کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

چیزی که به خاطرم مانده

پانزده- شانزده سال پیش در مجله کیهان بچه‌ها (شاید هم یک مجله دیگر!) شعرهای ارسالی مخاطبان کودک و ونوجوان به زبان ساده نقد می‌شد. یک بار خطاب به یکی از آنها نوشته بود (نقل به مضمون): در شعرت از عناصری حرف بزن که می‌شناسی، چیزهایی که در زندگی با آنها سر و کار داری. سعی کن وجه شاعرانه همان چیزها را کشف کنی؛ و در آخر مثالی از این نوع بیان زده بود:


زندگی معنی شده، در صدای جیرجیرکهای باغ

یا که روی سیم برق، در میان چشمهای یک کلاغ


بخت سیاه گل‌من‌گلی

این وبلاگ مثل یه زن ایرانی نجیبه

و من؟

من مثل یه مرد ایرانی لندهورم. 

رفیقی داشتم که ازدواج کرد و من تنها شدم، این شد که رو آوردم به این وبلاگ،؛ بهش ابراز علاقه کردم، واسش لباسهای رنگارنگ تدارک دیدم، هر لحظه و هر ساعت بهش سر زدم و ازش کام گرفتم. اما حضورش تو زندگیم باعث نشد که مثل مردهای عیاش میخونه برو، وقت و بی‌وقت تو سایتهای اجتماعی سرک نکشم. تازه اونجا هم که بودم به هم‌پیاله‌ها پز این زن سر به راه رو میدادم و معرفیش میکردم. این وبلاگ میزبان مهمونهای وقت و بی‌وقتم بود، واسه هر کس و ناکسی آینه‌داری می‌کرد و دم نمی‌زد. 


نمیدونم سرم به سنگ خلای کدوم مسجدی خورد که فکر کردم میتونم تارک دنیا بشم. به جای پیاله‌شکنی‌ دست ساقی سیمین ساقم رو شکستم و این وبلاگ رو بستم. تو اون روزایی که ولش کرده بودم، به چنگ مرد و نامرد افتاد، ولی من هنوز روش غیرت داشتم و بخاطرش تیزی می‌کشیدم. از چنگ این و اون بیرونش کشیدم و دوباره دل به دلش دادم، آخه من مرد سجاده آب کشیدن‌ نبودم. اما مرد زندگی هم نبودم، هنوز هم نیستم. 

یکی از آزاردهنده‌ترین برخوردها از نظر من، قطع یک طرفه بحثه،اخیراً سعی می کنم خودم مرتکبش نشوم.

دلم رابین ویلیامز میخواهد، وقتی در "چه رویاهایی می آید" کریس میشود، دست زنش را میگیرد و بهشت را با آن خانه جهنمی عوض میکند، برای بودن در کنار او.

زیبا، جادار،‌ مطمئن حتی

به نظر من گرمی صفت مناسبی واسه آغوش نیست، آغوش باید نرم باشه.

:/

یه وقتایی از بس راست میگم، هی فکر میکنم مردم باورشون نمیشه

نظر شخصی ناکارشناسانه

جامعه ای که آینده برایش مهم باشد و سیاست هم نداند، انقلاب میکند.

بس که خوردیم

کار ما از مثل "دست بالای دست" گذاشته، باس بگیم "کیر بالای کیر"

920130

یه جا خوندم «وقتی گرسنه ای برای خرید به سوپرمارکت نرو، چون چیزایی میخری که بعدن از خریدشون پشیمون میشی.» متأسفانه انتخاب آدما و شروع رابطه (واسه من و امثال من که همیشه منع و محدود شدیم) عین خرید همون گرسنه تو سوپرمارکته

به لبخندی که صدایت به لبم مینشاند نیاز داشتم.

- الو، سلام
- سلااااااااام، چطُوری؟ خوبیـــ؟
- خوبم، تو خوبی؟
- خوبم، چه خبر؟ خوش میگذره؟
- سرت شلوغه؟
- نمیشه که تو زنگ بزنی و جواب ندم... تو سرت خلوته؟
- زیاد خلوت نیست، میخوام زود قطع کنم. کاری نداری؟
- همین؟
- آره دیگه، همین. خداحافظ.
- قربانت، خداحافظ.