
شنبه هفته پیش به مغازه ای رفتم که همیشه لوازم خانگیمون رو ازش میخریم. اونجا یه بوی خاصی میاد که بد هم نیست. اون روز که اون بو رو استشمام کردم، بی مقدمه و بی دلیل یاد کسی افتادم که از یکسال پیش تا الان خبری ازش ندارم. اونروز هر چی فکر کردم دلیلشو نفهمیدم. حاصل اون کلنجار مغزی، فقط اعصاب خوردی و ضد حال زدن به پسر...
-
۸۹۱۰۱۳
جمعه 19 فروردینماه سال 1390 11:08
امروز واسه 50 تومان اضافه کرایه تاکسی شش تا تلفن زدم و دست آخر تهدید کردم که اگه این وضع اصلاح نشه، چند تا ماشین این خطی ها رو آتیش میزنم تا بفهمن که مردم خر نیستن!!!! پ.ن. اگه مسافرکشها زیاد کنند آدم نمیسوزه، ولی تاکسی که گرون میکنه آدم تا تهش میسوزه پ.ن.۲ اگر خودسوزی به نشانه ی اعتراض خودکشی محسوب نمیشد و وعده ی...
-
۹۰۰۱۱۸.۲
پنجشنبه 18 فروردینماه سال 1390 23:15
-
۹۰۰۱۱۸
پنجشنبه 18 فروردینماه سال 1390 07:54
تصمیم داشتم تو این وبلاگ فقط خودم بنویسم و نقل قول نکنم ولی این یکی واقعاً حیف بود...: روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و...
-
۹۰۰۱۱۷
چهارشنبه 17 فروردینماه سال 1390 14:46
نمیدونم از سر تنهایی و بی کسیه که دلم براش تنگ میشه (یعنی بقول معروف از بی مادری به زن بابا رضایت دادم) ، یا اینکه واقعاً دوستش دارم و دلمو برده... به هر حال واقعیت اینه که بدجوری دلم براش تنگ شده! اما به خودم قول دادم که دیگه سراغشو نگیرم... خوبیت نداره! اصلا دلیل اصلی که رابطه ام رو باهاش قطع کردم همین بود، همین که...
-
۸۹۱۰۱۳
سهشنبه 16 فروردینماه سال 1390 19:22
در تکمیل پست 891012 اولا همیشه (و در اکثریت قریب به اتفاق کشورهای جهان) زنها جنس دوم بوده اند و هستند، انتخاب نمیکنند، بلکه انتخاب میشوند ... ثانیاً همیشه و همه جا، مردها نسبت به زنها، خودبرتر بین بوده اند و هستند... ثالثاً با این دادار دودورهای الکی این چند سال اخیر در ایران، که تعداد دخترا بیشتر از پسرها است موارد...
-
۸۹۱۰۱۲
سهشنبه 16 فروردینماه سال 1390 19:20
پکر بود، پرسیدم چته؟ انگار از خدا خواسته بود که یه نفر ازش بپرسه. گفت: چهارشنبه یه خواستگار زنگ زد خونمون، شرایط منو پرسید، شرایط پسرش رو گفت... همه چی اوکی بود... بعد از مامانم پرسید شما چند تا بچه دارید؟ مامانم گفت هشت تا، اون هم خداحافظی کرد. خدااااااااااااا ما که نسل سوخته هستیم، ولی این یه درد رو کجای دلمون...
-
۹۰۰۱۱۶
سهشنبه 16 فروردینماه سال 1390 19:01
یه خواستگار سمج هم نداریم که واسش شرط و شروط سخت بذاریم... بدبخت ترین دختران تاریخ بشریت ماییم، از بس که عرضه شوهر کم و تقاضا بالاست... یه شرط هم نمیتونیم بذاریم، تا اسم شرط بیاد طرف دو تا پا داره، دو تا دیگه هم قرض میکنه واسه فرار!!!!!! پ.ن. بی حوصله شده ام.
-
۹۰۰۱۱۵
سهشنبه 16 فروردینماه سال 1390 11:15
خیالم رو با کسی شریک نمیشم، فقط میگم که قشنگه...
-
۸۹۱۰۱۴
دوشنبه 15 فروردینماه سال 1390 07:54
یه بیماری روحی هست به اسم سادیسم یا همون دیگرآزاری یه مرض روحی دیگه هم هست، به اسم مازوخیسم، یعنی خودآزاری یه مرضی هم هست که خودم دارم و نمیدونم اسم علمیش چیه ولی فارسیش میشه: دیگر من آزاری یعنی چی؟ یعنی یه وقتایی تنم میخاره، دلم میخواد یکی منو بیازاره بهدش من از خودم دفاع کنم یه دوستی داشتم جون میداد واسه ارضاء این...
-
۹۰۰۱۱۴
یکشنبه 14 فروردینماه سال 1390 21:49
ادعای آگاهیمون میشه و ایمیل فوروارد میکنیم با عنوان "ناآگاهی در انتخاب اسم" در جواب کسی که فرستاده بوداین ایمیل رو، چند خط نوشتم، میذارم اینجا که اگر کسی این ایمیل رو گرفته، این جواب رو بخونه چون به دردش میخوره: فوروارد کردن ایمیل از روی آگاهی این ایمیل قبلا هم برام اومده بود ولی من برای کسی نفرستادم چون...
-
۹۰۰۱۱۳
شنبه 13 فروردینماه سال 1390 19:13
ژس از سالها، امسال یک سیزده به در اساسی داشتیم... از صبح تا عصر، با تاب و وسطی و کاهو و هندوانه... سبزه هم گره زدیم به نیت اینکه: سیزده به در سال دگر خونه ی شوهر بچه بغل تازه امروز ورژن دیگه ای از این شعر رو یاد گرفتم: سیزده به در چهارده به تو سال دگر خانه ی شو بچه بغل آخی چه دختر کمرویی هستم من!! پ.ن نسخه نوشتن واسه...
-
۹۰۰۱۱۲
شنبه 13 فروردینماه سال 1390 00:04
هر کس بد ما به خلق گوید ما سینه ی او نمیخراشیم ما خوبی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم
-
۸۹۱۰۱۵
جمعه 12 فروردینماه سال 1390 11:39
یه زمانی به خدا و حکمتش که فکر میکردم، آروم میشدم... دردناکیش به این نیست که دیگه آرامش سابق رو ندارم، دردناکیش به اینه که حتماً یه غلطی کردم که اینجوری شده... پ.ن. پدر و مادرم به شدت چشم و دل سیرن، خصوصاً پدرم. ما رو هم مثل خودشون بار آوردن، که هیچ وقت به لقمه ی دست کسی چشم ندوزیم... پس چرا من اینجوری شدم تازگیا؟؟
-
۸۹۱۰۱۸
جمعه 12 فروردینماه سال 1390 11:38
معلوم نیست بعضی ها وبلاگ خاطرات روزانه مینویسن یا سناریوی فیلم پور..
-
۹۰۰۱۱۱
پنجشنبه 11 فروردینماه سال 1390 19:42
میگن یه فیل گنده رو با یه میخ کوچولو میبندن... موضوع از این قراره که وقتی فیل کوچولوئه، با یه میخ کوچولو میتونن ببندنش، فیل کوچولو هم تلاش میکنه که در بره ولی فایده نداره، زورش کمه و به میخ نمیرسه... بعد از یه مدت فیل کوچولو ناامید میشه و دیگه واسه آزادی تلاش نمیکنه... فیل کوچولو بزرگ میشه، اونقدر که میتونه اون میخ...
-
۸۹۱۰۱۹
پنجشنبه 11 فروردینماه سال 1390 08:55
- راستی چند سالشه؟ - سی و هفت - خوب چرا تا الان ازدواج نکرده؟ - چرا ازدواج نکرده!؟ کی گفته ازدواج نکرده؟ - مگه ازدواج کرده؟!!! - آره بابا، خیلی وقته؛ خانمش هم بارداره! - راس میگی؟ - دروغم چیه؟ - پس چرا حلقه نمیاندازه؟ - چه میدونم... دوست نداره بیاندازه... - بیجا میکنه دوس نداره!! - تو چته؟ - خوب اشتباه میکنه که حلقشو...
-
۸۹۱۱۱۰
پنجشنبه 11 فروردینماه سال 1390 08:43
گاهی تو آینه به جای خودم، مادرمو میبینم...
-
لذات
چهارشنبه 10 فروردینماه سال 1390 18:46
چند روز پیش سیب عزیزم منو به بازی دعوت کرده بود ... امروز حوصلشو دارم که بازیشو ادامه بدم. موضوع اینه که از لذتهای زندگیم باید بنویسم: 1-آرایش کردن، واسه من لذت بخشه، حالمو خوب میکنه... هر بار یه قیافه ی تازه واسه خودم میسازم، و خودم از نگاه کردن به خودم کلی کیف میکنم. 2- وبگردی... این که دیگه لذت مشترک وبنویسهاست.....
-
۹۰۰۱۱۰
چهارشنبه 10 فروردینماه سال 1390 14:06
هر کس واسه خودش کسی داره... من هم میخوام واسه خودم یه دوست خیالی داشته باشم... اسمشم میذارم ژوژمان، اسم خوبیه، نه؟ از این به بعد خاطرات خودم و ژوژمان رو اینجا مینویسم... دیوونه هم خودتی!!!!!!!!!! اینو از آلن یاد گرفتم... پ.ن. اول یه فکری باید بکنم واسه ماجرای آشنایی خودم و ژوژمان، بالاخره من و ژوژمان دوستیم، باید یه...
-
۹۰۰۱۰۹
سهشنبه 9 فروردینماه سال 1390 21:29
ای بابا، خرید هم دیگه لذت نداره، وقتی سایز شلوارت هی میره بالا، هی میره بالا، هی میره بالا... بابا جون من، یکی کوره، یکی کچله، یکی دماغش عین خرطوم فیله، یکی لکنت داره، خوب من هم چاقم، مگه چیه؟؟ هان؟ هان؟؟ هان؟؟؟ فقط از خدامه سریعتر این تعطیلات نکبت تموم بشه، باز برم باشگاه... لااقل یه کم احساس گناهم کم میشه، میگم کاری...
-
۹۰۰۱۰۸
دوشنبه 8 فروردینماه سال 1390 09:29
گاهی چیزی را میدانی اما تا وقتی کسی برایت نگویدش، انگار که نمیدانی... مثلاً تفاوت میان مقبولیت و محبوبیت؛ اینکه محبوبیت همان مقبولیت نیست خیلی مهم است... ما کسانی را دوست داریم ولی قبولشان نداریم. مثلاً من پدر و مادرم را دوست دارم اما فاصله زیاد بینمان را نمیتوانم نادیده بگیرم... اما اگر کسی را قبول داشته باشیم، حتماً...
-
۹۰۰۱۰۷
یکشنبه 7 فروردینماه سال 1390 13:50
به سلامتی هفت روز از سال نو گذشت... یه هفته دیگه باید بریم سر کارررررررررررررر، هی هی... هم خوشحالم هم ناراحتم. خوشحالم که از این قفس خوشگل درمیام، ناراحتم که باز هم کار و کار و کار... کارتابلم روز آخر پر پر بود، با خودم گفتم روز اول برگردم وقت سرخاروندن هم ندارم... هییییییییییی دلم یه آه...
-
۹۰۰۱۰۶
شنبه 6 فروردینماه سال 1390 20:25
بذار بی تعارف بگم، نه اون وحشیه و نه من سنگدل و خونخوار... ما هر دو عاقلیم، حالا گیرم که اون فعلاً عاشقه... یه روزی این لحظه ها واسش میشه خاطره، اونوقت تو دلش از من تشکر میکنه که به این احساساتش روی خوش نشون ندادم و دستی دستی جفتمون رو بدبخت نکردم! نباید عقل دور اندیش رو دور انداخت، چون اون دور دورا منتظر وایمیایسته و...
-
۹۰۰۱۰۵
جمعه 5 فروردینماه سال 1390 11:08
هر چی میکشم از دست تو میکشم گل من گلی که نمیدونم چرا نمیشه از شرت خلاص شم؟؟؟؟؟؟ پ.ن. تصادف حد و اندازه داره، انطباق مو به مو و خط به خط؟؟؟؟ فکر کرده من خرم؟؟؟؟... پ.ن.2 هر کی اینجا رو میخونه و یواشکی در میره، خره! من که راضی نیستم... پ.ن.3 گل من گلی! وقتی بستمت میفهمن که نباید باعث خودسانسوری من بشن! پ.ن.4 دقت کردید...
-
۹۰۰۱۰۴
چهارشنبه 3 فروردینماه سال 1390 23:01
مهم اینه که تو خیلی راحت نرفتی...خیلی دوست دارم بدونم تو که احساس میکنی دانای کل هستی، درباره ی آرزوهای من چی میدونی و چرا آخرین حرفت این بود که "برس به آرزوهات"؟
-
۹۰۰۱۰۲
سهشنبه 2 فروردینماه سال 1390 19:24
چراغ مسنجرمو روشن میذارم که یکی پیدا بشه باهام بچته ولی ظاهراً کسی نیست... یا این که کسی حوصلمو نداره... لعنت به این اینترنت که تنهایی آدمو عین خار میکنه تو چشم خود آدم